Tuesday, August 24, 2010

فایل صوتی مازخیسم اجتماعی در ساختار فرهنگی اجتماعی جامعه ایران

فایل صوتی در لینک زیر شامل بحث هفتگی از سلسله مباحث ساختارشناسی اجتماعی در جامعه ایران است.در این بخش پدیده مازخیسم اجتماعی شکافته شده است و ریشه های آن در فرهنگ جامعه ایران مورد بررسی قرار گرفته است. در همین رابطه همچنان تاکید شده است که چرا جامعه ایران وارستگی خود را در در انتخاب های شکست خورده،دردناک و گاها غیرانسانی قرار می دهد. بهمین دلیل واژگانی چون فداکاری،رشادت، از خود گذشتگی و ایثار بارهای فرهنگی را ایجاد میکند که در هم پیوستگی با پدیده مازخیسم است.

Monday, August 16, 2010

فایل صوتی توهم،رهبری و روشنفکران

فایل صوتی بصورت لینک در مورد توهم،رهبری و روشنفکران در اختیار شما است. این مصاحبه در ادامه سلسله بحث های ساختارشناسی اجتماعی می باشد. در این بخش سعی شده است که توضیح دهم که توهم چگونه می تواند با توجه به جایگاه توهم آفریننده نقش تعیین کننده ای در پذیرش آن توسط مردم باشد. به همین دلیل روشنفکران و رهبران می توانند هم در میان خود و هم در میان مردم توهماتی را بیافرینند. این مسئله خارج از این است که این رهبر در حکومت باشد و یا خیر، در پوزیسیون باشد و یا اپوریسیون. در عین حال توضیح داده می شود که چرا مسئله توهم صرفا در کنش با آگاهی قرار ندارد. http://www.radiosepehr.se/interviews/2010/AliFarmandeh100809.wma

Monday, August 02, 2010

فایل صوتی درباره توهم و ساختار سیاسی

فایل صوتی با لینک زیر شامل بحث این هفته در رادیو سپهر در مورد ساختار سیاسی و توهم است. در این بحث سعی شده است با مفهوم توهم در بعد فردی،جمعی و اجتماعی آشنا شویم و سپس با توجه به این تعریف رابطه بین توهم و ساختار سیاسی جامعه ایران را به مورد بحث بگذارم. در این بحث به همچنین صحبت از این می شود که ساختار سیاسی ایران چگونه تغییر یافته است و چرا. چنانچه تمایل دارید به نوشتاری در این زمینه مراجعه نمایید نیز می توانید در بخش آرشیو همین وب لاگ به مقاله ای با همین نام رجوع فرمایید. چنانچه تمایل دارید که فایل نوشتاری را از طریق ای میل دریافت نمایید لطفا به من در تماس باشید. http://www.radiosepehr.se/interviews/2010/AliFarmandeh100802.wma

Tuesday, July 27, 2010

مصاحبه با علی فرمانده در مورد ساختار شناسی رهبر و رهبری در جامعه ایران

دوستان گرامی مصاحبه این هفته رادیو سپهر در مورد ساختارشناسی رهبر و رهبری در جامعه ایران می باشد. در گذری تاریخی سعی شده است که مفهوم رهبری و چگونگی رهبری هم در جامعه انسانی و هم در جامعه ایران مورد بررسی قرار گرفته و از این راه نشان داده شود که الگوی موجود دارای کدام مشخصات است. با مراجعه به لینک زیر مستقیما می توانید فایل صوتی را گوش دهید http://www.radiosepehr.se/interviews/2010/AliFarmandeh100726.wma

Tuesday, July 20, 2010

فایل صوتی مصاحبه ها با رادیو سپهر

دوستان گرامی شما می توانید فایل های صوتی مصاحبه های من با رادیو سپهر را توسط لینکی که با همین نام در قسمت سمت راست وب لاگ گوش دهید. در بخشی که وارد می شوید روی نام من کلیک کنید تا فایل صوتی باز شود. هربار روی موضوع مختلفی صحبت میشود. ولی کلیه موارد در مورد پدیده های اجتماعی است که از منظر ساختارشناسی مورد بررسی قرار می گیرند. در عین حال چنانچه فایل های صوتی را می خواهید می توانید با ای میل من در تماس باشید و یا اگر سئوالی دارید که می خواهید در این مصاحبه ها بدان پرداخته شود می توانید با ای میل من یا رادیو در تماس باشید. اگر چنانچه تمایل دارید که برنامه را به صورت زنده دنبال کنید می توانید بر روی سایت رفته و بین ساعت ده و چهل و پنج دقیقه صبح تا یازده و نیم صبح به آن گوش کنید. موفق و پیروزمند باشید علی فرمنده

