Wednesday, October 07, 2009

بخش سوم از سلسله مقالات ساختارشناسی اجتماعی:رهبر و رهبریت

پیشینه بر سلسله مقالات : در طی دو سال گذشته ،به همراه تعدادی از دوستان و هم نظران ، بحث های متعددی را در زمینه های مختلف اجتماعی و سیاسی به پیش برده ایم. در عین حال ،صحبت از جمع بندی این بحث ها و به نگارش درآوردن آن همیشه مد نظر ما نیز بوده است. بحث اساسی ما در مورد نگارش، بر این پایه استوار بوده است ، که مبنای نگارشی همیشه می باید ابعادی را مورد توجه قرار دهد که بدان کمتر پرداخت شده و نه اینکه تکرار گفتمان دیگران، زیرا ما بعنوان چپ، نمی باید برای نشان دادن به هم پیوستگی یمان تکرارکننده بیان هم باشیم، که برعکس بیان های ما می باید مکمل یکدیگر باشند! در عین حال می باید زمانی بحث ها را بصورت نوشتاری بیرون دهیم، که شرایط ارائه سلسله وار آن نیز میسر باشد. دلیل این مسئله نیز بسیار روشن است، اول آنکه برای علاقه مندان، قطع ویا فاصله بسیار طولانی بین مقاله ها ، به هم پیوستگی آنان را تضمین نمی کند. دوم آنکه ، بحث ها می باید به اندازه کافی کوتاه و منسجم باشد، که ارائه خود آن، به بحث ها و پلمیک های دیگری دامن زند. از اینرو کلیه مباحث و نظراتی که در این سلسله مقاله ها درج می گردد، نمی تواند یک بحث کامل پنداشته شود. علاقه ما بر این است که بتوان ، با به کارگیری و در کنش و واکنش با نظرات مختلف، هر یک از این مباحث شکافته شوند و به یک جمع بندی مشترک برسند. از اینرو کلیه این مقالات ، آغاز کارند و نه پایان آن. نکته دیگراینکه، اگرچه من ویراستار این سطور این هستم، ولی نظرات و تفکرات و پالایش های تحلیلی، صرفا از آن من نیست. این را می باید از آن دوستان بسیار گرانقدری دانست که چه در ایران و چه در خارج از کشور، وقت خود را به این مهم اختصاص داده اند و می دهند، تا مطالبی تهیه گردد که بتوان آنها را به دیگران ارائه داد و منتظر کنش ها و واکنشهای دیگران هم بود. دیدگاه همگی ما بر این پایه استوار است که امروز چپ نمیتواند صرفا نماینده دگراندیشی سیاسی باشد، اگر ما به عنوان چپ ، نگاهی اجتماعی داریم، اگر ما به عنوان چپ ، تحولات رادر تمامی عرصه های اجتماعی می خواهیم، و اگر ما به عنوان چپ، نقطه آغازمان تمامی عرصه های اجتماعی است، پس نمی توان و نباید، دگراندیشیدنمان ، نمادی صرفا سیاسی داشته باشد. می باید بتوانیم جامعه را در تمامی عرصه های زندگی روزانه آن مورد توجه قرار دهیم، می باید حتا بتوانیم ، پدیده های سیاسی جامعه مان را در پیوند با عرصه های دیگر فرهنگی، اجتماعی و روانشناسی و اقتصادی قرار دهیم و نه نیم نگاهی تاریخی ، که نگاهی تاریخی نیز به این عرصه ها داشته باشیم. حیات جامعه انسانی بطور عام و حیات اجتماعی انسان بطور خاص ، تک بعدی نیست که ما صرفا به دلیل بحران های متعدد سیاسی، عجولانه آن را به یک بعد، آنهم تنها سیاسی محدود کنیم. مقدمه بر مقاله: در بخش سوم این سلسله مقالات، توجه به پدیده رهبر و رهبریت است. در ابتدا سعی خواهم کرد به شکل کوتاهی، جایگاه رهبری و تغییر محتوایی رابطه رهبرو رهبریت را مورد بررسی قرار داده، بعد ازآن با گریزی بر جوامع امروزی به این مورد بپردازم که چرا انگیزه های شکل گیری رهبر و رهبریت در جامعه دیروز و امروز ایران با اروپا متفاوت است. در پایان مقاله، نشان دهم که چرا رهبر و رهبریت در جامعه ایران بدین گونه است که امروز می بینیم و چرا این نگاه به رهبر و رهبریت، در بین اقشار مختلف مردم و از جمله روشنفکران و فعالین دگراندیش اش نگاه دگراندیشانه ای را ارائه نمی دهد و از این منظر چگونه تمامیت خواهی، وجه مسلط تفکری بر رابطه بین رهبر و رهبریت را درمیان تمامی اقشار جامعه رقم می زند و این نگاه صرفا خاص رهبر نیست. در حقیقت تمامیت خواهی فرایند ساختار اجتماعی است! نگاهی اجمالی به رهبر و رهبریت در روند حیات انسانی: پدیده رهبری و نیاز به رهبری، برعکس آنچه برخی از روشنفکران، از بعد ارزش انسانی و والایی انسان ، آنرا متعلق به انسان متفکر و هدفمند می دانند، می باید ریشه های آنرا درحیات حیوانی انسان جستجو کرد. در مقوله های ادبی و گاها فلسفه انسانی و عرفانی، سعی بر این است که نشان دهند ، پدیده های اجتماعی در حیات انسانی، دست آورد تعقل و هدفمندی جامعه انسانی است و از اینرو هاله های حماسی و افسانه ای برای پدیده ها ایجاد میکنند ، تا کلام واهی را در زر ورقه پویایی انسان به پیچند. حال آنکه ، انسان، پیش از آنکه به هدفمندی اجتماعی خود بیانیشد، همیشه در پی بقا خود بوده است. حتا آنجا نیز که هدفمندی اجتماعی خود را در محور تکاملی خود قرار می دهد، نیاز به بقایش او را به این هدفمندی می کشاند. انسان همانند هر موجود زنده دیگری، هم می باید به نیازهای روزمره خود برسد و هم خطر مرگ و نابودی را از خود دور کند. بنابراین غریزه بقا، اولین و قوی ترین انگیزه است برای راه یابی های عدیده در زندگی اجتماعی انسان. از اینرو است که ، در ابتدایی ترین شکل حیات انسانی، که در حقیقت یک حیات حیوانی است، می توان شواهدی یافت که انسان، با پدیده ای روبرو بوده است ، که امروز می توان شکل تکامل یافته تر، پیچیده تر و جهان شمول تر آن را در جوامع متمدن دید. یکی از این پدیده ها، رهبر و رهبریت است. قبل از ادامه مطلب لازم است که بگوییم، منظور از رهبر و رهبریت چیست. رهبربه فردی گفته می شود که با توجه به نیازها، منش ها و کنش های جمعی ، هدفمندی حرکت جمعی را تعیین و به پیش می برد. اگرچه باید توجه کرد که تک تک این کلمات در این تعریف، در دروه های مختلف تاریخی مفاهیم مختلفی به خود گرفته است و کنش های متفاوتی را از آن خود کرده است ، که بدان خواهیم پرداخت. رهبریت اما، منش رهبری و چگونگی به پیش بردن فعالیت هاست. در عین حال رهبریت ، رابطه بین راهبر و روهرو را نیز در برمی گیرد. رهبر و رهبریت در برهه های مختلف تاریخی در نزد یک ملت و یا قوم ، تقدم و تاخر نیز بر یک دیگر داشته اند که بدان خواهیم پرداخت. اما آنچه می باید در اینجا گفته شود این است که رهبرو رهبریت در یک رابطه تاثیرگذار دو جانبه با یکدیگر قرار دارند. این بدین مفهوم است که اگرچه فردی که رهبری را در دست می گیرد، آمال ها و شخصیت خود را در رهبریت (چگونگی رهبری) متبلور می کند ولی در عین حال شخصیت و فردیت او به عنوان رهبری نیز متاثر از نیازهای جمعی است که می تواند نوع رهبریت را تعیین کند و از اینرو فرد مشخصی که در یک مقطع تاریخی ، بیشترین هم خوانی با این نیازها را دارد، به عنوان رهبر بپذیراند. در طول تاریخ انسانی، هر چه جامعه بشری، به اشکال تکامل یافته تری ارتقا یافته است، و هر چه بیشتر نیازهای اقشار مختلف اجتماعی ، پیچیده تر و متضادتر شده است، رابطه بین رهبر و رهبریت نیز در تضادها و پیچیده گی های خود بیشتر فرو رفته است، تا جاییکه که در مقاطعی هیچ گونه رابطه ظاهری و مستقیمی بین رهبر و رهبریت نمی توان دید. یعنی در مقاطعی می توان دید که رهبری و رهبرانی پا به عرصه هدایت جمعی گذاشته اند که به واقع با اهداف و نیازهای جمعی که رهروان آنان هستند، به ظاهر هیچ گونه رابطه ای ندارند وگاها متضاد با آن گام بر می دارند. در دوره اولیه حیات انسانها، یعنی در زمانی که نیازهای بشر، محدود به تنازع بقا و در گروه های کوچک اجتماعی بود، رهبر صرفا توسط معیارهای رهبریت تعیین می شد. یعنی این نیازهای جمع برای تنازع بقا بود که یکی از افراد را با توجه به توانمندیش در این عرصه ، به رهبری گروه در می آورد. در این میان هر آینه که نیازهای جمع تغییر می یافت ، معیارهای جدیدی در مورد رهبریت در دستور کار قرار می گرفت که به واقع رهبر جدیدی را طلب می کرد. بر همین مبنا در دوره هایی از تاریخ ما شاهد رهبری زنان هستیم به مثابه نگاهداران آتش. شواهد باستان شناسی در این دوره ها نشان می دهد که بسیاری از این گونه رهبران ، آن موقع که نیازهای جمع را نمی دیدند و یا سعی می کردند ، رهبریت را بر مبنای توانی مندی و خواست های خود به پیش برند، رقیب هایی یافتند که یا از جمع طردشان کردند یا اینکه آنان را از پای درآوردند. رهبر طردشده، هیچ جایگاه دیگری برمبنای شواهد مردم شناسی و باستان شناسی ، نداشت و در اثر تک افتادن، عموما به دست جانوران درنده ، کشته می شد. در دوره های بعدی که جوامع بشری ، رشد یافتند و شکل های قبیله ای و بعدها شهری گرفت، دیگر رهبری صرفا بر مبنای معیارهای رهبریت تعیین نمی شد. پیچیده تر شدن نیازهای اجتماعی، قشر بندیها و طبقاتی شدن اجتماع انسانی، به واقع منش را، بر رهبری فردی قرار داد که تا اندازه ای می توانست، تعیین کننده رهبریت باشد و از آنرو حتا خواست ها و نیازهای اکثریت جامعه را در خدمت منافع خود و گروه خود قرار داد. جوامع دوران برده برداری و فئودالی ، عموما در چنین شرایطی بسر می برند. در این دوران به واقع این رهبر بود که رهبریت را تعیین می کرد و مردم جامعه را به تمکین می کشید. در دوره رشد جنبش های اجتماعی عدالت خواهانه عناصر بورژوازی اما، ما شاهد شکل گیری تفکری در جوامع انسانی هستیم که به دادخواهی توده های تمکین کننده می آید و سعی دارد نه فقط رهبری را در دست گیرد که حتا رهبریت را متکی به منافع اکثریت جامعه شکل دهد. افکار جمهوری خواهی و پارلمانی در این دوره ها، بهترین شاهد برای تفکر تلفیقی بین رهبر و رهبریت است. در این دوره سعی بر آن است که با در نظر گرفتن نیازهای اجتماعی و توده های مردم، انتقاد سختی را بر رهبری تک فردی و مستبدانه و ابدی شاهان، قیصرها، حاکمان و اشراف روا دارند. زیرا که رهبریت آنان، صرفا بر مبنای خواسته های خود و خویشان خود است و بس. ایجاد نهادهای جدید اجتماعی و ساختار جدید انتخاباتی بودن نمایندگان در رهبری جامعه ، شرایط را برای ایجاد یک رابطه دو جانبه بین رهبر و رهبریت، بین مردم و رهبری اجتماعی مهیا می کند. تحت نام چنین تفکر و منشی است که بورژوازی نو پا ، با شکل دادن انقلاب اجتماعی وقیام های خیابانی ، قدرت را از دست مستبدین می گیرد و نهادهای انتخابی همگانی چون پارلمان را بنا می نهد. به این ترتیب احزاب و گروه های سیاسی نیز یکی پس از دیگری ظهور می کنند و بدین طریق رهبری کسانی را به دست می گیرند که به واقع در دولت و رهبری دولتی نیستند و یا در انتخابات، در پی به دست گیری رهبری هستند. این تناسب نیز همانگونه که می دانید در دوره معاصر، اگرچه هیچ گاه به مناسبات پیشین خود برنگشت ولی هم اکنون با تفکر اولیه بورژوازی جوان فاصله بسیاری گرفته است. رهبر و رهبریت در جامعه ایران: آنچه در مورد ایران می توان گفت این است که از شواهد تاریخی و باستان شناسی، اینگونه بر می آید که حداقل تا مقطع اواخر دوره قاجاریه تفاوت اساسی بین رهبر و رهبریت ، از آنگونه که در بالا بدان پرداختیم وجود نداشته است. آنچه تفاوت را بین دوران بورژوازی جوان اروپا و بعد از آن تا موقعیت فعلی در مقایسه با ایران بوجود می آورد ، در این است که به واقع تلفیق و کنش و واکنش رهبر و رهبریت در دوره سرمایه داری ایران، دارای بافتی متفاوت است. تفاوت اصلی در این است که در اروپا، بورژوازی جوان در ابتدا با مشارکت در اعتراض عمومی و جنبش های اعتراضی ، توانست رهبری خود را حائل نماید. جامعه را به سمتی بکشد که در حقیقت عصاره تفکری خود را در مقابل هر آنچه با گذشته است قرار دهد و جامعه ر اپذیرای این تحول انقلابی گرداند. در اروپا حتا پس از آن نیز ما شاهد بوجود آمدن احزابی هستیم که یا از دل جنبش های اجتماعی سر برآوردند و یا در پاسخ به جنبش های جاری ایجاد شدند. از اینرو در جوامع اروپایی ما شاهد کنش و واکنش رهبر و رهبریت بودیم. جامعه آسیایی ایران ،در این مورد داری یک تفاوت بارز است. در جامعه استبدادی فئودالی ایران ، حتا جوانه های بورژوازی نیز از دل دولت و حکومت و یا بازاریان و تجار صاحب زمین بوجود می آید. بنابراین، این نوع بورژوازی نه تنها دامن زننده انقلابات اجتماعی و جنبش های اجتماعی بر مبنای نیازهای توسعه یابنده جامعه انسانی نیست، که در مقابل هر نوع تحول گرایی قرار می گرفت که بخواهد ، نظم قدیم را بپاشاند. نمونه های معاصر این گونه رهبری را می توان در انقلاب مشروطیت دید. در بخش های دیگر این سلسله مقالات بیشتر در مورد ساختار های تحولی صحبت خواهیم کرد و در این مقاله صرفا به آن بخشی خواهم پرداخت که توضیح دهنده بحث ما در مورد رهبر و رهبریت باشد. اتفاقا بنا به این خصلت بورژوازی ایران است که ما شاهد یک تغییر کمی و کیفی در عرصه جنبش های اجتماعی و از این سو در مورد رابطه رهبر و رهبریت نیستیم! در طول تاریخ ایران عمدتا قبل از مشروطیت ، فارغ از اینکه تغییرات و تحولات در رهبری را رویدادهای جنگی و یا کشمکش های قومی و عشیره ای دامن می زد، ولی در عین حال ما شاهد ، جنبش های فکری و اجتماعی نیز بودیم. جنبش بابی گری، سیاه جامگان ، سرخ جامگان ، چند نمونه شناخته شده هستند که در آن می توان ، رابطه نیازهای اجتماعی با ایجاد رهبری برای به هدف رساندن این نیازها را به بحث گذاشت. یعنی نیاز بخشهایی از مردم ، دامن زننده جنبش هایی است که رهبری خود را نیز پیدا میکند. در عین حال تمامی این حرکتها ، نه به یک جنبش اجتماعی وسیع تبدیل گردیدند و نه سرمنزل تغییرات اجتماعی شدند. در این دوران در حقیقت رهبری و رهبریت آنان نه از طریق نیازهای اجتماعی که برمبنای غلبه بر رقبای دیگر رقم زده می شد. در حقیقت این رابطه رهبر و رهبریت حتا پس از دوران مشروطیت و آغاز حیات بورژوازی در ایران هم ادامه پیدا میکند. یعنی سر منشا حرکت و تغییر از بالا و عدم حضور جنبش های وسیع اجتماعی برگرفته از نیازهای اجتماعی اقشار مختلف مردم، و به طبع آن تعیین رهبریت توسط رهبر حکومتی است. به واقع از این منظر، هیچگاه ایران وارد فرایند رابطه دو جانبه رهبر و رهبریت نشد و از اینرو مسئله انتخابی بودن رهبر به اجرا در نیامد و آنچه در ایران ما تا به امروز شاهد آن هستیم ، جایگزینی رهبر است ، آنهم از طریق شورش اجتماعی. بنابر این جایگزینی رهبر از طریق سرنگونی اوست و جایگزینی یک رهبری دیگر. از اینرو ما شاهد به اوج آسمان بردن رهبران هستیم و به خاک کشاندنشان! در ترسیم فرهنگ جا افتاده و تاریخ ریشه دار ما، جایی برای انتخاب رهبری از میان عده ای از رهبران وجود ندارد و اگر هم ترسیمی وجود دارد، این ترسیم، بیانگر یک خواست و یا آرمان است! از اینرو ، آنچه بورژوازی در اروپا با نهادها و جنبش های اجتماعی خود ایجاد کرد، در ایران صرفا یک بزک اجتماعی به خود می گیرد که در عمل ادامه همان دورانی است که در دوران برده داری و فئودالی ایران، نقش خود را بازی کرد وهمچنان به حیات خود ادامه می دهد. اگر از این منظر به رهبر و رهبریت نگاه نکنیم ، آنگاه شریک یک نگاه اشتباه حاکم بر جامعه ایران هستیم، که به جای ریشه یابی، مسئله چگونگی رهبری و چگونه رهبری را، حاصل معادلات ایدئولوژیکی حکومتی قرار می دهد و از اینرو می پندارد، اگر از آن مبرا باشد و یا در مقابل آن قرار گیرد، گویا الگوی دیگری را اتخاذ کرده است! نگاه تاریخی و ساختارشناسی به ما نشان می دهد که آنچه ما امروز نیز در ایران شاهد آن هستیم، نه حاصل یک ایدئولوژی مذهبی حاکم ، که ادامه الگویی است که حتا در دوران سرمایه داری ایران نیز نه توانسته است خود را از ساختار آسیایی جامعه ایران دور کند. از اینرو حتا در شکل مخالفت با رهبری فعلی نیز رهبر مشابه دیگری می تواند برافراشته شود که نه نیازهای اجتماعی احاد مردم ، صفت میمزه نوع رهبری و از این طریق رهبر باشد، که رهبر جایگزین شده رقم زننده رهبریت و از این کانال الویت دهنده نیازهای اجتماعی احاد مردم است! نگاه از بالا و نگاه به بالا داشتن در این روند شامل رابطه رهبر و توده نیست، در این نگاه حتا می توان شاهد نگاه رهبر به رهبران جهانی و نگاه حکومت به حکومت های برتر جهانی نیز باشیم. از اینرو هرآینکه که توده های مردم تضمین کننده امنیت رهبر نباشند، دست به سوی حکومت های برتر جهانی است و سعی در جلب اعتماد و وابستگی به آنان. این نگاه را در بخش "پیامدهای ساختاری" همین مقاله بیشتر توضیح خواهیم داد. از اینرو اگر در اروپا، صفت میمزه، تغییرات اجتماعی، جنبش های اجتماعی و نهادهای اجتماعی است، در ایران این صفت، توسط رهبر جایگزین شده تعیین می گردد تا دوباره نیازهای اجتماعی بی پاسخ مانند و رهبر دیگری ، جایگزین رهبر سرنگون شده قرار گیرد. پیامد های ساختاری: عدم رشد و تکامل ساختار اجتماعی در ایران با نرم های متداول سرما یه داری، پیامدهای عدیده ای را به بار می آورد که سعی خواهم کرد بصورت خلاصه در اینجا قید کنم. فارغ از اینکه کدامین پیامد مورد بررسی قرار گیرد، وجه مشترک تمامی این پیامدها در این نکته نهفته است که تمامی تغییرات و تحولات قائم به رهبر است. در جامعه ایران برمبنای شکل ساختاری آن، همانگونه که در بالا نیز اشاره شد، از آنجاییکه جایگزینی رهبر به جای انتخاب رهبر، صفت میمزه نگاه و رابطه بین رهبر و رهبریت است، فارغ از اینکه به کدامین قشر اجتماعی تعلق داریم و یا در داخل و یا خارج حکومت هستیم، پیامد یکسانی را به همراه دارد! پیامد یکسان این نوع ساختار، تمامیت خواهی است که نه مشخصه صرف رهبر حکومتی، که حتا نگاهی است که بین مردم ، روشنفکران و دگراندیشان جامعه نیز ریشه های ساختاری خود را دارد. الف- رهبر دولتی و رهبر حکومتی: در جامعه ایران، به دلیل عدم حضور نهادهای اجتماعی و جنبش اجتماعی تحول دهنده، آنچنان که در کشورهای اروپای غربی بعنوان مدل سرمایه داری کلاسیک با آن روبرو بوده ایم ، مکانیسم های صوری وجود دارد که هویت کاذب و بزک کرده ای از آن چیزی است که به نام نرم های سرمایه داری و جامعه متمدن در اروپا شناخته می شوند.از اینرو برعکس شکل مرسوم، یعنی رهبری دولتی ، ما با پدیده رهبر حکومتی روبرو هستیم. عدم وجود مکانیسم متداول، بعنوان نمونه پارلمان، احزاب، انجمن ها و دیگر نهادهای اجتماعی، که در حقیقت تعیین کننده مبانی حکومتی هستند، در ایران، دولت و رهبری دولتی زیر مجموعه رهبر حکومتی هستند! رهبر حکومتی در حقیقت رهبر جامعه و تعیین کننده نوع رهبریت اجتماعی است، خواه نام شاه ، ولایت فقیه و یا هر نام دیگری را از آن خود کند. به واقع برعکس جوامع رشد یافته سرمایه داری، این رهبر دولت نیست که رقم زننده پیش برد تحولات و نیازهای اجتماعی است، که برعکس این رهبر حکومتی است که الویت این نیازها و تحولات را تعیین می کند ، آنان را به پیش می برد و یا سد راه آنان می گردد! چنین مکانیسمی ، باعث می شود که به واقع، تمامیت خواهی وجه مشخصه رهبر حکومتی شود. این بدین مفهوم است که رهبر حکومت می باید و محققق است که در تمامی عرصه ها حضور یابد، و نه فقط دولت، که حتا هرگونه جنبش و حرکت اجتماعی را از آن خود دانسته و از اینرو چنانچه در انطباق با الویت های خود نبیند، آنان را سرکوب نماید. از اینرو هرگونه جایگزینی رهبر حکومتی در طول تاریخ سرمایه داری ایران، در هم تنیده با یک مبارزه ضد استبدادی بوده است تا بتواند رهبرحکومتی را سرنگون کند تا رهبردیگری سکان تحولات اجتماعی را در دست گیرد. در چنین جامعه ای هیچ گاه تعیین رهبر دولتی ، حتا در شکل انتخابی آن، رقم زننده تحولات اجتماعی نیست. در جامعه ایران، رهبر نه از دل جنبش های مختلف اجتماعی، آنچنان که در اروپا شاهد آن بوده ایم، جلوس می کند، که برعکس عموما از خارج بر جنبش های اعتراضی جامعه حائل می شود و رهبریت را در دست می گیرد. ب- تک چهره خواهی توده ای: نهادینه شدن این ساختار در میان اقشار مختلف مردم، فارغ از اینکه چگونه خواستی دارند و از لحاظ تفکری به کدام جریان فکری جامعه تعلق دارند، باعث گردیده است که آنان آنگاه که می خواهند رهبر جایگزین خود را بپذیرند، خواستار این می شوند که می باید یک چهره مشخص داشته باشد. در طول تمامی این سالها ، رهبری جایگزین نشده است که بعنوان مثال تعلق گروهی و یا حزبی داشته باشد و یا اینکه در عرصه تشکیلاتی خود ، متعلق به یک نظم فکری باشد. زیرا رهبر جایگزین هیچ گاه ، رهبر دولتی نیست، که رهبر حکومتی است که قرار است تمامی خواسته های دست نیافته این توده را برای آنان برآورده کند و مستبد حاکم را از عرصه قدرت به پایین بکشد.توده های مردم، حتا در کنش ها و واکنش های اعتراضی خود و در آنجا که هنوز رهبر حکومتی خود را پیدا نکرده اند، در پی این هستند که حتا در شکل اعتراضی خود ، چهره ای را بیابند که بتوانند در پشت او قرار گیرند. این بخش را البته در مقاله قبلی تا حدودی باز کرده ام و از اینرو از تکرار آن خودداری می کنم. توده مردم، در امید این است که رهبر جایگزین ، او را بفهمد، برای او مبارزه کند و حق او را بگیرد و مستبد را به سرجای خود بنشاند. در حقیقت برای توده های مردم رهبر در طول تاریخ معاصر ایران، همیشه نقش قهرمان و ناجی را داشته است، و از اینرو یک قهرمان و ناجی نمی تواند نمودی جمعی داشته باشد. می تواند در اطراف خود جمعی را در بگیرد ولی خود رهبر، تک چهره است و تک چهره گی وی ، چه در اوج محبوبیت و قهرمانی و چه در دوره سرنگونی و تنفر از وی ، به چند چهرگی نمی انجامد و یا در کنار دیگران نمی تواند قرار گیرد. توده های مردم عموما در عرصه تاریخی و به دلیل نگاهشان به بالا و جویایی آنان برای قهرمانی دیگر، تا زمانی که رهبر جایگزینی پیدا نکرده اند، به سختی می توانند باور داشته باشند که نیروی اعتراضی شان، نیازهای اجتماعی شان و خواسته هایشان می تواند صرفا با همت خود ، رهبر جدیدی را از دل خود بیرون کشد. قهرمان آنان می باید ظهور کند و خارج از آنان باشد، زیرا رهبری که از سطح آنان و از کنار آنان سر بیرون بیاورد، نمی تواند قهرمان باشد، چرا که درایت اش ، فهم اش، شورش، اعتقادش و پالایش اش از آنان فراتر است و از اینرو در سطح آنان نمی تواند باشد. این قهرمان صرفا به دلیل رشادتش نیست که رهبر اوست ، از اینرو رهبر است که جایگاه بالاتری از او دارد. در این مورد در بخش های دیگر این سلسله مقالات بیشتر صحبت خواهد شد. ج- هم الگویی دگراندیشان با الگوی ساختاری: یکی از بازتابهای نهادینه گی این الگو، هم الگویی دگراندیشان در برداشت ها، کنش ها و واکنش هایی است که می باید رابطه بین رهبر و رهبریت را تعیین کند. در این مورد نیز ، تکامل یافتگی این رابطه آنچنان که در کشورهای کلاسیک سرمایه داری از آن سراغ داریم، نیست بلکه از همان الگویی تبعیت میکند که در میان توده های مردم و رهبران حکومتی مسلط است. تفکر و آرمان های دگراندیشان ایرانی در طول این سالها اگرچه، حیات بخش جوشش های تفکری و اعتراضی بوده است ولی در آنجاییکه که در مورد پدیده رهبر و رهبریت می باید بازتاب دگراندیشانه خود را نشان دهد، پویایی خود را از دست می دهد. این مسئله را می باید در دو بعد بدان پرداخت. بعد اول: در مورد دگراندیشی است که می خواهد راهبری اجتماع را بدست گیرد و در حقیقت رهبر حکومتی باشد. در این مورد ، تفکر دگراندیشی صرفا در مورد مسائل سیاسی و چگونگی بدست گرفتن قدرت سیاسی تجلا پیدا میکند و می تواند فرازهای آرمانی را متصور شود که در حیات امروزین جامعه ایران وجود ندارد. از آنجاییکه از بالا به پدیده ها نگاه می کند، هر تحول و هر کنش و واکنش اجتماعی تحول گری را در قدرت سیاسی می بیند. دلیل هم بسیار روشن است، تجربه دیگری جز این ساختار ندیده است و از کانال همین ساختار نیز می خواهد تحول گر اجتماع باشد. حتا در جایی هم که جنبشی یا حرکتی در دیگر عرصه های اجتماعی رخ می دهد، می خواهد آنرا با محک احتمال گرفتن قدرت سیاسی توسط آن ، مورد ارزیابی قرار دهد. از اینرو به میمنت تحول بزرگ آینده نمی خواهد در حرکت های اجتماعی که قدرت سیاسی او را تضمین نمی کند ، دستی داشته باشد و امید آن را دارد که روزی این حرکت در خدمت او باشد. اگرچه می تواند گاها خواستار جنبش اجتماعی باشد ولی منظور او از جنبش اجتماعی ، عرصه های اجتماعی نیست بلکه یک جنبش سیاسی وسیع در اجتماع است! از این منظر است که او نیز نگاهش به رهبر و رهبریت چیزی فراتر از نگاه حاکم بر جامعه نیست؛ یا تما میت حکومت را می خواهد و یا هر گزینه اجتماعی و حرکتی را کم ارزش تر از آرمان خود به حساب می آورد. از این روست که او هم تمامیت خواه است حتا اگر تفکر و ایدئولوژی او در تقابل با رهبر حکومتی قرار گیرد. بعد دوم: در مورد دگر اندیشی است که می خواهد با توجه به حوضه فعالیت خود، تحولی را، یا در بعد وسیع اجتماعی و یا در محدوده فعالیت اجتماعی خود دامن زند. این دسته نیز اگرچه در طول سالهای متمادی سعی نموده اند ، فعالیت هایی را دامن زنند ولی اهداف دست نیافته خود را صرفا با تحلیل وضعیت سیاسی حاکم بر جمع توضیح می دهند و از اینرو حیات وسیع اجتماعی و حوزه های آن را، در محدوده حل مسئله تمامیت خواهی حکومت می بینند. از این بعد ،این دگر اندیشان خود در حقیقت بر تمامیت خواهی دامن می زنند و عموما در ایجاد یک تمامیت خواهی "عادلانه" به جلو می روند. دیدگاه تمامیت خواه این دست محدود به راه حل آنان برای برون رفت از بن بست های پس برنده اجتماعی نیست. بخشی از آن را می توان در کنش و واکنش رهبر و رهبریت با یکدیگر، آنجا که به صورت حزب، سازمان و یا هر تشکیلات دیگری دست به فعالیت مشترک می زنند نیز دید.. در این دسته نیز می توان نگاه مشابه به رهبر و رهبریت را دید. دیدگاه و جایگاه رهبری بنیان گذار جمع، رد پای خود در خلق و خو می گذارد. اکثر انشعابات و جدا شدن ها هم عموما پس از بین رفتن بنیان گذار ایجاد می شود و تا قبل از آن جدایی در کار نیست. برای همین هم هست که بنیان گذاران جمع های مختلف ، صرفا آغازگران نیستند که راهبران حیات آتی این جمع پس از خود نیز هستند. سخنان آنان، کردارهایشان و تفکراتشان، نقش مقدسانه ای میگیرد، که رهبران بعدی یا می باید پذیرای آنان باشند و یا پشت کردن جمع به آنان، آنچنان هم تعجب زا نخواهد بود. در جوامعی همانند ایران، نقش رهبر و رهبریت بیش از هر کشور دیگر سرمایه داری مطرح است و عمده جلوه داده می شود. عموما هم در عرصه جایگزینی رهبر حکومتی ، بحث و صحبت از فرد است. تک چهره گی از اینرو در بخش تحول خواه نیز بروزی واضح دارد. در آنجا نیز که بحث برسر آرمان جمعی است نقش رهبری، در فرد مشخص می شود و توسط او مطرح می گردد. از آنجاییکه که دگراندیشان، رابطه بین رهبر و رهبریت که نتیجه اش تمامیت خواهی است و صرفا با سرنگونی یکی و روی کار آمدن دیگری روبرو است را فقط و فقط در عرصه سیاسی و آنهم در حکومت می بییند، اینگونه می پندارند که با فاصله گیری از یک حکومت و یا حتا رودرویی با آن، کلیت مشکلات ساختاری نیز بطور اتوماتیک حل خواهد شد. حکومت و رهبر حکومتی، جزیی از یک سیستم و ساختار است و بنابراین مقابله بااین جزء به مفهوم مقابله با کل نیست. به همین دلیل، خود آنان نیز با رودرویی های آرمانی ، در مورد مسئله رهبر و رهبریت در کنار کلیت جامعه قرار می گیرند و آنان را یارای تحولی در این زمینه نیست. از اینرو خود نیز بازتولید کنندگان همان ساختاری هستند که به ظاهر در رد آن نشسته اند.! د- وفاداری و خیانت: اگرچه در جوامع انسانی همیشه بحث در مورد وفاداری و خیانت در مورد رهبر و توده هایش وجود داشته است، اما در جوامعی همانند ایران که به دلیل ساختاری آن ، مسئله پذیرش ها ، دنبال روی ها، کرنش ها، تن دادن ها و آمیزش ها فرایندی اجباری و درعدم پیوند با انتخاب است، هیچ گاه نه رهبر و نه توده هایش و وفادارانش نمی توانند در اعتماد متقابل ریشه دار و پاینده بسر برند. دلیل آن نیز روشن است، چون این بهم پیوستگی اجباری و پذیرش، با هرگونه امید دیگری و پشتیبان دیگری، می تواند به پشت کردن و سرنگونی منجر شود. در طول تاریخ معاصر ایران، حتا می توان از نمونه هایی نام برد که خیانت به رهبری (بدان مفهومی که مرسوم جامعه است) نیز دیده می شود، حال اینکه در ادبیات وتاریخ نگاری این مفهوم بیشتر در خدمت توضیح رفتار و کنش رهبری در قبال مردم است. انقلاب مشروطیت، جنبش گیلان، جنبش آذربایجان و جنبش ملی نفت، می توانند نمونه هایی باشند که اتفاقا در اوج کنش و واکنش های قدرت سیاسی، مردم سمت دیگری را برگزیدند که فکر می کردند که رهبر قوی تر است. این مسئله به مفهوم انتخاب راه و منش تفکری جدیدی در مردم نبود، آنچنان که گزینه جدید آنان ، نمایندگی منش تفکری جدیدی را نمی کرد ولی تنها تفاوت در این بود که رهبر جدید ، قدرت دیگری را به اذعان عمومی قالب می کرد که پشت کردن مردم را باعث گشت و در عمل به سرکوب این جنبش ها منتهی شد. بنابراین توده ها هم همانگونه که وفادارانند می توانند خیانت کار هم باشند. در مورد جنبش ها در ایران ، در بخش چهارم سلسله مقالات بیشتر صحبت خواهد شد. از اینرو هم رهبر و هم توده های تحت رهبری می توانند در مقطعی گزینه ای داشته باشند که با آنچه در پیوندشان با یکدیگر اعلام داشته باشند، متفاوت باشد ، زیرا مسئله اساسی داشتن قدرت سیاسی، نه صرفا برای پاسخ گویی به نیازهای اجتماعی بلکه برای منافع خود نیزهست. بنا به همین دلیل است که بسیاری از کنش ها و واکنش ها از مجرای تحلیل گرانه ایدئولوژیکی و اعتقادی به پیش نمی رود و هر آینه حتا می تواند در مقابل این اعتقاد خود قرار گیرد و رویه دیگری را اتخاذ کند. مسئله وفاداری و خیانت ها از اینرو بیش از آنکه دال بر منش ایدئولوژیک رهبر و توده ها باشد، دال بر شکنندگی پیوندها ، عدم ثبات موقعیت خودی و عدم حضور ساختاری هایی برای انتخاب است. از اینرو تمامیت خواهی در تمامی لایه های مختلف اجتماعی از بالا تا پایین، مکانیسمی برای تضمین ایجاد ثبات موقعیت خود است. این تمامیت خواهی اما، برای اینکه مورد مقبولیت بهتری افتد و خطر خیانت ها را کاهش دهد، می تواند با توجه به اینکه در میان کدام قشر اجتماعی است و یا فرد مورد نظر درکدام رده اجتماعی قرار گیرد، رنگ و بوی اخلاقی، معیاری، ایدئولوژیک و یا حقوقی به خود گیرد. این مکانیسم فارغ از اینکه در کدام رده، توسط کدام فرد و گروه و یا با کدامین انگیزه اعلام شده، مطرح گردد، انگیزه نهفته ساختاری را در دل خود دارد که چیزی جز تمکین و تضمین به وفاداری و جلوگیری از خیانت نیست. زیرا در این شکل ساختاری هیچ گزینه انتخابی و جود ندارد و از اینرو هر رویدادی می تواند پیوندها و لبیک ها را به گونه دیگری و حتا به ضد خود تغییر دهد. پایان سخن: دراین مقاله سعی شد که بصورت اجمالی رابطه رهبر و رهبریت در یک فرآیند تاریخی در جهان و ایران مورد بررسی قرار گیرد و از این منظر تفاوت ها و مشخصه های ملی آن در ساختار شناسی اجتماعی مورد توجه قرار گیرد. طبیعتا موارد بحث ، باتوجه به بررسی این بخش مورد توجه بوده اند و در هم تنیدگی پدیده های مختلف اجتماعی در تعیین شکل ساختاری و بالعکس می باید در بخش های دیگر این سلسله مقالات منعکس گردنند. بخش چهارم این سلسله مقالات تحت نام "جنبش اجتماعی و اجتماع در جنبش " به زودی انتشار خواهد یافت. برای علاقمندی که مایل هستند بخش های قبلی این سلسله مقالات را مستقیما دریافت نمایند ، می توانند با پست الکترونیکی در تماس باشند. alifarmandeh@yahoo.com علی فرمانده، یازدهم مهر هزار و سیصد هشتاد و هشت معادل چهارم اکتبر دوهزار و نه

Thursday, August 27, 2009

بخش دوم از سلسله مقالات ساختارشناسی اجتماعی:ساختار سیاسی و توهم

پیشینه بر سلسله مقالات : در طی دو سال گذشته ،به همراه تعدادی از دوستان و هم نظران ، بحث های متعددی را در زمینه های مختلف اجتماعی و سیاسی به پیش برده ایم. در عین حال ،صحبت از جمع بندی این بحث ها و به نگارش درآوردن آن همیشه مد نظر ما نیز بوده است. بحث اساسی ما در مورد نگارش، بر این پایه استوار بوده است ، که مبنای نگارشی همیشه می باید ابعادی را مورد توجه قرار دهد که بدان کمتر پرداخت شده و نه اینکه تکرار گفتمان دیگران، زیرا ما بعنوان چپ، نمی باید برای نشان دادن به هم پیوستگی یمان تکرارکننده بیان هم باشیم، که برعکس بیان های ما می باید مکمل یکدیگر باشند! در عین حال می باید زمانی بحث ها را بصورت نوشتاری بیرون دهیم، که شرایط ارائه سلسله وار آن نیز میسر باشد. دلیل این مسئله نیز بسیار روشن است، اول آنکه برای علاقه مندان، قطع ویا فاصله بسیار طولانی بین مقاله ها ، به هم پیوستگی آنان را تضمین نمی کند. دوم آنکه ، بحث ها می باید به اندازه کافی کوتاه و منسجم باشد، که ارائه خود آن، به بحث ها و پلمیک های دیگری دامن زند. از اینرو کلیه مباحث و نظراتی که در این سلسله مقاله ها درج می گردد، نمی تواند یک بحث کامل پنداشته شود. علاقه ما بر این است که بتوان ، با به کارگیری و در کنش و واکنش با نظرات مختلف، هر یک از این مباحث شکافته شوند و به یک جمع بندی مشترک برسند. از اینرو کلیه این مقالات ، آغاز کارند و نه پایان آن. نکته دیگراینکه، اگرچه من ویراستار این سطور این هستم، ولی نظرات و تفکرات و پالایش های تحلیلی، صرفا از آن من نیست. این را می باید از آن دوستان بسیار گرانقدری دانست که چه در ایران و چه در خارج از کشور، وقت خود را به این مهم اختصاص داده اند و می دهند، تا مطالبی تهیه گردد که بتوان آنها را به دیگران ارائه داد و منتظر کنش ها و واکنشهای دیگران هم بود. دیدگاه همگی ما بر این پایه استوار است که امروز چپ نمیتواند صرفا نماینده دگراندیشی سیاسی باشد، اگر ما به عنوان چپ ، نگاهی اجتماعی داریم، اگر ما به عنوان چپ ، تحولات رادر تمامی عرصه های اجتماعی می خواهیم، و اگر ما به عنوان چپ، نقطه آغازمان تمامی عرصه های اجتماعی است، پس نمی توان و نباید، دگراندیشیدنمان ، نمادی صرفا سیاسی داشته باشد. می باید بتوانیم جامعه را در تمامی عرصه های زندگی روزانه آن مورد توجه قرار دهیم، می باید حتا بتوانیم ، پدیده های سیاسی جامعه مان را در پیوند با عرصه های دیگر فرهنگی، اجتماعی و روانشناسی و اقتصادی قرار دهیم و نه نیم نگاهی تاریخی ، که نگاهی تاریخی نیز به این عرصه ها داشته باشیم. حیات جامعه انسانی بطور عام و حیات اجتماعی انسان بطور خاص ، تک بعدی نیست که ما صرفا به دلیل بحران های متعدد سیاسی، عجولانه آن را به یک بعد، آنهم تنها سیاسی محدود کنیم. مقدمه بر مقاله: در بخش دوم، سعی خواهم کرد وجه جدیدی از ساختار سیاسی جامعه ایران را به بحث گذاشته، توهم اجتماعی در میان اقشار مختلف و ازجمله روشنفکران را مطرح نموده و پس از آن در آخر، با تلفیق این دو نشان دهم که چرا امروز ، ما شاهد کشمکش های جناحی و پیروی بخش وسیعی ا زمردم و روشنفکران از این جناحهای حکومتی هستیم. لازم به تذکر است که در اینجا صرفا به آن بخش از ساختار سیاسی خواهم پرداخت که در خدمت ایجاد و توسعه توهم در میان مردم است. در عین حال بر این اعتقادیم که ساختار سیاسی جدید، ساختار صرف جمهوری اسلامی نیست ، اگرچه با جمهوری اسلامی آغاز گشته است. پیشینه تاریخی ساختار سیاسی موجود در ایران: تا قبل از انقلابات صنعتی و به پیروزی رسیدن بورژوازی جوان توسط انقلابات مختلف در اروپا و بعد از آن در آمریکا، حکومت در دست حاکمانی بود که هم ریاست حکومت و هم انتخاب کننده دولتهای خود برای اداره کشور بودند. در کشورهای مختلف این حاکمان با نامهای مختلفی شناخته می شدند ولی از انتخاب دولت توسط مردم خبری نبود. پس از پیروزی انقلابات بورژوازی و تقویت دولت های پارلمانی، ما شاهد عصر جدیدی از روی کار آمدن دولت هایی هستیم که درعین وفاداری به نظام حکومتی و قانون اساسی، به عنوان حاکمان جدید به مسند دولتی تکیه می زدند و تمایز اساسی را بین حکومت و دولت به معرض جلوس همگانی گذاشتند. اگر تا دیروز حاکمان تک نفره می توانستند کابینه دولتی خود را انتخاب کنند و به کارهای اجرایی ، مقننه و قضاییه به پردازند. پس از پیروزی انقلابات ما شاهد رشد تمایز یافته ای ا ز سه قوه حکومتی بودیم. البته باید توجه کرد، که در کشورهای مختلف مکانیسم انتخابی متفاوت بود و هست ولی این تمایز امروز، ساختار مشخص خود در این کشورها را دارا می باشد. به واقع تفکیک دولت به عنوان قوه مجریه و انتخابی بودن آن توسط مردم، یکی از دستاوردهای ساختار سیاسی این دروه است. این مسئله کاملا مشهود است که این تمایز به مفهوم استقلال از دیگر ارگانها و یا ساختار حکومتی آنچنان که تبلیغ آن می شود نیست. با رشد ساختاری نظام سرما یه داری، نیازهای جامعه بازار و بسیاری فاکتورهای دیگر، ما امروز شاهد نه تنها استقلال اولیه این ارگانها نیستیم ، که حتا بازی های سیاسی پشت پرده ، تلاش صاحبان بازار را به کامیابی رسانده است تا آنان تا حد زیادی صاحبان اصلی این نهادها و قوای سه گانه باشند. در این فرآیند تاریخی اما، ایران نتوانست هم پای دیگر کشورها ، مکانیسم های تفکیک حکومتی و دولتی را حتا تا قبل از انقلاب اخیر بصورت ناقص کنونی نیز به اجرا درآورد. انقلاب مشروطیت ، تلاشی در تفکیک حکومت پادشاهی و دولت پارلمانی نمود که همانگونه که آگاهید به شکست انجامید. با روی کار آمدن جمهوری اسلامی و سرنگونی سیستم سلطنتی ، ما برای اولین بار شاهد این تفکیک هستیم. یعنی رییس جمهوری، مسئولیت تشکیل کابینه و رهبری قوه مجریه را در دست می گیرد. اگرچه همانند هر الگوی دیگر نظام سرمایه داری که وقتی به کشورهای استبداد زده می رسد، رنگ بوی کمرنگ دموکراسی بورژوازی را نیز از دست می دهد، در ایران هم این ریاست جمهوری به واقع می باید به تایید رهبری برسد. نکته تازه در این است که تا قبل از انقلاب صرفا انتخابات مجلس شورای ملی و نهادهایی مانند شوراهای شهر و روستا ، مردم را به پای صندوق رای می کشاند ، حال آنکه در جمهوری اسلامی به میمنت نهاد جمهوری ، برای اولین بار ریاست قوه مجریه نیز در یک انتخابات توسط رای دهندگان به مسند قدرت می رسد. چنین پدیده ی تازه ای در حیات سیاسی جامعه ایران، نه تنها توده های مردم که حتا فعالین سیاسی و روشنفکران را با پیامدهای جدیدی روبرو کرده است که در عین حال پیچیده گی های خود را نیز به همراه دارد. در بخش دوم این سلسله مقالات، صرفا به آن بخشی از این ساختار جدید حکومتی خواهم پرداخت که می تواند پیچیده گی پدیده توهم در بین مردم جامعه ایران را توضیح دهد. این ساختار، پیامدهای دیگری نیز دارد که سعی خواهم کرد به نوبه خود در بخش های بعدی بدان بپردازم. پیامد های ساختار جدید حکومتی: ساختار جدید سیاسی در ایران، در سه مورد می تواند مورد بررسی قرار گیرد. دو مورد سیاسی آن را در این بخش باز خواهم کرد و مورد سوم که در مورد رابطه این ساختار با پیچیده شدن توهم و توهم زدایی است، را به بخش پایانی این مقاله منتقل کرده ام تا بتوانم پس از باز کردن خود مبحث توهم، رابطه ساختار سیاسی جدید با این پیچیده گی را بیان کنم. الف - فراکسیون دولتی و فراکسیون حکومتی در درون نظام: تفکیک دولت و حکومت در ساختار جدید سیاسی ایران را که برخی می توانند آنرا به حساب رشد حکومتی نظام بگذارند، به واقع عمل انجام شده ای بود که جمهوری اسلامی در مقابل نظام شاهنشاهی می باید به آن تن در می داد. همانگونه که انقلاب سفید و بسیار دیگر از رفرم هایی که در دوران شاه در جهت ایجاد نهادهای سرمایه داری بوجود آمد را نمی توان به حساب رشد جامعه ایران به رهبری شاه گذاشت. سرمایه داری همانند هر سیستم دیگری بسیاری از نهاد و ارگانهای خود را می باید به نظام حکومتی تحمیل کند تا روابط بازار و کالایی ، بتواند به راحتی اهداف خود را به اجرا درآورد. رهبری مذهبی جمهوری اسلامی در لحظات آخر سرنگونی نظام شاهنشاهی و در پی سیل مردم در خیابانها نمی توانست ، نظام دیگری جز جمهوری را مطرح کند و در کنارش مارک اسلامی آن را به مردم معترض، حقنه کرد. بنابراین می باید تا حدودی نیز شکل جمهوری را اجرا نماید. اگرچه در این دوره برای اولین بار در تاریخ سیاسی ایران ما شاهد شکل انتخابی قوه مجریه و انتخاب رییس دولت و نه حکومت توسط مردم هستیم، این را نباید به حساب پویایی جمهوری اسلامی گذارد. جمهوری اسلامی در همان اوان کودکی خود ، گرایشات مختلفی را که درمیان مذهبیون بود، به دور خود جمع کرد. حتا بخشهایی از اپوزیسیون شاه که مستقیما در کنش و واکنش رهبری انقلاب نبود ، سعی نمودند در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنند و کاندیدای خود را معرفی نمایند. این خطر جدی ، که می توانست در ادامه، حیات جمهوری از نوع اسلامی آنرا به چالش بکشد؛ توسط ولایت فقیه و نقش رهبری در حیات جمهوری ، موقتا حل شد. باید به خاطر داشت که مسئله متمم قانون اساسی بود که مقام ولایت را مستحکم کرد و نقش تاییده کننده رهبری بر کاندیداهای ریاست جمهوری را قانونی بخشید، و در ادامه خود نهادهای دیگری را مسئول آن کرد. این دخالت مستقیم، صرفا پس از اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری ، مستحکم شد. خطری که در دوره های دیگر ریاست جمهوری رسما در نظام حکومتی وجود خارجی نداشت. این جمع گردآوری شده در درون نظام، اگرچه در بیعت با رهبری قرار داشتند ولی هیچ گاه منافع اقتصادی و سیاسی خود را نه تنها به دست فراموشی نه سپردند بلکه سعی کردند این بار با ایجاد اهرمهای قدرت حکومتی و دولتی مختلف و در دست گرفتن آنها منافع خود را به پیش برند. از آنجاییکه فراکسیونهای مختلف درون نظام نمی توانستند چالش های مختلف اقتصادی و دیگر منافع خود را صرفا در دوره های چهار ساله دولتی خلاصه کنند، تلاشهای بسیاری صورت گرفت تا دیگر قوه های حکومتی را در دست خود قرار دهند. اگر در کشورهای مختلف سرمایه داری، فراکسیونهای مختلف حکومتی سعی دارند با به دست گرفتن قدرت دولتی ، سیاست های خود را به طور عمده به پیش برند؛ در ایران، اهرمهای بسیاری توسط فراکسیونهای حکومتی ایجاد شد تا هم بتوانند از فراز قوه های مختلف ، به پیش برنده سیاست های خود باشند و هم اینکه به اشکال مختلفی بتوانند انتخاب دولت و یا نهادهای دولتی را تحت کنترل خود درآورند. مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورای نگهبان وامثالهم، صرفا نهادهایی هستند که نمونه های آنرا نمی توان در دیگر شکل های جمهوری سراغ داشت. بنابراین دراین چنین شرایطی ما شاهد کنش ها و واکنشهای مختلفی بین فراکسیونهای حکومتی و فراکسیونهای دولتی هستیم که در کمتر کشور دیگری می توان سراغ داشت. این مسئله به خاطر خصلت اسلامی حکومت ایران نیست. انقلاب ایران در اساس یک انقلاب ضد استبدادی بود و بر علیه بنیادهای استبداد شاهی اروج یافت ونه دست بندی هایی که در اکثر انقلابات با نمونه های کلاسیک آن یورش طبقه ای بر علیه منافع طبقه متخاصم باشد. از اینرو ما حتا در انقلابات سیاسی بعدی نیز چنانچه ضد استبدادی باشند، شاهد همین مسئله کنش ها و واکنش های فراکسیونهای حکومتی و دولتی، این بار شاید بدون عمامه خواهیم بود. ب- اپوزیسیون حکومتی و اپوزیسیون دولتی: یکی دیگر از پیامدهای ساختار جدید، ایجاد و حضور اپوزیسیون حکومتی و دولتی است. در دروه های قبلی تاریخ ایران، به غیر از چند مقطع تاریخی مشخص، بعنوان مثال در دروه مشروطیت و یا دولت مصدق، ما شاهد حضور دائمی اپوزیسیون حکومتی و دولتی نیستیم. آنهم به این دلیل است که کلیه حکومت های قبل از جمهوری اسلامی بر مبنای ریاست شاهنشاهی و غیر انتخابی بودن کابینه دولتی است. بنابر این همگی مخالفین شاهان در دوره های مختلف فارغ از اینکه کدامین نخست وزیر ریاست کابینه دولتی را به عهده دارد، نوک حمله خود را متوجه حکومت می کردند و حتا در دروه مبارزه بر علیه استبداد محمد رضا شاه، اپوزیسیون او، اپوزیسیون حکومتی بود و نه دولتی. وجود و حضور اپوزیسیون حکومتی و اپوزیسیون دولتی ، از فرآیندهای این ساختار سیاسی است، و مطمئنا در دروه بعدی پس از حیات جمهوری اسلامی نیز در شکل ساختار سیاسی باقی خواهد ماند. اپوزیسیون حکومتی ، به شکل گسترده آن برای اولین بار در دروه قبل از جنگ ایران و عراق شکل گرفت، حال آنکه اپوزیسیون دولتی ، فقط چند ماه پس از روی کار آمدن بازرگان به عنوان نخست وزیر موقت انقلاب حیات گسترده و علنی خود را آغاز نمود. اگرچه در حال حاضر، بخشی از مردم ایران به عنوان فعالین سیاسی و اجتماعی به کلیت نظام جمهوری اسلامی باور ندارند و اپوزیسیون حکومتی را نمایندگی می کنند ولی در میان اپوزیسیون دولتی هم می توان بخش هایی را دید که در هیچ نهاد و یا ارگان حکومتی و یا فراکسیون حکومتی نیستند ولی در عین حال به عنوان اپوزیسیون دولتی در کنار فعالین حکومتی در فراکسیون مخالف دولت قرار می گیرند. این ترکیب جدید و این نوع از اپوزیسیون ، همان گونه که در بالا هم قید کردم، یکی از پیامدهای نوین ساختار جدید سیاسی در ایران است. چنین مکانیسمی به اپوزیسیون حکومتی این امکان را می دهد که با در کنار اپوزیسیون دولتی قرار گرفتن ، برخی از مطالبات خود را به دست آورند اما در عین حال توسط اپوزیسیون دولتی نیز مورد بهره برداری قرار گیرند. در عین حال با علم به این مسئله، خود فراکسیون های حکومتی نیز از این فرصت استفاده می کنند تا با جذب و زیر بال کشیدن ، فعالین اپوزیسیون حکومتی ، فراکسیون حکومتی و دولتی رقیب خود را به زانو در آورند. آز آنجاییکه هنوز اپوزیسیون حکومتی به نیروی بالقوه ای برای ایجاد کانال های مبارزاتی خود نشده است، با در کنار اپوزیسیون دولتی قرار گرفتن ، اگرچه برخی از حرکتها و خیزش ها را به سوی رادیکالیسم می کشاند ولی به همان دلیل هم سریعا عکس العمل می بیند و سرکوب می شود. فراکسیونهای حکومتی و دولتی تا زمانی که اپوزیسیون حکومتی در خدمت آنان است، حتا به رادیکالیسم آنان نیز پا می دهند ولی آنجاییکه که خود این رادیکالیسم به موضوع اصلی برای رشد مبارزاتی بر علیه حکومت تبدیل می شود ، آنرا به بدترین شکلی سرکوب می کنند. بنابراین در برخی از موارد نمی توان علت رشد رادیکالیسم را در ضعیف شدن رژیم و یا رشد یابندگی حرکتهای ضد حکومتی گذاشت ویا به این غره شد که رادیکالیسم، رژیم را به عقب رانده است. در نمونه های حرکتهای دانشجویی و تا سر حد "سوسیالیستی" شدن آنان، دیدیم که عملا فراکسیون اصلاح طلب حکومتی چگونه از بخشی از اپوزیسیون حکومتی ، برای به عقب زدن فراکسیون رقیب استفاده کرد و آنجاییکه رادیکالیسم به محور رشد مبارزاتی تبدیل شد، به شدیدترین وجهی آنرا سرکوب نمود. با توجه به شرایط کنونی ، همانگونه که فراکسیون های حکومتی و دولتی در کنش و واکنش با یکدیگرند، می بینیم که اپوزیسیون حکومتی و دولتی نیز در این کنش ها و واکنش ها دخیل هستند. تمایزیافتگی اپوزیسیون حکومتی و دولتی اما در روند خود ، شکل خواهد گرفت. توهم و ریشه های فرهنگی –اجتماعی در جامعه ایران: یکی از دلایل اصلی که چرا می باید ریشه های توهم را مورد بررسی قرار داد این است که در جامعه ایران، بنا بدلایل سیاسی حاد جامعه، بحث اساسی و چگونگی ریشه کن کردن توهم در چارچوب سیاسی آن مورد بررسی قرار می گیرد. به بیان دیگر ، توهم را صرفا در عرصه توهم مردم به دلتمردان و سیستم حکومتی ارزیابی می کنیم. پیامد این امر این است که توهم اقشار دیگر مردم از جمله روشنفکران و فعالین سیاسی را نه تنها نادیده می گیریم بلکه آنان را بری از هرگونه توهم می دانیم. زیرا این دسته، ظاهرا هم هدفمندی سیاسی مشخصی دارند و هم تجربیات تاریخی و سیاسی را مد نظر دارند. این مسئله نیز خود یک توهم است. ولی قبل از پرداختن به ریشه های توهم از منظر فرهنگی و اجتماعی آن، بهتر است نگاهی بیاندازیم به تعریف توهم. توهم از وهم می آید، یعنی تصور باطل. این بدین مفهوم است که هر آینه، فردی یا جمعی تصوری نماید که دیگران با توجه به قرائد و شرایط نتوانند نتیجه مشترکی ، یعنی تصور مشترک، از آن پدیده را حائز نمایند، این تصور، یک تصور باطل است و یا به بیانی دیگر توهم است. بنا براین فارغ از اینکه ما تا چه اندازه نگاه اوبژکتیو به این بررسی داشته باشیم، باز هم، با توجه به منافع و یا نیازهای خود می توانیم تصورات یک گروه اجتماعی دیگر، یک طبقه دیگر و یا فرد دیگری را تصور باطل اعلام کنیم و از اینرو آنان را متوهم بنامیم. این یک واقعیت اجتماعی است که اهداف طبقات مختلف در یک جامعه مبتنی بر منافع متضاد طبقاتی ، طبیعتا آرمان جمعی را می تواند در سطح یک توهم پایین آورد. بنابراین این بخش از استفاده از توهم ، برای غیر موجه دانستن یک آرمان و یا خواست اجتماعی یک طبقه بر علیه طبقه دیگر را مورد بررسی این مقاله قرار نمی دهیم. بحث ما در آنجایی است که بین افراد و گروه های اجتماعی که در حیات اجتماعی مشترک خود، منافع مشترکی نیز دارند، چرا گروهی و یا قشری از آنان دچار تصویر باطلی می شوند که در حقیقت می تواند حتا منافع آنان را به خطر بیاندازد. توهم ، یک اغراق و یک تحقیر به همراه دارد. متاسفانه در ادبیات اجتماعی ما، فارغ از اینکه در یک بحث سیاسی، اجتماعی و یا فرهنگی قرار گیریم، توهم را به منزله یک اغراق می بینیم، در یک بزرگ کردن. این بزرگ کردن، می تواند بزرگ کردن آرمان باشد یا بزرگ کردن نیروی خود یا بزرگ کردن نجات دهنده خود و یا.... ولی نکته اساسی در این است که در هر اغراقی، یک تحقیر هم است. اگر قهرمان خود، رهبر خود، آرمان خود، امید خود و روزنه ی نجات خود را بزرگتر ، پرتوان تر و حقیقی تر می بینیم، در مقابل می باید، آرمان دیگری، نیروی دیگری، روزنه نجات دیگری و قهرمان دیگری را نیز حقیر تر به حساب آوریم. این معادله اغراق و تحقیر است که نتیجه توهم را رقم می زند و همانند هر معادله دیگری فارغ از اینکه درجه تحقیر یا اغراق کمتر یا بیشتر باشد در نتیجه معادله یعنی توهم تغییری بوجود نمی آورد. واقعیت توهم ، ریشه در ناتوانی ما برای برهم زدن معادله تحقیر و اغراق است! در جامعه ای که ریشه های مذهبی و در کنار آن عدم مکانیسم مشارکت آزاد اجتماعی و شکست های متعدد جنبش ها و انقلابات اجتماعی، هرگونه موقعیتی برای تمرین برهم زدن معادله فوق را نافرجام گذاشته است، نمی توان انتظار داشت که توهم به آسانی و صرفا با آگاهی و استدلال ، آنهم از نوع مقطعی آن، برچیده شود. در جامعه قطبی شده ایران، که باورهای مذهبی و درس آموزی از شکست ها خود را در بافت خلق و خوی اجتماعی حاکم، پنهان کرده است و در تار و پود زندگی روزمره تک تک ما داخل شده است، این خود یک توهم است که با آگاهی سیاسی از یک دولت و یا یک حکومت می توان توهم اجتماعی را از بین برد. در جامعه ای که یا استادی یا شاگرد، یا فرزندی یا والد، یا مقلدی یا مرجع تقلید، یا توده ای یا روشنفکر، یا راهبری یا روهر و یا ..... ، نمی توان با تکیه بر عنصر آگاهی صرف، آنهم از نوع تعریف شده طبقاتی آن، به جنگ این توهم رفت. بی دلیل نیست که آگاهی خود در جامعه ایران، تبدیل به وسیله ای برای ایجاد توهم و تحکیم آن شده است ، زیرا ، در این معادله قطبی، صرفا والد، مرجع تقلید، روشنفکر، راهبر و ... هستند که صاحبان آگاهیند و شاگرد، فرزند، مقلد و توده، تشنه جرعه ای از آب آگاهی تا دیگر سراب توهم را نبینند! این تحلیل فقط یک نتیجه دارد، از آنجاییکه که آگاهی را باید کسب کنی و این آگاهی در پیش من است ، پس به این مرجع تقلید، والد، روشنفکر و راهبر باور نکن و توهم نداشته باش، به پیش منی که والد بهتر، استاد بهتر، روشنفکر بهتر و راهبر بهتری هستم بیا، تا تورا در توهمی دیگر بگذارم! در حقیقت تاکید صرف بر عنصر آگاهی و آگاه شدن و آگاه کردن، وسیله ای است برای گرفتن قدرت از مردم و بر مردم. حال اینکه خود نیز متوهمیم. توهم از طرف دیگر ریشه در خود و خودی را دیدن نیز هست ، که ریشه در بحران زدایی دارد،. ما مردم این مرز و بوم ،آنچنان در بحرانهای متوالی بوده ایم که اساتید مقطعی نگاه کردن و بحران زدایانی شده ایم که به انتظار بحرانی دیگر زندگی را در اضطراب ادامه می دهیم. این چرخه نحس توهم ، نه تنها شکست ها را توضیح می دهد که پیروزیهای بعدی را نیز به شکست خواهد کشاند! در جامعه ایران امروز، اگر قرار باشد که توهم زدایی صورت گیرد، این توهم زدایی نه بر دوش عده ای و نه توسط مکانیسم قطبی حاکم بر جامعه ، که بر عهده تک تک ماست ؛ نه در سیاست صرف، که در تمامی عرصه های حیات اجتماعی و فردی انسان ایرانی می باید آغاز گردد وهیج شهروندی را یارای این است که اول از توهم دیگران شروع کند ، که می باید از توهمات خود شروع کنیم! بدانیم که بصورت واقعی که هستیم و چه می خواهیم، چه در خانواده، چه در محیط کار، چه در دانشگاه، چه در خیابان و چه در حیات سیاسی جامعه ایران. گذر و پیوستن به دیگران و با دیگران بودن نمی باید بر مبنای نتوانستن ها و نخواستن هایمان باشد، که می باید بر مبنای توانستن ها و خواستن هایمان باشد! شروع حیات آزاد انسانیمان، نه از فلان حکومت و فلان آرمان و فلان رهبر و قهرمان، که از عشق و احترام به خود آغاز شود. که حق من ، نیاز من و نیاز دیگران به من، به همان اندازه ای است که دیگران. اگر سیستم و نظام در تلاش است که من از خود دور شوم، هیچ ستیزی سر سخت تر ، مقاوم ترو کاراتر از برگشت من به خود نیست. برگشت به یک انسان اجتماعی! توهم و ساختار سیاسی: با توجه به آنچنان در بالا گفته شد، ساختار جدید سیاسی، مسئله توهم را پیچیده تر از دوره های قبل می کند. در دوره پادشاهی، ریختن توهم نسبت به شخص شاه، می توانست شرایط ریختن توهم نسبت به کلیت حکومت را باعث گردد. در شرایط فعلی ، با چهره های بیشمار رهبران دولتی و حکومتی، شرایطی ایجاد شده است، که براحتی در اوج ناامیدی و شکست می توان به چهره ای دیگر و رهبری دیگر متوهم شد که در درون حکومت است. بنابراین هر تغییر جبهه ای هنوز در همان چارچوب حکومتی است. همانطور که گفته شد، این پیچیدگی در توهم، مختص صرف توده مردم نیز نیست که دگراندیشان و فعالین عرصه ای مختلف اجتماع را نیز اسیر خود کرده است. در حقیقت کلیت مردم ، در بازی قرار می گیرند که به سادگی پایان آن را نمی توان رقم زد. در عین حال می باید به این مسئله نیز پرداخت که وظیفه راه جویان ، با نگاه به این پیچیدگی ، می باید توجه به ایجاد راه حل هایی باشد که همانند گذشته عمل نکنند، چرا که خود پدیده نیز شباهتی به گذشته ندارد. از آنجاییکه که هدف مقاله پرداختن به ساختار سیاسی است و نه تغییر ساختار سیاسی. بحث تغییر را در مقالاتی دیگری دنبال خواهیم کرد. در پایان چنانچه خواهان تهیه نسخه بخش اول و یا هرکدام ازبخش های این سلسله مقالات هستید، می توانید به غیر از مراجعه به سایت ها ، با آدرس پست الکترونیکی من نیز در تماس باشید. alifarmandeh@yahoo.com سی مرداد هزارو سیصد هشتاد و هشت معادل بیست اوت دو هزار و نه علی فرمانده بخش سوم سلسله مقالات به زودی با تیتر "رهبر و رهبریت"، منتشر خواهد شد. سلسله مقالات در سیزده بخش است.