Thursday, June 03, 2010

لغو مجازات اعدام: مانیفست سیاسی یا مانیفست انسانی

مانیفست سیاسی یا مانیفست انسانی؟ (با نگاهی رفتارشناسانه) :مقدمه
هدف از نگارش این مقاله ، نگاهی اجمالی است به رفتار اجتماعی شهروندان ایرانی به یکی از پدیده های مورد بحث جامعه ایران : اعدام. این مقاله در نظردارد با نگاهی رفتارشناسانه ، برخوردهای تفکری گروه های مختلف فعالین و شهروندان دیگر جامعه، در جایی که انعکاس رفتاری آن بصورت اعتراضات برعلیه لغو مجازات اعدام صورت می گیرد را مورد بررسی قرار دهد و نشان دهد که آنچه ما شاهد آن هستیم نه لغو این مجازات برای کلیه "مجرمین" که صرفا فعالین سیاسی است و آنجایی نیز که "جرائم" دیگر با مجازات اعدام، مورد توجه قرار می گیرند صرفا دست مایه ای است برای افشای حکومت که این نگاه، ریشه در نوع تفکر فرهنگی دارد و اعتقادی به برابری انسانها و عدم حق یازیدن به تعیین ادامه زندگی و یا اتمام آن ندارد. از اینرو لغو مجازات اعدام ، یک مانیفست سیاسی است و نه آنگونه که می باید مورد توجه قرار گیرد، یعنی مانیفست انسانی نگاهی تاریخی به رابطه مجرم، جرم و مجازات
در بسیاری از مقالات تحلیلی، بر له و یا علیه مجازات های مختلف عموما وجه حقوقی و قانونی مورد بررسی قرار می گیرد و از اینرو تبدیل به مقوله ای سیاسی و حکومتی می گردد. حال آنکه بررسی این مثلث، در یک بعد تاریخی نشان می دهد که هر سه راس این مثلث، با توجه به برآمدهای فرهنگی، جایگاه های اجتماعی، اخلاقیات اجتماعی و اعتقادی رقم زننده و تعیین کننده تاثیر هر راس، بر چگونگی شکل گیری راسهای دیگر است. به بیان دیگر آنجا که قوانین و حقوق شهروندی، توسط ارگانهای حکومتی و قضایی سعی دارد چارچوب های این مثلث را تعیین کنند، این تعیین کنندگی، می باید از یک پذیرش اجتماعی، بر اساس برآمدهای قید شده، بهره برده باشد. در مورد این مثلث می توان جرم های مختلفی را بررسی کرد ولی از آنجاییکه بحث مورد نظر مقاله درباره اعدام است. بهتر است مسئله اعدام را به عنوان نمونه ذکر کنیم. در طول تاریخ بشر، مجازات اعدام با زندگی اجتماعی و حکومتی در هم آمیخته و انگیزه های اخلاقی، اولین تکیه گاه مجازات مجرم است. البته در طول این تاریخ می توان نام های گوناگونی برای اعدام پیدا کرد، " محکومیت به مرگ"، " دستور به کشتن" و یا " جان گرفتن" ، تنها معدود واژه هایی است که در ادبیات بشری و در کشورهای مختلف و در مقاطع تاریخی گوناگون از آن نام برده شده است. همین مجازات اعدام، یا جان فردی را به دستور قانونی گرفتن اما، بنا به جرم های مشترکی نبوده است. در بسیاری از جوامع بدوی، کیفرخواست صادق برای مجازات اعدام، جرم برعلیه جان ارباب بوده است. یعنی نه خود قتل، که قتل ارباب، صرفا مورد کیفری اعدام داده داشته است. دلیل مجازات هم سرکشی از صاحب خوداست. در دوره های برداری به عنوان مثال در برخی از مناطق، با توجه به اسناد ثبت شده، اگر برده ای برده دیگر را می کشت، خود می توانست توسط خواست برده دار به قتل برسد، زیرا حیات برده در دست برده داربود و از اینرو یک برده ی دیگر اجازه نداشت که به ملک او ، که برده به قتل رسیده بود، دست یازی کند. از اینرو مجرم، نه به اتهام قتل یک انسان دیگر، که به دلیل زیان رسانی به ملک برده دار می توانست، به اعدام محکوم شود. در عین حال تشخیص جرم و اجرای مجازات نیز در بسیاری موارد توسط خود برده دار صورت می گرفت. به همین دلیل قتل برده توسط برده دار جرم محسوب نمیشد. بنابه همین استدلال تصاحبی، می توان از نمونه های دیگری نام برد که بعنوان مثال در دوره امپراتوریهای بزرگ، دستور به قتل فردی، تنها می توانست زمانی به عنوان جرم مورد مجازات داشته باشد که درباریان و از جمله سوء قصد به رهبری امپراتوری را مورد توجه قرار میداد. دستور به قتل از طرف رهبری، این بار نیز، نه به دلیل قتل انسانی دیگر که به دلیل کشتن وزیر و یا سرکرده لشکر درباری یعنی ملک امپراتوری ، جرم سنگین را به مجازات سنگین مرگ هم طراز می کرد. حال اینکه در بسیاری موارد دیگر، قتل های خانوادگی توسط سرکرده خانواده، به شرطی که از قشر شهروندان جامعه به حساب می آمد، می توانست صرفا زندانی شدن را در پی داشته باشد. نمونه آنرا در یونان باستان داریم که بسیاری از قوانین شامل حال شهروندان یونانی، یعنی صرفا بخش مرفه جامعه شهری یونان، می شد. در روم بعنوان مثال صرف کشتن شهروند رومی، حتا در حالت عدم ارتباطش با دربار، توسط یک غیر رومی مجازات اعدام را در پی داشت. در چارچوب بررسی این مثلث در نمونه های قید شده، می باید این نکته را نیز اضافه کرد و آن اینکه کلیه این حقوق توسط خود مردم نیز تاییده شده بود. در نمونه های تاریخی ثبت شده، صرفا می توان به موارد اعتراضی برخورد که در آن توده های مردم نه به مجازات اعدام، که به کسانی که اعدام می شدند، توجه داشتند. به عنوان مثال در نمونه های اعتراضی توده ها به برده داری و یا حاکمان، خواست مردم و نقشه برای رهایی دارندگان حکم اعدام ،برای خلاصی آنان از مرگ بوده است و نه اعتراض به خود مجازات. پس از شکل گیری جوامع پیشرفته تر شهری و تعیین فرآیندهای حقوقی و قضایی به خصوص توسط صاحبان مذاهب، مجازات اعدام شامل جرم های اجتماعی و جنایی نیز شد. رای دهندگان و تعیین کنندگان قوانین قضایی نیز عمدتا درباریان با مشورت دین داران و یا مستقیا در دوره هایی از تاریخ بشری، خود دین داران بودند. استدلال اما همان استدلال تصاحبی بود. به این عنوان که در حقیقت جان انسانها و چگونگی حیات آنان توسط خداوند تعیین شده است و از اینرو، هرگونه سرپیچی و یا بی توجهی به اجرای آن می توانست، به مجازات مرگ منتهی شود. در نمونه بالا می باید به نکته دیگری از باور اجتماعی پرداخت . مسئله تنبیه به دلیل سرپیچی و پذیرش قوانین فرا انسانی، صرفا یک بازتاب رفتار اجتماعی نبود که یک اعتقاد فردی و اجتماعی به حساب می آمد. به بیان دیگر شیوه تنبیهی برمبنای سرپیچی، شامل یک اخلاق گرایی اعتقادی بود که در مکتب، خانواده و نزد استادان فن نیز به اجرا در می آمد. در حقیقت پذیرش تنبیه به عنوان یک اصل برای حفظ و بقا اخلاقیات و پذیرش جایگاه هرمی انسانها در حیات اجتماعی، سنگ پایه قوانین تنظیم شده ی جامعه بشری گشت. در تمامی نمونه های ذکرشده تاریخی، بر این اصل می باید به این جمع بندی رسید که به واقع آنچه حاکمان اجتماعی در شدت و حدت مجازات تعیین می کردند، به واقع سنگ بنایی دارد که در خود اخلاقیات مردم، اعتقاداتشان، رفتارشان به خودی و غیرخودی، ریشه دارد. پذیرش اجتماعی مجازات مرگ، می باید مورد توافق اجتماعی قرارگیرد، تا حاکمان روا شدن آن به مجرمین و تعیین نوع جرم را رقم زنند. بخش دیگر مهم در این مثلث، چگونگی اجرای جرم است. مجازات مرگ همانگونه که قید نمودم در هم تنیده با حیات اجتماعی انسانی است اما چگونگی اجرای آن ، به منش های فرهنگی و میزان نهادینگی اشکال بروز خشونت وابسته است و نموداری از پارمتر این منش و نهادینگی است. در طول تاریخ اجتماعی انسان، چگونگی اجرای حکم اعدام ها، رابطه مستقیم با میزان پذیرش اعمال خشونت و شکل هرمی پذیرفته شده میان حکم دهنده و مجرم است. هرچه حق تملک مجرم به حکم دهنده بیشتر و از اینرو جرم اجرا شده بر حکم دهنده و یا حکم دهندگان ،سزاوار جزای بیشتر و شکل اجرای حکم، وحشیانه ترو با زجر دادن همراه بوده است. بعنوان مثال، در مورد بردگانی که سرپیچی می کردند، می توانستند به جلوی حیوانات انداخته شوند و یا در موردهای بعدی اجرا، می توان از سوزندان، تکه تکه کردن اعضای بدن بصورت زنده، خفه کردن در زیر خاک و دهها نوع دیگر اجرای حکم اعدام نام برد، که درهمان زمان، در میان بخش هایی از مردم نیز برای انتقام گیری و یا به قتل رساندن دشمن استفاده می شد و صرفا جنبه حقوقی و یا قضایی نداشت. بنابراین در این بخش نیز، یعنی اجرای حکم، می بایست یک پذیرش اجتماعی و یا انگیزه های مشترک فرهنگی و اخلاقی با آنچه در جامعه جاری است، وجود داشته باشد. در عین حال در جوامع بدوی و ماقبل مدنی، حقانیت اخلاقی و قوانین مبتنی بر اعتقادات تفکری، می توانست تعیین جرم و اجرای آن را در اختیار مالکی قرار دهد که بصورت سرپرست، پدر، برده دار، سرکرده سپاه و یا استاد فن، بتواند با ملک خود آنگونه رفتار کند که می خواهد. به همین دلیل به یک مورد دیگر نیز در این مثلث برمی خوریم، یعنی اجرای حکم اعدام برای گوش مالی دیگری و ایجاد ترس. موارد بسیاری بصورت مستند در کتابهای تاریخی قید شده است که اجرای حکم مرگ بر علیه کسی چه در سطح خانواده، منطقه و یا کشوری، صرفا به دلیل جرم مرتکب شده حتا با توجه به معیارهای آن زمان، نبوده است ، بلکه بیشتر به دلیل درس آموزی دیگران و یا حفظ قدرت و موقعیت خود بوده است. پذیرش اجتماعی مجازات مرگ و عدم حق گذاری به ادامه حیات یک مجرم، در صورت تعیین و تاکید بر جرم که ریشه در اخلاقیات مورد پذیرش اجتماعی دارد، راه را برای قدرتمندان و مالکان انسان بازگذارد تا بتوانند توسط همین منش تعیین جرم و مجازات، دگراندیشان، مخالفان ، شورشیان اجتماعی و ساختارشکنان را نیز از میدان بدر برند. در حقیقت این مالکان انسان، با همان استدلال اخلاقی مورد پذیرش توده ها، حقانیت اجرای حکم مرگ را نیز برای این دسته رقم می زدند. در هیچ کجای تاریخ بشری نمی توان نمونه حکومت و یا دولتی را یافت که در آن کشور، اجرای حکم مرگ از مخالفین دربار، حاکمان، مالکان و یا فرماندهان آغاز شده باشد. مسئله اجرای حکم مرگ مخالفین حکومتی ، همیشه بسط مجازات، جرم و مجرم به محدوده هایی فراتر از دوره های آغازین تکوین اجتماعی آن است. به این نکته کلیدی در ادامه بیشتر خواهیم پرداخت. در پایان این بخش از مقاله لازم است نکات گفته شده را در چند جمله خلاصه کنم. مثلث جرم، مجرم و مجازات اگرچه رابطه ای است حقوقی و قانونی ولی زوایای راس های آن و حقانیت وجودی آن، در هم تینده با حق مالکیت بر انسان، اخلاقیات اجتماعی، ساختار هرم اجتماعی و فرهنگ اعتقادی اعضای یک جامعه است که پیش از آنکه چهره حقوقی و قضایی پیدا کند، میباید برمبنای پارامترهای قید شده، یک پذیرش اجتماعی داشته باشد. در عین حال این پذیرش باعث نمی گردد که زوایای راّسی این هرم، به پذیرش اجتماعی ابتدایی وفادار بماند، بلکه مالکان بر انسان می توانند با توجه به میزان قدرت خود و حقانیت جایگاهشان، بسط دهندگان جرم و مجازات به "مجرمی" باشند که خود ، مجرم بودن او را تعیین می کنند. مجازات اعدام و جامعه مدنی
در جوامع مدنی معاصر، اخلاقیات اجتماعی برآورد و زاییده کنش و واکنش شهروندان یک جامعه در برابری حقوقی است و در طی سالهای اولیه انقلابات بورژوازی در اروپا و دولت مداری مبتنی بر نیاز همه شهروندان بر زندگی برابر انسانی قرار گرفت و از اینرو اعتقادات فرا انسانی را در گشوده های نهادهای دولتی و حکومتی راه نداند. از اینرو مسئله لغو مجازات اعدام، فارغ از جرم مرتکب شده، به یکی از مبرمترین نمودهای حق زیستن انسان تبدیل شد. درعین حال در کشورهایی که نتوانستند تفکیک کاملی از ادامه حیات اجتماعی با باورهای اعتقادی فرا انسانی ایجاد کنند و خود جامعه نیز از پروسه انقلابات بورژوازی اروپایی بی بهره ماند، این بار حفظ مجازات زندان با نامی دیگر و با انگیزه ای دیگر قانونیت یافت. این بار نمی توانستند بگویند که مالک انسانند، این بار نمی توانستند بگویند که بالاترها، حقوق متمایزی از پایین تر ها دارند و این بار نمی توانستند بگویند که انسان در خدمت خدایی است که نمایندگانش تعیین مجازات می کنند. این بار به اسم مدنیت، به اسم قانونمندی، به اسم "حفظ شهروندان از خطر جدی" و به اسم " جانیان بی احساس" به ادامه مجازات اعدام تاکیدکردند. نمونه این کشور، آمریکا می باشد. ولی حقانیت سخنان از همان منبع قدیمی اخلاقیات است. در بحث های مختلف موافقین حکم اعدام، گاها انگیزه های اصلی این خشونت حاکم بر فرهنگ اجتماعی آمریکا بیرون میزند. انتقام و "تسکین خانواده قربانی" محور اصلی و انگیزه انکارناپذیری است که چرا پس از اینهمه سال ، مردم آمریکا به مخالفت جدی با این مسئله نمی پردازند. دلیل هم بسیار روشن است. اولا نگاه اخلاقی مردم به مجرمین، نگاهی است نابرابر. مجرمین اخلاقیات انسانی را علنا زیر پا گذارده اند. این زیر پاگذاشتن را از محیط شخصی خود خارج کرده اند. نام شهروندان دیگر را خراب کرده اند و در یک کلام انسان نیستند. مسئله اساسی پس بر سر جرم نیست که انتقام و تسکین است. از اینروبه یک جنبش عظیم تبدیل نمی شود. از اینرو هر شهروندی خود را در کنار خانواده قربانی بیشتر می بیند تا مجرم؛ زیرا می خواهد خود را زیباتر، اخلاقی تر، مفیدتر و انسان تر بداند. زیرا می خواهد نشان دهد که از دیگری برتر است، از دیگری وفاداتر است و از دیگری سخت کوشتر ولی "پایبند به پرنسیپ های انسانی" و به همین دلیل هیچ گاه نمی تواند فکر کند که می تواند جان انسان دیگری را بگیرد، ولی در عین حال حاضر است این وظیفه را با حکومت خود و سیستم قضایی خود دهد تا دستش به خون انسان دیگر آغشته نشود و درعین حال انتقام خود را نیز گرفته است. یعنی اخلاقیات دوگانه! یعنی من نمی کشم ولی به حکومتم اجازه دهم به جای من انتقام از یک مجرم بگیرد و او را بکشد! بنابراین می بینیم که انگیزه های اصلی که در طول حیات بشری، مجازات مرگ را حقانیت بخشید می تواند در رنگین کمان مدنیت، رنگ زیبایی گیرد که قابل پذیرش است و فقط و فقط زمانی قانون مندی این مجازات حفظ می شود که کلیت جامعه، دیگری را در مقایسه با خود، انسان نبیند و ادامه حیات یک انسان را بر این مبنا ، توسط سیستم قضایی در دست خود بداند. آیا این همان استدلال مالکیت را بیادتان نمی اندازد؟ مجازات اعدام درایران امروز
علت اینکه مسئله مجازات اعدام در ایران را در بخش آخر این مقاله می آورم این است که می خواستم با گذری تاریخی و با آوردن نمونه های غیر ایرانی، مجالی به خواننده ایرانی این مقاله دهم تا بتواند این پدیده را با فاصله گیری از خود و خودی مورد بررسی قرار دهد و بعد به خود و خودی بازگردد، ولی این بار شاید با چشمانی دیگر. واقعیت این است که در ایران نیز همانند کشورهای دیگر و مقاطع تاریخی قید شده، هم گونی بسیاری به چشم می خورد. تفاوتش شاید در مقطع فعلی خشونت زدگی و خشونت خواهی برآمده از سالیان سال به زیرپا افتادن است و تمکین شدید به معیارهای اخلاقی فرا انسانی که تنبیه را برخود می خرد تا عذاب وجدان کرده های ممنوع شده اش را به جان بخرد. از خانه پدری خود آغاز میکند، اخلاقیات را در مدرسه، تکوین شده می آموزد و در مقام ریاست خود بر این و آن و بر کوچکتر و تهیدست تر اعمال میکند و سپس به عنوان پیش کسوت، ریش سفید و "پیرهن پاره کرده" می آموزاند. جامعه اخلاقی ایران، تنبیه، کنترل، نابرابر بودن جایگاه شهروندی را در باور اخلاقی و اعتقادی خود، با مشخصه های فرهنگی چند هزارساله اش مستند می کند و از اینرو قانونمندی را در جایگاهی فراتر از آنچه باید باشد قرار می دهد تا دلیل سکوت وتمکین خود را موجه جلوه دهد و خشم فروخرده خود را بر سر دیگری که ضعیف تر است خالی کند تا احساس حقارت نکند! از اینرو مسئله مجازات اعدام در جامعه ایران، بعد انسانی خود را از دست می دهد و به یک مسئله حکومتی و سیاسی تبدیل می شود. زیرا انسان ایرانی ، هر مجرمی را سزاوار ادامه زندگی نمی داند. زیرا انسان ایرانی، تنبیه را تا سرحد مرگ محق بعضی ها می داند که پست تر، بی احساس تر، بی رحم تر و "حیوان تر" از او هستند. قاچاق چی، معتاد و دزد را کسانی می داند " که زندگی جوانان ما را نابود کردند" حال آنکه خود مجرم می تواند جوان بیست ساله ای باشد. مجرم را " خانه خراب کن" می داند، حال آنکه خانه خود مجرم میتواند خراب شده باشد. می تواند به میدان شهر رود و به دار آویختن یک قاچاق چی را نگاه کند ولی اگر فعال سیاسی بخواهد به دار آویخته شود، "فرزندش" را از دست داده است. می تواند به میدان شهر رود و شاهد شلاق زدن جوانی باشد که "مشروب خورده باشد" ولی تحمل شلاق خوردن تظاهرکنندگان را ندارد. می تواند ضرب و شتم شدید مجرمین توسط شهربانی و پلیس را بفهمد ولی از فهم ضرب و شتم دانشجویان در تعجب فرو رود. می تواند حلق آویز کردن های معتادین و قاچاقچیان توسط خلخالی را "لایروبی کثافت ها" بداند و با حلقه آویزی دیگری، چشمانش پر از اشک شود. می تواند کتک زدن "دخترهای خیابانی" را درک کند، ولی کتک خوردن دختر همسایه به دلیل "بدحجابی" را تحمل نکند. جامعه اخلاقی ایران، مهر تایید زن آنانی است که قوانین حکومتی و دولتی را وضع می کنند. این حکومت های ایران نبوده و نیستند که مجازات اعدام را با اعدام مخالفین آغاز کرده باشند و یا آغاز کنند.اعدام مخالفین فقط و فقط بسط قوانین به گروه های دیگری از شهروندان است. نگاهی کنید به شعارهایی که ما در کمپین های مختلف خود در لغو مجازات اعدام می دهیم. لغو مجازات اعدام برای اکثرمان، در زیر خواست های سیاسی مان است. در دفاع از افرادی که به دلایل سیاسی حکم اعدام گرفته اند، می گوییم " اینان که جرمی ندارند"!! سئوال این است : اگر جرمی داشتند، می باید اعدام می شدند؟ می گوییم" اینان حتا دادگاههای صالح نیز نداشته اند"، سئوال این است: آیا دادگاه صالحی برای دیگر جرم ها هست؟ آیا هیچ فکر کرده ایم که در اوج برابرطلبی مان برای احاد شهروندان، عمل ما، احساس ما، توجه ما و اخلاقیات ما، فریاد می کشد که نه برابری نیست، شهروندان با حقوق برابر نیستند و خودی از ناخودی متفاوت است؟ حتا اگر در کشور ایران بسر برند؟ حتا اگر خود، انتخاب گر چگونه زندگی کردنش نبوده باشد؟ و حتا اگر خود، در اجبارهای زندگیش، هیچگاه طعم خوش انتخاب را نچشیده باشد؟ بیایم از خود سئوال کنیم، آیا واقعا لغو مجازات اعدام را برای همگان می خواهیم؟ آیا برابری انسانی را از آن هر شهروند ایرانی می دانیم؟ پس اگر جوابمان با یگانگی با احساسمان، توجه مان، وجدانمان می گوید آری، آیا نباید لغو مجازات اعدام، مانیفست انسانیمان باشد؟!!! علی فرمانده alifarmandeh@yahoo.com یازدهم خرداد هزار و سیصد هشتاد و نه معادل اول ژوئن دو هزارو ده