Monday, July 27, 2009

بخش اول از سلسله مقالات ساختارشناسی اجتماعی:روانشناسی خیزش ها و خیزشهای روانی

روانشناسی خیزش ها و خیزشهای روانی پیشینه بر سلسله مقالات : در طی دو سال گذشته ،به همراه تعدادی از دوستان و هم نظران ، بحث های متعددی را در زمینه های مختلف اجتماعی و سیاسی به پیش برده ایم. در عین حال ،صحبت از جمع بندی این بحث ها و به نگارش درآوردن آن همیشه مد نظر ما نیز بوده است. بحث اساسی ما در مورد نگارش، بر این پایه استوار بوده است ، که مبنای نگارشی همیشه می باید ابعادی را مورد توجه قرار دهد که بدان کمتر پرداخت شده و نه اینکه تکرار گفتمان دیگران، زیرا ما بعنوان چپ، نمی باید برای نشان دادن به هم پیوستگی یمان تکرارکننده بیان هم باشیم، که برعکس بیان های ما می باید مکمل یکدیگر باشند! در عین حال می باید زمانی بحث ها را بصورت نوشتاری بیرون دهیم، که شرایط ارائه سلسله وار آن نیز میسر باشد. دلیل این مسئله نیز بسیار روشن است، اول آنکه برای علاقه مندان، قطع ویا فاصله بسیار طولانی بین مقاله ها ، به هم پیوستگی آنان را تضمین نمی کند. دوم آنکه ، بحث ها می باید به اندازه کافی کوتاه و منسجم باشد، که ارائه خود آن، به بحث ها و پلمیک های دیگری دامن زند. از اینرو کلیه مباحث و نظراتی که در این سلسله مقاله ها درج می گردد، نمی تواند یک بحث کامل پنداشته شود. علاقه ما بر این است که بتوان ، با به کارگیری و در کنش و واکنش با نظرات مختلف، هر یک از این مباحث شکافته شوند و به یک جمع بندی مشترک برسند. از اینرو کلیه این مقالات ، آغاز کارند و نه پایان آن. نکته دیگراینکه، اگرچه من ویراستار این سطور این هستم، ولی نظرات و تفکرات و پالایش های تحلیلی، صرفا از آن من نیست. این را می باید از آن دوستان بسیار گرانقدری دانست که چه در ایران و چه در خارج از کشور، وقت خود را به این مهم اختصاص داده اند و می دهند، تا مطالبی تهیه گردد که بتوان آنها را به دیگران ارائه داد و منتظر کنش ها و واکنشهای دیگران هم بود. دیدگاه همگی ما بر این پایه استوار است که امروز چپ نمیتواند صرفا نماینده دگراندیشی سیاسی باشد، اگر ما به عنوان چپ ، نگاهی اجتماعی داریم، اگر ما به عنوان چپ ، تحولات رادر تمامی عرصه های اجتماعی می خواهیم، و اگر ما به عنوان چپ، نقطه آغازمان تمامی عرصه های اجتماعی است، پس نمی توان و نباید، دگراندیشیدنمان ، نمادی صرفا سیاسی داشته باشد. می باید بتوانیم جامعه را در تمامی عرصه های زندگی روزانه آن مورد توجه قرار دهیم، می باید حتا بتوانیم ، پدیده های سیاسی جامعه مان را در پیوند با عرصه های دیگر فرهنگی، اجتماعی و روانشناسی و اقتصادی قرار دهیم و نه نیم نگاهی تاریخی ، که نگاهی تاریخی نیز به این عرصه ها داشته باشیم. حیات جامعه انسانی بطور عام و حیات اجتماعی انسان بطور خاص ، تک بعدی نیست که ما صرفا به دلیل بحران های متعدد سیاسی، عجولانه آن را به یک بعد، آنهم تنها سیاسی محدود کنیم. مقدمه بر مقاله: در این بخش، هدف، ارائه یک نمای کلی از خیزش هاست که در ادامه سعی خواهم کرد، بخشی از آن را باز کنم و بیشتر بدان بپردازم. همانگونه که از تیتر مقاله مشخص است، سعی خواهم کرد به دو مشخصه در هم تنیده بپردازم، یعنی روانشناسی خیزش ها در یک بعد اجتماعی و خیزش های روانی به عنوان انگیزه روحی شرکت جویی در یک حرکت اجتماعی. شاید بهتر باشد یکبار دیگر هم تاکید کنم که با این زاویه به مسئله خیزش ها نگاه کردن، به مثابه نفی تحلیلی دیدگاه های دیگر نیست. من فکر میکنم که این بعد کمتر مورد توجه قرار گرفته است. به نظر من، برای غلبه بر ترس حائل بر جامعه در مقابله با رژیم اسلامی می باید ، چرایی این ایجاد ترس را شناخت تا بدان غلبه یافت. زمانی که رژیم اسلامی در اکثر نهادهای سرکوب خود، از کارشناسان جنگ روانی استفاده میکند ، چرا ما به این مسئله کمتر بها می دهیم و به جای راه جویی، در پی راه حلهای صرفا سیاسی هستیم؟ راه حلهای سیاسی می باید از کانالهای بسیاری بگذرد تا مورد تایید و توجه مردم قرار گیرند و انگیزه آنان را تقویت نماید. البته اکثرا با این مسئله موافقند ولی در عمل، کمتر کنکاشی در این مورد صورت گرفته است. انگیزه مقاله، دامن زدن به چنین مباحثی است. گذری تاریخی بر موضوع: ازد وره پس از حمله اعراب به ایران، به خصوص از زمانی که سلسله های پادشاهی دست نشانده خارجی، بر مسند حکومتی آمدند و در حقیقت جامعه ایران نه به عنوان یک جامعه متخاصم بلکه یک جامعه مورد تعرض و سرکوب قرار گرفته، به حیات خود ادامه داد، به تدریج ترس نهادینه شده ای بر کلیت جامعه چتر باز کرد، که کمتر جنبش و خیزشی را می توان سراغ داشت که توانسته باشد، این ترس را از دل نسل ها بیرون کشد. اکثر جنبش های فکری و اجتماعی از اینرو ، یا در عرض حیات یک نسل نابود شدند، یا اگر بعنوان نهاد تفکری به حیات خود ادامه دادند ، دیگر آن بنیاد معترض اولیه خود را دارا نبودند. قهرمانان این جنبش ها نیز اگر چه در دل تاریخ این مرز و بوم نهفته اند و در پنهان و آشکار ، هر از گاهی سر برمی آورند، ولی بیشتر به عنوان فداییان تفکر جدید آن دوره، از آنها نام برده می شود و جز آهی بر از دست رفتنشان، کمتر کلمه دیگری بر زبان عامه جاری است. آهی که از امیدی دیگر و منکوب شدنی دیگر خبر می دهد. شکست های متوالی تاریخی ، سرکوب حامیان و دوستداران، منکوب وحشیانه تفکر و حکومت های لرزان از بالا تعیین شده، آنچنان شرایطی را ایجاد کرده است، که بسیاری از ضرب المثلهای ما نیز آن رنگ و بویی را گرفته است که پیامدی چون دم بر بستن یا فریاد کشیدن ویا انزجار ندارد و هردو عکس العمل ، از پیامدهای ترس هستند. این پیشینه، جامعه ایران را دو رنگی کرده است یا سیا ه و یا سفید و از تنوع رنگی و یا تنوع واکنشی، خبری نیست. در چنین شرایطی ، یا جا معه منکوب شده است و یا منکوب کننده. در دوران سکوت، منکوب شوندگی است و در دوره خیزش و فریاد ، منکوب کننده گی هر تفکر و یا صدای دیگری. در این دوران ها ، یا شاهد فرزانگی رهبرانیم یا اهریمن شدنشان. در این میان و برمبنای این تفکر نهادینه شده ترس ، ما شاهد پدیده دیگری نیز هستیم و آن تک رهبری کلیت جامعه. تک رهبری که، هم به اوج کشاندنش راحتر است و هم به زیر پا انداختنش، در زمان اروج فریاد منکوب شده. شاید این سئوال ایجاد شود که چرا هم فریاد و هم سکوت را، از روی ترس می بینم؟ جواب به این سئوال را از روی یک تمایز می توان دید. فریاد وسکوتی که از ترس نباشد، بلکه برای تاکتیکی است تا شما را به هدف برساند، دارای چند مشخصه است. اول اینکه چشم به آینده دارد، دوم اینکه می تواند با فاصله به همه چیز نگاه کند و شرایط را در یک به هم پیوستگی ببیند و از اینرو کنش ها و واکنش ها را مورد مطالعه قرار دهد و سوم اینکه عمل است و نه عکس العمل. در مورد ترس اجتماعی، هیج کدام از این مشخصه ها وجود ندارد. اول اینکه چشم به حال دارد و هدف، دور کردن آنی خطر است. دوم اینکه شرایط را از درون خود و در میان خود می بیند و چشمش، افق های دیگر را نمی بیند. سوم اینکه عکس العملی است به یک تهاجم، به یک نهیب، که جان بر لب آمده ، یا آخرین توانش را به فریادی تبدیل می کند که مهاجم را خاموش کند ( آنهم در کنار دیگران و دیگری) و یا اینکه سکوت بر لب آورد و دمی دیگر تحمل کند، چون هراسش از دشمن قوی تر بسیار است و اعتقادش به نیروی خود و خودی بس اندک. همانگونه که شما می توانید در بعد فردی، شاهد آن باشید که کسی از ترس، سکوت اختیار نماید و یا از شدت ترسش، پرخاشگری کند. البته ، برداشت بسیاری از پرخاشگران این است که آنان "بی باکند" و یا "معترض". کافی است جلوی این پرخاشگر بی باک مان، کسی را قرار دهید که قوی تر است تا ببینید، بی باکی پرخاشگرمان، چگونه آب می شود و به زمین فرو میرود. از اینرو برای شناخت از مکانیسم ترس، نمی باید رفتار مشترکی را در میان افراد جستجو کرد. انسانها با پیشینه های مختلف، چند گونه عمل می کنند. روانشناسی خیزش ها: منظور از روانشناسی خیزشها در این است که کدامین تفکرات و احساسات اجتماعی در میان مردم می تواند تعیین کننده عمل ها و عکس العلل های رفتاری شان باشد. از این منظر ، خیزش ها بعنوان یک پدیده می توانند مورد بررسی قرارگیرد. خیزش ها از این بعد به عکس العمل هایی گفته می شوند که در حقیقت جلوگیرنده تهاجمند. بنابراین یک خیزش لزوما یک عمل تدافعی نیست و می تواند در بعد اجتماعی و جمعی خود، در آنجا که فرد خود را تنها حس نمیکند به یک تهاجم تبدیل شود. ولی چون خصلتی به صرفه تدافعی دارد، لزوما این تهاجم ایجاد شده اجتماعی، نه ادامه دار است و نه با اهداف مبارزاتی همراه. از آنجاییکه که افراد با شور و انزجار خود وارد صحنه می شوند و می توانند در طول حرکت اهدافی را مد نظر داشته باشند، هیچگونه تضمینی بر ادامه کاری تا رسیدن به هدف اعلام شده، نیست، همان شور و انزجاری که آنان را در مقابل دشمن قرار می دهد، می تواند ناامیدی و ترس موقتا به کنار رفته را، جایگزین سازد و فریاد را به سکوت برساند. از اینرو نقطه اتکا برای تبدیل خیزش ها به اعتراضات هدف مند و دگرگرا در این است که بتوان مکانیسم هایی را پیدا کرد که شور و انزجار را در حدی نگاه داشت که دشمن را همیشه زبون تر و ضعیف تر از معترضین بپندارد. جامعه ایران در طی صده های اخیر ،شاهد خیزش های بسیاری بوده است. وجه مشترک این خیزش ها ، در شکست شان بوده است. این خیزش ها اگرچه افکار و راه کارهای متفاوتی برای رشد اجتماعی ایجاد کرده اند ولی در موج های تاریخی بعد از آن، بدلیل شکست کلیت آنان، جز ساحلهای آرامش تفکری و ایجاد امیدی دیگر،کمتر به کاردیگری آمده اند. از اینرو است که متاسفانه برخی، آنرا به حساب کمبود حافظه تاریخی مردم گذاشته و می گذارند.نمود دوره های تاریخی ایران، نه در هم پیوستگی تغییرات، بلکه عموما، در از بین بردن کامل و ساختن نهادی دیگر بر ویرانه ها بوده است، حتا اگر آجرهای این بنا، از ویرانه ها ،به عاریت گرفته شده باشد. این تخریب و این سرکوب ، نه فقط در بعد فیزیکی برعلیه افراد و نه در بعد منکوبی تفکر، که حتا در بعد تغییر تاریخ روا رفته بر خیزش هم بوده است. از اینرو، تلاش هر نسلی ، برای صیقل دادن تفکری نو، بخشا در بازسازی تاریخی است که دگرگون شده است و از اینرو، تلاشی روشنفکرانه است برای ترسیم آنچه بر ما گذشت و ازاین کانال ، ترسیمی از نمای آن چیزی است که بر ما می گذرد. در این میان، توده های مردم ، آنانی که زندگی روزمره آنان، مورد تهاجم حکومت هاست، از این بخش بدورند. از این رو است که در جوامع سرکوب شده، آرمان خواهی و رویای جهانی دیگر، بیشتر از آنکه آرزوی مردم کوچه و بازار باشد، آرمان خواهی منکوب شده ی روشنفکران آن است. شاید از این منظر است که هیچ کدام از خیزش ها در طی صده های گذشته به اهداف بیان شده خود نرسیده است. توده های مردم از امروز خود، فریاد می کشند و روشنفکران از برای فردای آرمانی خود. خیزش های مردمی فرآیند ، سرکوب یک نسل است و برای روشنفکران، فرآیند سرکوب نسلها. از اینرو توده های مردم دنبال جایگزینی چهره ها هستند و روشنفکران و دگر خواهان ، دنبال ساختاری دیگر و بنیادی دیگر.اگرچه چنین تفاوتهایی را می توان دید، ولی باید گفت که انسان منکوب شده، برای ایجاد امید و برون رفت از تنهایی و ناامیدی خود، روزنه هایی را ایجاد میکند تا در تاریکی نوری ببیند. این روزنه ها در دوران شکست و پذیرش ناتوانی خویش، می تواند خود را در توهم نشان دهد. این مورد، هم در میان مردم و هم در میان روشنفکران، نمود رفتاری دارد .از اینرو اگر توده های مردم در توهم رهبری هستند، روشنفکران، در توهم آرمانی خود می توانند از حیات اجتماعی دور شوند؛ زیرا هردو ، درپی ایجاد روزنه های امید هستند، ولی هریک از منظر و نیاز خود. شاید می باید از این بعد، نگاهی به توهم در میان مردم انداخت. توهم از آنجا آغاز می گردد که فرد در پی جایگزینی رهبر است. هنوز به خود و توان خود اعتقادی ندارد ، از اینرو رهبری قوی می خواهد که رودروی دشمن قداره بند بایستد، که حرف او را بزند، که فریاد او باشد، که نیاز او را ببیند، که او را در کوچکی خود در زیر پا له نکند! از اینرو چنین انتخابی، نه از روی الگوی آرمانی، که از روی حس ضعف در ایستادگی و پذیرش حقانیت خود است، در مقابل غول سرکوب حکومتی. توهم ، برعکس آنچه مرسوم است، نه از ناآگاهی بینشی صرف، و یا عدم درک آرمان خواهی ساختاری دیگر، که از روی ضعیف دانستن خود در مقابل دشمن است. نه از اینرو که تاریخ را نمی شناسد و یا به یاد ندارد، که برعکس، تاریخ شکست، آنچنان جا پایی مستحکم در احساس او و تفکرش باقی گذاشته است ، که تاریخ به یاد آمده ، شکست های گذشته را یاد آور است. از اینرو می خواهد رهبری و قهرمانی در این میان ، حق بگیر او باشد. خیزش های روانی: خیزش های روانی ، به آن دسته از احساسات و تفکرات فردی بر می گردد، که می تواند تعیین کننده انگیزه فرد باشد برای کنش و واکنش های ناگهانی اجتماعی در جمع. از اینرو محور تعیین کننده ای است که چرا در شرایط مشابه ، ما شاهد رفتارهای مختلف اجتماعی از مردم هستیم. در جوامع سرکو ب شده، اوج سرکوب را به تنهایی در منکوب اجتماعی نمی توان دید. اوج سرکوب در آنجایی است که ترس و تنهایی، هر روزه، در زندگی و حیات احساسی و تفکری تک تک اعضای یک جامعه آنچنان رسوخ می کند، که فرد در حیات اجتماعی میلیونی خود، خود را تنها می بیند! اتفاقا تمامی استراتژی ها و تاکتیک های جنگ روانی ارگانهای سرکوب، در ایجاد چنین شرایطی است. ولی از آنجایی که حیات تنها و ناامید، با وجود همه سرکوب ها، نمی تواند انسان اجتماعی را منکوب شده نگاه دارد؛ انسان منکوب شده ، چشمی به گوش و کنار هم دارد. انسانی، یاری، دوستی، فامیلی را می جوید که هم دردش باشد. از اینرو است که خیزش های روانی ایجاد می شود، از اینرو است که ما شاهد فریادیم، حتا اگر فریاد، خفه شود. انسان ایرانی در طول حیات جمهوری اسلامی در مقایسه با دوره های قبل، هیچگاه به این حد ، منکوب شده و ناامید از دیگران نبوده است. فقر و فلاکت اجتماعی، سرکوب بیش از اندازه، نزدیکی نیروهای سرکوب گر در حد همسایه و هم شهری، چشم و گوش انسان ایرانی را به نجوای درونی خود کشیده است تا گوشی و چشمی ، او را به خطر نیاندازد. ولی انسان اجتماعی نمی تواند تا به آخر نجوا گر درونی خود باشد، چرا که انسان اجتماعی نمی تواند چشم و گوش خود را تا به آخر، بر روی نیازهایش ببندد. چرا که سرکوب می تواند حقانیت او را بگیرد، ولی نیازهای انسانی او، همیشه سپری است تا حقاینت تاریخی و انسانی او، هیچگاه سرکوب دائمی نگردد. انسان را به منجلاب می توان کشاند ولی در منجلاب نگاه نمی توان داشت! پس، در پی هم سنگران خود می گردد. پس نجوا می کند تا فریاد شود. ولی این فریاد لزوما به دگر ساختاری نمی آنجامد؛ زیرا این فریاد امروز اوست برای امروزش. پس طلب رهبر می کند، پس طلب قهرمان می کند و آنگاه که خود نمی تواند قهرمان باشد،قهرمان می آفریند. پشت او می ایستد. ستایشش میکند، به او امید می بیند، او را از آن خود میکند و از خود می داند،ولی کمتر خود را در کنار او قرار می دهد، زیرا او را برترو بی باک تر از خود می داند، پس او را پشتیبانی می کند! هرآینه اما ، قهرمانش، رهبرش بر او پشت کند، رنجیده از خود می شود، بر انتخاب خود لعنت می فرستد، خود را ناتوان تر احساس می کند، بر فداکاریش غبطه می خورد، جهان را به کام زورمندان می بیند، و هیچ گاه به این فکر نمی کند که او، قدرت را به رهبرش و قهرمانش داده است و نه برعکس؛پس، به کناری میرود، فریادش را می خورد تا دوباره نجوایش، تحمل بدن رنج دیده اش را نداشته باشد و فریادی دیگر برآید، حتا اگر فریاد ،از آن نسل دیگرش باشد. سخن پایانی: در این چند سطر ، سعی کردم ، نکات اساسی این مبحث را بازکنم. طبیعتا این سطور ، جز ارائه بحث، چیز دیگری نیست. هدف از ارائه، در این بوده است که نشان دهم چرا در بسیاری موارد خیزش ها در سطح خیزش ها و در نهایت آنگاه که فراتر از اعتراض می روند، به یک تغییر بنیادی نمی انجامند. هدف اساسا این نیست که با این توضیح، نشان دهم که همیشه پاشنه بر همین در خواهد چرخید، بلکه برعکس با نشان دادن مکانیسم ها، بگویم چگونه می توان آنها را تغییر داد. نمی توان چون این ترس وجود دارد، پس سعی نماییم که رهبرشان یا قهرمانشان باشیم، که برعکس اگر در پی تحول بنیادین هستیم،می باید این ترس را از آنان بگیریم. نه اینکه از بالا برآنان و برای آنان باشیم، که برعکس در کنارشان و هم گامشان باشیم. نه اینکه، معلمانشان یا معظمامشان باشیم، که برعکس از آنان بیاموزیم و هم نسل شان باشیم. نه اینکه آرمان گرایانشان باشیم، که برعکس ، زندگی شان ، آرمان آنان را تعیین کند. نه اینکه به جای آنان به جنگیم، که با آنان بجنگیم! علی فرمانده چهارم مرداد هزار وسیصد هشتاد و هشت معادل بیست و ششم ژوییه دوهزار و نه alifarmandeh@yahoo.com

Sunday, July 19, 2009

مصاحبه گزارشگران با علی فرمانده در مورد خیزش های اخیر در ایران

1ـ هم اینک مطرح می شود که "عبور از موسوی اجتناب ناپذیر است"، با توجه به رویدادهای اخیر، نظر شما در این مورد چیست؟
در این مورد باید بگویم که در این نکته یک حقیقت وجود دارد که در عین حال، منافی مسئله ای که است که نیروهای دل بسته به موسوی اظهار می کنند. از این لحاط میگویم اجتناب ناپذیر، زیرا باید این مسئله به گونه ای حل شود. ولی جمهوری اسلامی با یک مشکل جدی روبرو است که در طول حیات سیاسی خود ، راه حل های مرسوم جواب گوی این مشکل نیست. برای نشان دادن راه حل مرسوم جمهوری اسلامی بگذارید مثال مشابه ای بزنم. در طول این سالها ، یک بحران جدی دیگر نیز بین دو جناح پیش آمده بود. اگر به خاطر داشته باشید، بحران مشابه در مورد رهیری بین رفسنجانی و خامنه ای پیش آمد. سرانجام به این انجامید که ارگان جدیدی ایجاد شد به اسم شورای مصلحت نظام به سرکردگی رفسنجانی و ولایت برای خامنه ای. شما اگر نگاهی به تاریخچه ایجاد ارگانها و نهادهای دولتی و حکومتی بیاندازید، می بنیند که بسیاری از آنها در جهت حل بحران بین جناحهای حکومتی بود ه است. از این طریق ریاست ها پخش می شوند، رضایت ها جلب می شوند و بالانس حکومتی تا دوره دیگری از بحران ، ایجاد می شود. در این بحران اخیر، هر دوی طرفین دعوا ، از روحانیون نیستند . بنایر این، نه میشود ارگانی دیگری گذاشت و نه نهاد جدیدی ایجاد نمود تا موسوی را برای خاموش کردن به ریاست نهادی رساند که فرای چند روحانی دیگر تصمیمی بگیرد. از اینرو راه حلهای مرسوم رژیم ، در این مورد کارایی ندارد. بنابراین، بحران جدید مشکلات جدیدی را آفریده و راه حل برای هر کدام از جناحهای درگیر، کشاندن نهادهای حکومتی و دولتی به ریاست روحانیون به طرف یکی از این دو نفر است. از این منظر است که من فکر میکنم در این مورد، حیات جمهوری اسلامی وابسته به حل مسئله موسوی و آوردن وی به ریاست یک نهاد و ارگان خواهد بود و این، بدون رسمیت از طرف یک ارگان به ریاست مراجع روحانی میسر نخواهد بود. از طرف دیگر حضور گسترده مردم در صحنه و وجود نیروهای رادیکال در این پروسه، کار پیدا کردن یک راه حل "معقول" برای رژیم را با مشکل جدی روبرو می کند. فقط از این جنبه است که "عبور از موسوی اجتناب ناپذیر است" و نه آنطور که نیروهای اصلاح طلب سعی در چهره سازی برای رهبری خیزش های مردمی دارند. 2ـ با در نظر گرفتن اینکه موسوی همواره تأکید بر حفظ نظام داشته و دارد، آیا ایشان دارای این ظرفیت هست که بتواند با رهبری جنبش سبز، ایران را به آزادی برساند؟
این غیر ممکن است. ببینید در آغاز هر حرکتی و هر جنبشی، در صورتی که این حرکت و یا جنبش دارای رهبری مشخص باشد ؛ این رهبری تا زمانی می تواند آن حرکت و یا آن جنبش را تحت کنترل خود قرار دهد، که یا نگذارد که نیروهای غیر جنبشی و یا نیروهایی که با اهداف جنبش یگانگی ندارند به این صفوف اضافه نشوند و یا اینکه نگذارد اهداف اولیه جنبش به اهداف دیگری منتهی شود. در هردوی این موارد ، موسوی مسلط به رهبری جنبش نیست. نیروهای شرکت کننده در این جنبش مشخصا یک پارچه نیست. در همین روز جمعه، بسیاری از کسانی که می خواستند جلوی رژیم بایستاند و در عین حال از جنبش اعتراضی نیز استفاده کنند، اعلام داشتند که در پیاده روهای دانشگاه قرار خواهند داشت ولی به داخل محوطه نماز جمعه وارد نمی شوند تا حضور آنان دلیلی بر تقویت یک جناح نباشد. خوب همین مسئله ، نشان می دهد که نیروهای شرکت کننده دارای یک پارچه گی نیستند. مثال زیاد است، ولی فکر میکنم همین نکته جواب گوی عدم یک پارچه گی باشد. در مورد اهداف اولیه جنبش هم، همان هفته دوم پس از انتخابات نشان داد که پتانسیل گسترش حرکت، به اهدافی فرای مسئله انتخابات چشم دارد. 3ـ چه راهکارهایی را برای تشکیل شورای حمایت از جنبش خونین مردم و یا هر نهاد هدایت گر دیگر پیشنهاد می­کنید؟ فکر می کنید در عین حال واکنش نیروهای مختلف شرکت کننده در این خیزش ها ، نسبت به این راهکارها چیست؟
به نظر من هیچ شورای حمایتی و یا هر نهاد دیگری از بالا نمی تواند رهبری را به عهده گیرد. این مشخصه این حرکت و یا هر حرکتی در ایران نیست. مشخصه خیزش ها در این است که در خود این حرکتها، رهبری ایجاد میشود، رهبری پذیرفته می شود و در نهایت خود، می تواند به پیروزی و یا شکست بکشد. الان هم ، تلاش همه نیروهای شرکت کننده در حقیقت هم این است. هر نیرویی سعی می کند در وهله اول نیروهای خود را سازماندهی کند و در عین حال رهبری نیروهای دیگر را یا در دست خود گیرد و یا اینکه آنان را طرد کند. بنا برا ین خود این تفکر که تلاش میکند از بالا مسائل را حل کند ، راه به جایی نخواهد برد. 4ـ با توجه به سرکوب­های اخیر و حضور احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور، چه راهکارهایی را برای مردم و به ویژه خارج از کشوری ها ارایه می­دهید که مانع حضور وی بر مسند ریاست جمهوری باشد؟ لطفا این راه کارها در مورد مردم ایران و خیل گسترده تبعیدیان و مهاجران ایرانی بیان کنید.
راه کارها را می باید در خود جنبش و خیزش ها دید. پتانسیل نیروهای شرکت کننده، میزان سرکوب، تشکل یابی نیروهای شرکت کننده، و شکستن ترس ، تنها معرفه هایی هستند که می توانند رقم زننده راه کارها در ایران باشند. از همین رو هم هست که در حال حاضر ، نیروهای رادیکال شرکت کننده ، با تمامی محدودیت های کمی و کیفی خود سعی دارند که وهله اول ، جو ترس را بشکنند. این ترس، هم سازمان یابی را سخت تر می کند و هم ایجاد رابطه ارگانیک را. بعد بسیار زیاد انتشار اطلاعات از طرف نیروهای شرکت کننده و شکست سد سانسور، برعکس آنچه درحال حاضر مورد توجه قرار گرفته است، یک نیت دیگر هم دارد و آن این است که ، این نیروها می خواهند نشان دهند که سد سانسور و ایجاد ترس رژیم را می توان شکست. این مسئله در برخی از نقاط ، شدیدا روحیه اعتراضی را تقویت کرده است. در مورد خارج از کشور ، من فکر میکنم این یک اتوپی است اگر کسی تصور کند که در خارج از کشور می توان حیات سیاسی ایران را رقم زد. خارج از کشور در بهترین شرایط می تواند وظیفه افشاگری در سطح بین المللی و آن هم در کنش و واکنش با جریانات محلی کشور خود را دارد. حضور طیف زیادی از نسل دوم مهاجرین در این حرکت ها ، به نظر من برد بسیار خوبی را به حرکت ها داد. حضور این معترضین به این دلیل که نمادهای جامعه میزبان را هم بهتر می شناسند و هم توان سازماندهی نیروهای محلی را دارند ، گستردگی زیادی را ایجاد کرد که من فکر میکنم بدون این حضور ما نمی توانستیم شاهد بسیاری از اقدامات اعتراضی باشیم. خیل گسترده تبعیدیان درست است که کمیت زیادی را تشکیل می دهد ولی این خیل در عرض سالهای گذشته نشان داده است که بسیاری از ما قابلیت کار درازمدت، ارگانیک و تخصصی را نداریم. پس از سالها، این اولین بار است که در خارج از کشور ، ما شاهد هم پایی حرکتها در خارج و داخل بوده ایم.خارج از کشور اگر نتواند به جای، برای دیگران فکر کردن، به جای دیگران رهبری کردن و غیره ، به کار خود، یعنی بازتاب فعالیت های ایران و افشای رژیم در کلیت خود ، به هر کار دیگری دست زند، موفق نخواهد بود .در غیر این صورت جز به خود فکر کردن و برای خود فعالیت کردن، کار دیگری نخواهد کرد. در همین مدت ببینید، دهها تظاهرات و آکسیون برگزار شد که مخاطبین آن خود شرکت کنندگان بود ه اند. شما چگونه می توانید مخاطب دیگری داشته باشید ، زمانی که پس از کلی دعوا سر بلندگو، آخر سر هم ، سخنرانی به زبان فارسی باشد؟ به نظر من موفقیت بسیاری از حرکتهای اعتراضی در خارج و گستردگی آن را مدیون دوستانی باید باشیم ، که د رعرض سالهای گذشته بعنوان سازمانگران، شرکت کنندگان و حمایت کنندگان ، کمتر در حرکتها به چشم می خوردند. این موفقیت تاکنونی را مدیون نسل جدیدی از معترضین هستیم که با حضور خود وبا بکار گیری مکانیسم های تبلیغی و ترویجی ، توجه به خیزش ها را به دل مردم و نیروهای محلی بردند. من در همین جا از کلیه این دوستان و معترضین که مجاب جو طرفداران موسوی نشدند و نمی شوند ، به سهم خود تشکر می کنم و مقدم این عزیزان، به عرصه مبارزه و اعتراض را گرامی می دارم. 5ـ چرا تا کنون اپوزیسیون داخل و خارج کشور نتوانسته­اند یک شورای حمایت از خیزش­های مردمی و جنبش اجتماعی ایران تشکیل دهند تا بتوانند این جنبش را هدایت کنند؟
اول اینکه چه در داخل و چه در خارج یک اپوزیسیون همسان نداریم. در خارج از کشور حتا اگر این اپوزیسیون همسان و هم هدف را هم پیدا کنیم، نمی تواند هدایت کننده این جنبش در ایران باشد. خارج از کشور ، در طول تاریخ، هیچ گاه نتوانسته چنین مهمی را به پیش برد، شما برای رهبری باید هم حضور فیزیکی داشته باشید و هم حضور تفکری و تاره این حضور در جریان مبارزه روزمره ، می باید پذیرفته شود. شما از کدام نیرو در خارج از کشور سراغ دارید که بتواند چنین کاری کند؟ که بتواند فعالیتهای روز بعد خیابانی را سازماندهی کند؟ اگر کسی دچار چنین توهمی باشد، باید گفت متاسفم. خوب ، در مورد ایران وضعیت فرق میکند. به نظر من چه نیروهای رادیکال و چه نیروهای حکومتی ، تلاش شبانه روزی برای هدایت این جنبش دارند. ولی شما باید چنان حضور منسجم و ارگانیکی داشته باشید که با دادن راه حلهای مبارزاتی ، پذیرش رهبری برای مردم ، میسر گردد. نیرویی که در ایران بتواند با درایت و خلاقیت ، ترس مردم را از بین برد و از این کانال ، نیروهای خودی را سازماندهی کند، می تواند مطمئنا ، رهبری را در دست گیرد. 6- بصورت عمومی نظر و طرز برخورد نیروهای شرکت کننده در این خیزش ها نسبت به یکدیگر را چگونه ارزیابی می کنید؟
ببیند هنوز این نیروها به صورت کامل از هم دست نشسته اند، هرکدام هنوز سعی دارند برای رسیدن به هدف خود از نیروی دیگری استفاده کنند. حمله های حکومتی ، دستگیری ها، زندان و کشتن ها از طرف نیروهای حکومتی در این جهت است که نیروهای متعرض "خارج از خط" را مهار کند و به عقب نشینی وادار کند. نیروهای رادیکال هم سعی دارند که اهداف خود را هنوز حتا از کانال شرکت کردن در این خیزش ها به پیش برند. پروسه تدقیق مبارزاتی و یا جدا سازی کامل نیروها، هنوز صورت نگرفته است. نیروهای شرکت کننده ، حتا ازاعتراضات یکدیگر هم فعالانه استفاده می کنند. البته این کشمکش، یا به شکست کشانده کامل یک طرف خواهد کشید و یا اینکه ، با جدا سازی کامل صف ها ، منش های مبارزاتی کاملا متفاوتی با آنچه امروز شاهد آن هستیم روبرو خواهیم بود. 7- آیا فکر می کنید، جناح های مختلف حکومتی در پی آمد راهکارهای مختلف نیروهای شرکت کننده در خیزش ها ، عکس العمل های مختلفی ارائه خواهند داد و یا اینکه همانند گذشته سعی خواهند کرد که به یک پارچه گی نسبی دست یابند؟ در این میان آیا نیروهای سرکوب گر متصل به جناحهای مختلف حکومتی ، به روش های مختلفی دست خواهند زد ؟
در شرایط فعلی ، با توجه به آنچه در سئوالهای قبلی گفتم ، بعید می دانم که این یک پارچه گی نسبی به راحتی ایچاد شود. جناح موسوی اگرچه از حرکتهای رادیکال هراس دارد ولی در عین حال در شرایط فعلی، این نیروها بیشتر از اینکه مشکلی برای وی ایجاد کنند برای جناح مقابل ایجاد می کنند. از اینرو طرفداران جناح وی و حتا اخیرا ، رفسنجانی در حمایت از دستگیرشدگان زبان باز میکند. در عین حال ، هرکدام از جناحها ، نیروهای سرکوب گر خود را نیز دارند. من چند روز پیش با یکی از دوستانی صحبت می کردم که در یکی از اورژانس های ایران کار می کند و از پزشکان معالج زخمی ها بوده است. وی اظهار داشت که زخمی ها را که توسط لباس شخصی ها مورد ضرب و شتم قرار داده اند ، به راحتی می توان از زخمی هایی که توسط لباس رسمی ها ضرب و شتم شده اند ، متمایز کرد. این نوع صحبت ها را من از بسیاری دیگر که در بخش های مختلفی هستند نیز شندیده ام. برخی دیگر از فعالین به عنوان مثال در اصفهان اظهار می داشتند که ضرب و شتم دستگیر شدگان در کلانتری ها به مراتب فجیح تر از دیگر مراکز است. من فکر نمی کنم که ما با یک ، یک پارچه گی در میان نیروهای سرکوب روبرونیستیم، بهرو جناحهای حکومتی فقط دارای ارگانها و نهادهای مختص به خود نیستند، این تقسیم بندی ها را می توان حتا در میان ارگانهای سرکوب و یا خود نیروهای سرکوب گر نیز دید. در برخی از مناطق تهران به عنوان مثال، برخی از نیروهای انتطامی ، به نوعی با دستگیرشدگان و یا معترضین خیابانی برخورد کرده اند که همان نیروی انتظامی در منطقه دیگری بدین گونه عمل نکرده است. در پایان از شما و خوانندگان شما تشکر می کنم ، که مجالی برای مرور نظراتم ایجاد نمودید و دستتان تمامی دوستان را به گرمی می فشارم. علی فرمانده بیست و هفتم تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت، معادل نوزدهم اوت دو هزارو نهalifarmandeh@yahoo.com