Saturday, April 03, 2010

مصاحبه مجید خوشدل با علی فرمانده در مورد خودکشی

www.goftogoo.net گاهی در شرایطی ویژه و استثنایی انسان فکر می کند، تنها راهی که برای اش باقی مانده، خودکشی ست... چرا؟ چرا این انسان در اقدامی«آگاهانه» می خواهد از تمام چیزها و همه ی کسانی که دوست اش دارد، دل بکند و با آنها وداع کند؟ چه شرایطی او را به چنین کار دشواری ترغیب می کند؟ عوامل بیرونی و درونی ی بیزاری انسان از«خود» و از اجتماع پیرامون اش چیست؟ این انسان می تواند یک آدم متموّل باشد؛ یک مالباخته؛ یک شاعر؛ یک عاشق شکست خورده در عشق؛ یک فعال سیاسی؛ یک زندانی سیاسی سابق؛ و یا آدمی«معمولی» که صبح به سر کار می رود و شب به خانه بازمی گردد؛ تنها زندگی می کند و یا شریک زندگی دارد. اما این انسان به خودکشی می اندیشد... چرا؟ طرح بحث را به جامعه تبعیدی ایرانی منتقل می کنم. عمیقاً بر این باورم که زندگی اغلب ایرانیان تبعیدی تجربه ی دقیقه ها؛ روزها؛ هفته ها؛ ماهها و سالهایی است که از گذشته های دور دیگر در جمع اتفاق نمی افتد و غالباً در تنهایی شکل می گیرد و در تنهایی به پایان می رسد. حتا بر این باورم، اغلب آنان که ظاهراً در«جمع» هستند و تنها نیستند، تنهاتر از دیگرانند. به باور من حلقه ی مفقوده در تبیین اغلب ناهنجاری های اجتماعی(و حتا سیاسی) در این جامعه کیفیت رابطه های انسانی در این جامعه است. زمخت شدن دوستی ها و ابزاری شدن رابطه و پیوندهای اجتماعی و عاطفی، می تواند بخش بزرگی از ناهنجاری ها و ریزش های اخلاقی- رفتاری را در این جامعه توضیح دهد. برای اعاده حیثیت از این طرح به تجربه اجتماعی متوسّل می شوم: به خاطر داریم که در سالهای پیش و پسِ انقلاب بهمن، آنچه که فعال سیاسی و اجتماعی را در دل مردم جای می داد، تحلیل و استدلال آنان نبود(چیزی که اکثریت مردم با آن بیگانه بودند و از آن حرفها چیزی سر در نمی آوردند) بلکه خصائل انسانی، سادگی و منش فعال سیاسی و اجتماعی بود که چشمها را به سوی آنان می چرخاند. حتا ایستادگی، پایداری، مقاومت و به طریق اولی حفظ رفیق و رفاقت ها در زندانهای اهریمنی حکومت اسلامی ربطی به تشکیلات سیاسی؛ به مرزها و محدوده های ایدئولوژیک نداشت. تشکیلات سیاسی بهانه بود و این دوستی ها و رفاقت ها بودند که زندانی سیاسی را در زیر فشارهای شکنجه های جسمی و روانی حفظ می کرد و به او امید زندگی و مبارزه می داد. اتفاقاً رژیم اسلامی از بیست و سوم بهمن ۵۷ پا را در یک کفش کرده بود تا به جنگ این خصلتها و ارزش های انسانی در جامعه ایران برود و«ارزش» های دیگری را جایگزین آنها کند. آیا سی ویک ساله شدن حکومت اسلامی در ایران را از این منظر نمی توان توضیح داد؟ حالا تصورش را بکنیم که این تنها متاع انسان مبارز تبعیدی قرار است در بازارهای مکّاره به حراج گذاشته شود... در سالهای میانی دهه هشتاد میلادی هستیم. دگردیسی های ارزشی- اخلاقی ی جامعه تبعیدی حاصل عملکرد بیست و چند ساله این جامعه در عرصه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بوده است. اما از آنجا که سرعت و شتاب هر نوع تغییر در جامعه کند و آرام است، و مهمتر اینکه تغییرات مورد اشاره، مانعی جدّی را بر سر راه خود ندیده است، از این روی بخش های بزرگی از این جامعه آرام- آرام تغییراتِ ارزشی جدید را پذیرا شده، و وقتی تغییرات به صورت«فرهنگ» درآمدند، انسان تبعیدی در حضورهای اجتماعی به تولید ارزش های جدید نشسته و خویشتن را بازتولید کرده است. تغییرات ارزشی- اخلاقی ی فرهنگ شده در این جامعه هزینه های بسیاری داشته که با«تنها» شدن تدریجی انسان تبعیدی شروع شد و سپس به جاهایی رفت که دود از کله انسان بلند می کند: «افسردگی»، اولین هدیه ای است که با پست سفارشی به آدرس این انسان تبعیدی فرستاده می شود. از اینجاست که انسان تبعیدی در دوره های حساسی از زندگی اش، مثلاً شنیدن خبر مرگ پدر، مادر، برادر، خواهر، بستگان و دوستان نزدیک، و یا حتا زمانی که خبرهای خوشحال کننده ای از آن سوی آب دریافت می کند و خود را در فعل و انفعالات آن شریک نمی بیند، احساسات و حالات درونی خود را در سکوت فریاد می زند. چرا که دیگر جمعی باقی نمانده که او سر بر شانه هایش بگذارد و اندوه و عاطفه خود را با آنها قسمت نماید. * * * شیوه تفکّر و نگارش من نیست که بخواهم چیزی را به خواننده الغاء یا اثباب کرده و برای او وظیفه ای تعیین کنم. این اوست که باید با دنیای پیرامون اش مواجه شود. اما دوستانه بگویم که اگر واقعاً بر این باورید که معضل اختلال های روانی؛ افسردگی؛ تفکّر و تمایل به خودکشی به«شما» و به جامعه تبعیدی ایرانی ارتباطی ندارد، خواندن این مجموعه را در همین جا به پایان برسانید. چرا که بر این باورم، نوک کوهِ یخ ناهنجاری ها، تنها بعد از هر خودکشی در جامعه تبعیدی و مهاجر ایرانی به سطح آب می آید و سپس به راحتی فراموش می شود. اگر«رسانه» می داشتیم، به شما آمار واقعی تلفاتی از این دست را تنها در بریتانیا نشان می دادم. این را هم اضافه کنم که پاسخ های«کارشناسانه» ای که موضوع خودکشی را صرفاً از منظری روانشناختی مورد توجه قرار دهد و سپس با نشان دادن«راه حل» دیگران را از این اندیشه منع نماید!! را در این مجموعه پیدا نمی کنید. اصولاً من برای ارائه ی«راه حل» مصاحبه نمی کنم، چرا که به اصالت طرح پرسش اعتقاد دارم. از این روی در گفتگوی پیش روی سعی خواهم کرد تا مرکز ثقل و روند آن را بیش از هر چیز بر مواردی از عینیت های جامعه مهاجر و تبعیدی ایرانی تمرکز دهم و با توجه به ناهنجاری های این جامعه تلاش کنم برای نشان دادن این تصویر: چرا در طول سالهای گذشته بخش نه چندان کوچکی از این جامعه گمان می کرده که به انتهای خطّ رسیده؛ فکرهایی کرده و تصمیم هایی گرفته که در حالت«طبیعی» از آنها ترس یا شرم داشته؛ نیز طیفی به خودکشی فکر کرده؛ برخی«خودکشی ناقص» کرده و بخش کوچکی خودکشی کامل کرده است. در این مجموعه، تجربه های روزمره ام در جامعه تبعیدی را در غالب طرح پرسش با علی فرمانده درمیان می گذارم. گفتگوی تلفنی با علی فرمانده بر روی نوار ضبط شده است. * علی فرمانده، خوش آمدید به این گفتگو. - ضمن عرض سلام به شما، خیلی خوشحال ام که چنین موقعیتی دست داد تا گفتگویی با هم داشته باشیم. * برای اینکه در این گفتگوی فشرده که به موضوع حساس«خودکشی» توجه دارد، به ورطه قضاوت کردن و موضع گیری های معمول در جامعه مان نیافتیم؛ و از طرف دیگر بحث را آنقدر تخصصی نکنیم که مخاطبان مان محدود به طیف معینی باشد، مجبوریم موضوع این گفتگو را تا حدّ امکان از منظر تجربه های اجتماعی جامعه مان مورد توجه قرار دهیم. با اینحال شروع بحث را باید در ظرف تحلیل های روانشناختی بریزیم: چرا انسان به خودکشی فکر می کند؛ چه عواملی باعث می شود، این انسان در عملی«آگاهانه» از همه‌ ی تعلّق ها؛ از همه دوستان و عزیزان اش بگذرد؟ - اگر بخواهیم بحث را کوتاه کنیم و در عین حال بُعد جهانی به آن بدهیم؛ و به بعُد فرهنگی آن نگاه نکنیم، می بینیم کسانی که اقدام به خودکشی می کنند، دو دسته متفاوت از هم هستند: کسانی که اقدام به خودکشی می کنند و عمل شان به مرگ منجر نمی شود؛ و عده ای که خودکشی می کنند و به اصطلاح به آن می گویند«خودکشی کامل»، که این خودکشی به مرگ منتهی می شود. در رابطه با فکر خودکشی، من فکر می کنم، هر انسانی که به زندگی فکر می کند، به مرگ هم فکر می کند. از این رو در شرایط بسیار متفاوتی من فکر نمی کنم که هیچ کسی در کره زمین وجود داشته باشد که حداقل یکبار در طول زندگی به مرگ خودش و یا به مرگ توسط خودش فکر نکرده باشد. بنابراین فکر خودکشی به غیر از اینکه جنبه های تاریخی ی طولانی ای دارد و حتا در برخی از فرهنگها منش قدرت طلبانه ای را به خودش اختصاص می داده، اما کسی که در شرایط امروزی اقدام به خودکشی می کند، کسی است که عموماً شرایط اضطراب، پریشانی و ناامیدی طوری بر او غالب می شود که حتا عشق به خود را از دست می دهد... * اجازه دهید... - بنابراین این فرد می تواند اقدام به خودکشی کند. منتهی اینکه فرد در چه سطحی از این احساس هست، رقم زننده این خواهد بود که آیا او اقدام به خودکشی می کند یا اینکه دست به خودکشی کامل می زند. * می خواهم خواهش کنم که خلاصه تر اظهارنظر کنید تا بتوانیم طرح مان را به سرمنزل برسانیم... - بله! * فکر کردن به خودکشی(سوای جنبه های تاریخی و ابعاد فرهنگی آن) به عنوان فکری پایدار در فرد، عاملی برای شروع بیماری یا اختلالات روانی، و یا معلول بیماری یا اختلاهای روانی در فرد است. اظهارنظر خیلی خلاصه شما را در این باره می شنوم. - حداقل در کارهای پژوهشی که تا حالا صورت گرفته، حدود ۷۵ درصد از کسانی که اقدام به خودکشی می کنند، و یا خودکشی کامل می کنند، معمولاً دچار افسردگی از انواع مختلف اش هستند. ولی در این آمار هنوز کسانی هستند که هیچگونه عارضه روحی- روانی ندارند، با اینحال دست به این اقدام می زنند. * به«افسردگی» اشاره کردید؛ اختلال یا بیماری روانی ای که از آن به عنوان مادر بیماری ها و اختلالات روانی نام می برند. نظر خلاصه تان را در پیوند با بیماری افسردگی که شکل ها و درجات مختلفی دارد، می شنوم. - افسردگی نام چتری چندین نوع از بیماری های روانی ست. ولی نوع افسردگی ای که می تواند منجر به اقدام به خودکشی و خودکشی کامل شود، یا افسردگی مزمن است یا افسردگی از نوع مانیک؛ یعنی افسردگی ای که قطبی ست و فرد در خلق و خوی خودش نواسانات بسیار زیادی از خشم و خشونت دارد تا عشق و شادی زیاد. * در تحلیل های کلاسیک گفته می شود که انسان افسرده، کُدهای شخصیتی- رفتاری فراوانی دارد که با کمی دقت می شود به آنها پی برد. این کدهای رفتاری- شخصیتی کدامند؟ - در اکثر بیماری های روحی- روانی به غیر از عوامل ژنتیکی، نرم های اجتماعی تأثیر بسزایی در تعیین کنندگی و بروز بیماری ها دارد. از این رو در کلیه این بیماری ها؛ از جمله در رابطه با افسردگی معمولاً عوامل و نرم های اجتماعی- فرهنگی کاملاً دخیل و تعیین کننده است. * من به کدها و رفتارهای شخصیتی؛ یا علایم رفتاری- شخصیتی افسردگی در فردِ افسرده از شما سوأل کرده بودم. - بله. اگر شخصیت انسان را به دو بخش تقسیم کنیم، یک سری انسانهای برونگرا داریم و یک سری انسانهای درونگرا. تعیین کنندگی چگونگی حالتهای فرد در افسردگی رابطه مستقیمی با کاراکتر شخصیتی فرد دارد. یعنی معمولاً انسانهای برونگرا، که تمایلات بیرونی دارند و رفتارهای آنها بیرونی است، بیماری افسردگی را با درجه ای از خشونت نشان می دهند. ولی در رابطه با کسانی که درونگرایی بیشتری دارند و این ویژگی کاراکتر شخصیتی ی عمده آنها را نشان می دهد، معمولاً حالتهای افسردگی در آنها با درونگرایی[گوشه گیری] خلاصه می شود. * از آنجا که در جامعه ما معمول است که نشانه های بیماری را افراد به خودشان نسبت می دهند، در تکمیل اظهارنظرتان باید بگویم، واکنش های روانی ای نظیر اضطراب، هیجان، تشویش، نگران نسبت به وقایع پیرامونی می تواند بخشی از واکنش های طبیعی انسان نسبت به آن حوادث باشد و لزوماً بیماری و اختلال روانی نباشد. درست است؟ - دقیقاً. مثلاً فرض کنید انسانی که در بحران هست؛ بحران هویت؛ بحران خانوادگی و یا هر بحران دیگر، این شرایط بحرانی می تواند علائمی از افسردگی را در فرد بروز دهد. اما این علائم با بیماری افسردگی زمین تا آسمان فرق دارد. بیماری افسردگی جمعی از کلیه ی این علایم است. در صورتی که یک- یک این علائم می تواند در شرایط مختلفی وجود داشته باشد، بدون اینکه به بیماری افسردگی ربط داشته باشد. * فکر می کنم هنوز در پیوند با بیماری افسردگی باید مکث بیشتری کنیم. قاعدتاً هر فرد مبتلا به بیماری افسردگی اقدام به خودکشی(کامل یا ناقص) نمی کند. پرسشی که مطرح می شود این است: فردی که به خودکشی فکر می کند یا اقدام به خودکشی می کند، در کدام کاتاگوری اختلالات روانی قرار دارد؟ - در حقیقت کسانی که به جنون می رسند، می توانند اقدام به خودکشی کنند... * البته این جزو موارد نادر است. - دقیقاً. ولی اگر با روش تمایزی به مسئله نگاه کنیم، می بینیم که این[فکر و اقدام به خودکشی] صرفاً به بیماری افسردگی محدود نمی شود. ولی آن چه که تعیین کننده است، این است که بعضی از انسانها در خلق و خوی رفتاری شان انسانهایی هستند که رفتارهای جهشی دارند. اینگونه رفتارها برای انسانهایی که اقدام به خودکشی می کنند، می تواند به اقدام به خودکشی کامل نزد آنها منجر شود. در عین حال حتماً لازم نیست که شرایط بسیار طولانی ی بیماری افسردگی و شرایط بحرانی پشتِ این مسئله[اقدام به خودکشی ناقص یا کامل] باشد. در صورتی که برای انسانهایی که از نظر خلق و خوی، انسانهای بسیار منظمی هستند و رفتارهای جهشی ندارند، برای اینکه در شرایطی قرار بگیرند که اقدام به خودکشی کنند، باید یک دوره طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته باشند. یعنی ناامیدی در یک لحظه تبدیل به فکر کردن به مرگ نمی شود. بلکه با افسردگی باید زندگی کرد؛ آن را پخته کرد و پس از آن این کار را انجام داد. * پرانتزی در گفتگو باز می کنم: در بحث های پایه در پیوند با مقوله خودکشی گفته می شود که خودکشی عملی آگاهانه برای آسیب رساندن به خود است. از آنجا که«آگاهی» مقوله ای نسبی است، چگونه این تِرم را در مورد کسی که دچار اختلالهای روانی ست، می شود به کار برد؟ - آگاهی، در مقوله ی روانشناسی بستگی دارد به توانایی فرد برای شناخت از واقعیت های محیط پیرامون اش. از این منظر خیلی از کسانی که دچار افسردگی های طولانی مدت هستند و درمان آن موثر واقع نشده و علایم آن کاهش پیدا نکرده، می تواند فرد را در شرایط روحی ای قرار دهد که وی ارتباط خود را با واقعیت هایی که در پیرامون اش می گذرد، از دست بدهد. یعنی در حقیقت آن تفکّر و برداشتی که از محیط پیرامون اش دارد را به عنوان واقعیت پذیرا شود. و چون چنین چیزی برای او واقعیت است، بنابراین می تواند«آگاهی» او هم به حساب بیاید. * در پیوند با دلایل خودکشی عوامل متعددی ذکر شده. راجع به بیماری و اختلالات روانی، از جمله افسردگی صحبت هایی کردیم. اما در این پیوند به دلایل دیگری از جمله بیماری های جسمی اشاره شده؛ به دلایل اقتصادی مثل بیکاری، اخراج از محیط کار و ورشکست شدن؛ به دلایل عاطفی و شکست در عشق اشاره شده و به از دست دادن عزیزان و دوستان نزدیک؛ و به عوامل جنبی ای نظیر اعتیاد به الکل و مواد مخدّر. آیا موارد دیگری را می توانید به موارد بالا اضافه کنید؟ - این موارد همگی هستند. منتهی در رابطه با مسئله خودکشی عوامل اولیه و عوامل ثانویه دخالت دار. مثلاً فردی که خودکشی می کند را شما اینگونه درنظر بگیرید: لیوان آبی نا نیمه اش پر است. شما هر چقدر آب در این لیوان بریزید، به خاطر این که لیوان پر نشده، هنوز گنجایش دارد. ولی وقتی این لیوان پُر می شود، حتا با ریختن یک قطره آب، باید قطره ای از لیوان به بیرون ریخته شود. شرایط فردی که خودکشی می کند، در حقیقت لیوان پر شده از آبی است که ظرفیت پذیرش حتی یک قطره اضافه را هم ندارد. حالا این انباشتگی می تواند از شکست عشقی او باشد یا بحرانهای دیگر. * در تجربه های شخصی ام در جامعه تبعیدی ایرانی دیده ام، اغلب کسانی که می خواهند اقدام به خودکشی کنند، به شکل های مختلف از خودشان سیگنال نشان می دهند؛ پیام می فرستند. و این پیامها را معمولاً اطرافیان نمی گیرند و یا می گیرند، اما جدی اش نمی گیرند. اظهارنظرتان را در این پیوند می شنوم. - معمولاً کسانی که سیگنال می فرستند، کسانی هستند که می خواهند اقدام به خودکشی کنند. یعنی اقدام به خودکشی، فریادی برای مورد توجه قرار گرفته شدن است. در حقیقت گفته می شود« فریاد و گریه ای برای کمک». ولی در مورد آن تعدادی که مبادرت به خودکشی کامل می کنند و تصمیم به تمام شدن زندگی می گیرند، در خیلی مواقع این پیام ها را نمی بینیم. یعنی کسی که برای خودکشی کامل برنامه ریزی کرده، اتفاقاً در چند روز قبل، کاملاً رفتارهای طبیعی دارد و هیچکس باورش نمی شود که او در بحران است و نقشه مرگ خود را کشیده است. * این ویژگی در مورد افرادی است که اقدام به خودکشی کامل می کنند. اما افرادی که اقدام به خودکشی ناقص می کنند، معمولاً از خودشان سیگنال نشان می دهند. این طور نیست؟ - درست است، دقیقاً. * تا دیر نشده ریل گفتگو را به جامعه تبعیدی ایرانی تغییر بدهیم. تا به حال صحبت کردیم که اغلب اختلالات روانی؛ از جمله افسردگی می تواند معلول علت های اجتماعی باشد. البته عوامل و علت های فیزیکی و ژنتیکی موضوعی جداگانه است. بیاییم به علت های اجتماعی توجه کنیم: احساس درماندگی؛ نیازهایی که با موانع متعدد روبرو شده؛ محدود شدن زمینه ها و نیاز به گریز از آنها ایرانی تبعیدی را در موقعیتی قرار می دهد که به خودکشی فکر کند. من با نمونه های زیادی از این دست در سالهای گذشته برخورد داشتم. زمینه های اجتماعی ایجاد چنین حس و باوری در انسان تبعیدی ایرانی چه هست؟ - کلاً ذات و غریزه انسانی بر مبنای نجات یافتگی است. یعنی تمام فعالیت هایی که ما از نظر فیزیکی، ذهنی و روانی انجام می دهیم، در جهت این است که خود را نجات بدهیم. کسی که به این درجه می رسد که اقدام به خودکشی می کند، یا اینکه می خواهد جان خودش را به طور کامل بگیرد، تلاش های اش را برای نجات خودش انجام داده است. اما جامعه تبعیدی و مهاجر شامل افرادی می شود که افرادِ آن با تلاش های بسیار زیادی که داشتند، به هدف شان نرسیدند و مورد توجهی که می باید قرار می گرفتند، گرفته نشدند. یعنی رفتارهای اجتماعی منجر به هدفمندی ها نشده. از این رو تلاش های شکست خورده این جامعه- و نه تلاش شکست خورده - می تواند به این منجر شود که افرادی از این جامعه به چنین اقداماتی دست بزنند. در این مورد، فرد آنقدر خودش را در مقابل جمع کوچک می بیند و توان اش را ناکافی برای پاسخگویی به نیازهای اش؛ و از طرف دیگر جمع به خاطر گریز از جمع بودن اش، و به خاطر از بین رفتن روحیه جمعی در اثر ناامیدی ها، شکست ها، برخوردهای خصمانه، خیانت ها، و در کنار آن دوستی ها، عشق ها و محبت ها، بالانس روحی- روانی را می تواند در چنین افرادی کاملاً بر هم بزند و واقعیت زندگی شان را تلخ تر و سخت تر از آنچه هست، جلوه دهد. از این رو ست که ممکن است افرادی از این جامعه دست به چنین اقدامی بزنند. * در همین پیوند طرح اجتماعی ای را با شما در میان می گذارم: انسان موجودی اجتماعی است. بسیاری از ایرانیان تبعیدی در گذشته های نه چندان دور مسئولیت های اجتماعی و سیاسی داشته اند و به طریق اولی حضور اجتماعی داشتند. خب، من و شما باید بدانیم که در دو دهه گذشته چه بر سر جمع های ایرانی در خارج کشور آمده. نکته دوم اینکه این انسان هر چقدر در جامعه میزبان انتگره شده باشد، تا زمانی که به زبان مادری حرف می زند، می نویسد و اندیشه می کند، با فعل و انفعالات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور زادگاه اش رابطه ی تنگاتنگی دارد. اما همانطور که گفتم، حضور و تأثیرگذاری اجتماعی از این انسان در جامعه تبعیدی سلب می شود. چون اغلب«سقف» ها به گروگان محفل هایی درآمده که«غریبه» را در آنها راهی نیست. از این مقطع زمانی بحران هویتی و دوره بحرانی برای انسان تبعیدی آغاز می شود. روایت ام را قطع می کنم و نظرتان را در این باره می شنوم. - طبیعتاً آدمها در شرایط متفاوتی می توانند دچار بحران شوند. در ضمن باید دید این بحران از کی شروع شده است. برای بعضی ها این بحران قبل از ورودشان به خارج از کشور ایجاد شده، و به همین خاطر از کشور خارج شده اند. یعنی آنجا را ترک کرده اند تا راه و زندگی و چاره دیگری جستجو و انتخاب کنند. ولی مسئله این است، انسانی که در خارج کشور است به فکر آمال ها و آرزوها برای جامعه ای است که در آن زندگی نمی کند. یعنی مضاف بر اینکه از جایی کنده شده که در آن ریشه داشته، در عین حال در اجتماعات خودی دیگر خودی به حساب نمی آید و همین خودی ها به دشمن او تبدیل شده اند. و او باید خودی های دیگری را در این جامعه جستجو کند که این خودی ها هم اغلب در تنهایی های خودشان زندگی می کنند. بنابراین ناامیدی و سیاه دیدن آینده را بیش از آنچه که هست یا باید باشد، این انسان می بیند. از آنجا که از این طریق نیازهای او برآورده نمی شود، و چون او نیاز زیادی به گروهِ خودی دارد و آن را پیدا نمی کند، این ناامیدی های انباشته شده می تواند منجر به بحران هویت شود، و این بحران هویت به مرگی منجر شود، آن هم با این انگیزه که شاید با مرگ، او هویت دیگری پیدا کند. * و شما به از هم گسیختگی جمع ها و فعالیت های جمعی ایرانیان در خارج کشور صحه می گذارید؟ - دقیقاً! * قاعدتاً مجموعه عوامل مختلفی دست به دست هم می دهد تا ایرانی تبعیدی را دچار بحرانهای مختلف کند. ظاهراً این دوره بحرانی در پیوند با افراد مختلف تفاوتهایی دارد. زمان و شدت این دوره یکی از تفاوت هاست. مثلاً عده ای این دوره بحرانی را با حمایت های بیرونی نظیر مشاوره، دارو درمانی و یا در پاره ای موارد بستری شدن در بیمارستان سپری می کنند. اما به تجربه می گویم که برای بخش بزرگتری از این جامعه، زمان و دوره بحران هویتی- شخصیتی می تواند بی نهایت باشد، چون عوامل بحران زا و خودِ بحران را نادیده می گیرند و حتا آن را انکار می کنند. در این رابطه چه تجربه ای دارید؟ - من فکر می کنم در بسیاری از آدمها نگاه کردن به ضعف و دگرکس بودن شان می تواند برای آنها ناامیدی ایجاد کند، و بنابراین هیچوقت به آن تن نمی دهند. یعنی اگر کسی بگوید من ناراحتی دارم، مریض هستم و دچار بحران هستم؛ اگر بگوید که من باید دست ام را برای کمک دراز کنم، در درجه اول باید با آنچه هست روبرو شود. در ثانی ممکن است چنین فردی کسی بوده باشد که دست اش را برای کمک به دیگران دراز می کرده و امروز نمی خواهد کسی دست اش را برای کمک به سوی او دراز کند. حتا می تواند فردی باشد که در محور خیلی از جمع ها بوده و امروز نمی تواند بگوید که من تنها هستم. اقرار کردن به این کار، به این معنی ست که من دیگر«محور» نیستم. از این رو با این موضوع بازی می کند: جمعی دور و بر من هست، اما من نمی خواهم با این جمع باشم. و با این کار خودش را به تنهایی بیشتر سوق می دهد. بنابراین عوامل بسیاری در این مسئله عمل می کند و اتفاقاً تعداد بسیار زیادی که احتیاج به این نوع کمک ها دارند، مطلقاً برای درخواست کمک مراجعه نمی کنند و مورد درمان قرار نمی گیرند... * در مورد این افراد چه می شود کرد؛ چه پیشنهادی دارید؟ - ببینید! ما به عنوان انسانهای اجتماعی، برای حیات اجتماعی مان در کنش و واکنش با انسانهای دیگر هستیم. مسئله در این است که من به این اعتقاد داشته باشم که اگر دستی به سوی من دراز می شود، کار فوق العاده ای صورت نگرفته؛ چرا که در زندگی روزمره این کار اتفاق می افتد. ما تا زمانی که حیات اجتماعی داریم، دردهای دیده و نادیده ای می تواند روز مان را به شب تبدیل کند. بنابراین اقدام به کمک گیری تناقضی با استقلال من به عنوان فرد؛ و با هویت فردی ام ندارد. متأسفانه چون به این بحث ها کمتر پرداخته شده، بنابراین به انسانهایی که احتیاج به کمک دارند، نشان نمی دهد که زندگی اجتماعی ما به خاطر دستهای ناپیدایی است که به سوی ما دراز شده: از شیری که از مغازه می خریم تا سرویس های دیگری که از جامعه می گیریم، همگی بخشی از این کمک گیری ها و کمک دهی هاست؛ اینها حق ما است به عنوان یک انسان. من به عنوان یک انسان می باید در پی این باشم که حیات خودم را تضمین کنم. * اگر صرفاً به جامعه تبعیدی و مهاجر ایرانی توجه کنیم؛ جامعه ای که در آن دوستی ها و رفاقت ها؛ رابطه های اجتماعی و حتا اغلب روابط عاطفی ابزاری شده، اظهارنظرتان در این جامعه چگونه می تواند بُرد داشته باشد؟ - به نظر من روابط انسانی ما در این جامعه دچار بده بستان های اجتماعی شده. یکی از دوستان می گفت: اگر من به کسی کمک می کنم، انتظار دارم که آن فرد به کسان دیگری کمک کند. مثل یک حلقه انسانی که همه ما را در بر گرفته... * ولی چنین چیزی در این جامعه به چشم نمی خورد؛ روابط انسانی را حداقل در ده سال گذشته در این جامعه نمی بینیم؛ حداقل من آن در این جامعه را به ندرت دیده ام. - دقیقاً. این به خاطر این است که همه را موجی از بی اعتمادی فراگرفته. و تا زمانی که این بی اعتمادی تبدیل به اعتماد نشود، من فکر می کنم مسائلی که در این جامعه شاهد اش هستیم؛ مثل خودکشی و اقدام به خودکشی ها در جامعه ایرانی باقی خواهد ماند. * دوست داشتم پوشه دیگری را باز کنم، اما می بینم وقت گفتگو رو به پایان است. بیاییم گفتگو را به جمع بندی سوق دهیم. اگر فعالیت های میدانی مان را که تعداد شان در جامعه ایرانی خارج کشور بسیار بسیار اندک است، ملاک قرار دهیم، می بینیم که «اجتماع» و فعالیت و زندگی اجتماعی به مفهوم اخص کلمه در جامعه تبعیدی ایرانی تقریباً وجود ندارد و اغلب انسانهای تبعیدی جدای از هم زندگی می کنند. از طرف دیگر نظریه ای هست، مبنی بر اینکه اغلب کسانی که در مقاطعی به خودکشی فکر کرده اند، درصد کمی فکرشان را جامه عمل می پوشانند، اما این فکر می تواند در فرد پایدار بماند. اما بنا به تجربه ام در پیوند با جامعه تبعیدی ایرانی می توانم بگویم که به طور مشخص در هشت- ده سال گذشته درصد بالایی از بچه ها به نوعی از اختلالات روانی، و به طور مشخص از بیماری افسردگی در شکل ها و به درجات مختلف در رنج بوده اند. با این طرح فشرده آیا می توانیم ادعا کنیم که در جامعه تبعیدی ایرانی اختلالات روانی، از جمله فکر کردن به خودکشی؛ اقدام به خودکشی(ناقص یا کامل) ریشه دارتر، واقعی تر و پنهان مانده از چشمها و نظر هاست؟ - طبیعتاً همین جور است که می گویید. منتهی به نظر من مسئله ی دیگری که در این مورد دخالت دارد، وجه فرهنگی قضیه است. به نظر من جامعه ایران جامعه ای است که عادتهای مازوخیستی و خودآزارانه وجه غالب فرهنگی آن است. شما نگاه کنید در این جامعه«فداکاری»، «ازخودگذشتگی» و زجر کشیدن، حتا در محیط های خانوادگی ارج گذاشته می شود و به آن تشویق می شود. و اگر کسی در این شرایط بخواهد به حق و حقوق انسانی اش برسد؛ شادی داشته باشد و از زندگی لذّت ببرد، باید عذاب وجدان داشته باشد، چرا که این حس را به او منتقل می کنند. بنابراین از لحاظ فرهنگی جامعه ایرانی تنش ها؛ کنش ها و واکنش های رفتاری ای دارد که آمیخته با خودآزاری است. و این خودآزاری زمانی که وجه فرهنگی می شود، دیگر بیماری نیست، بلکه هر کسی آن را جزئی از فرهنگ خودش می داند و تشویق به انجام اش می کند. این فرهنگ انسانها را در شرایطی قرار می دهد که زجر بکشد و ایزوله شود. این انسان وقتی به این کار تشویق می شود، طبیعی ست که تنهایی را انتخاب کند. * اتفاقاً پوشه ای که می خواستم باز کنم به بخشی از باورهای فرهنگی جامعه ایرانی توجه داشت. می خواهم گفتگو را با جامعه تبعیدی ایرانی به پایان ببریم: مواردی که در خلال این گفتگو به آنها اشاره کردیم؛ ناهنجاری های رفتاری و روانی را من به عنوان یک فعال سیاسی؛ به عنوان یک فعال رسانه ای در دو دهه قبل، و یا حتا در ده سال قبلِ جامعه تبعیدی کمتر می دیدم. این موضوع را چه چیزی توضیح می دهد؟ - به نظر من در گذشته یک جورهایی وجود داشته. منتهی چیزی که در ده سال گذشته رخ داده و باعث شده که آنها نمودهای بیشتری پیدا کنند، فعال شدن و به جوشش آمدن جامعه ایران است. هر چه آن جامعه فعالتر می شود، من کنار بودن ام در کنش و واکنش با آنچه در کشورم می گذرد، بیشتر می شود. بنابراین غم، ناراحتی و ناامیدی ام را بیشتر به خودِ من نشان می دهد. اتفاقاً هر چه آن جامعه رشد کند و حرکتها و اعتراضات اش بیشتر شود، من ایرانی خارج کشور را که نمی توانم مستقیماً در آن فعل و انفعالات شریک باشم، بیشتر به تنهایی پرتاب می کند. و این به کنار پرتاب شدنِ من، ناراحتی و اذیت شدن های من را بیشتر می کند و نمودهای ناهنجاری های روحی- روانی را در عرصه وسیع تری در چشمها ظاهر می کند. به این صورت آن چیزی که شاید در سالهای قبل پنهان بوده را قابل مشاهده می کند. * ویژگی های رفتاری و اصولاً رابطه ی اجتماعی ای که امروز در نسل ما حاکم شده را من کمتر در پناهجویان موج سوم می بینم. نسبت به ما، در آنجا رابطه ها ارگانیک تر هست. اما من فکر می کنم شما در اظهارنظرهاتان به عملکرد و نقش جامعه تبعیدی در ایجاد وضعیت موجود توجه کافی نمی کنید. منظورم مجموعه عملکردهایی است که رابطه ها را ابزاری کرده و دوستی ها و رفاقت ها را در این جامعه از بین برده است. آیا من اشتباه می کنم، یا شما توجه کردید و من به صحبتهای شما توجه نکردم؟ - ببینید، خارج شدن از ایران در دوره ای که نسل ما از کشور خارج شد، با دوره فعلی دو دوره و دو شرایط کاملاً متفاوت است. ما زمانی از ایران خارج شدیم که زمان شکست جنبش بود؛ زمان خاموشی ایران و زمان تسلط سیاهی بر ایران بود. دوره ای که دیگر حرکتهای اعتراضی وجود نداشت. اما نسل فعلی از جامعه ای می آید که در آن حرکت هست؛ تنفس هست؛ فریاد و اعتراض هست. بنابراین این نسل با روحیه ای دیگری به خارج کشور می آید تا نسلی که در شکست خوردگی، جامعه ی خودش را ترک می کند و راهی خارج کشور می شود. * اشاره کردم، بخشی از وضعیتی که دچارش هستیم، ثمره اعمال و رفتار خود ما در سالهای گذشته بوده. از دوره ای که رابطه ها و رفاقتها در این جامعه ابزاری شد، من فکر می کنم، بسیارانی آرام آرام دچار اختلالات روانی شدند؛ به خودکشی فکر کردند؛ اقدام به خودکشی کردند. قطعاً عده ای نجات پیدا کردند و تعدادی هم در اقدام شان موفق بودند. من واقعاً بر این باورم که در این جامعه باید چشمها را باز کرد تا انسانهای تبعیدی ای که به کمک احتیاج دارند؛ به خودکشی فکر می کنند( و به تجربه ی من تعدادشان کم نیست) دید و آنها را دریافت. - من کاملاً با شما موافق هستم که برخوردهای خیلی از ما با همدیگر اشتباه بود. ما بسیارانی را از خودمان راندیم؛ بسیارانی را با خودمان دشمن کردیم؛ از بسیارانی دوستی ها، مهربانی ها و لطافت هایمان را دریغ کردیم، و طبیعتاً این اعمال تأثیرات منفی اش را در خودِ ما و دیگران بجا گذاشته. منتهی من فکر می کنم که بخش بسیار زیادی از این اعمال آگاهانه بوده و با علم به اینکه آن عملکردها به اینجا منتهی می شود، انجام گرفته است. ولی اغلب ما برای حفظ خودمان این کار را کردیم و به فکر دیگران هم نبودیم. چرا که حیات فردی و هویت سیاسی- اجتماعی خودمان به مراتب الویت بیشتری داشته است. من در این بخش کاملاً با شما موافق هستم. * علی فرمانده، یکبار دیگر از شرکت تان در این گفتگو تشکر می کنم. - من هم تشکر می کنم از اینکه چنین وقتی را به من دادید تا در کنار شما و دیگران باشم. * * * تاریخ انجام مصاحبه: ۲۹ مارس ۲۰۱۰ تاریخ انتشار مصاحبه: ۲ آوریل ۲۰۱۰