Thursday, July 09, 2009

مصاحبه اختصاصی گزارشگران با علی فرمانده به مناسبت دهمین سالگرد 18 تیر

گ: باسلام و تشکر که دعوت ما را پذیرفتید ع: باسلام و من هم خوشحالم که مجال دیگری یافتم که با شما و خوانندگان سایت شما به صحبت بنشینم. گ: قبل از اینکه به بخش های مختلف جنبش دانشجویی در 10 سال گذشته بپردازیم ، خوشحال می شویم اگر به صورت اجمالی بیان کنید که اگر شما بخواهید این ده سال را به صورت جمع بندی نکات وار اراثه دهید ، این نکات در مورد افت و خیزهای این جنبش چگونه بوده است؟ ع: خیلی خوشحال می شوم که اتفاقا از اینجا صحبت را شروع کنم چون فکر می کنم با قید این نکات می توان بهتر به جزییات و یا موارد مشخصی پرداخت و افت و خیزها را به بحث گذاشت. 1- از چهره گشایی به چهره پوشانی: این نکته من فکر میکنم یکی از کلیدی ترین دست آوردهای حرکتهای دانشجویی در طول ده سال گذشته بوده است. فکر میکنم بسیاری از دوستان و رفقای فعال دانشجویی به یا د دارند که در سالهای اولیه حرکتهای دانشجویی و به خصوص پس از سرکوب حرکت 18 تیر، علنی گرایی و با اسم و مشخصات حقیقی کار کردن برای بخش وسیعی از فعالین دانشجویی یکی از پرنسیپ های مبارزاتی بود. تعداد بسیار زیادی از سایت ها و وب لاگ های فعالین دانشجویی در عمل از لینک دادن و یا درج مطالب افرادی که با نام مستعار ویرایش می کردند، معذور بودند. اگر برای اولین بار با دوستی و یا رفیقی آشنا میشدی و یا خواستار رد و بدل کردن اطلاعات نوشتاری بودی، معمولا سئوال اول این بود که آیا این اسم حقیقی شماست و یا مستعار؟ اگرچه برخی از دوستان شناخت شده ، دست به تاسیس وب لاگهایی با نام های مختلف بودند و این کار را هم کردند ولی در عمل اگر دوستی و یا رفیقی از اول و بدون شناساندن خود به دیگران با نام مستعار دست به تاسیس وب لاگ و یا سایتی می زد، احتمال لینک زدن و یا ارتباط بسیار محدود میشد. در همین رابطه باید بگویم که دو علت عمده دخیل بود. این دو علت هم صرفا حرف من نیست، بلکه بسیاری در طول همین سالها بر آن انگشت گذاشتند و خوشبختانه اکثرا از میان خود فعالین دانشجویی. یکی این مسئله بود که طیف وسیعی از فعالین دانشجویی، در میان عموما دوستان و رفقایی که از دفتر تحکیم وحدت به سمت حرکتهای چپ روی آورده بودند، با خود یک فرهنگ چهره گشایی و علنی بودن را داشتند. این هم طبیعتا به این علت بود که نوع فعالیت و حرکتهای آنان رنگ وبوی صرف اعتراضی آن هم در محدوده قانون حاکم را داشت. واقعیت این است که سرکوبهای متعدد حرکتهای دانشجویی و پشت کردن جناحهای مختلف حکومتی به دانشجویان طرفدار خود ، بخش وسیعی از فعالین دانشجویی را به حرکتهای رادیکال و چپ کشاند. این رشد و خیزش سیاسی در یک مقطع ، تناسب ظرف حرکتی و یا شکل مبارزاتی را تغییر نداد. یعنی همان فرهنگ چهره گشایی و علنی کار کردن با محتاوی چپ و یا سوسیالیستی؛ که البته در ادامه، خودش منجر به دستگیری های متعدد به خصوص در مقطع حرکتهای دانشجویان برابری طلب و آزادیخواه خود را نشان داد. من بعدا به این مقطع خواهم پرداخت. علت دوم تداوم این فرهنگ چهره گشایی ، خوش خیالی وسیع فعالین دانشجویی بود که فکر می کردند چون حرکتهای دانشجویی اوج گرفته است، مهار سرکوب از دست رژیم خارج شده و مجبور است که صدای دانشجویان را حتا اگر در نوشته هایشان از سوسیالیسم و چپ رادیکال و یا چپ کارگری صحبت کنند، آزاد می گذارند. اتفاقا در همان مقطع این صحبت ها، نمی دانم شما یا خوانندگانتان به یاد دارید یا نه، چند مقاله کوتاه از طرف برخی از فعالین دانشجویی درج گردید که شدیدا از طرف بخش وسیعی محکوم شد و حتا این دوستان ایزوله شدند. یکی از این مقاله ها به درستی عنوان کرد که دلیل اینکه رژیم در حال حاضر بر روی دانشجویان سوسیالیست و چپ انگشت نمی گذارد و به سختی جلوی آنان نمی ایستد، این است که هیچ بخش دیگری از فعالین دانشجویی همانند فعالین سوسیالیست و چپ بر علیه جناح خامنه ای و رفسنجانی فعالیت نمی کنند و هیچ بخشی تاکنون نتوانسته است به این خوبی، این جناح را در دانشگاه تضعیف کند ، حال اینکه جناح اصلاح طلب ، همچنان به فعالیت های بدون دغدغه خود ادامه می دهد و فعالین چپ دانشجویی ، هر دو جناح را به یکسان افشا و طرد نمی کنند. البته بخشی از دوستان و رفقا در همان مقطع بصورت غیر معقولی نه تنها به بحث در این باره ننشستند، بلکه این بحث در همان سطح چند مقاله و جوابهای تندی در پاسخ به آن ، خاتمه یافت. تا اینکه حمله های بعدی، بخشا صحت این تحلیل را ثابت کرد که در بخش بعدی به آن خواهم پرداخت. 2- علنی و پنهان کاری: پس از سرکوب 18 تیر، حدود دو سال طول کشید که دوباره حرکتهای دانشجویی آغاز شوند و فعالین مجال مجددی برای فعالیت پیدا کنند. از این مدت تا سرکوب وسیع دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ما شاهد تلفیق کار علنی و پنهانی برخی از فعالین دانشجویی هستیم. در این دوره البته بحث های بسیاری چه در میان جمع های دانشجویی و چه به صورت علنی در وب لاگ ها به چشم می خورد. مخالفین و موافقین در هر دو طرف زیاد بودند و کمتر دوست یا رفیقی را پیدا می کردید که در این مورد نظری نداشته باشد. بحث دوستانی که طرفدار تلفیق بودند و عملا هم آنرا اجرا می کردند این بود که از این فرصت به دست آمده باید استفاده کرد و می توان از طریق وب لاگ ها و هم چنین علنی بودن نامهایمان استفاده کنیم تا با حضور خود اولا جلوی سد شدن راهمان توسط نیروهای سرکوب را بگیریم و هم اینکه سازمان یابی بیشتری یابیم و همدیگر را راحت تر بشناسیم. کسانی، از جمله خود من، بحث مان این بود که رژیم به راحتی می تواند فعالین را مورد پیگیری قرار دهد و رابطه ها را شناسایی کند. جنبش دانشجویی و کلا جنبش مبارزاتی جاری در ایران می باید فعالین علنی و چهره های خود را داشته باشد ولی اگر همین چهره ها بخواهند در ارتباطات غیر علنی هم باشند ، خطر جدی را ایجاد می کنند که با توجه به میزان محدود فعالین دانشجویی ، ضربه به آنان راحتر خواهد بود. متاسفانه، شرایط ایران که در طول سالهای اخیر به حرکتهای مختلف زنان، کارگران و دیگر اقشار مردم یکی پس از دیگری آغاز و سرکوب می شد، مجال یک تصمیم گیری جدی و تعیین شیوه فعالیتی را نتوانست در دستور کار خود بگذارد. بسیاری از فعالین دانشجویی عملا در تمامی حرکتهای دیگر نیز شرکت داشتند و کمتر کمیته ای و یا ارگان تدارکاتی موجود بود که عناصر مشترکی در آن حضور نداشته باشد. باید حق داد که شرایط مبارزاتی ایران از یک طرف و عدم امکان فعالیت شبکه ای فعالین از طرف دیگر، بسیاری از جمع بندی ها را در همان سطح گفتگو و یا چند سطری نوشته علنی و یا غیر علنی نگاه می داشت. من یادم هست که اتفاقا دو سال پیش در مصاحبه ای ، آنهم با سایت شما و اتفاقا در مورد 18 تیر ، گفتم که من در حال حاضر اعتقادی ندارم که ما دارای جنبش دانشجویی هستیم ، آنچه ما شاهد آن هستیم حرکتهای دانشجویی است و سعی کردم بگویم که یک جنبش می باید دارای چه مشخصاتی باشد که به آن جنبش گفت. که البته نمی خواهم دوباره آنرا تکرار کنم. ولی سرکوبها نشان داد که با دستگیری چندین فعال دانشجویی به یک باره حرکتها برای مدتی کاملا قطع شدند و پس از چند سالی دوباره اوج گرفت. این افت و خیز از صفر به 100 ناگهانی، نمی تواند نشان از جنبشی بودن حرکت داشته باشد. البته امیدوارم که این طور برداشت نکنید که منظور من این است که تمامی فعالین دانشجویی در صدها نفر دستگیر شده خلاصه می شوند و یا اینکه این دستگیر شدگان همه چیز را در دست دارند. منظور من این است که این علنی گرایی حاکم در میان فعالین دانشجویی و پیگیری رژیم در شناسایی شبکه ها از این طریق، آن چنان شرایطی را محیا می کند که سرکوب فعالین به مراتب آسانتر است و آنانی نیز که دستگیر نمی شوند به دلیل این نیست که فعالیتی نمی کنند و یا اینکه رژیم از آنان راضی است. مسئله این است که رژیم دنبال سرکوب و به خاموشی کشاندن حرکتهای اعتراضی است ، هر وسیله ای را استفاده میکند و به محض خاموشی ، حتا موقت، به هدف خود رسیده است. در این مورد بیشتر صحبت می کنم. به هر رو پس از سرکوب دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب ، ما دوباره شاهد یک افت جدی هستیم. حداقل در وجه علنی آن. وصل شدن طیفی از چهره های فعالین دانشجویی به یک حزب سیاسی و بی مبالاتی های این جریان در برخورد به مبارزه جاری دانشجویی به صورت یک کمپین علنی و با های و هوهای خارج از کشوری ، ضربه بزرگی به حرکتهای دانشجویی این دوره زد. خوشبختانه در این تحلیل نیز، بسیاری از دوستان و رفقای فعال دانشجوی نیز با من هم نظرند و برخی به صورت علنی نیز به این مسئله پرداخته اند. ولی این سرکوب، آغازگر نوع جدیدی از فعالیت بود که من فکر می کنم، بهترین دستاورد این دوره است. امروز دانشجویان همانند گذشته در تمامی عرصه های مبارزاتی توده های مردم شرکت می کنند. امروز دانشجویان از سازماندهندگان و هشیاران سیاسی خیابانهای ایران هستند. امروز دانشجویان با درایاتی دراز مدت تر به مسئله سیاسی می پردازند. امروز دانشجویان در جمع های مختلفی تشکل می یابند تا امر مبارزه را پیگیرانه تر از گذشته به پیش برند ولی با یک تفاوت. این جمع ها پس از چند دوره سرکوب ، افت وخیز، رو در رویی با رژیم و یکبار دیگر نا باور به حمایت جناحی، امر مبارزاتی خود را نه با چهره علنی، نه با نام واقعی بلکه با کار جمعی، بدون نام و نشان شخصی به پیش می برند و به نظر من بخش وسیعی از فعالین دانشجویی هم اکنون درس های خوبی از این ده سال گرفته اند و این درس آموزی را باالویت کاری و مبارزه روزمره خود در هم آمیخته اند. موارد زیادی را می توان در مورد این جمع بندی ده ساله گفت ولی من در اینجا به همین دو نکته کلیدی بسنده می کنم. گ: نکته ای را شما در صحبت هایتان اشاره کردید که هم بخشی از فعالین دانشجویی و هم بخشی از فعالین چپ در خارج از کشور مطرح کرده اند و آن اینکه یکی از نقاط ضعف حرکتهای دانشجویی در این ده سال وجود کسانی است که از دفتر تحکیم وحدت به سوسیالیسم رسیدند و این ضربه جدی به رادیکالیسم جنبش دانشجویی بوده است. آیا شما هم این را تایید میکنید؟ ع: به هیچ عنوان. بگذارید مسئله را کمی باز کنم تا متوجه شوید که من از کدام منظر می گویم. ببینید، این که بخشی از فعالین دانشجویی آنهم دو سال پیش در ادامه اتهام زدن ها و کدهای اینرنتی یکدیگر را لو دادند و در بهبهه درگیری ها، شروع به "افشاگری"در مورد پیشینه برخی از چهره های دانشجویی کردند ، به نظر من وجه سیاسی مشخصی نداشت. چرا نداشت؟ چون اگر این چنین بود می باید همانطور که در ده ها مورد دیگر، مقاله پشت مقاله و نامه پشت نامه از طریق ای میل به هم می رساندیم، می بایست می توانستیم ، این مسئله را نیز به بحث بگذاریم ولی شاهد چنین مسئله ای نبودیم. به نظر من برخی از دوستان و رفقا به دلیل حمله رژیم و همین طور درگیری هایی که قبل از آن در میان برخی از جمع های دانشجویی در جریان بود، دچار سرخوردگی شدند و در پی پیدا کردن دلایل این وضعیت، به نادرست نوک حمله را متوجه این دسته از فعالین کردند که البته خود این بحث به همان سرعت که آغاز گشت ، با هشیاری فعالین به سرعت هم خاتمه یافت. به نظر من همانطور که قبلا گفتم، علت اصلی این سرکوب گسترده علنی بودن بسیاری از فعالین دانشجویی در مقابل یک رژیم، با تجربه سی سال سرکوب بود. آنچه به خارج از کشور بر می گردد، مشکل دیگری است. در خارج از کشور بخش بسیار وسیعی از تشکلهای سیاسی و فعالین سیاسی با تکیه به شمار بسیار زیاد وب لاگ های سوسیالیستی دانشجویان و چپ رادیکال، در هیاهوی دیگری دخیل بودند و به ناگهان صحبت از "جنبش سوسیالیستی دانشجویان" پیش آمد و تبلیغات و هیجان های سیاسی در این مورد آغاز گشت. پس از سرکوب ها هم به رسم معمول برخی، این "جنبش سوسیالیستی دانشجویان" نبود که اشکالی داشت ، بلکه اشکال از " عناصر نفوذی تحکیم وحدت" اعلام شد. بهر رو این طیف هم متاسفانه برخورد درستی به قضیه نکردند. باور من این است و خوشبختانه بخشی از فعالین دانشجویی نیز در مقاله های با نام و بی نام خود به این نظر پرداخته اند که در طول تاریخ معاصر سیاسی ایران، ما شاهد تشکیل و تحکیم یک تشکیلات و یا یک جنبش رادیکال نبوده ایم که از بدو تولد خود، رادیکال متولد شده باشد. شما نگاهی به چگونگی شکل گیری تشکیلات های کمونیستی که در ایران شکل گرفته اند بکنید، کدام یک از دل رفرمیسم و بن بست سیاسی آن متولد نشده اند؟ چپ و رادیکالیسم آن، در طول تاریخ معاصر ایران ، از دوره مشروطیت تاکنون ، تفکر خود را از دل بن بست های سیاسی رفرمیست ها به بیرون کشیده است. شکم رفرم را دریده است و در فضای بیرون نفس کشیده، نقب زده و راه مبارزاتی خود را بنا نهاده است. واقعیت این است که رادیکالسم چپ ایدئولوژیک نیست، واقعیت تلخ شکست های عدیده جوامع امروزین است. این مسئله خاص جامعه ایران نیست. نگاهی بیاندازید به چگونگی پیدایش تشکیلات های سیاسی که ما به عنوان نمونه های کلاسیک در عرصه جهانی از آن نام می بریم. برای همین هم هست که هر چند چپ سرکوب شود، نسلی دیگری، در زمانی دیگر در همان جا که سرکوب صورت گرفته دوباره متولد می شود و اتفاقا دوره رشدش ، دوره بن بست اجتماعی است. و از این روکاملا طبیعی است که نیروهایی که به رفرم و به تغییر تدریجی معتقدند نه تنها چپ چامعه را می توانند تشکیل دهند بلکه سازمانگران رادیکالیسم تفکر اجتماعی چپ می شوند. از این میان بخشی هم می توانند از میان دانشجویان سابق انجمن اسلامی و یا دفتر تحکیم وحدت باشند. من در صحبتم گفتم ، این دسته از دانشجویان با فرهنگ چهره گشایی وارد میدان مبارزاتی چپ شدند ولی بر این باور نیستم که فقط اینان چهره گشایی کردند، آن دسته از دوستان و رفقایی هم که شامل این پیشینه نبودند ، این چنین کردند. من بر این باور هم نیستم که بطور اتوماتیک ، هر بن بستی نیروهای رفرم را به به نیروهای رادیکال تبدیل میکند. همانطور که در حرکتهای اخیر مردم در مورد انتخابات دیدیم که بخش وسیعی از فعالین دانشجویی و جوانان نه فقط به خاطر استفاده از جو موجود و اعتراض به جمهور اسلامی بلکه با اعتقاد به امیدی دیگر و راهی دیگر پشت موسوی قرار گرفتند، و پس از اینکه دیدند باز کاری صورت نمی گیرد، پایان ندادند و ایستادند و می ایستند. به نظر من بخشی از ما ، می خواهیم با گذاشتن حرکتها و فعالیت ها در کلیشه های تحلیلی خود ، خودمان را از شر راه یابی راحت کنیم و بگوییم " می دانیم". پتانسیل تاریخی چپ چه درایران و چه در عرصه جهانی در "ندانستن " هایش نهفته است. این ندانستن ها، این سئوال کردن ها، این شاید ها ،این شک کردن ها، راه یاب چپ و رادیکالیسم آن بوده است واین آغاز یافتن راه حل های ماست. گ: حال که صحبت از حرکتهای اخیر کردید ، می توانید پیوند این نوع حرکتها با نقش و جایگاه فعالین دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم؟ ع: من فکر می کنم ، نقش به سزایی داشته اند و دارند. این مسئله البته مختص به ایران هم نیست. در نمونه های کلاسیک هم در اروپا اگر از سده 18 تاکنون نگاه کنید ، جنبش دانشجویی و فعالین دانشجویی نقش بسزایی در رادیکالیسم جنبش ها و تشکل احزاب سیاسی داشته اند. این نماد تفکر دگراندیش جامعه انسانی است. این نماد تفکری، در محیط تحقیق و تفکر باید بوجود بیاد و در نمود وحضور اجتماعی اش، پالایش سیاسی و عملی بخورد. این حضور و نمود اجتماعی اما می تواند در یک ظرف تشکیلاتی باشد و یا یک جنبش وسیع اجتماعی، ولی این تلفیق همیشه وجود داشته است. در طول تاریخ ایران، از ورود اولین طیف فارغ التحصیلان ایرانی از فرانسه که با خود تفکر جمهوری را آوردند تاکنون که دانشجویان به هر طریقی در تمامی عرصه ها حضور پیدا می کنند، ملموس و مستند است. شما این ده سال اخیر را نگاه کنید. فعالین دانشجویی در کناراعتراضات کارگران، زنان ،معلمان، زحمتکشان شهری، ماداران زندانی، پزشکان و پرستاران حضور داشته اند. در طول تاریخ معاصر ایران، همیشه در بن بست های سیاسی، دانشجویان درهای دانشگاه ها را باز کرده اند و به میان مردم رفته اند. این خصلت حرکت رادیکال دانشجویی است. این حرکات به نوبه خود طبیعتا ضعف ها و اشتباهاتی را هم دارد و لی درس آموزی را هم دارد، نگاه جستجو گر را هم دارد. ولی یک مسئله را هم باید در نظر گرفت، حرکتهای اعتراضی مردم ایران بر علیه نتایج انتخاباتی و پس از آن اوج گیری اعتراضات حتا بر علیه بخشهای دیگر از جمله بر علیه کلیت رژیم را صرفا نمی توان به جوانان و دانشجویان اختصاص داد. می دانم که بخش وسیعی از رسانه های گروهی، سعی در این دارند که با نشان دادن حضور جوانان و دانشجویان، بعد خاصی به اعتراضات دهند. واقعیت این است که دراین اعتراضات تمامی گروه های مختلف اجتماعی حضور داشته اند. توجه خاص مطبوعاتی به جوانان و یا زنان ، این اعتراضات را صرفا به این یا آن طیف محدود نمی کند. طبیعی است که گروه های اجتماعی که سازمان یافته تر هستند، در امر سازماندهی مشارکت بیشتری دارند و در این میان می باید از دانشجویان نام برد. ولی این اعتراضات خیابانی و این موج به پا شده تعرض، شرکت کنندگان و مدافعین صدها هزار نفری تمامی اقشار مردم را شامل می شود. به نظر من این بی انصافی و یا منافع طلبی را نباید نثار توده هایی کرد که شب و روز و روز و شب در تمامی خیابانها و خانه ها حضور به هم رساندند و تنی واحد بودند برای یک اعتراض. گ: عده ای بر این باور هستند که جنبش دانشجویی با تمامی افت و خیزهای خودش از نداشتن یک ظرف واحد تشکیلاتی رنج می برد و از این طریق نمی تواند اهداف خودش و رادیکالیسم خودش را اجتماعی کند، نظر شما در این مورد چیست؟ ببینید این یک واقعیت هست که بهر رو برای پیشبرد یک مبارزه نه به عنوان یک فعال دانشجویی، بلکه به عنوان یک عنصر سیاسی می باید یک انسجام وجود داشته باشد. ولی باید دید چگونه انسجامی و با چه هدفی. امروز ما شاهد رشد دوباره چپ هستیم. در دوره ای که چپ عقب نشسته بود، راست در جامعه بلندگویی را گرفته بود که نمایندگی تغییرات را به عهده داشت و وعده بهتری می داد. بحران جهانی و شرایط وخیم اقتصادی چپ را دوباره به عرصه عملی کشانده است. این عرصه عملی را اگر نگاه کنید نمی توانید نمودهای آنرا مثلا در تعداد آرای انتخاباتی فلان حزب کلاسیک چپ در یک جامعه ببینید. نمود بازگشت چپ ولی، در عرصه های دانشگاهی و آکادمیک بسیار بارز هست. امروز در کمتر دانشگاهی و در کمتر واحد درسهای علوم انسانی و در کمتر پروژه تکمیل تئوریک می توانید وارد شوید که گفتاری در تفکر مارکسی (و نه مارکسیسم) نداشته باشد. این یک برگشت است، همانطور که در دوره خود مارکس ،پس از شکست جنبش، بهترین کارهای تحقیقی مارکس در موردسرمایه و غیره نمود پیدا کرد و مستند شد. این برگشت اما به اینجا خاتمه پیدا نمی کند. به درون جامعه خواهد آمد و اجتماعی خواهد شد ولی با راه کارهای مستند تر وبا شرایط سنجی دقیق تر. چپ در ایران و جنبش دانشجویی نمی تواند به فکر صرف اعتراض باشد. فعالین رادیکال باید به فکر تاثیرگذاری در روند آتی ایران باشند. این مسئله نیازمند، تدقیق شدن تفکر وراه کارها است. کارهای تحلیلی و تحقیقی که امروز در میان بخشی از فعالین دانشجویی در حال تهیه هست، بسیار دقیق تر، بسیار علمی تر و با علامت سئوالهای بزرگتری دست و پنجه نرم می کند که از لحاظ کیفی با آنچه ما حتا در دوران اوایل انقلاب شاهد آن بوده تفاوت چشم گیری دارد. فعالین دانشجویی در حال حاضر در جمع های مختلف با حضور خودشان، با سازمان گریهای متعدد خود و با خلاقیت های مبارزاتی اتفاقا بی تشکیلات نیستند. اتفاقا حضور دینامیک سیاسی دارند. این فعالین در کنار دیگر فعالین عرصه های مختلف اجتماعی، اتفاقا در جهت تاثیرگذاری قدم بر می دارند و می خواهند که تعیین کنند باشند ولی این کار را نه با هیاهو و نه با نام مشخص، الان پیش نخواهند برد. شرایط باید محیا شود. در همین دوره، این جمع ها دست روی دست ندارند و نگاهی به آینده، حضورشان یک حضورمبارزاتی است ولی به شکل کلاسیک خود نام تشکیلاتی در کار نیست و نخواهد بود. من بر این باورم که راه حل تنها در شکل گیری یک تشیلات سیاسی در خود ایران است و تجربه این چند سال اخیر یعنی در پیوند قرار دادن ارگانیگ فعالین ، آنهم از نوعی که شاهد آن بودیم، چیزی جز از دست دادن فعالین را نخواهد داشت. خوشبختانه این جمع ها با این درس آموزی، نه به فکر چهره اند، نه به فکر نشر نام ، نه هیاهوهای مطبوعاتی و نه دست دراز به سوی تشکیلاتهای کلاسیک. گ: در پایان آیا صحبت دیگری دارید که بخواهید اضافه کنید. ع: من فکر می کنم به اندازه کافی، اگرچه کوتاه، در مورد این 10 سال گذشته صحبت کرده ام. می توان در مورد هر کدام از این موارد بحث های زیادی را ارائه داد و لی فکر میکنم هم از حوصله خوانندگان شما برای دنبال کردن چندین صفحه مصاحبه خواهد کاست و هم اینکه بخشی از این مباحث را می باید بطور جداگانه باز کرد. در همین جا از شما تشکر میکنم. برای خوانندگان آرزوی بهروزی دارم و برای فعالین دانشجویی رادیکال آرزوی پیروزی. گ: ما هم از شما برای شرکت در این مصاحبه تشکر می کنیم. 17 تیر 1388 برابر با 8 ژوییه 2009

Wednesday, November 07, 2007

سخنرانی در مورد درس ها و علل شکست انقلاب اکتبر

Paltalk Room: Iran Socialist Forum ISF Room Category: Asia… > Iran http://www.socialist-forum.com/ SocialistForum@hotmail.com ساعات جلسات: ٨ تا ١٢ شب به وقت اروپاى مركزى (اتاق همزمان در شبكهInspeak نیز باز است) http://www.socialist-forum.com/Correspondence/ISF_Inspeak.doc يكشنبه ١١ نوامبر
سیامك ستوده، علی فرمانده درس های انقلاب اكتبر یکشنبه 18 نوامبر سیامک ستوده و علی فرمانده علل شکست انقلاب اکتبر جهت دریافت فایل های صوتی مجموعه سخنرانی ها ی علی فرمانده در همین اتاق و دیگر مطالب نوشتاری لطفا به لینک زیر مراجعه فرمایید: http://www.socialist-forum.com/manabe/FarmandehAli.htm