Sunday, January 24, 2010

بخش پنجم از سلسله مقالات ساختارشناسی اجتماعی:پیامدهای ساختاری عدم وجود جنبش های اجتماعی در ایران

بخش پنجم از سلسله مقالات ساختارشناسی اجتماعی: پیامدهای ساختاری عدم وجود جنبش های اجتماعی در ایران پیشینه بر سلسله مقالات : در طی دو سال گذشته ،به همراه تعدادی از دوستان و هم نظران ، بحث های متعددی را در زمینه های مختلف اجتماعی و سیاسی به پیش برده ایم. در عین حال ،صحبت از جمع بندی این بحث ها و به نگارش درآوردن آن همیشه مد نظر ما نیز بوده است. بحث اساسی ما در مورد نگارش، بر این پایه استوار بوده است ، که مبنای نگارشی همیشه می باید ابعادی را مورد توجه قرار دهد که بدان کمتر پرداخت شده و نه اینکه تکرار گفتمان دیگران، زیرا ما بعنوان چپ، نمی باید برای نشان دادن به هم پیوستگی یمان تکرارکننده بیان هم باشیم، که برعکس بیان های ما می باید مکمل یکدیگر باشند! در عین حال می باید زمانی بحث ها را بصورت نوشتاری بیرون دهیم، که شرایط ارائه سلسله وار آن نیز میسر باشد. دلیل این مسئله نیز بسیار روشن است، اول آنکه برای علاقه مندان، قطع ویا فاصله بسیار طولانی بین مقاله ها ، به هم پیوستگی آنان را تضمین نمی کند. دوم آنکه ، بحث ها می باید به اندازه کافی کوتاه و منسجم باشد، که ارائه خود آن، به بحث ها و پلمیک های دیگری دامن زند. از اینرو کلیه مباحث و نظراتی که در این سلسله مقاله ها درج می گردد، نمی تواند یک بحث کامل پنداشته شود. علاقه ما بر این است که بتوان ، با به کارگیری و در کنش و واکنش با نظرات مختلف، هر یک از این مباحث شکافته شوند و به یک جمع بندی مشترک برسند. از اینرو کلیه این مقالات ، آغاز کارند و نه پایان آن. نکته دیگراینکه، اگرچه من ویراستار این سطور این هستم، ولی نظرات و تفکرات و پالایش های تحلیلی، صرفا از آن من نیست. این را می باید از آن دوستان بسیار گرانقدری دانست که چه در ایران و چه در خارج از کشور، وقت خود را به این مهم اختصاص داده اند و می دهند، تا مطالبی تهیه گردد که بتوان آنها را به دیگران ارائه داد و منتظر کنش ها و واکنشهای دیگران هم بود. دیدگاه همگی ما بر این پایه استوار است که امروز چپ نمیتواند صرفا نماینده دگراندیشی سیاسی باشد، اگر ما به عنوان چپ ، نگاهی اجتماعی داریم، اگر ما به عنوان چپ ، تحولات رادر تمامی عرصه های اجتماعی می خواهیم، و اگر ما به عنوان چپ، نقطه آغازمان تمامی عرصه های اجتماعی است، پس نمی توان و نباید، دگراندیشیدنمان ، نمادی صرفا سیاسی داشته باشد. می باید بتوانیم جامعه را در تمامی عرصه های زندگی روزانه آن مورد توجه قرار دهیم، می باید حتا بتوانیم ، پدیده های سیاسی جامعه مان را در پیوند با عرصه های دیگر فرهنگی، اجتماعی و روانشناسی و اقتصادی قرار دهیم و نه نیم نگاهی تاریخی ، که نگاهی تاریخی نیز به این عرصه ها داشته باشیم. حیات جامعه انسانی بطور عام و حیات اجتماعی انسان بطور خاص ، تک بعدی نیست که ما صرفا به دلیل بحران های متعدد سیاسی، عجولانه آن را به یک بعد، آنهم تنها سیاسی محدود کنیم. مقدمه بر مقاله: در بخش چهارم این سلسله مقالات در مورد جنبش اجتماعی صحبت کردیم. به همچنین خاطر نشان ساختیم که برعکس آنچه در ادبیات سیاسی ایران مرسوم است، جنبش اجتماعی به مفهوم یک اعتراض گسترده و یا سراسری نیست. در همین رابطه به تعریف جنبش اجتماعی پرداختیم و سعی نمودیم که با توجه به این تعریف، جنبش های اجتماعی را در یک برد تاریخی و همچنین با توجه به تاریخ ایران مورد بررسی قرار دهیم. در پایان مقاله ، اشاره نمودیم که :" پیامد های ساختاری این مسئله طبیعتا می باید هم در بعد فردی و هم در بعد گروه های اجتماعی مختلف مورد بررسی قرار گیرند. از آنجاییکه این پیامدها نیاز به بحث طولانی تری دارند، بخش پنجم این سلسله مقالات را به این امر اختصاص داده ایم. بخش پنجم با عنوان "پیامدهای ساختاری عدم وجود جنبش های اجتماعی" سعی خواهد نمود این مبحث را بازنموده و نشان دهد که چرا حتا در میان دگراندیشان و تحول خواهان نیز بحث بر سر "ایجاد جنبش های اجتماعی" در شکل آسیایی آن، یعنی ایجاد آن از بالا و تعیین رهبری از قبل، مورد توجه بسیاری قرار میگیرد. از اینرو بخش پنجم این سلسله مقالات، با پرداختن به این نکات سعی خواهد داشت دلایل شکست در ایجاد و یا عدم حضور جنبش های اجتماعی از دیدگاه ساختارشناسی را بازگو نماید." پیامدهای ساختاری در تفکر و راه یابی: جامعه ای که در آن جنبش اجتماعی و از این طریق حضور شهروندان در کنش و واکنش های اجتماعی نهادینه شده باشد، می تواند به نوبه خوب، فرهنگ جمعی و تفکر جمعی را به بخش ساختار فرهنگی خود بیافزاید. پیامدهای حضور جنبش های اجتماعی ، در این میان صرفا به فرهنگ و تفکر جمع گرایانه محدود نمی شود. در چنین جوامعی تضمین کننده اجرای قوانین اجتماعی و حقوقی برای شهروندان ، صرفا در دست مجریان قانونی نیست؛ که دردست نهادها و انجمن های برگرفته از این جنبش ها نیز هست. در چنین جوامعی تفکر تحول گرا و تغییر جو در هر محله و نهادی که خود را متعلق به این جنبش بداند راه یافته است و جزیی از زندگی روزمره شهروندان جامعه است. بی دلیل نیست که جوامعی که در دهه های گذشته، میزبان جنبش های اجتماعی وسیعی بوده اند، امروز میزبان هزاران انجمن و نهاد محلی و سراسری هستند و کمتر شهروندی را می توان یافت که در یکی از این نهادها عضو نباشد و یا از آن پشتیبانی نکند. در چنین جوامعی بحث ها و صحبت ها نه فقط در وجه سراسری و یا در نزد نمایندگان دولتی و حکومتی، بلکه حتا در سطح محلی نیز در جریان است. چنین جامعه ای نه تنها پویایی تفکر را در میان شهروندان خود دامن می زند که بزرگترین و پرقدرتمند ترین تحولات اجتماعی در آن از پایین و از میان شهروندان جامعه ایجاد شده و در اثر مبارزه و ادامه سراسری آنان ، به قوانین تدوین شده حقوقی و قضایی بسط یافته است. در چنین جوامعی رهبران، متفکرین و فعالین در دل خود این جنبش ها رشد کردند و پا به عرصه فعالیت اجتماعی گذارده اند. چرا که این جنبش ها نه در طول یک سال و دوسال که در طول چند دهه، پرورش دهنده نسلهای فعالین بوده اند و هستند. ساختار تفکری در چنین جوامعی از اینرو هرمی نیست. اتفاقا حضور جنبش های اجتماعی، ساختار هرمی تفکر را به چالش کشیده اند و بعنوان مثال کلیسا و دربار را از قدرت ساقط ساختند. ساختار تفکر در چنین جوامعی برمبنای برخورد اندیشه ها و اندیشمندان متفاوت در همین جنبش ها، شکل گرفته است. این جنبش های اجتماعی توانستند در وظیفه تاریخی خود ،علم و جامعه را در حیات روزمره شهروندان تلفیق دهند و تفکر علم گرایانه را جایگزین تفکر آمرانه نمایند. از اینرو در بسیاری از این جوامع، امروز، آمار و پژوهش در حتا صحبتهای عادی و روزمره شهروندان حضور مشخص دارد. حضور جنبش های اجتماعی از اینرو، نتایج ساختاری بسیاری بر جوامع گذاشته است که این نتایج را در جوامع دیگر سرمایه داری همانند ایران نمی توان دید اگرچه شکل تولیدی مشابه ای دارند. یکی از عمومی ترین پیامدهایی که عدم حضور جنبش اجتماعی در یک جامعه بطور عام و جامعه ایران به طور خاص با آن روبرو است و خود را حتا در وجوه مختلف دیگر ساختارهای اجتماعی نیز نشان می دهد، ساختار تفکر و راه یابی در جامعه است. با توجه به اینکه جامعه ایرانی از لحاظ ساختار حکومتی همیشه هرمی بوده است و در راس آن یک فرد و جود داشته است، باتوجه به اینکه شیعه گری وجه درهم تنیده فرهنگ کنونی جامعه ایران را تشکیل می دهد و با توجه به اینکه ساختار اداری و تولیدی جامعه ایران هنوز از "الگوهای مسطح" فاصله بسیاری دارد، تاثیر عدم وجود جنبش های اجتماعی و در پی آن ساختار تفکر و راه یابی، با الگوی هرمی بیشتر ملموس است. از اینرو تفکر ایدئولوژیک ساختار حاکم اجتماعی است. در اینجا لازم است تا تفکر ایدئولوژیک را تعریف کنیم، زیرا این واژه در ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران به گونه های مختلف تعریف می شود و به مناسبات های مختلف از آن استفاده می گردد. ساختارشناسی تفکر در جامعه ایران را به نوبه خود در یکی از مقالات ساختارشناسی در آینده بدان خواهیم پرداخت. در اینجا صرفا برای درک بهتر مطالب این مقاله به صورت کوتاه تعریف آن را ارائه میدهیم. از منظر ساختارشناسی، تفکر ایدئولوژیک به تفکری گفته می شود که نه تنها چارچوب تفکری که حتا جزییات محتوایی آن نیز از پیش تعیین شده باشد. این تفکر، جزییات محتوایی را با توجه به موقعیت فرد و خواسته های او، در چارچوب مشخص خود قرار نمی دهد، بلکه سعی در ایجاد همسازی و یک شکلی دارد تا تمامی افراد نه تنها به یک شکل عمل کنند، که حتا خواسته هایشان از هویت فردی تهی باشد. این تفکر بنا به این اصل سعی دارد که جمع گرایی و اجتماع را بر حول و محور رهبری خود قرار دهد و از اینرو رهبر، نه نقش صرف سازمانده برای رسیدن به هدف، که نقش های دیگر از جمله چگونگی رفتار اجتماعی، رفتار خانوادگی، عشق و محبت، مسائل اخلاقی و عرفی و بسیاری دیگر از جنبه های خصوصی زندگی فرد را نیز رقم می زند. این تفکر به همچنین می باید برای حفظ محور رهبری، تعلق مستقل، راه یابی مشترک، انتقادی نگاه کردن به پدیده ها و حتا کنش و واکنش پژوهشی را در خدمت مستقمیم تفکر خود قرار می دهد. مسئله بسیار مهم و جالب در ساختاری شناسی چنین وجه تفکری در این است که تفکر ایدئولوژیک می تواند در ابتدای حرکت خود در یک جامعه وجه متمایزی از ساختار فرهنگی – اجتماعی یک جامعه داشته و فقط متعلق به حامیان آن ایدئولوژی باشد. اما در اثر بست اجتماعی آن و حاکم شدن یک ایدئولوژی در میان اکثریت شهروندان یک جامعه ، خود تفکر ایدئولوژیک می تواند به عنوان یک ارثیه فرهنگی و جزیی از منش اجتماعی حتا توسط شهروندانی که به آن ایدئولوژی تمکینی ندارند و یا حتا در مقابل آن قرار گرفته اند نیز بازتولید شود. دلیل هم بسیار روشن است. در چنین شرایطی ، تمایز یافتگی از آن ایدئولوژی مشخص به عنوان تمایزیافتگی فرهنگی – اجتماعی نیست؛ زیرا وجوه فرهنگی و اجتماعی آن از حوزه رهروان و حامیان آن ایدئولوژی خارج شده و به منش فرهنگی و اجتماعی کلیت جامعه تبدیل شده است. از اینرو حتا کسانی که در مقابل آن ایدئولوژی ایستاده اند، می توانند حامیان ارثیه فرهنگی – اجتماعی آن باشند که اگرچه هدف متفاوتی را دنبال می کنند ولی منش مشترک رفتاری را دنبال می کنند که حتا خود می توانند از آن غافل باشند! در ادامه این مقاله به بخشی از منش های فرهنگی در زیر هر تیتر خواهیم پرداخت و ادامه ریشه یابی آن را به بخش دیگر این سلسله مقالات رجوع خواهیم دید. پیامدهای ساختاری در زندگی فردی و اجتماعی: پیامدهای ساختاری عدم وجود جنبش های اجتماعی در زندگی روزمره شهروندان به یکسان عمل نمی کند. در جامعه هرمی ایران که هم از لحاظ قدرت سیاسی و هم از لحاظ جایگاه و خواست گاه اجتماعی، شهروندان در موقعیت های مختلفی قرار دارند، می باید شکل هرمی تفکر و راهبری را نیز اضافه کرد. از اینرو نمی توان انتظار داشت که پیامدهای قید شده در نزد تمامی شهروندان به یکسان عمل کند. انسان بطور غریزی نیازمند تعلق جمعی است و یکی از اساسی ترین خواستهایش در جمع قرار گرفتن و جایگاهی در جمع داشتن است. از اینرو تعلق جمعی می باید برایش حقوق و منافعی داشته باشد. در حقیقت جمع، تضمین کننده آسایش، رفاه و امنیت اوست. انسان به همین دلیل و برای ایجاد این آرامش و امنیت در یک کنش و واکنش جمعی قرار میگیرد تا در عین پرداختن به نیازهای دیگران ، نیازهای خود را نیز پاسخ گیرد. در این مورد البته به صورت مفصل در بخش های قبلی مقالات صحبت کرده ایم. در این بخش با اشاره به این مسئله ، می خواهیم به این امر بپردازیم که چگونه نادیده گرفتن این مسئله یعنی عدم وجود مکانیسم های اجتماعی از پایین، می تواند نه تنها سلامتی روحی و اجتماعی فرد که حتا سلامت روحی و اجتماعی جامعه را نیز به خطر اندازد، همان گونه که در ایران به خطر انداخته است. وجود مکانیسم هایی چون نهادهای انجمنی، وجود جنبش های دخالت گرای اجتماعی در عرصه های مختلف و در حوزه زیستی افراد جامعه، حس دخالت گری، تاثیرگذاری، تعلق جمعی و اجتماعی و همچنین حس مفید بودن برای جمع و روحیه جمع گرایی انتخابی را دامن می زند. از اینرو عدم وجود چنین ساختارهایی در جامعه، فرد را در زندگی اجتماعی خود در شرایط تمکینی و اجباری نوعی از زندگی قرار میدهد که برای بقا خود مجبور است تن دهد و دیگرانی که پایین تر از خود هستند را مورد تمکین خود قرار دهد. برای تضمین همین بقا است که شهروندان یک جامعه با ساختاری هرمی، فرهنگ تمکینی و قطبی کردن رابطه را بازتولید می کنند ، حتا اگر خود از آن رنج برند. اگر خود از بالایی ناراضی است ولی بر پایینی آن می کند که بر او می شود. بنابراین رابطه حکومت با شهروند به همین محدوده ختم نمی شود، این رابطه تا پایین ترین سطح جامعه ادامه پیدا میکند. از اینرو رابطه پدر و فرزند، استاد و شاگرد، معلم و شاگرد، رییس و کارمند، کارفرما و کارگر، مرجع تقلید و مقلد، شهری و روستایی و بالاخره پایتخت نشین و شهرستانی ، قطب بندی هایی است که بیشتر از آنکه روابط تولیدی و رابطه حکومت و شهروندان، بازتولید کنندگان آن باشد، نیاز به تمکین کنندگان در تمامی این هرم اجتماعی ، رقم زننده روابط انسانی است. بدین طریق هر شهروندی ، فارغ از اینکه در کجای این هرم اجتماعی قرار گرفته است ، تمکین کننده ای را در اختیار دارد. حال این تمکین کننده می خواهد در محیط کارش باشد، در خانواده اش باشد ویا در کوچه و خیابانی که در آن زندگی میکند.شاید به نظر آید که به این ترتیب، ما شاهد یک هارمونی انسانی با وجود ساختار هرمی هستیم. اگر چنین ساختاری با اختیار و خوشایندی ایجاد شود، شاید حرفمان درست باشد، ولی ما می دانیم که چنین نیست. ایجاد تمکین کنندگان، در این ساختار بر اجبار و نارضایتی از محیط خویش است. کنترل شده، کنترل می کند. تمکیین کننده، خواهان تمکین می شود و مورد خشونت قرار گرفته، خود خشونت می کند. این با روحیه جمع گرای انسانی و غرایز انسان همگامی ندارد. در شرایط فشار، بحران و گردآب های خفه کننده زندگی، این مکانیسم به یک نفرت تبدیل می شود، نفرت از خود در وجه اول و نفرت از دیگری در وجه دوم. اگر نگاهی به پژوهش های آسیب شناسی اجتماعی در بعد جهانی بیاندازیم. خواهیم دید که رابطه شکل هرمی جامعه با آسیب های اجتماعی رابطه مستقیم دارند. میزان اعتیاد، خودکشی، ناهنجاریهای اجتماعی و روانی، به میزان بسیار بالایی در این جوامع به چشم می خورد و به خصوص خشونت در خانواده و محیط خانوادگی نیز بسیار بالاتر است. جامعه ایران، تا اندازه ای، آسیب هایش را مدیون سیاستهای حکومتی و ساختار هرمی قدرت سیاسی است ولی همه مشکل و بازتولید این آسیب ها، سالیان سال است که گریبان جامعه ایران را با حجم کمتر یا بیشتری گرفته است. این آسیب ها پیامد شکل ساختاری است که متاسفانه صرفا متوجه ساختار سیاسی نیست. این آسیب ها بقدری همه گیر و در طول سالهای متمادی گریبان این جامعه را گرفته است، که بسیاری، شکل های ساختاری بیمارگونه را جزیی از ساختار فرهنگ ایرانی می نامند و گاها با نام "ملت زجر کشیده" با نیم نگاهی سیاسی از آن دور می شوند. از اینرو حکومتی دیگر و دولتی دیگر جایگزین می شود ولی ساختار و بازتولید آن بر جای خود باقی است. انسان نیازمند داشتن قدرت و نیازمند نتیجه گیری روزمره از فعالیت خود است. انسان نیاز دارد انتخاب کند و با جمع بودنش از روی اختیار باشد. پیامدهای ساختاری در میان دگراندیشان اجتماعی: یکی از پیامدهای اساسی جنبش های اجتماعی و نهادینگی آن در یک جامعه ، به چالش گرفتن حوزه های مختلف ساختاری است و به همین دلیل کلیت جامعه در حال تغییر و یا در جهت تغییر به پیش می رود. از اینرو کلیه جنبش ها، فارغ از اینکه کدامین ساختارها را مورد توجه قرار میدهند، فعالین و دگراندیشان خود را داراست. در جامعه ایران به دلیل عدم حضور جنبش های مختلف اجتماعی که در نتیجه آن کلیه تغییرات می باید به صورت هرمی یعنی از بالا و آنهم توسط قدرت سیاسی رقم خورد، دگراندیشان اجتماعی، زمانی می توانند تفکر تحول زا را دامن زنند که در عرصه سیاسی قدم گذارند و هر تحولی را از کانال تغییر سیستم سیاسی و حکومتی جامعه خواهان شوند. براین اساس حکومت ها نیز تغییر می کنند ولی خبری از تغییرات فرهنگی، اجتماعی، هنری، پژوهشی و علمی نیست. بر این مبنا هرزمان از واژه دگراندیش استفاده شود، مطمئنن منظور فردی است که در عرصه سیاسی خواهان تغییرات و تحولات بنیادین است. تفکر دگراندیشانه اما چه از لحاظ تاریخی و چه از لحاظ جامعه مدنی امروزین، صرفا تحول خواهی سیاسی نیست. تحول خواهی می تواند و می باید تمامی ساختارهای اجتماعی را در برگیرد که ساختار قدرت سیاسی یکی از آنها است. دستاوردهای بشریت در عرصه جهانی و در مورد ساختارهای مختلف، خود را مدیون دگراندیشانی می داند که در عرصه خود، تحول خواه بوده اند و از آنجاییکه کلیت جامعه در کنش و واکنش با یکدیگر است، طبیعتا هر تحول ساختاری ، به ساختارهای دیگر هم منتقل می شود. اگر نگاهی به جنبش هایی که در اثر دست آوردهای علمی و یا هنری دهه های 30 میلادی ایجاد شد، بیاندازیم، خواهیم دید که تفکر دگراندیشانه در این حوزه ها، محدود به خود حوزه ها و ساختارهای علمی و هنری نماند و حتا در نگاه سیاسی به رابطه انسان با گروه های اجتماعی و شهروند و حکومت نیز تاثیر گذاردند. یک نمونه تحول گرایی ساختاری در ایران به عنوان مثال ساختارشکنی نیما یوشیج در ادبیات کلاسیک است. سبک شعر نو نیمایی هیچگاه نتوانست، پیامدهای لازم را بوجود آورد، زیرا هیچ گاه جنبش ادبی همانند بسیاری دیگر از حوزه های اجتماعی وجود نداشت، آنچنان که بعنوان مثال سبک سو ریالیسم در اروپا به دلیل وجود یک جنبش اجتماعی حتا به دیگر بخش های فرهنگی و حیات اجتماعی متفکرین و فعالین آن دوره نیز کشیده شد و صرفا ساختار هنری را متوجه خود نساخت، بلکه تاثیرات به سزایی حتا در تغییرات فرهنگی و نگاه به جهان گذاشت. از اینرو ساختارشکنی نیمایی، جایگاه ویژه ای نیافت ولی در عین حال در حرکت محدود خود ، به عرصه های دیگر نیز گسترش یافت، آنچنان که شاعران سبک نو ، صرفا نگاه دگرگونه ای به شعر نداشتند، بلکه نگاه دگرگونه شان به وضعیت اجتماعی و پدیده های اجتماعی نیز بود. در این میان اشعار نیما و شاعران پس از او ، دید اجتماعی دیگری را نیز در میان دیگر فعالین و دگراندیشان عرصه های اجتماعی و سیاسی دامن زد. یکی دیگر از پیادمدهای عدم وجود جنبش های اجتماعی این است که دگراندیشان ایرانی مجبور می شوند که نظرات خود را به جای محک زنی در حرکتهای اجتماعی جامعه ، به معرض محک زنی تاریخی و جهانی قرار دهند و از اینرو حقانیت تفکری خود را نه از عمکردهای اجتماعی و سیاسی در جامعه خودی که از عملکردها و نتایج در جوامع دیگر بردارند و از اینرو دامن زننده نگاه ایدئولوژیک فارغ از دیدگاه علمی است که پژوهش در جامعه خودی را در سایه آرمان جهانی قرار میدهد. بنابراین تمامی صحبت ها بر " دستاوردهای تاریخی بشریت " است تا واقعیت ها و نیازهای جامعه خودی. به همین دلیل هم هست که آرمان و ایدئولوژی در نزد دگراندیش ایرانی جایگاهی والاتر از خود و جامعه دارد. عدم وجود جنبش های اجتماعی هیچگاه امکانی را فراهم نمی سازند که دگراندیشان در کنش و واکنش اجتماعی و روزمره خود، صیقل دهندگان نظرات خود نیز باشند و یا فعالین عرصه های مختلف بتوانند، آرمان و خواست اجتماعی را در پیوند قرار دهند و بر آن مهر درست و یا نادرست زنند. به همین دلیل درست یا نادرست بودن کلیه نظرات برمبنای توانایی یا ناتوانی آنان در بدست گرفتن قدرت سیاسی رقم می خورد و در تاریخ نیز بدین گونه ثبت می شود. پیامد سوم در این است که عدم وجود جنبش های اجتماعی ، بستری را محیا نمی کند که دگراندیشان عرصه های مختلف در کنش و واکنش با یکدیگر بتوانند کلیت ساختارهای اجتماعی یعنی تمامی ساختارهایی که حیات یک جامعه را رقم می زنند، را مورد پزوهش تحول خواهانه قرار دهند. در عین حال چند بعدی دیدن یک پدیده اجتماعی در این شرایط میسر نیست. جنبش های اجتماعی بستر فعالی هستند که پدیده های اجتماعی از زوایای مختلف بررسی شوند . در شرایط عدم وجود جنبش های اجتماعی اما، هر پدیده اجتماعی از یک منظر و از یک زاویه مورد بررسی قرار می گیرد و کنکاش دگراندیشان عرصه های مختلف را راهبر نمی شود. از اینروست که در جامعه ایران، راه حل هر معضل اجتماعی در رابطه مستقیم با حل هرمی قدرت سیاسی مورد توجه قرار می گیرد و بنابراین معضل های اجتماعی حتا با وجود تغییر قدرت سیاسی به حیات خود ادامه می دهند و با توجه به این قدرت و عملکرد اجتماعی آن ، افت و خیزهای خود را نیز داراست. پیامد چهارم در این است که کلیه دگراندیشان ، بدون در نظر گرفتن حوزه های فعالیتی و ساختاری را که مورد توجه قرار می دهند، تنها زمانی مطرح می شوند و یا به سخنانشان گوش داده می شود که وارد عرصه ساختار سیاسی و نگاه به این عرصه شوند.