Saturday, July 07, 2007

گفتگوي اختصاصی گزارشگران با علی فرمانده به مناسبت 18 تير و جنبش دانشجوئی

قبل از پرداختن به سئوال ها، میخواستم هم تشکر کنم از موقعیتی که ایجاد کردید که با خوانندگان شما، صحبت کوتاهی در این مورد داشته باشم و هم خسته نباشید بگویم بابت زحماتی که برای سایت گزارشگران متحمل می شوید. 1- به نظر شما جنبش دانشجوئی پس از سرکوب وسيع بنام "انقلاب فرهنگی" در اوان انقلاب تا مقطع 18 تير، کدام افت و خيزها را داشت؟ به نظر من ، پس از سرکوب وسیع جنبش دانشجویی و تعطیل کردن دانشگا هها به اسم انقلاب فرهنگی به سرکردگی بنی صدر و در ادامه سیاستهای بازپس گیری دستاوردهای انقلاب 87 ، فعالین دانشجویی هنوز هم نتوانسته اند از ضربه های آن سالها، همانند تمامی بخش های دیگر جنبش های مبارزاتی سر برآورند. یکی از نمودهای بارز این مسئله در عدم وجود , جنبش های پیگیر اقشار مختلف اجتماعی است. آنچه ما امروز شاهد آن هستیم ، در حقیقت حرکتهای اعتراضی فعالین دانشجویی است و هنوز نمی توان از جنبش دانشجویی با توده های دانشجو که اجمالا فعالین سیاسی و نظری و سازماندگران حرکتهای مختلف نیستند، نام برد. از اینرو آنچه ما در بهترین حالت آن شاهد هستیم ، جنبش فعالین دانشجویی است و نه جنبش دانشجویی. در مورد تعریف جنبش، به دلیل جلوگیری از طولانی شدن مطلب، علاقمندان را به مصاحبه خود در مورد "جنبش چپ..." در همین سایت رجوع می دهم. ولی با توجه به سئوال شما، من سعی خواهم کرد که این دوره را مورد یک تحلیل اجمالی قرار دهم. درعین حال سعی خواهم کرد که وجوه اشتراک و تمایز این دو مقطع را نیز در لابلای بررسی دوره ای مطرح نمایم. آنچه ما در مقطع "انقلاب فرهنگی " شاهد آن بودیم ، حضور وسیع دانشجویان در حیات سیاسی جامعه و همچنین تشکیلاتهای مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی بود. در عین حال فعالین دانشجویی در آن دوره بیش از آنکه یک فعال دانشجویی باشند ، یک فعال سیاسی در رابطه کم یا بیش تشکیلاتی بودند. در آن مقطع شما کمتر دانشجویی را می توانستید سراغ داشته باشید که سمپاتی به یک جریان سیاسی نداشته باشد. مراکز و دفاتر تشکیلاتهای دانشجویی و دانش آموزی محلی حتا برای سازماندهی فعالین عرصه های دیگر نیز بود. بسیاری از میتینگ ها و تظاهراتهای تشکیلاتهای سیاسی، عمدتا توسط این دسته از هواداران و یا اعضا ، سازماندهی و یا حفاظت می شد. عموما در خارج از محیط دانشگاهها، باز این دسته از فعالین بودند که وظایف تبلیغی و ترویجی را انجام می دادند. بخش های کارگری و یا زنان و معلمین ، در صورت رابطه تشکیلاتی ، در حقیقت در سایه فعالین دانشجویی و دانش آموزی قرار داشت. در میان بخش وسیعی از تشکیلاتهای سراسری سازمانهای سیاسی ، با هر ایدئولوژی در آن مقطع ، سازمانگری و سازمان یافتگی دانشجویان و دانش آموزان به مرتب ارگانیک تر و پیگیرتر صورت میگرفت. البته در اینجا نمی خواهم به دلایل و ریشه های این مسئله بپردازم چون موضع مصاحبه نیست ؛ ولی دو دلیل عمده را می توان نکته وار عنوان کرد. یکی اینکه تشکیلاتهای سیاسی در آن مقطع عموما از دل فعالیت های دانشجویی سر برآورده بودند و اکثر بنیان گزاران تشکیلاتهای سیاسی را دانشجویان و یا فارغ التحصیلان دانشگاهی تشکیل می داند، از اینرو طبیعی بود که پس از انقلاب ، این دسته با طیف وسیع هوادران ملحق شده ، هم زبان مشترکی داشته باشند و هم به نوع تفکر و چگونگی سازماندهی هم بیشتر آشنا باشند. دلیل دیگر هم در این بود که خصلت غالب بر جنبش مبارزاتی و علیه جمهوری اسلامی ، دموکراتیک و عموم خلقی بودند. این عمده شدن فعالین دانشجویی در حیات سیاسی و تشکیلاتی ، آنچنان به پیش رفت و تعیین کننده بود، که جمهوری اسلامی پس از مسئله کردستان در فرودین 58، اولین نوک حمله سراسری خود در سطح کشور را در حقیقت جنبش دانشجویی قرار داد و از طریق قلع وقمع دانشجویان ، قلع و قمع حیات سیاسی و تشکیلاتی فعالین سیاسی را در دستور کار خود گذاشت و رییس جمهور وقت ، بنی صدر، مجری این حکم بود. جالب است که در مقطع 18 تیر نیز، این بار مجری حکم بودن، به قرعه خاتمی بعنوان رییس جمهور و ریاست شورای امنیت رژیم افتاد. در چنین شرایطی بود که تمامی دفاتر تعطیل و عملا تمامی فعالین سیاسی اپوزیسیون از دانشگاهها به بیرون انداخته شدند و بسیاری از آنان در مقطع سال 60 تا 67 به میزان دهها هزار نفری اعدام شدند. از این مقطع ما شاهد یک خاموشی کامل در دانشگا هها هستیم. این خاموشی و تمرکز شدید رژیم بر محیط دانشگاهی ، توسط سهیمه های ویژه بسیج و جان بازان انقلاب و جنگ در مراکز دانشگاهی ، بهمراه تسویه اساتید دانشگاهی و تعهد گیری از دانشجویان پیشین برای ادامه تحصیل، جو سنگینی را بر دانشگاهها تحمیل کرد. در این دوران در حقیقت دانشگاهها به لانه امن رژیم برای تعلیم " متخصصین متعهد به انقلاب اسلامی" تبدیل شد. این جو حاکم ، صرفا به دانشگاهها محدود نمی شد و تا سالهای 70 جو کاملا سرکوبگرانه ای را بر کلیت جامعه غالب کرده بود. واقعیت این است که دانشگاه و دانشجویان برای بسیاری از تشکیلاتهای سیاسی صرفا یکی از نیروهای سازمان یافته و جنبش دانشجویی یکی از عرصه های مبارزاتی نبود، که با بسته شدن دانشگاه ، جبهه های دیگر با فعالین دیگری ، پس از دستگیریها و اعدام های وسیع آنان، حرکت مبارزاتی را به جلو ببرند. به واقع فعالین دانشجو و جنبش دانشجویی هسته مرکزی و تعیین کننده حیات و نیروی سیاسی بسیاری از تشکیلات های سراسری اپوزیسیون رژیم بود. البته بحث بر سر صحیح بودن یا نبودن این نوع سازماندهی و یا اتخاد این گونه سیاست تشکیلاتی، در حوصله این مصاحبه نیست و خود به تحلیل مجازایی نیاز دارد. رژیم هم به همین دلیل اولین سرکوب سراسری خود را با جنبش دانشجویی آغاز کرد. البته می دانیم که چه در آن زمان و چه اکنون در برگشت و نگاه کردن به آن دوران ، بخشی از فعالین چپ تلاش فراوانی دارند که کارگری بودن و محوری بودن جنبش کارگری را در شعارها و تحلیل ها نشان دهند، ولی واقعیت مبارزاتی آن دوره در این بود که سازمان یافته ترین بخش تشکیلات های سیاسی ، بخش دانشجویی آنان بود. برخی از اوقات، متاسفانه آرمان گرایی های ما ، به جای تدقیق کردن چشمانمان برای دیدن واقعیات ، واقعیات را یا نادیده می انگارد و یا آن را طوری واژگون می کند که به دلیل تکرار آن در یک پروسه تاریخی ، به واقعیت و حقیقت ذهنمان تبدیل می شود. به واقع علت فائق شدن و طولانی شدن این جو سکوت را نباید صرفا به دلیل اعدام و دستگیری فعالین جنبش های مختلف اجتماعی دید. اگرچه می دانم که برخی برای بزرگ جلوه دادن های خود ، عمده کردن سرکوب های رژیم در شکست های برنامه ای و تاکتیکی خود و بالاخره آرمان گرایی سایه انداخته بر واقع بینی، نمی خواهند ترس حاکم بر جامعه از رژیم و عدم در هم تنیدگی شور انقلابی و آگاهی انقلابی را ، از دلایل این سکوت چندین ساله ببییند. آنچه در مورد جنبش دانشجویی و دیگر جنبش های اجتماعی در دوران قبل از سرکوبهای وسیع می توان عنوان کرد ، این است که بسیاری از ما در آن زمان، با هر تفکری و با نام هر تشکیلات سیاسی ، صرفا دنبال روان موج عکس العملی وسیع سالهای پس از انقلاب بودیم که صرفا یک موج وسیع شور انقلابی و نه لزوما آگاهی انقلابی بود. جنبش شور زده به همان گستردگی که ایجاد می شود می تواند بدون داشتن برنامه و اتکا بر تاکتیک های عکس العملی ، در یک موج سرکوب بسیاری از نیروهای خود را به سمت خانه ها بکشاند. این خانه نشینی ها برعکس آنچه بسیاری می خواهند مقصر را خود فعالین "پاسیو شده" و "بریده " و "خرده بورژوا" قلمداد کنند تا "پیگیری" و " آگاهی طبقاتی" خود را به رخ دیگران بکشند، به واقع از یک واقعیت تلخ که تمامی ما در آن سهیم هستیم، می گریزند: شور انقلابی صرفا می تواند کشش برای ادامه مبارزه در صورت جاری و سراسری بودن مبارزه را در میان فعالین دامن زند ، ولی در جاییکه جنبش عقب می نشیند و یا می باید سیاست های استراتژیک جمعی را در میان افراد دامن زند، عنصر آگاهی غالب بر شور، نقش تعیین کننده ای را بازی میکند و صرفا این آگاهی است که با وجود ضربات، شکست ها و حمله های حاکمیت می تواند با داشتن استراتژی و برنامه ، فعالین خود را به شکل دیگری و در ظرف دیگری سازمان دهی کند. چنین موردی نه در رابطه با جنبش دانشجویی و نه در مورد کلا جنبش مبارزاتی اپوزیسیون در آن سالها، موجودیت واقعی نداشت. از اینرو نمی توان سالها سکوت اعتراضی و حاکمیت رژیم بر دانشگاهها را به حساب صرف سرکوبهای رژیم گذاشت. این وظیفه و ماهیت رژیم جمهوری اسلامی که سرکوب کند ولی وظیفه ما در ایجاد راه های مقابله و مبارزه را در هیچ شرایطی نمی توان بر دوش دیگران گذاشت تا ما بتوانیم ندانم کاریها ، بی تجربه گی ها و بی برنامه گی های خودمان را فراموش کنیم و از آن ، به بهانه سرکوب های سراسری لاپوشانی کنیم. ما هم در ایجاد چنین جوی و برقراری شور ارجح بر آگاهی مقصر بوده و هستیم. بهرو پس از سالها سکوت ، از آنجاییکه توده ها را نه آرمان گرایی آنان ، که واقعیت زندگی روزمره شان به میدان اعتراض می کشاند، ما دوباره شاهد حرکتهای اعتراضی ، ابتدا در میان کارگران برای خواسته های صنفی و دیگر اقشار حاشیه نشین شهری هستیم. در همین دوره ، بدلیل رشد جو نارضایتی ، خود جناحهای حکومتی سعی می نمایند که کانالیزه کننده اعتراضات باشند تا سطح اعتراضی را در کنترل خود نگاه دارند. رفسنجانی در این دوره با شعار سازندگی و رادیکالیزه کردن حاکمیت، قدم جلو میگذارد. در همین دوره هم شاهد هستیم که حرکتهای زنان توسط طرفداران فائزه رفسنجانی، حرکتهای کارگری توسط خانه کارگر و حرکتهای صنفی دانشجویی توسط بخشهایی از انجمن های اسلامی دانشگاهها سازماندهی میشود. در ابتدا این اقدام به نفع رژیم بود و طبیعتا در سالهای ابتدایی حکومت رفسنجانی چنین توهمی وجود داشت که گویا بخش هایی از حاکمیت می توانند جوابگوی خواسته های مردم باشند. با اوج گیری حرکتهای اعتراضی به خصوص در میان کارگران، " سازندگی" رفسنجانی روی واقعی خود را نشان داد و عملا بسیاری از سرکوب ها و دستگیری ها آغاز گشت. "عفو عمومی عزیزان خارج از کشور" و "خیر و مقدم گویی به هموطنان" ، نیز تبدیل به شناسایی فعالین و علنی کردن فعالین شد. این علنی شدن ، در شرایط ترس رژیم از گسترش مبارزاتی ، عاملی گشت که بسیاری از فعالین دوباره دستگیر و یا در قتل های زنجیره ای جان خود را از دست بدهند، مجید شریف یکی از قربانیان این "عفو عمومی " بود. با وجود همه این تجربیات می بینیم که در مقطع بعدی ، یعنی در دوران خاتمی، باز هم این توهم به یکی از جناحهای حکومتی نه تنها در میان توده های مردم که در میان دانشجویان نیز شدیدا رشد میکند. خاتمی در اوج نارضایتی ها و حرکتهای اعتراضی دوباره مسند قدرت را به دست می گیرد و زنان و دانشجویان، بیشترین رای دهندگان به خاتمی هستند. در همین رابطه هست که دفتر تحکیم وحدت نقش اساسی را در سازماندهی اعتراضی دانشجویان بازی می کند و بسیاری از حرکتهای اعتراضی دانشجویی را از محتوای رادیکال و پیگیرانه آن خارج می کند. چنین نقش مشابه ای را می توان در رابطه بین خانه کارگر و حرکتهای کارگری دید. این بار نیز فعالین دانشجویی با علنی ساختن خود و چهره سازی فعالین سازمانگر خود و توهم به جناح دولتی ، شرایط را برای سرکوب خونین 18 تیر محیا کردند. باز هم می گویم این در خصلت جمهوری اسلامی است که سرکوب کند، اعدام کند تا به حیات خود ادامه دهد، آنچه می باید مورد توجه ما باشد، عدم داشتن توهم و سازمانگری متناسب با این واقعیت است. عدم سازمانگری متناسب ، اما هر بار و در هر مقطعی میزان ضربه های رژیم بر پیکر اعتراض گران را دو چندان کرده است. از این منظر است که باید به سراغ 18 تیر رفت. 2- مشخصه های تعيين کننده اوج گيری 18 تير کدام ها بودند؟ یکی از مشخصه های اساسی 18 تیر، فاصله گیری برگزارکنندگان تظاهرات از دفتر تحکیم وحدت و در حقیقت کاهش توهم به جناحهای حکومتی بود. در این میان نباید از خاطربرد که دلیل اصلی در حمایت از روزنامه بسته شده جناح خاتمی بود. به واقع نیروهای جوان و دانشجویی که به طرفداری از خاتمی و برای تغییرات به وی رای داده بودند، بسیار سریع تر و جلوتر از وی خواستار اجرای تغییرات بودند. موج نارضایتی که در آن مقطع بخش های دیگر جامعه را نیز در بر میگرفت، شرایطی را پیش آورد که در حقیقت هیچ کدام پیش بینی آن را نمی کردند. دفتر تحکیم وحدت اگرچه بارها از دانشجویان خواست که دست به تظاهرات نزنند و خود نیز، حرکت را رد کرد، ولی هیچ گاه حتا پیش بینی این را نیز نمی کردند که این حرکت درهای دانشگاه را بشکند و توده های دیگری را نیز به جمع معترضین اضافه کند. از طرف دیگر دولت و خاتمی به خوبی از شرایط نارضایتی مردم با خبر بودند و اگرچه نسل جدید فعالین ، تجربه "انقلاب فرهنگی" و نقش جنبش دانشجویی در حیات سیاسی آن دوره را با خود به همراه نداشتند ولی در مقابل، جمهوری اسلامی با درس آموزی از حیات خود و تجربه جنبش دانشجویی دوره قبل ، به حساسیت اوضاع کاملا واقف بود. از اینرو سریعا در جهت عدم گسترش هر چه بیشتر ، آن را به خاک و خون کشیدند. شوکه شدن فعالین دانشجویی و مردم از این واکنش شدید و سرکوب گرانه، شرایطی را حاکم کرد که جنبش دانشجویی از ترس سرکوبهای شدید، تا چند سالی دوباره فرو کش کرد. به واقع جمهوری اسلامی یک بار دیگر ولی این بار با 20 سال تاخیر نشان داد که آنجایی که منافع کلیت نظام جمهوری اسلامی به خطر بیافتد، تمامی جناحها در کنار هم قرار دارند و خاتمی هیچ گاه "بیت رهبری" را حتا به دانشجویان طرفدار خود نیز نمی فروشد و حاضر است در کنار "بیت" ، دست به سرکوب گسترده بزند ، همانطور که بنی صدر نیز در مقابل نیروهای قدم علم کرده بر علیه جمهوری اسلامی و با تمامی مخالفت خود با حزب جمهوری اسلامی، به نظام پشت نکرد و "انقلاب فرهنگی" را سازماندهی کرد. مسئله 18 تیر به همین دلیل ویژه گی دارد. 18 تیر، تکرار تاریخ است در میان دو نسل ولی در یک حکومت! دعواهای جناحها همیشه از بدو تاسیس جمهوری اسلامی ، درگیری خودیها بوده است، ولی در جاییکه مردم هستند، تمام این درگیریها به کناری می روند و نظام یک پارچه در مقابل آن قدم علم می کند. ویژه گی دیگر تعیین کننده در مورد 18 تیر این است که به واقع توهم ریختگی در میان جنبش دانشجویی تا حدود بسیار زیادی همگام با دیگر بخش های اعتراضی به خصوص در میان کارگران به پیش می رفت. در این میان نیز، کارگران آهسته آهسته از خانه کارگر فاصله می گرفتند و به واقع حرکتهای اعتراضی خود را به خارج از محیط کارخانه ها و یا در مقابل دفتر کارفرمایان می کشاندند. در این میان، زنان نیز که از پروسه واقعی رفرم های قول داده فائزه رفسنجانی ها و دروغ های حکومتی به تنگ آمده بودند، تا حدود زیادی ، در آغاز راه ایجاد سازمان های مستقل زنان بودند و در حقیقت هم زمانی حرکت اعتراضی 18 تیر با اوج گیری نارضایتها و بصورت موازی ریختن توهم ها، توانست این حرکت را با حمایت توده های مردم از دانشگاهها به بیرون بکشاند . این حرکت خود جوش در پیوستگی دیگران به آن ، اما، صرفا یک مبارزه را نشان نمی دهد. خود جوشی حرکت و عکس العمل شدید حاکمیت، ترسی را در میان فعالین ایجاد کرد که درسالهای بعد ادامه تسلط نیروهای ملی- مذهبی بر فضای دانشگاه را حقانیت بخشاند. 3- از مقطع 18 تير تاکنون، کدام عوامل در افت و خيزهای حرکتهای دانشجوئی دخيل بوده اند؟ واقعیت در این است که بهرو وضعیت دانشجویان در حیات اعتراضی جامعه ایران، با تفاوت فاحشی با دیگر نیروهای اجتماعی به پیش نمی رود. اگر چه شاید انتظار این هست، ولی بیشتر این یک خواست است تا یک واقعیت اجتماعی. در سالهای اولیه پس از 18 تیر، حرکت دانشجویی دچار یک شوک قوی شده بود که سکوت را بر فعالین دانشگاهی حاکم کرد. این که می گویم سکوت ، بدین منظور نیست که مثلا کسی حرف نمی زد و یا مقاله ای نوشته نمیشد. مسئله هر حرکت و فعالی در حقیقت مکانی برای حرف زدن پیدا کردن نیست، هدف ایجاد اهرمی هایی برای حرکت است. از اینرو در سالهای اولیه ما شاهد یک سکوت هستیم. در این میان، نیروهای رفرم طلب همانند ملی- مذهبی ها ، حقانیت خود را از سرکوب ها میگرفتند و کل بحث ها روی این پیش می رفت که به واقع تغییرات را باید از مجرای وسایل موجود به پیش برد. در این مقطع حتا نیروهای محدود چپ رادیکال دانشگاهی نیز سعی داشتند با ایجاد نشریه، وب لاگ و سایت های خود گردان، از این کانال ها استفاده کنند. ولی نبض حرکتهای دانشجویی به واقع در همان انجمن های اسلامی دانشگاه و به شکل کمتری در تحکیم وحدت بود. فعالین دانشگاهی سعی می کردند و میکنند از این انجمن ها استفاده کنند و چهره های آن شوند. بهرو این مسئله نقاط قوت و ضعف خود را نیز دارد. در این دوره ما شاهد رشد چند گونگی تفکر در میان فعالین دانشجویی هستیم. این چند گونگی ، که عمدتا بصورت تحلیلی و در مقاله های مختلف بازتاب دارند، تا حدودی توانسته اند ، بحث هایی را آغاز نمایند. در بعضی از محافل دانشجویی حتا ما شاهد فعالیت های منظم و تئوریک در جهت حل نکات استراتژیک مبارزاتی نیز هستیم ولی این محفل ها بسیار محدود و در پراکندگی هستند. وجه اصلی بحث ها در حقیقت به نکات تاکتیکی و افشاگرانه می پردازد که برای یک جنبش اعتراضی نکات کلیدی هستند. یعنی اینکه در زمان حرکتهای اعتراضی ، که خود از نوع حرکتهای واکنشی هستند، در حقیقت وجه افشاگرانه و رئوس تاکتیکی بیشتر مورد توجه قرار می گیرد. زمانی که فعالین هنوز از حالت اعتراضی که در استراتژی مبارزاتی ، نوعی حرکت تدافعی است ، به یک مبارزه سرنگونی طلبانه، که در حقیقت نوعی حرکت تهاجمی است ، روی نیاورده اند، نمی توان انتظار داشت که وجوه اصلی بحث ها و فعالیت محافل فعالین، بر روی نکات استراتژیک خم شود. البته در این میان من به طرح شعار بدور از عمل روزمره کاری ندارم. شعار سرنگونی، شعار جامعه برتر، شعار برابری سوسیالیستی و شعارهای این گونه در نوشته ها مطرح می شوند ولی من این ها را حاصل یک بحث و یا آماده سازی مبارزاتی در ظرف مشخص و با اهداف و شیوه های مشخص برای یک حرکت تهاجمی نمی دانم. این گونه شعارها و خواسته ها بیشتر برآورد یک آرمان گرایی است تا یک کندو کاو و سازمان دهی عملی. بگذارید این نکته را کمی باز کنم. ببینید در شرایط فعلی ، هم حرکتهای کارگری و هم حرکتهای دانشجویی ، به سمت و سویی می روند که بتوانند با شکستن موانع متعدد، تبدیل به جنبش واقعی کارگری و دانشجویی شوند، یعنی توده ها، رهبری و هدف مندی مبارزاتی خود را تدقیق بخشند ، ولی ما تا آن زمان فاصله داریم و با هیچ شعار و مقاله و تهمت و اتهامی هم نمی توانیم ، این پروسه را سرعت بخشیم و یا چهره دیگری به آن دهیم. تا زمانی که حرکتهای اعتراضی این دو بخش از جامعه، به حد تعیین تاکتیک ها و شیوه های مبارزه سیاسی برعلیه کلیت رژیم و با چشم داشت عملی حاکمیت فردای جمهوری اسلامی ترسیم نشده باشد و توده های این جنبش ها در این جهت گام بر ندارند، نمی توان انتظار داشت که ما با چند بحث و مقاله در این یا آن وب لاگ ، بتوانیم به عنوان مثال دانشجویان سوسیالیست را از دانشجویان ملی- مذهبی، در عمل اعتراضی، تفکیک کنیم و یا یکی ، هزمونی خود را از دست بدهد. سطح اعتراضی حرکتهای موجود، یعنی عمل روزمره ، این دو گروه را با تمامی شعارها و مقالات تحلیلی در کنار هم قرار می دهد. وقتی مثلا فعالیت ها در جهت سازماندهی یک حرکت اعتراضی برعلیه دستگیری دانشجویان می باشد و بخشی از این دانشجویان عضو انجمن های اسلامی دانشگاه هستند، آیا می توان تمایز سوسیالیستی و ملی- مذهبی را در سازماندهی و یا شرکت در این حرکت دید؟ جواب کاملا روشن است، خیر. چرا؟ چون سطح خواسته ها ، در سطح تمایز طبقاتی نیست، چون عمل واکنشی و اعتراضی برای دستگیر شدگان، یک وجه تمایزیافته طبقاتی ندارد و از اینرو چگونه می توان در عمل ، هژمونی سوسیالیستی را از آن خود کرد؟ می توان مطمئن بود که در شرایطی که جنبش دانشجویی رشد کند، اهداف کاملا سیاسی و استراتژیک خود را ترسیم کند و ظرف و شیوه مشخص خود ، برای دست یابی به اهداف فراتر از جمهوری اسلامی را در میان توده های خود جا بیاندازد و در این راستا حرکت کند ، آنگاه ما شاهد تفاوت ها و تمایزات خواهیم بود. از اینرو بحث هایی که نتوانند این مجرا را باز کنند و در این جهت کاربرد داشته باشند، صرفا بحث هایی تبلیغی و در عین حال سردرگم کننده هستند. آرمان گرایی ما هیچ گاه نباید سایه افکن بر واقع گرایی ما باشد. برای واقع گرایی نیز اول باید با نگاه ابژکتیو و نه نگاه منفعت طلبانه سوبژکتیو، به خود، اطراف، دشمن و ساختارهای سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جامعه ایران نگاهی بیاندازیم تا واقعیت را ببینیم ، آن را شناسایی کنیم و بر این مبنا راه کارهای استراتژیک و تاکتیکی خود را انتخاب نماییم. بنابراین تمام سر و صدای تبلیغی را باید به کناری گذاشت. ببینید من چند وقت پیش در یکی از سایت خواندم که از حرکتهای اعتراضی دانشجویی به نام " جنبش سوسیالیستی دانشجویان" نام برده می شد. خوب این را ما می خواهیم چگونه تحلیل کنیم، چیزی جز هیاهو. بخش دیگری درمیان فعالین دانشجویی ، بحث هایی را دامن می زنند و هر طور که شده می خواهند چپ را با انواع و اقسام اسم های مختلف مزین کنند. نمونه اخیرش ، چپ کارگری. این نام نه مضمون تاریخی دارد، نه کلاسیک و نه سوسیالیستی. چرا ؟ به این دلیل ساده، که فردی که خود را از آن و منتسب به طبقه کارگر بداند، فردی که خود و هدف خود را پیروزی طبقه کارگر و هژمونی این طبقه بر رهبری انقلاب اجتماعی بداند ، یک نام دارد: کمونیست. این همه مقاله ، این همه بحث و جدال برای ثابت کردن اینکه آیا چپ کارگری است ، یا رادیکال و غیره. این همه نیرو برای مسائلی که جوابهای خود را گرفته، حتا بر مبنای همان آرمانها و ایدئولوژی که فرد نویسنده دارا است، صرفا نیرو و زما ن را از ما میگیرد. فعالین دانشجویی ، از پتانسیل بسیار خوبی برای نقش تعیین کننده داشتن در حیات فردای سیاسی پس از جمهوری اسلامی برخوردارند. مسئله این است که این نیرو و این توان باید کانالیزه شده و از یک در خود پیجیدن خارج شود. من ادامه این صحبت را سعی می کنم در پاسخ به سئوال 7 شما، دنبال کنم. در پایان باید بگویم که تشدید بحث های پراکنده ، سردرگم کننده و چند دسته گی فعالین هم سو دانشجویی، توان بسیاری را گرفته است. 4- ترکيب فعالين دانشجویی را در حال حاضر چگونه ارزيابي ميكنيد؟ در حال حاضر با توجه به شرایط فعلی می توان فعالین دانشجویی را به دو گروه کلی رفرم خواهان، که اکثرا حول نیروهای ملی- مذهبی جمع شده اند و تحول خواهان ، که حول خواسته های چپ در سطوح مختلف جمع شده اند، تقسیم کرد. نیروهای ملی- مذهبی به دلیل اینکه هم از پایگاه ایدئولوژیکی مشخصی برخوردارند و در عین حال سیستمی را که می خواهند در آن فعالیت کنند، یعنی جمهوری اسلامی ، یک سیستم جا افتاده است، از تنش ها و دسته بندی های کمتری برخوردارند. این مسئله ولی در میان فعالین دانشجویی چپ متفاوت است. اول اینکه خوب این فعالین از بستر یک بحران جدی سیاسی و ایدئولوژیک چه در عرصه جهانی و چه در ایران سر برآورده اند و طبیعتا ، بازتاب این بحرانها در ترکیب، نوع نگاه ، متدولوژی تحلیلی کاملا مشخص است. بعلاوه اینکه پشتوانه و تجربیات قبلی ، نه به صورت ارگانیک در دست آنان است و نه اینکه اجمالا این تجربیات بدون بازنگری نقادانه می تواند راه یاب فعالیت های این نسل باشد. نگاه از بالا به پایین نسل قبل، عدم تدقیق کتبی تجربیات ، عدم بازنگری پژوهشی علت شناسی و ساختار شناسی ملزومات فعالیتی و بالاخره حساسیت رژیم به این دسته از فعالین، از جمله موانعی است که تدقیق عملی دسته بندی فعالین طیف چپ را با مشکلات جدی روبرو کرده است. در حال حاضر این فعالین چپ دانشچویی، از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب حقوق بشری تا فعالین سوسیالیست و کمونیست را در خود جای داده اند. 5- آيا جنبش دانشجوئي و يا طيفي از آن با فعالين ديگر عرصه های مبارزاتی در کنش و واکنش هستند؟ ببینید باید دید که منظور از کنش و واکنش در چیست. فعالین چپ دانشجو در کنش و واکنش مستقیم در رابطه با حرکتهای اعتراضی در خارج از دانشگاه ، نه تنها شرکت می کنند بلکه تا حدودی در سازماندهی آن نقش هم بازی می کنند. حتا اگر این سازماندهی در حد غیر علنی آن باشد. نمونه های آن را می توان در مورد حرکتهای زنان، کارگران و یا مردم ستم خورده مناطق مختلف و یا در مورد زلزله دید. ولی از آنجاییکه خود فعالین دانشجویی در یک کنش و واکنش ارگانیک حتا در میان خود نیستند و بیشتر تلاشها توسط محافل و دسته جات عمدتا مستقل از هم صورت می گیرد، نمی توان از یک کنش و واکنش ارگانیک با فعالین دیگر عرصه های مبارزاتی صحبت کرد. شما وقتی در میان فعالین هم سو خود نمی توانید سراسری و ارگانیک حرکت کنید ، نمی توان انتظار داشت که رابطه با دیگر فعالین ، بصورت ارگانیک انجام گیرد. بنابراین بخشی از این تماسها، پس از حرکتهای اعتراضی، عملا موضوعیت خود را تا حرکت بعدی از دست می دهد. که این هم با توجه به نوع و سطح حرکتها و در عین حال ، محدودیت فعالین عرصه های مختلف با توجه به حجم واقعی نیاز به سازماندهی ، کاملا طبیعی است. 6- فراسوی طيف های مختلف فعالين و به خصوص فعالين چپ در حرکتهای فعلی دانشجوئی را به کدام سمت می بينيد؟ در شرایط فعلی، حرکت دانشجویی در حال شکل دهی هویت مبارزاتی خود است. این هویت رقم زننده سمت و سوی آتی فعالیتی خواهد بود. آنچه مهم است در این نهفته است که جنبش دانشجویی و به خصوص بخش چپ آن ، تا چه اندازه بتواند فراسوی فعالیتهای سیاسی جامعه را ترسیم کند و بتواند هژمونی خود را از تاثیر گذاری اعتراضی به تعیین کنندگی مبارزاتی تبدیل کند. حرکت دانشجویان چپ در شرایط فعلی پتانسیل خوبی را برای تبدیل یافتگی به جنبش دانشجویی چپ از خود نشان می دهد. در مورد این چگونگی سعی می کنم در سئوال بعدی به آن به پردازم ولی آنچه در پایان این سئوال باید بگویم این است که با توجه به شرایط فعلی، مطمئنا سمت و سوی آتی حرکت های دانشجویی در جهت حرکت سیاسی فعال برای سرنگونی جمهوری اسلامی خواهد بود. این وضعیت صرفا متعلق به فعالین دانشجویی نیست و چنین چشم اندازی را می توان برای دیگر فعالین چپ عرصه های دیگر اجتماعی نیز متصور شد. 7- عوامل تعيين کننده برای تبديل شدن حرکتهای دانشجوئی فعلی به جنبش وسيع دانشجوئی با اهداف راديکال كدامند؟ عوامل متعددی در امر دخیلند. قبل از پرداختن به اساسی ترین نکات آن ، فکر میکنم یک نکته کلی را باید طرح کنم. ببینید در مورد تبدیل حرکتها به یک جنبش ، تمامی تجربیات جهانی و خود ایران و همچنین تجربه معاصر پس از انقلاب به خوبی نشان می دهد که اگر تمرکز حرکتها در بین طیفی از فعالین ، در ابتدای حرکت ، در جهت انسجام داخلی، ابتکار خود فعالین در ایجاد راه کارها و شیوه های مبارزاتی و ترسیم رئوس فعالیتی مختص به خود حرکتهای این طیف نباشد، در صورت حتا سراسری شدن و پا گیری ، این جنبش دارای حلقه های ضعیفی است که شکنندگی جنبش را رقم می زند. در ابتدای هر حرکتی ، تلاش تمامی فعالین آن می باید در جهت انسجام خود و تدقیق استراتژی و تاکتیک متختص به خود جنبش باشد. کلیه حرکتها و جنبش هایی که در تلاش بوده اند بصورت موازی، فعالین خود را در حرکتهای مختلف و جنبش های مختلف سازماندهی کنند، در شرایط عقب نشینی و یا تهاجم حکومتی ، محکوم به شکست و پراکندگی شده اند. بنابراین فعالین دانشجویی هم از این تجربه مستثنا نیستند. ایجاد یک جنبش قوی و یک جبهه نیرومند مبارزاتی ، نقش بسیار تعیین کننده ای در پیروزی جنبش رادیکال ایفا خواهد کرد، تا اینکه ما سعی کنیم ، به صورت موازی چندین جبهه ایجاد کنیم و فعالین را در این جبهه های مختلف سازماندهی و دارای آرایشی ضعیف باشیم. تضمین کننده رشد حرکتهای دانشجویی فعلی به جنبش وسیع دانشجویی و آنهم با اهداف رادیکال ، راهی دیگری را در پیش پای ما نمی گذازد جز اینکه کلیه فعالین چپ این عرصه ، هم و غم خود را در جهت تقویت، انسجام و تدقیق روشمندی و اهداف استراتژیک و تاکتیکی خود برای جذب بیشترین نیرو به این جنبش کنند. همان گونه که جنبش کارگری و یا جنبش های دیگر اجتماعی می باید، چنین سیاست مشابه ای را اتخاذ نمایند. بنابراین من فکر میکنم که رئوس اساسی عوامل می توانند به شرح زیر باشند: 1- داشتن فعالین علنی و مخفی: در شرایطی که حرکتهای دانشجویی در سطح واکنشی و اعتراضی هستند، طبیعتا داشتن چهره های علنی و سازمانگران شناخته شده، نقش خوبی را در وجه تبلیغی و افشاگری بازی می کند. مشکل آنجایی ایجاد می شود که قرار است این حرکتهای اعتراضی به حرکتهای مبارزاتی مستقیم بر علیه رژیم تبدیل شود. در این موقع است که دست رژیم کاملا باز و دست فعالین کاملا بسته می ماند. چهره های علنی دیگر نمی توانند سازمانگران مبارزه سرنگونی خواهانه شوند و عملا زیر ضرب قرار میگرند. وجه دیگر این است که در جامعه، فرهنگ تک رهبری، وجه غالبی است که بطور حتا ناخودآگاه ، می تواند چهره ها را، برای حفظ چهره مطرح خود، در مقابل هم قرار دهد. یعنی در شرایطی که جنبش مبارزاتی نیاز به رهبری تمرکز یافته پیدا میکند، می توانند این چهره ها در مقابل هم در جهت حفظ هژمونی خود قرار گیرند. 2- بنابراین مسئله اساسی دیگری مورد توجه قرار می گیرد. جا انداختن فرهنگ جمعی و حتا رهبری جمعی در جهت اعتلا مبارزاتی. نگاه فعالین تحول خواه، نمی تواند صرفا یک نگاه سیاسی و آنهم به جمهوری اسلامی باشد. نگاه تحول خواه می باید تحول را در تمامی ابعاد آن مورد توجه قرار دهد. فرهنگ اجتماعی – تاریخی جامعه ایران بر تار و پود همه ما رسوخ کرده است، فرهنگ مریدی و مرادی، استادی و شاگردی، توده و رهبری، فرهنگی نیست که بدون فعالیت آگاهانه ، نه شعار گونه ، بلکه در پراکتیک روزمره به صورت خود کار تغییر پیدا کند. می باید بتوان این فرهنگ را به تدریج ولی پیگیرانه از بین ببرد. این نگاه ، که با رفتن جمهوری اسلامی و یا با تحول خواهی سیاسی بعنوان نیروی چپ، ما به ناگهان از همه این بافتها رها می شویم ، به واقع تمامی تجربیات تلخ نسلهای مختلف مبارزین را نادیده گرفته است. ما می باید بتوانیم در حادترین شرایط مبارزاتی در بیشترین انسجام به سر بریم. 3- اهمیت کار تئوریک پیگیرانه می باید راه کار و روش مندی شناخت ساختاری و هم چنین تعیین استراتژی و تاکتیک رشد جنبش دانشجویی ر اتدقیق کند. در شرایط فعلی کارهای نظری بیشتر جنبه تحلیلی دارند و به جز تعداد محدودی کار جدی و پژوهشی فعالین چپ در ایران، کمتر می توان کارهای عمیقی را سراغ داشت. علت اصلی البته بخشا عدم دست یابی به منابع لازم مطالعاتی است ولی این همه ی مشکل نیست. واقعیت این است در شرایط فعلی ، موج وب لاگ ها و تنوع نشریات هم سو، تمرکز فعالیتی را در این زمینه گرفته است. در عین حال محافل دانشجویی نیز به نوعی در رقابت با یکدیگر قرار گرفته اند و بسیاری از پروزه های تئوریک ، بصورت موازی با هم پیش می رود که عملا نیروی بیشتری را از فعالین میگیرد و کیفیت نوشتار را کاهش می دهد. 4- فعالین دانشجویی، در صورت خروج از دانشگاهها، به همراه خود یک پتانسیل را به بیرون می برند. اگرچه برخی از فعالین حتا پس از اتمام تحصیلات با فعالین دانشجویی در تماس هستند ولی این تماس با حضور مستقیم متفاوت است. از اینرو یکی از ابتدایی ترین قدم ها می باید ، یک نفر در ازای یک نفر باشد ، تا روند فعالیت ها تضمین کند. به بیان دیگر یک فعال دانشجویی باید یک هدف را داشته باشد،و آن اینکه، تا ایجاد یک جنبش قوی مبارزه طلب دانشجویی، تمام تمرکز نیرو در تبدیل حرکتهای دانشجویی به جنبش دانشجویی باشد. این رئوس کلی و اساسی است که من فکر می کنم در شرایط فعلی بسیار مهم هستند. ولی این بدین مفهوم نیست که نکات دیگری وجود ندارند. مطمئنا فعالین دانشجویی، نکات بسیاری بیشتری را می توانند به این مجموعه اضافه کنند. 8- فکر می کنید جنبش دانشجویی تا چه اندازه می تواند نقش تعیین کننده ای در سمت و سو دادن حرکت انقلاب بازی کند؟ نقش جنبش دانشجویی ، در حقیقت در هم تنید ه در ترکیب آتی، ساختار آن و شیوه های مبتنی بر استراتژی و تاکتیکی ترسیم شده توسط فعالین آن است. تاریخ معاصر ایران، تاکنون نشان داده است که جنبش های دانشجویی مقاطع مختلف، نه تنها در حیات سیاسی جامعه ایران تاثیر گذار بوده اند، بلکه در بسیاری از مقاطع ، نیروی تعیین کننده سمت و سوی دهنده حرکتها وتحولات جامعه بوده اند. این بار نیز تعیین کننده گی جنبش دانشجویی صرفا و صرفا به پارامترهایی بستگی دارد که تاکنون از آن در سئوالهای قبلی پاسخ داده ام. راه سختی است ولی جنبش دانشجویی می تواند و پتانسیل تعیین کنندگی دارد، ولی اینکه این پتانسیل باید بتواند به نیروی بالقوه تبدیل شودو این مسئله بخشا در دستان خود فعالین فعلی دانشجویی است. 9 – برخي معتقدند كه جنبش دانشجوئي پشت جبهه جنبش كارگري نيست. نظر شما چيست؟ ببینید این هم یکی دیگر از آن شعارهای کلاسیک و فرموله شده کلیشه ای بخشی از ما است. این مختصات یک جنبش است که تعیین کننده هم سویی یا عدم هم سویی آن با دیگر جنبش های اجتماعیی است. ماهیت یک جنبش است که عمل مبارزاتی و چگونگی آن را به پیش می برد و نه حقانیت آرمانی و یا ایدئولوژیک تاریخی. اگر ما میخواهیم، به عنوان چپ یک نیروی تعیین کننده اجتماعی شویم و نه نیروی تاثیرگذار حاشیه ای ، می باید از کلیشه های شعاری و کلی گویی خارج شویم. ما نمی توانیم به صورت کلی حکم صادر کنیم. اول باید دید که آیا در آینده ، این حرکتهای دانشجویی و فعالین سوسیالیست و کمونیست آن می توانند هزمونی مبارزاتی و رهبری جنبش دانشجویی را در یک مبارزه سیاسی برعلیه رژیم در دست گیرند و بعد از آن است که ما می توانیم مطمئن باشیم که این جنبش ، هم سوی مبارزه طبقاتی است و طبیعتا آن گاه نیروی تقویت کننده جنبش کارگری خواهد بود. البته این پیش فرض را هم باید در نظر گرفت که جنبش کارگری فقط و فقط زمانی می تواند به نیروی محوری تحولات بنیادی تبدیل شود که در حقیقت از پوسته صنفی خود خارج شود و تبدیل به یک نیروی مبارز طبقاتی شود. بنابر این تا زمانی که این دو جنبش در حال رشد هستند و در حقیقت رشد هر کدام از آنها، باید از آزمون های متعددی سر بلند بیرون آید، نمی توان از قبل، چیزی را که موجود نیست ، پشتیبان یک جنبش دیگر قرار داد. خلاصه اینکه جنبش دانشجویی فقط و فقط در شرایطی می تواند پشت جبهه جنبش کارگری باشد که هردو جنبش ، وارد یک بعد مبارزه طبقاتی شده باشند و نیروهای رهبری، توده ها و اهداف این جنبش ها یک وجه اشتراک پیدا کنند که آن مبارزه طبقه ای بر علیه طبقه دیگر است. موفق باشيد بهروز سورن در پایان من هم برای شما آرزوی موفقیت دارم. 14 تیر 1386 - پنجم ژوئن 2007

Sunday, May 20, 2007

گفتگوی گزارشگران با علی فرمانده در مورد چپ : بحرانها و راه کارها

www.gozareshgar.com ضمن تشکر از گفتگوی شما، من سعی می کنم که بطور خلاصه، به سئوالات مطرح شده شما جواب دهم، اگرچه فکر میکنم که هر کدام از این سئوالات می توانند بصورت مفصل و مجزا نیز مورد بررسی قرار گیرند. تعریف چپ چیست و از چه مشخصاتی برخوردار است؟ چپ در مفهوم تاریخی خود، برعکس دیگر تفکرات ایدئولوژیک همانند سوسیالیستها، کمونیستها و غیره، هیچگاه یک جریان ثابت و تعریف شده در وجوه اهداف طبقاتی و مبارزه طبقاتی ، نبوده است. چپ همیشه در مقابل نیروی راست و کنش و واکنش مقطع مشخص تاریخی تعریف شده و می شود. به واقع چپ ، به مجموع نیروهای پیشبرنده نوعی از مبارزه و در مقابل آرایش نیروهای راست جامعه گفته میشود . از آنجاییکه این آرایش و نیازهای مبارزات تحول خواه ،و نه لزوما انقلابی ویا طبقاتی، در عرصه تاریخی و معاصر خود، تغییر میکند، این چپ نیز یک نیروی ثابت نیست و در مقاطع مختلف نیازمند به تعریف است. از همین روست که بعنوان مثال، بخشی از نیروهای چپ در مقاطعی ، نه تنها تحول خواهی خود را در انقلاب طبقاتی نمی بینند بلکه در آنجایی که انقلاب طبقاتی جاری است، می توانند به خاطر جلوگیری از "زیاده رویها" در مقابل تحول بنیادی صف کشی کنند. بنابراین، آن طیفی که در میان ما، خواستار تک تعریفی از چپ و یا هویت یگانه بخشیدن به آن است، به واقع نقش و تعریف تاریخی چپ را نادیده میگیرد. نیروهای تشکیل دهنده چپ، همیشه در مقابل نیروهای راست جامعه و از منظر تحول خواهی آنان ، و نه لزوما تحول بنیادی، قابل تعریف هستند. چپ، یک نام چتری برای بخش وسیعی از نیروهای تحول خواه است . این تحول خواهی اما می تواند در مقیاسی وسیع، از تحول خواهی ساختارسیاسی تا تحول خواهی در جهت تغییر ساختارهای اقتصادی بر مبنای قدرت گیری طبقاتی ، قرار گیرد. از اینرو نیروهای تشکیل دهنده چپ نیز همیشه و در همه جا در کنار هم نیستند. بخشی از مشخصه چپ ، صرفا در مورد اهداف سیاسی و چگونگی راه یابی برای آن نیست. این اهداف اگرچه تا حدودی تمایزات مختلف چپ با نیروهای راست و هم چنین تمایزیافتگی نیروهای چپ از یکدیگر را رقم می زنند، ولی بخش دیگری نیز، رقم زننده مشخصه هویتی چپ است. یکی از این مشخصه ها، توسط خود تعریف از ساختار سیاسی و یا تغییر ساختارهای اقتصادی بر پایه مبارزه طبقاتی، رقم میخورد. در همین رابطه، هر کدام از نیروهای چپ فارغ از اهدافی که در جلوی پای خود قرار می دهند و براین مبنا، تمایزات خود را آشکار میکنند، تعریف از ساختار نفی شده را نیز مد نظر دارند و این ساختار نفی شده بطور اتوماتیک ، دارای تعریف یگانه ای در میان نیروهای چپ نیست. بعنوان نمونه در پدیده شناسی، می توان از تعریف حکومت، راه کارهای تاثیرگذار و تعیین کننده بر ساختار و غیره نام برد که در تعریف خود، می تواند از یک پدیده، حتا تعاریف مختلفی ارائه دهد. از این منظر نیز می توان مشخصه های تمایزی نیروهای چپ را مورد بررسی قرار داد و با نگاه تاریخی و طبقاتی ، تعیین نمود که تنوع نیروهای چپ کدامند و در عین حال، مشخصه های آنان در دوره های مختلف و شرایط مشخص، کدامین نمودار ها را دارا می باشند. از آنچه در بالا قید شد، می توان یک نتیجه را گرفت و آن اینکه بطور کلی چپ، چه در بعد تاریخی و چه در بعد طبقاتی یک چهره نبوده و نیست. در عین حال چپ به کلیه نیروهایی گفته می شود که در مقابل راست غیر تحول خواه و در عین حال نماینده صرف دولت یا حکومت حاکم (و نه لزوما طبقه حاکم) ، ایستاده است. در عین حال، چون چپ در تقابل راست مفهوم پیدا میکند و برداشت و خواست از تحول، لزوما تا سرنگونی یک طبقه نمی باشد، چپ شامل بخش وسیعی از نیروهاست که این مقیاس وسیع ، از تحول آنی سیاسی تا بدست آوری قدرت طبقاتی را در درون خود جای می دهد. از اینرو، چپ برخلاف آنچه برخی می خواهند آنرا "یک دست" و تک چهره کنند،مجموعه ای از نیروها است که در یک شرایط و مقطع تاریخی مشخص، قابل تعریف است و همین نیرو در مقطعی دیگر و شرایطی دیگر می تواند حتا در کنار نیروی طبقاتی راست جامعه قرار گیرد. چپ، بعنوان یک پدیده و نیروی اجتماعی نمی تواند صرفا به دلیل چپ بودنش هم هدف، همراه و هم روش در یک مبارزه مشخص و آنهم از نوع طبقاتی آن باشد. کلیه تجربیات عملی جنبش های اجتماعی، شاهدی بر این ادعا است که چپ در خصلت خود ، تنوع، چند هدفی ، چند روشمندی و چند ترکیبی را از مشخصه های خود دارد. در عین حال ، کلیه عرصه های فعالیت اجتماعی، هنری، سیاسی ، صنفی و دموکراتیک حوزه های فعالیت این چپ است، بدون آنکه فعالین آن، لزوما فعالین عرصه های دیگر اجتماعی و یا سیاسی نیز باشند. اگر تعریف کلی قید شده را مبنای ارائه چگونگی تعریف و مشخصه خاص چپ جامعه ایران، در مقطع فعلی، قرار دهیم ، آنگاه مشخصه های اصلی چنین خواهند بود: چپ ایران شامل تمامی نیروهای تحول خواهی است که فارغ از سطح تحول خواهی آنان، در یک نکته مشترک هستند و آن اینکه هیچ تحولی در هیچ عرصه ای با ادامه حاکمیت جمهوری اسلامی و یا فراکسیونهایی از آن، نمی تواند به پیش برده شود و در عین حال نمونه های تجربه شده تاکنونی جامعه ایران را نیز، مجرای ایجاد تحولات نمی دانند. به مفهوم دیگر نیروهای چپ در شرایط فعلی، کلیه راه حلها و اهداف تحول خواه خود را در خارج از حاکمیت جمهوری اسلامی قرار داده اند ، اگرچه در روش مندی خود ، بخشی از این چپ، بنابه شرایط مشخص جامعه ایران، در تلاش است که از مکانیسم های موجود در چارچوب حاکمیت نیز برای به پیش بردن نظرات خود استفاده نماید و حرکتهای اعتراضی خود را سازمان دهد، اما افقی فراتر از جمهوری اسلامی را در نظر دارد. این اولین مشخصه چپ در شرایط فعلی است. در مورد ترکیب این چپ در سئوال های بعدی صحبت خواهم کرد. مشخصه دیگر چپ جامعه ایران در این است که ابزار نقد حکومت و پدیده های مختلف اجتماعی را مورد بهره برداری قرار داده است. از اینرو فعالینی که در تمامی عرصه های حیات اجتماعی ، به نقد و بررسی پدیده های اجتماعی نشسته اند و از این نقد، در پی راه یابی برای طرح یک تحول هستند، مشخصه دیگر چپ را به نمایش می گذارند. در حقیقت این چپ مشخصه راه یابی برای آلترناتیو را مد نظر دارد و لزوما این راه یابی، در جهت مستقیم چگونگی به پیش بردن مبارزه سیاسی و طبقاتی در ظرف تشکیلاتی مشخصی نیست. مشخصه سوم این چپ در این است که در شرایط فعلی، اگرچه در مقابل جمهوری اسلامی و نیروهای راست حافظ منافع طبقه مرفه جامعه، قرار میگیرد، ولی در عمل، فعالیت و برنامه های خود را در سطح اعتراضی قرار داده است و هنوز به سطح مبارزه برای سرنگونی نرسیده است. مشخصه چهارم این چپ در این است که عملا بیشتر در پی بدست آوردن هم چهره گی در میان خود است تا پذیرش چند چهره گی! این مسئله متاسفانه نیروی بسیار زیادی را از چپ گرفته است. از اینرو کانونهای مختلف یکی پس از دیگری شکل می گیرد و دوباره از هم می پاشد و ما دارای کانونهای پایداری نیسیتیم. چپ می خواهد که کانون نیروی واحدی باشد. حال اینکه طبق تعریف ارائه شده در بالا، چپ به واقع مجموعه ای از کانونهای واحد است! مشخصه پنجم این چپ، عدم هماهنگی بین نیروهای هم طیف است. این عدم هماهنگی تا اندازه ای به دلیل شرایط سرکوب، رابطه ارگانیک را از بین برده است ولی عدم این رابطه ارگانیک تنها دلیل عدم هماهنگی نیست. دلیل دیگر در این است که به واقع "ثبت" تاریخ و تجربه، بصورت شفاهی ، هرگونه رجوع به اطلاعات کلیدی ، در صورت عدم دسترسی حضوری به یکدیگر را، بنا بر هر دلیلی، درمیان نسل های مختلف، بطور کامل متوقف کرده است. از اینرو چپ در شرایط فعلی در حال تجربه اندوختن از تجربیاتی است که چندین باره تجربه شده است! دلیل دیگر این عدم هماهنگی در مشخصه ششم چپ است. مشخصه ششم این چپ، عدم داشتن یک تصویر کامل تعریفی از جامعه خودی بر مبنای تفکر طیف خود است. تصویری که از طرف بخشهای مختلف چپ ارائه میگردد، در حقیقت ، تکه هایی از تصویر کاملی است که با توجه به ایدئولوژی خود، سعی می کند، این تصویر را بسط دهد ویا این تصویر تکه شده را در جزییاتی برجسته کند که درخدمت اهداف مبارزاتی خود قرار گیرد. به بیان دیگر کلیه طیف های مختلف چپ حتا برمبنای تفکر خود، از امکان ارائه یک تئوری و یا تز مشخص در مورد شناخت از نمودهای تعریفی و ترکیبی پدیده های اجتماعی که تعیین کننده مشخصه های ساختارهای فعلی جامعه ایران هستند، عاجزند. عدم داشتن این نوع تصویر کامل باعث شده است که عملا چپ نتواند جایگاه و نیروی بالقوه و بالفعل خود ، بصورت حقیقی و نه صرفا آرمانی، را تعیین کند و در مواردی درمعرفی خود و نیروی مقابل، دچار مشکل میشود. این نکته را سعی میکنم در سئوال های بعدی روشن تر طرح نمایم. چپ از کدامین بحرانها دوباره سر بر آورده است؟ چپ ایران در دوره معاصر، به خصوص پس از سالهای دهه 30 با بحرانهای زیادی روبرو بوده است ، که البته من سعی خواهم کرد بصورت کوتاه و نکته وار به آنها بپردازم. ولی مشکل اساسی بحرانها در میان چپ ،عمدتا در این است که این بحرانها عموما بدون تمام شدن و یا پاسخ گرفتن و درس آموزی ، بنا به شرایط مبارزاتی و سرکوبها، به بحرانهای دیگری وارد شدند. آنچه اتفاقا ما امروز شاهد آن هستیم و در حقیقت می باید، مشغله فکری و مبارزاتی بسیاری از ما باشد ، به شکلی، یافتن پاسخ های مشخص به این سلسله بحرانهای در هم تنیده است. چپ امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیاز به بررسی، پژوهش، تحلیل و راه یابی های تئوریک و عملی دارد. حال اینکه اتفاقا در همین دوران ، کم ترین تلاش در این محدوده صورت می گیرد. من سعی خواهم کرد در بخش سئوال پایانی شما به این نکته بپردازم و آن را باز کنم. در اینجا جای دارد که بصورت بسیار کوتاهی به آن بخش از بحران چپ جهانی بپردازم که تاثیرگذار بر چگونگی روند حرکت چپ در ایران بود. در مورد چپ جهانی و تاثیرگذاری آن بر روند ایجاد بحران در میان چپ ایران، باید به دو دوره تاریخی و در عین حال معاصر پرداخت. اول تاثیرگذاری در دوران قبل از فروپاشی شوروی و بلوک شرق و دوم دوران پس از آن تا به امروز است. در دوران قبل از فروپاشی، تاثیر گیری چپ جهانی توسط موقعیت شوروی و احزاب برادر در کشورهای مختلف، رقم میخورد. در حقیقت این موقعیت، فارغ از دوری و یا نزدیکی چپ جهانی به این اردوگاه ، نقش تعیین کننده ای را در کشورهای غربی داشت. بخشی از خواسته های رادیکال و یا اتحادیه ای توسط این بخش و با توجه به منافع رو در رویی با آمریکا و هم پیمانان ، تقویت و یا تضعیف می شد. بخشی از این احزاب و سازمانها که حتا در قدرت پارلمانی نیز سهیم بودند ، عملا قدرت دولتی را تقویت و ارگانهای توده ای و صنفی را از حرکتهای رادیکال باز می داشتند. در بخشهای دیگر، بعنوان مثال در مورد کشورهای آمریکای لاتین، می بینیم که مثلا حمایت ها در جهت تقویت دولتهایی مثل ساندنیست ها و یا کوبا بود تا بتواند بالانس قدرت در قاره آمریکا را به ضرر آمریکای شمالی متمایل کند. همین مکانیسم بعنوان مثال در دوری و نزدیکی حزب توده به حکومت شاه، در رویدادهای کلیدی تاریخ ایران نقش اساسی بر روند جنبش ها و حرکتهای اعتراضی بازی میکرد. وجود این مکانیسم قدرت در سطح حکومتی، اگرچه ، تاثیر بسزایی در کاهش نقش تجاوزگرانه آمریکا و هم پیمانان بازی می کرد و لشکرکشی های امروزین آنان را در سطح رویای دیروزین آنان باقی می گذاشت، ولی حرکتهای توده ای و از پایین را به شدت تضعیف کرد و خلا جدی را در جوامعی همانند ایران بوجود آورند. تاثیر این دوران بر جنبش چپ جهانی، تقویت جنبش های قوی اعتراضی بر علیه آمریکا و هم پیمانان در کشورهای غربی بود ، حال آنکه هم زمان، تشکلها و خواستهای رادیکال فراتر از حکومتها و سیستم های سرمایه داری را، شدیدا در زیر ابر خود، از رشد باز می ایستاند و از رشد جدی آنان جلوگیری میکرد. در حقیقت زد و بند، "دسیسه های" از بالا تنظیم شده، الویت منافع و رها کردن و پیوندهای سیاستمدارانه، وجوه اصلی سیادت این احزاب را به شکل نهادینه رقم می زد. از همین دید، اولین بحران در چپ ایران ایجاد گشت که بعدا نکته وار به آن خواهم پرداخت. در دوران پس از فروپاشی و دوران عقب نشینی چپ جهانی ، و نه صرفا نیروهای کمونیست بعنوان بخشی از نیروی چپ، ما شاهد عقب نشینی چپ در تمامی عرصه های اجتماعی بودیم و در حقیقت، به پیش برندگی برخی از خواسته ها که در دوره قبلی به نمایندگی این چپ به پیش برده میشد، در این دوره به دست نیروهای رفرمیست چپ پارلمانی یا راست افراطی افتاد. در حقیقت حتا خواسته های رفرمیستی نیز در حوزه اپوزیسیون های دولتی و نه حکومتی قرار گرفت. به یاد داریم که در سالهای اولیه پس از فروپاشی، چگونه " جنبش ناراضیان" بر علیه پیش رویی قوی راست ، عملا در دست راست افراطی و آنهم با هویت "ضد خارجیها" قرار گرفت و کرسی های پارلمانی را نیز از آن خود نمود. در میا ن ناامیدی و حس شکست ، بخش وسیعی از مردم و حتا نیروهای چپ در ابتدا، به دنبال استفاده از فراکسیونهای دولتی قرار گرفتند و عملا احزاب دولتی و پارلمانی، حتا سردمداران و راهبران "جنبش اعتراضی" نیز شدند. این مکانیسم در ایران نیز در مرحله بحرانی، شامل حال بخش وسیعی از توده ها در پشتیبانی از "بد" در مقابل "بدتر" نیز بصورت موازی به پیش رفت و پیش روی راست در عرصه جهانی تاثیرات خود را در ذهنیت چپ جامعه ایران و توده های آن نیز گذاشت. فارغ از این وضعیت تاثیر گذار جنبش جهانی چپ بر بحرانهای چپ در ایران، وقایع و حرکتهای مختلف رقم زننده بحرانهای جنبش نیز بود و همانطور که در بالا نیز گفتم هر کدام از این بحرانها به نوبه خود به بحران دیگری پیوست و یا بحرانهای بعدی را حادث گشت. اگرچه پس از شهریور 20 و کاهش نفوذ حزب توده در جنبش شکست خورده چپ و پس از آن بازسازی چپ در اوایل دهه 40، تاثیرات متعدد مماشات و خیانت های حزب توده در حرکتهای توده ای و کارگری برداشته شد، و میرفت که با بازسازی جنبش جدیدی، با انواع راه کارهای خود در آن زمان، چه مسلحانه و چه اعتقاد به کار سیاسی برای نابودی دیکتاتوری شاه، چنبش ناامید و شکست خورده چپ، بار دیگر از بحران سر بیرون کشد ، ولی وضعیت جهانی ، بعنوان مثال در جنبش های رهایی بخش و یا وضعیت قدرت های ضد آمریکایی همانند نمونه های شوروی ، چین و آلبانی ، اشکال مختلف و الگوبرداری های مشابه ای بدون در نظر گرفتن شرایط مشخص جامعه ایران را رقم زد. بحران دوم، بدلیل تفکر حاکم بر چپ ایران بود که در عین حال، اگر چه روش سیاسی حزب توده به نقد کشیده شد ولی فرهنگ تشکیلاتی و تقسیم بندی جریانات و نیروهای سیاسی بر مبنای دوری و نزدیکی به اردوگاه سوسیالیستی، این بار نیزنه تنها، دوری و نزدیکی بسیاری از گروه ها و جمع های چپ و یا بخشا کمونیست را رقم زد بلکه آنان را رو در روی هم قرار داد و در ضعف و عدم یکپارچه گی مبارزاتی ، تاثیر بسزایی داشت. در حقیقت رو در رویی نیروی چپ نه از منظر مبارزه جاری و نیازهای جنبش محلی که در صف بندی و تقسیم بندی جهانی بین نیروهای چپ رقم میخورد. این بحران دوم ، یعنی عدم تدقیق دوری و نزدیکی ها بر مبنای نیازهای جنبش چپ در ایران و جایگزینی آن با معیارهای جهانی و ارثیه حزب توده، بدون پرداختن و جلوگیری از اشتباهات، به بحران سومی کشید که رقم زننده تشت و پراکندگی در دوران پس از قیام 57 بود. این بار نیز نه چپ، بعنوان نیروی چتری، بلکه نیروهای کمونیست در عدم داشتن برنامه مشخص و یا شکل های مختلف سازمان یافتگی تشکیلاتی، دیدگاه عموم خلقی که به واقع از مختصات جنبش چپ است و نه کمونیستی را وجه مشخصه نیروهای کمونیست آن دوره کرد. خود این بحران، یعنی عدم داشتن برنامه منسجم ، به دلیل انقلاب 57، چپ را در بحران دیگری فرو برد، چپی که شدیدا می باید به بازسازی و تدقیق برنامه ای و اهداف کوتاه مدت و دراز مدت خود بپردازد، به ناگهان با موج میلیونی توده های انقلابی مواجه شد که عملا نه توان سازمان دهی آنان را نداشت و نه می توانست، جنبش وسیع را هدفمند به پیش برد. به همین دلیل در این بحران، چپ به جای نیروی تعیین کننده مبارزاتی و هدفمند ، خود به نیروی واکنشی تبدیل کرد که وقایع جاری، رقم زننده عکس العمل های چپ بود و نه هدف مبارزاتی. این بحران نیز همچنان به حیات خود ادامه می دهد. در این دوران جنبش چپ یک مشخصه دیگر نیز پیدا کرد و آن اینکه این جنبش چپ به واقع همان جنبش کمونیستی بود. به بیان دیگر نیروهای درگیر ، به سرعت به یک صف آرایی پرداختند ولی آنچه این بحران را نیز بدون راه حل به بحران بعدی انداخت، این بود که بواقع اگر چه جنبش کمونیستی شاخص ایدئولوژیکی چپ در این دوره شد ولی دیدگاه عموم خلقی حاکم بر این جنبش ، آن را به راه مبارزه طبقاتی نکشاند. این تناقض آشکار، در حیاتی ترین شرایط ، انشعاباتی را رقم زد که تعیین کنند شکست بعدی جنبش بود. بحران بعدی که در اثر هجوم حاکمیت، به عقب نشینیی نیروهای کمونیست انجامید، عملا رابطه ارگانیک با توده را قطع کرد و جو سرکوب را در تمامی ابعاد جامعه نهادینه کرد. و بالاخره بحران آخر، بحران کنده شدن ها، انشعابات و تشکیل طیف وسیعی از فعالین مستقل چپ بود. از اینرو دیدیم که در شرایط موازی با بحران چپ جهانی و در نتیجه سرکوب نیروهای چپ و عقب نشینی نیروهای باقی مانده چگونه در عمل ، خواست برای تغییر در میان توده ها، همانند کشورهای دیگر، در دست ارگانها، نهادها و فراکسیونهای حکومتی می افتد و در مقطعی، حرکتهای دانشجویی از طرف دفتر تحکیم وحدت، حرکتهای کارگری توسط خانه کارگر و حرکتهای زنان توسط فائزه رفسنجانی و نیروهای متمایل به این فراکسیون حکومتی، سازماندهی و تعیین می گردد. امروز نیروی چپ مجددا خود را بازیافته است، فعالین خود را آرام آرام به صحنه مبارزه می کشاند. این فعالین ، حاملین تمامی این بحرانها هستند. این فعالین امروز، چه در این بحرانها دخیل بوده باشند و یا از نسل جدیدی باشند، می باید که به تمامی این بحرانها پاسخ دهند. پراکندگی بین نیروهای هم طیف، عدم گسترش جنبش مبارزاتی سرنگونی طلب، بسط فعالیتهای اعتراضی، بدون هدف مندی برنامه ای و یا استراتژیک، عدم وجود رابطه ارگانیک حتا در میان فعالین طیف مشترک، عدم وجود جمع بندی از تمامی این بحرانها و اثرات آن در جنبش چپ فعلی و بسیاری از نمونه های مشابه ، در حقیقت عواملی است که نه تعیین کنندگی جنبش چپ، که تاثیر گذاری این جنبش ، در روند آینده پس از سرنگونی را مورد سئوال جدی قرار داده است. آری چپ دوباره سربرآورده است ، ولی بدون کار و فعالیت جدی در تمامی عرصه های تئوریک و عملی ، نمی تواند بشکوفد و میوه دهد . این چپ چگونه ترکیبی دارد؟ از چپ سنتی گفته میشود آیا در برابر آن چپ مدرن مطرح قرار میگیرد؟ چپ در شرایط فعلی جامعه ایران، شامل بخش وسیعی از فعالین سیاسی، کارگری، دانشجویی، فرهنگی، اجتماعی و زنان است. این وسیع بودن، به معنی مقایسه تعداد فعالین، نسبت به کل جمعیت ایران نیست، این مقایسه هم به مفهوم رابطه ارگانیک این فعالین با توده های وسیع جامعه ایران نیست، این وسعت به مفهوم هویت تفکری و اهداف فعالین این عرصه ها در میان فعالین موجود، حتا در عین محدودیت تعداد آنان است. این چپ، از فعالین کمونیست، سوسیالیست، دگر اندیشان ضد جمهوری اسلامی و رژیم سلطنتی و بر این مبنا کلیه فعالینی که بر مبنای این ضدیت ، آلترناتیوهای مختلفی برای یک دولت برابری طلب و دموکراسی را خواهانند، تشکیل می شود. همین طور که می بینید این چپ، وسعت زیادی دارد و متشکل از طیف های مختلفی است که لزوما دارای اهداف دراز مدت و یا روش مبارزاتی مشترک نیستند. این عدم داشتن اهداف دراز مدت طولانی مشترک، اگر برمبنای تعریف از چپ به عنوان یک نام چتری مورد توجه قرار گیرد، به عنوان عدم چپ بودن و یا راست بودن دیگری نیست. در شرایط فعلی به همین دلیل، نیروی چپ را صرفا فعالین سیاسی تشکیل نمی دهند. تمامی کسانی که حتا در حوزه های صرف فرهنگی، اجتماعی و صنفی فعالیت می کنند و نمودهای آلترناتیو تحول خواه خود در حوزه مربوطه را ، در ضدیت با دولتها و حکومت های معاصر می بینند، جزء نیروی چپ هستند. اینکه این نیرو در جریان یک انقلاب و در مقطع به پیروزی یا شکست رساندن انقلاب، در کدامین جبهه قرار خواهند گرفت، سئوالی است که در آن مقطع باید بدان پرداخت. چپ ، به دلیل خصلت چتری بودن آن برای طیف وسیعی از فعالین، می باید در مقاطع مختلف، تعریف شود و مورد ارزیابی قرار گیرد. در مورد چپ سنتی و چپ مدرن، به نظر من این" دعوا" بیشتر جنبه تبلیغی و مارک زنی به خود گرفته است تا نتیجه یک تعریف مشخص و نقد به گذشته. شاید بپرسید چرا من این مسئله را یک تبلیغ و مارک زنی می بینم. ببینید، مسئله بر سر این است که چپ در حال حاضر، فارغ از اینکه کدام طیف را مد نظر داریم، فعالیت و نقد خود را در دوری و نزدیکی از یک پدیده ،بر مبنای یک نگاه سیاسی مورد بررسی قرار میدهد. حال اینکه فعالین چپ، جمع های چپ ، تشکیلات های چپ و جنبش چپ از کره ماه در ایران فرود نیامده است. ما نتیجه یک رشد اجتماعی و برآمده از تربیت اجتماعی در تمامی زمینه های فرهنگی، سنتی، اجتماعی و خانوادگی جامعه ایران هستیم. این تفکر که ما فکر کنیم با چپ شدن به ناگهان به دلیل انتخاب یک تفکر سیاسی، از تمامی این بافتهای اجتماعی نیز فاصله گرفته ایم و یا اینکه توسط انتخاب صرف یک آلترناتیو تفکر سیاسی، این انتخاب ، یک آلترناتیو فرهنگی و اجتماعی را نیز به طور اتوماتیک به همراه دارد، بسیار نا درست است که متاسفانه در میان بخش وسیعی از چپ، نمود تحلیلی و تعریفی دارد. تفکر آلترناتیو در تمامی عرصه ها، ماحصل تحلیل، نقد و بررسی پدیده های اجتماعی و نگاه آگاهانه به گذشته است. از اینرو، دوری از و طرد یک تفکر و یا تشکیلات از منظر سیاسی، به معنی رد تمامی مشخصه های این تفکر و یا تشکیلات نیست، مگر آنکه پس از تحلیل آن به عنوان یک پدیده، مشخصه های آلترناتیو، نه تنها واضح و روشن ترسیم گردند بلکه پس از آن نیز، این مشخصه ها، برنامه ی چگونگی این تغییر را مطرح نمایند. اگر این گونه ما، تمایز بین پدیده چپ سنتی و یا چپ مدرن را مورد بررسی قرار دهیم، آنگاه باید این مشخصه ها چه بصورت فردی و چه بصورت جمعی تمایز یافتگی خود را نشان دهند. حال اینکه ما می بینیم که این گونه نیست، نه مشخصه های تمایز یافته ترسیم شده است و نه نهادینه گی آن در این به اصطلاح دو جمع متفاوت را می توانیم ببینیم. راستش من چنین تدقیقی را نمی بینم. خود طرفداران "چپ مدرن" می بینیم که در بحرانی ترین شرایط ، همان مکانیسم ها را که به " چپ سنتی" الحاق میکنند، مورد بهره برداری قرار می دهند. واقعیت این است که در طی همه این سالها، به خصوص پس از سال 57، بیشترین هم و غم چپ در وجوه سیاسی بوده است. زمانیکه که ما آگاهانه و با الویت، به فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی در میان خود نه پردازیم، چگونه ممکن است که یکباره این مبارزه و فعالیت سیاسی ، به نهادینه شدن یک آلترناتیو فرهنگی و اجتماعی در میان ما دامن بزند؟ آیا این چپ در سطح یک جنبش مطرح است و یا اینکه فعالین و حرکتهای خود را دارد؟ ببینید به نظر من، در حال حاضر تمامی واژه گان مفاهیم دیگری پیدا کرده است. چپ به جای پاسخگویی به نیازها و دید واقع بینانه به جامعه، سعی کرده است برای پوشاندن شکست ها و پراکندگی های خود، بزرگ کردن خود، خواست به جلو انداختن وقایع و جبران گذشته، پدیده ها را آنطور که می خواهد تعریف کند و از اینرو، همه چیز، امروز مفهوم دیگری گرفته است، که نه از لحاظ تاریخی و نه از لحاظ تعریفی مرجعی دارد. یکی از این پدیده ها جنبش است. در تعریف امروز چپ از جنبش، هر حرکت چند صد نفره و هر حرکت متشکل از فعالین، حتا در ابعاد چند هزار نفره آن، تبدیل به جنبش شده است. حال اینکه جنبش از لحاط تاریخی و تعریفی، در تعداد شرکت کنندگان تعریف نمی شود. یک جنبش اجتماعی در وهله اول باید توده های خود را داشته باشد. این توده ها در عین حال فعالین و سازماندهان نیستند. این توده ها، آن بخش هایی را شامل می شود که برای بهبود وضعیت خود و خلاصی از فشار، به فعالین و سازمانگران روی می آورند و حرکت را تقویت می کنند. در حقیقت هیچ جنبشی بدون حضور توده ها نمی تواند جنبش باشد. در وهله دوم ، یک جنبش دارای فعالین و سازمانگران پذیرفته شده توسط توده هاست. بنابراین اگر با تمامی هدف مند بودن یک حرکت و با تمامی سازمان یافتگی یک حرکت، اگر این حرکت متشکل از فعالین باشد، هنوز ما نمی توانیم از یک جنبش صحبت کنیم. نکته سوم و آخر اینکه، یک جنبش رهبری مشخصی دارد. این رهبری می تواند موقت باشد، حتا خود جنبش هم می تواند یک جنبش موقت و یا خودبخودی باشد، ولی حضور و پذیرش رهبری توسط توده ی این جنبش، لازمه رشد یک جنبش است. یک جنبش اجتماعی، در عین حال، به غیر از شکل ساختاری یعنی متشکل از توده، فعالین و رهبری، می باید چند گانگی و دینامیسم خود را نیز داشته باشد. یعنی شما نمی توانید جنبش اجتماعی را در طول تاریخ پیدا کنید که پذیرش رهبری جنبش در بدو آغاز جنبش رقم خورده باشد. پذیرش رهبری یک جنبش، ترکیب فعالین تعیین کننده و یا تاثیر گذار در میان طیف های یک جنبش و هم چنین سمت وسوی توده های این جنبش، در نتیجه یک فرایند مبارزاتی و در نتیجه کنش ها و واکنش های درونی، چه در سطح عملی و چه در سطح تئوریک ، بوجود می آید. اگر تعریف قید شده در بالا را معیار چگونگی تعریف و نگاه به جنبش قرار دهیم. می بینیم که در شرایط فعلی، ما بعنوان فعالین چپ، حرکتهای مختلفی را سازماندهی و یا در آن شرکت میکنیم. از آنجاییکه که این فعالیتها تا حدود زیادی متشکل از فعالین است و توده ها در آن حضور و یا رابطه ارگانیک ندارند، نمی توان حرکت ما فعالین چپ را در شرایط فعلی نام جنبش چپ داد. به نظر من در بهترین شرایط ، اگر تمامی حرکتهای اجتماعی را بخواهیم به عنوان جنبش اجتماعی به یکدیگر و یا به جامعه معرفی کنیم، ما دچار یک خود بزرگ بینی شده ایم. اگر جمهوری اسلامی و راست در جهت کوچک کردن و کوچک نشان دادن چپ به توهم پراکنی مشغول است، ما با بزرگ کردن حرکتها و از این طریق خود، به توهم پراکنی در میان توده ها مشغول هستیم. چپ، فعالین خود را در تمامی عرصه های حیات اجتماعی جامعه ایران دارد، این چپ در حال رشد است. این چپ حرکتهایی مختلفی را سازماندهی میکند. این چپ میتواند به یک نیروی تاثیرگذار تبدیل شود. ولی این چپ هنوز یک جنبش اجتماعی نیست. راه کارها و بن بست های فعلی چپ در طیف های مختلف آن کدامها می توانند باشند؟ من چون در سئوال های قبلی به وجوه مختلف این سئوال پرداخته ام، می خواهم در این قسمت به صورت نکته وار پاسخ دهم. به نظر من بن بست های چپ در وجوه، آرمان گرایی بدون واقع گرایی، عدم پذیرش و بررسی دلایل شکست خود، خم شدن بر روی دلایل خارج از خود، داشتن اهداف برای جمع خود، بدون توجه به ظرفیت و جایگاه خود، تلاش در جهت یگانگی بدون پذیرش چند گانگی و بالاخره ترس از کوچک بودن و شکست است. این وجوه بن بست های فعلی، به نظر من متعلق به کلیه طیف های چپ است. و اما در مورد راه کارها. به نظر من، چپ باید آرمان گرا باشد. چپ بدون آرمان گرایی نمی تواند ، آلترناتیو باشد. اما این آرمان گرایی نباید چشم ما را بر واقعیت ها ببنند. نباید همه چیز را بزرگتر و کوچکتر از آنچه هست دید تا حقانیت ما را تایید کند. چپ و نیروی چپ جامعه، برآورد خواست ها و تمایالات جمعی و فردی ما نیست. چپ و نیروی چپ برآورد یک نیاز تاریخی در مقابل راست است. بنابراین نباید فکر کرد که برای به حقانیت رساندن آرمانهایمان ، ما نیاز به وارونه کردن و یا تغییر واقعیت ها داریم، تا آرمانهایمان را توجیح کنیم. این کاری است که راست انجام می دهد. آرمان گرایی چپ، اتفاقا به خاطر واقع بینی اوست. این واقع بینی در هیچ شرایطی نباید در سایه آرمان گرایی ما قرار گیرد. نکته بعدی این است که ما می باید اتفاقا، بسیار بی رحم تر و سر سختانه تر از راست جامعه، به پذیرش و بررسی دلایل شکست ها در درون خود بپردازیم. هر کدام ما به واقع، فارغ از سرکوب های ددمنشانه جمهوری اسلامی، با توجه به تجربیات و میزان آگاهی هایمان در روند آنچه بر چپ گذشت، سهیم هستیم. این سهم تحت هیچ شرایطی نمی تواند بر دوش دیگران گذاشته شود. وجه اصلی تفاوت ما با راست، پرده برداری از واقعیت هاست و نه لاپوشانی آن، حتا اگر در کوتاه مدت، این واقعیات دردآور و شرم آفرین جلوه کنند. نکته سوم اینکه، کوچک بودن و شکست خوردن در یک جبهه و در یک مقطع، باختن در جنگ نیست. کوچک بودن فعلی ما، شکستهای مقطعی ما، حقانیت آرمانهای آلترناتیو ما را به زیر علامت سئوال نمی برد. زیرا این آرمانها حقانیت شان را از نیازهای جامعه می گیرند و نه وجود و حضور من و شما. بزرگ کردن خود، نیروی خود را بیش از اندازه نشان دادن، عدم ریشه یابی تاکتیک ها و استراتژهای منجر به شکست در یک جبهه، اتفاقا ما را در جایگاهی قرار می دهد که تاکتیک های جدیدی اتخاذ کنیم که با شرایط هم خوانی ندارد. از این مسئله هیچ کس بیش از نیروی راست جامعه بهره نخواهد برد. بررسی و نگاه انتقادی بر خود ما، انتخاب اهداف بر مبنای نیروی جمع خود و انتخاذ تاکتیک ها و استراتژی حاکم بر این نگاه انتقادی، راه کار رشد چپ و شکست نیروهای راست در آینده را رقم خواهد زد. این مسئله نیز جز ازطریق الویت پرداخت های تئوریک و پژوهشی از آنچه گذشته است و آنچه جاری است، ممکن نیست. این بدین مفهوم نیست که همه فعالین چپ باید این امر را دستور کار خود قرار دهند ولی باید آن بخشی که این توان را دارند، به این مسئله به پردازند. پرداختهای تئوریک یکی از الویتهای چپ است و این الویت تمامی طیف های چپ را شامل می شود. نکته آخر اینکه، چپ نباید فعالیت و هدف مندی مبارزاتی خود را در گرو یگانگی و اتحاد با دیگر طیف ها قرار دهد. اتحاد مبارزاتی و هم گایی در عمل مبارزاتی ، در شرایط رشد مبارزاتی حاصل می شود. این نگاه چپ که می باید اول به اتحاد رسید و بعد عملی را به پیش برد، نیروی بسیاری را از چپ گرفته است و عملا رشد مبارزاتی را کاهش داده است. این نیرو باید در خدمت رشد عمل مبارزاتی باشد و در ادامه خود و در صورت رشد جنبش ، حتما به هم گامی ها و اتحادها خواهد انجامید. کلیه اتحادهایی که به غیر از این ، روند دیگری را انتخاب کنند، جز شکست پیامد دیگری برای فعالین چپ نخواهد داشت. بحران زدایی در درون چپ در کدامین مسیر است و تا چه اندازه آگاهانه به پیش برده می شود؟ به نظر من ، سوای آنچه تاکنون در جواب سئوالات گفته ام، باید چند نکته را اضافه کنم. اول اینکه برای بحران زدایی، باید اول بحران را شناخت. از آنجاییکه که بحرانهای چپ ایران، به یک سلسله در هم تنیده تبدیل شده است، نمی شود راه حل را بدون شناخت دقیق از این بحرانها به پیش برد. به نظرمن ، متاسفانه بخشی از چپ، این بحرانها را در گرو جمهوری اسلامی و آینده انقلاب می گذارد. این مشکل را من سعی کردم در بخش سئوال قبلی پاسخ دهم. مسئله ما جمهوری اسلامی و یا هر آلترناتیو غیر دموکراتیک دیگری نیست. همانطور که نقطه آغازین مبارزه ما، جمهوری اسلامی نبوده است. بنابر این، جمهوری اسلامی را دیدن و انقلاب را راه حل دانستن صرف، مشکل را حل نخواهد کرد. مسئله بر سر تضمین عدم قدرت گیری راست حتا پس از جمهوری اسلامی نیز هست. از اینرو، این نگاه صرفا بحران زدایی را با خوش بینی به تعویق می اندازد و بیشتر در پی حفظ خود است تا آینده جنبش. از طرف دیگر، بخشی از چپ به جدیت در جهت غلبه بر ضعف، تلاشیهایی را در جهت سازماندهی و رشد چپ بر میدارد . این چپ به کندی پیش می رود و علتش هم این است که این بحرانهای گذشته را تدقیق نکرده است، از تجربه فعالیتهای قبلی بی بهره است و در بهترین شرایط ، چیزهایی در این باره شنیده است. بنابراین ، اگر چه واقعا می خواهد به پیش رود، و واقعا هم در کار حرکتهای اعتراضی فعال بوده است، ولی رشد فعالیت او با موانع جدی روبرو است. فکر میکند که چون از نسل قبل فاصله گرفته است و آنان را "داستان سرا" می داند، پس از شکست های تجربه شده توسط آنان نیز مصنون است. واقعیت این است که این بحرانها، چه بخواهیم و چه نخواهیم بالای سر چپ ایران هست. بدون پرداختن به اشتباهات، انحرافات و گسست ها و آنهم از منظر نیازهای جامعه و ساختارهای موجود اجتماعی، امر رشد چپ با مشکل جدی روبرو است. بهرو نارضایتی ها و نابسامانیها، چپ را رشد می دهد. مشکل ما، این چنین رشدی نیست. رشد چپ می باید در جهت تعیین کنندگی و نه حتا تاثیرگذاری به پیش رود. این هدف بسیار دور و راه پر مشقتی است. اگر هدف ما بعنوان فعالین چپ، تغییرات بود، مسلما رشد حرکتهای اعتراضی و کثرت فعالین می توانست ما را به هدف برساند. مشکل این است که چپ، فارغ از طیف های آن، تحول می خواهد و تازه نمی خواهد تاثیرگذار باشد، می خواهد نیروی قطبی و تعیین کننده جامعه هم باشد. این هدف، با چگونگی فعالیت امروزی و بحران زدایی ما، اصلا هم خوانی ندارد. از جانب دیگر، بخشی از چپ جامعه ایران، با درس آموزی از جنبش عموم خلقی حاکم بر جنبش در دوران قبل از انقلاب و سالهای اولیه انقلاب ،روش دیگری را انتخاب کرده، ولی از آنجاییکه نقادانه به بررسی آن دوره ننشسته است، این بار به روی دیگر سکه افتاده است، می خواهد همه چیز و هم کس کارگری باشد. تمامی فعالین به محض چپ شدن، می باید از فعالین کارگری شوند. این یعنی تعطیلی و کم اهمیت دادن حرکتهای مبارزاتی دیگر بخش های جامعه و تاثیر گذاری بر روند حرکتهای اعتراضی برای تبدیل شدن به جنبش وسیع مبارزاتی. این کاملا درست است که نیروهای کمونیست باید الویت خود را در پیش برد و اعتلا حرکتهای صنفی کارگری به حرکتهای مبارزاتی طبقاتی به پیش برند ولی اینکار توسط همه نیروهای چپ به پیش نمی رود. علت هم این است که نیروهای چپ، صرفا نیروهای کمونیست نیستند. "کارگری" کردن همه جنبش ها و حرکتهای مبارزاتی به مفهوم نادیده گرفتن توده ها و فعالین وسیعی است که قدرت جنبش سرنگونی طلبانه هستند و درعین حال در شرایط اوج گیری جنبش کارگری برای کسب قدرت سیاسی، می توانند نقش تعیین کننده ای را بازی کنند. از آنجاییکه که این شرایط امروز هنوز به آن میزان رشد نکرده است، "کارگری" کردن تمامی فعالین چپ و وظیفه کمونیست ها را در پیش پای آنان گذاشتن ، عملا، قدرت همه گیر شدن مبارزه سیاسی و جنبش های اجتماعی مختلف را تحت تاثیر منفی خود قرار می دهد. این برخورد نادرستی است که بخشی از طیف چپ می خواهد وظایف تاریخی خود را به کلیه بخش های دیگر چپ آنچنان تحمیل کند که عملا مبارزه آنان را به کج را کشانیده و پیگیری آنان در مبارزه سیاسی در سطح خود را، به حاشیه بکشاند حال اینکه خود نیروی کمونیست نیز هنوز به سطح رابطه ارگانیک با طبقه کارگر و درعین حال بالا رفتن سطح حرکتهای کارگری به یک مبارزه طبقاتی نرسیده است. بنابر این به نظر من، این "کارگری " کردن فعالین چپ به جای بحران زدایی، دامن زننده بحران است. مشکل دیگر، برخورد فعالین چپ با یک دیگر است. این فرهنگ که نشئت گرفته از فرهنگ متداول جامعه ایران است باعث شده است که برخورد برابری بین نسل جوان فعالین و نسل قبلی صورت نگیرد. "با تجربه ها"، "کهنه کارها" و "کادرهای قدیمی"، بیشتر در پی درس آموزی و ایجاد رابطه استاد و شاگردی با نسل جوان هستند. این رابطه ، یک رابطه برابر و ارگانیک متعارف بین فعالین چپ نیست. این رابطه استادی و شاگردی ، سعی دارد که نسل جوان را در صورت عدم درس آموزی به "حواریون" و مریدان خود تبدیل کند وآنهم، با این بهانه که "از تکرار اشتباه بکاهد" . حال اینکه خود این نسل هنوز نشان نداده است که اشتباهات کدامند و مشخصات راه کاری بر مبنای آن چیست. بی ربط نیز نیست اگر بخشی از فعالین جوان، این نسل را "نقالان داستان ها" می دانند و فاصله میگیرند. برای انتقال تجربیات در دنیای امروزی ، نیازی به مرید شدن و شاگرد شدن وجود ندارد. اگر این فعالین، واقعا اهداف جنبش برایشان مهم است میتوانند این کار را با مستند سازی تجربیات و با نقد مستند پژوهشی گذشته، به نسل جدید انتقال دهند، بدون آنکه کوچکترین تماسی با آنان داشته باشند. این چنین رابطه ای بار دیگر تاکیدی است بر آنچه که قبلا نیز گفته ام و آن اینکه همه ما به صرف چپ شدن، لزوما از فرهنگ و عرف های جامعه ایران فاصله نگرفته ایم و می توانیم با وجود چپ بودن، حاملین و اشاعه دهندگان فرهنگ جاری باشیم. از آنچه تاکنون به صورت بسیار نکته وار گفته شد ، می توان یک نتیجه را گرفت و آن اینکه، بحران زدایی به صورت بسیار کند در جهت مبارزه سرنگونی طلبانه به پیش می رود. اما علت کندی در آن، عدم فعالیت آگاهانه هم جانبه در تمامی عرصه های حیات اجتماعی جامعه ایران است. حکومت جمهوری اسلامی و نیروی راست جامعه ، چه در دولت و چه در اپوزیسیون، تمامی ارکان حیات اجتماعی را مورد حمله خود قرار داده اند. هیچ بخشی از زندگی مردم، دست نخورده باقی نمانده است. از اینرو چپ جامعه نمی تواند، صرفا از کانال مبارزه سیاسی ، آنهم در بخش کارگری، به مقابله با این راست بپردازد. عرصه فعالیت چپ، هر جا و مکانی است که راست در آن رخنه کرده است. تمامی فعالیتهای سیاسی، هنری، اجتماعی، فرهنگی و صنفی در جامعه ایران نیاز به فعالین چپ و حضور آنان دارد. در عین حال فعالیتهای تئوریک طیف های مختلف چپ در جهت شناخت از نیازها و ترسیم ساختارهای جامعه ایران، آن بستری است که نیروهای بالقوه و بالفعل را تعیین میکند. این بستر شرایطی را محیا میکند که نه جهت گیریهای صرفا آرمان خواهانه، که جهت گیری مبارزه اجتماعی، رقم زننده فعالیتهای و اهداف ما خواهد بود. تا چپ این مهم را به پییش نبرد، نمی توان از بحران زدایی آگاهانه صحبت کرد. در پایان از موقعیتی که ایجاد کردید ، مجددا تشکر میکنم. امیدورام پاسخ های کوتاه و نکته وار من ، به سئوالات شما پرداخته باشد. علی فرمانده پانزدهم اردیبهشت 1386 معادل پنجم مه 2007 alifarmandeh@yahoo.com با تشکر از شما گزارشگران بهروز سورن