از اینرو ساختارشکنی صرفا خود را به محدوده ساختار سیاسی بطور عام و ساختار حکومتی بطور خاص محدود میکند. بعلاوه تمامی تغییرات در ساختارهای دیگر وابسته به چگونگی تغییر ساختار حکومتی است که تاریخ معاصر ایران نشان می دهد ، این الویت قرار دادن هیچ گاه نتوانسته است جوابگوی صرف تغییرات باشد. نکته دیگر در چنین تفکری در این است که صرف توجه دگراندیشان به ساختار سیاسی و حکومتی تضمین کننده آلترناتیوهای ساختاری نیست بلکه بیشتر خصلت انتقادی به خود می گیرد و عملکرد اجتماعی متفاوتی را در وجوه دیگر ساختاری دامن نمی زند. به بیان دیگر هیچ گاه تفکر آلترناتیو در حوزه های ساختاری جامعه ، نهادینه نمی شود و به میان مردم نمی رود تا زندگی روزمره آنان را دستخوش تغییرات نماید. از اینرو تغییرات ساختاری نهادینه نمی شود. این طرز تفکر و هدف مندی در میان دگراندیشان، به همین دلیل پیامدهای دیگری را نیز باعث می گردد ، که در قسمت های این مقاله به آنان پرداخته می شود. پیامد پنجم این است که توجه صرف به تغییر ساختار سیاسی، به طور طبیعی الویت رهبری و چگونگی رهبری را به هدف مندی دگراندیشان تبدیل میکند و از اینرو بازهم به شکل طبیعی، به دلیل شکل هرمی ساختار حکومتی ، ایده رهبر شدن برای ایجاد تغییرات را محیا می کند. بنابراین دگراندیش جامعه ایرانی، می باید تلاش کند که رهبری را از آن خود کند و گروهی را دور خود جمع نماید تا تضمین کننده این رهبری باشند. مشکل اساسی چنین تفکری آنجایی خود را نشان می دهد که این رهبری و این دگراندیش، پتانسیل نیروی خودی را نتواند در جامعه ایجاد کند. به همین دلیل رقابت، محفل گرایی، روابط پشت پرده، تفاوت گفتمانی و کرداری ، جزیی از حیات عملکردی دگراندیشان می شود. در چنین شرایطی محافل و دسته های مختلف دگراندیشان ، ارتباط دینامیک و فراساختاری خود را از دست می دهند و دگراندیشی به یک جزم گرایی فکری و جداسازی منتهی می شود! به بیان دیگر هر جمع دگراندیشی حیاتی محصور به خود را دارد و نه تنها در یک کنش و واکنش دگراندیشانه به گستردگی جامعه قرار نمی گیرد، که به واقع هر تغییر و دگراندیشی خارج از جمع خود را ، در زیر انتقاد آرمانی و ایدئولوژیک خود قرار می دهد. پیامد ششم در این است که به واقع به دلیل عدم وجود جنبش های اجتماعی ، کنش و واکنش های تفکری بین دگراندیشان به حوزه آرمانی کشیده می شود و بسیاری از تحولات، آنچنان که در دیگر کشورهایی که دارای جنبش های اجتماعی بوده اند، به یک تفکر نهادینه اجتماعی تبدیل نمی شود. تحولات در چنین جوامعی همانند ایران، منحصر به ساختار سیاسی و از این کانال به موردهای حقوقی و قضایی تبدیل می شوند که تنها امکان اجرایی آنان، به ظاهر تغییر ساختار حکومتی است. اگر در کشورهای دیگر، جنبش های اجتماعی با تبدیل خواست های گروه های اجتماعی، به یک تفکر و فرهنگ اجتماعی، توانسته اند بسیاری از دست آوردهای مبارزاتی خود را به شکل قوانین و یا حقوق اجتماعی به ساختار ثابت اجتماع و زندگی شهروندی خود تبدیل کنند، در کشور ایران تلاش صد ساله دگراندیشان در این است که با گرفتن قدرت حکومتی در وهله اول، سعی نمایند در وهله دوم تضمین کننده و قانون بخش بی عدالتی های اجتماعی باشند! پیامدهای ساختاری در میان فعالین سیاسی: پیامدهای عدم وجود جنبش های اجتماعی در میان فعالین سیاسی را می باید با توجه به پارامترهای قید شده در بالا مورد بررسی قرار داد. اولین پیامد در این است که فعالین سیاسی به دلیل مبذول داشتن توجه خاص به ساختار حکومتی ، دیگر امکانات و ساختارهای اجتماعی جاری را مورد توجه و اهمیت قرار نمیدهند. در آنجایی نیز که دگراندیشان و یا فعالین دیگر حوزه های ساختارشکنانه فعالیتهایی را سازمان می دهند، فقط و فقط در جایی به آنان رجوع می شود که این فعالیت در خدمت رسیدن به قدرت سیاسی باشد. از این جهت همه حوزه ها و فعالیت ها در خدمت قدرت گیری است و چنانچه حوزه دیگری ، موقعیت برتری را ایجاد کند، این حوزه ها به فردای قدرت حکومتی و قانون گذاریهای دولت آتی محول می شوند. دومین پیامد عدم وجود جنبش های اجتماعی در این است، که حقوق اجتماعی در الگوهایی مورد توجه قرار می گیرند که در کشورهای دیگر موفقیت آمیز بوده اند و بنابراین روش مندی برای دست یابی به این حقوق به جای آنالیز موقعیت و امکانات جامعه خودی، به یک حق و حقوق سیاسی تبدیل می شود که صرفا از کانال قدرت حکومتی می توان به آنها دست یافت. در این نگاه ایدئولوژیک و الگوبرداری مصرفی، به واقع اعتقاد، جای خود را به تحلیل و تلاش در جهت ایجاد جنبش اجتماعی می دهد. سومین پیامد در این است که فعالین سیاسی خود را مجاز می دادند که در تمامی عرصه های حیات اجتماعی با هدفمندی رسیدن به قدرت حکومتی، یا دیگر فعالین عرصه های مختلف را به سمت "سیاسی کردن" بکشانند و یا اینکه خود، این حرکت ها و نطفه های ساختارشکنانه اجتماعی را تبدیل به حوزه های صرف سیاسی کنند. از اینرو تخصص یافتگی فعالیت ها و یا حوزه های اجتماعی ، جای خود را به تخصص یافتگی سیاسی می دهد و هر فعال سیاسی بطور اتوماتیک می تواند فعال هر عرصه اجتماعی نیز باشد. اگر فعالین سیاسی با نگاه انتقادی به حکومت ها و دولت های تاکنونی، معتقدند که این دولت ها و حکومت ها در تمامی عرصه ها دخالت می کنند و حیات شهروندان را مورد بهره برداری قدرت گیری سیاسی خود قرار داده اند، فعالین سیاسی خارج از این حکومت ها و دولت ها نیز با رفتار مشابه ای سعی می نمایند که با بهره گیری از تمامی عرصه ها ، قدرت گیری حکومتی خود را به اثبات برسانند. بنابراین در جامعه ایران این روش مندیها ، خلق و خوی ها و مکانیسم ها نیست که مورد کنکاش ساختار شکنانه قرار میگرد. این کنکاش و انتقاد در آنجایی است که چه کسی از آنها استفاده می کند و حقانیت از آن کیست. بی جهت نیست که در طول تاریخ صد ساله معاصر ایران، ما شاهد تغییر شکل های حکومتی و یا دولتی بوده ایم ، ولی مکانیسم ها وروش مندیها تغییری پیدا نمیکند. دلیل هم روشن است، چشمان فعالین سیاسی بر روی آینده ای است که به ناعدالتیها پایان دهد و از اینرو برای دست یابی به آن می توانند هر مکانیسمی را به پذیرند و از آن کمک گیرند، حتا اگر این مکانیسم، مکانیسم به کارگرفته دولت و حکومت باشد که در مقابل آن قرار گرفته اند. تغییر های ساختاری به همین دلیل، تماما به ساختار حکومتی و سیاسی محدود می شود و در عین حال مفهومی آرمانی و ایدئولوژیک به خود می گیرد که در کنش و واکنش با کلیت یک جامعه و حیات روزمره شهروندان آن نیست. این تغییر، نه از امروز که از فردای قدرت سیاسی و حکومتی آغاز می شود. از اینرو فعالین سیاسی در طول تاریخ صد ساله اخیر کمتر حضور روزمره و اجتماعی داشته اند. حضور اجتماعی آنان یک حضور صرفا سیاسی است که صرفا با حرکتهای سیاسی نمود می یابد. از اینرو شکست سیاسی، شکست حیات اجتماعی آنان است ! چهارمین پیامد عدم وجود جنبش های اجتماعی در ایران این است که به واقع نیاز به مستندسازی و انتقال تجربیات به شکل نوشتاری، موضوعیت فعالیتی خود را از دست می دهد. از اینرو بخش بسیار وسیعی از تجربیات به صورت شفاهی و در "جمع خودی" انتقال می یابد. دلیل هم بسیار واضح است. این حیات روزمره و دیالوگ کنکاشی در بین فعالین، زمانی می تواند الویت داشته باشد که کنش و واکنش اجتماعی و جنبشی، هدف فعالین آن باشد و آنهم در تمامی سطوح و نه فقط نخبگان سیاسی. عدم وجود جنبش های اجتماعی نه تنها شرایط ایجاد این انتقال را مشکل می کند که حتا الویت و هدف مندی ایجاد آن را نیز به تعویق می اندازد. از اینرو تاریخ نگاری فعالیت های سیاسی هیج گاه به ساحل تحلیل گری تاریخی نمی آنجامد. اگر به حجم کتابهای تاریخ سیاسی ایران به زبان فارسی نگاهی بیاندازیم خواهیم فهمید که این حجم شامل تاریخ نگاری است و نه تحلیل تاریخی. کتابهای تاریخی که به تحلیل وقایع و شرایط پرداخته اند عموما در خارج از ایران و توسط پژوهش گران تاریخی در کشورهای مجاور ایران صورت گرفته است. این مقایسه را می توان از دوره مشروطیت تا کنون پیگیری کرد و به نتیجه مشابهی رسید. در همین رابطه به یک مقایسه دیگر هم می توان رجوع کرد و آن موضوعاتی است که تاریخ نگاران بدان پرداخته اند. تاریخ نگاری وقایع تاریخی و حرکتهای مختلف توسط فعالین سیاسی عموما تاریخ پیروزی ها، قهرمانی ها، آرمان ها و اخلاقیات ماورا انسانی است. در همین زمینه باز ، تاریخ شکست ها، به زانوافتادگان، هدف های پایمال شده و صفات و مشخصات منفی انسانی فعالین این عرصه، در دوره های مختلف تاریخی اما ، جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص نداده است. نتیجه چنین شرایطی تکرار تاریخی است که هم پیروزهایش و هم شکست هایش به تغییرات ساختاری پایدار نمی انجامد و تمامی سطوح جامعه را درگیر ارزیابی ها و چگونگی تغییر ساختاری نمی کند. جنبش های اجتماعی، اجبارهایی را در عرصه مستند سازی تجربیات، چگونگی انتقال آن برای ایجاد دیالوگ و شکستن محفل ها و جمع های خودی ایجاد می کند که در نبود آن عملا تمامی این مکانیسم ها به آینده نامعلومی رجعت داده می شود. پیامدهای ساختاری در میان دیگر فعالین اجتماعی: اولین پیامد را می توان در این نکته خلاصه کرد که ، عدم وجود جنبش های اجتماعی فضای کافی برای نهادینگی تغییرات را بوجود نمی آورد. دلیل هم کاملا روشن است. برای نهادینگی تغییرات ساختاری و یا اقدام در جهت آن ، می باید کنش و واکنش، در چارچوب روزمره و حیات اجتماعی اکثر مردم باشد. در غیر اینصورت، طبیعی است که حوزه های فعالیتی، صرفا به فعالین این عرصه محدود می شود و ساختارهای فرهنگی و اجتماعی جامعه را مورد توجه مستقیم خود قرار نمی دهد. بعلاوه خود فعالین نیز در یک ارتباط ارگانیک و شبکه ای قرار نمی گیرند. دومین پیامد، در حقیقت به فعالین اجتماعی محدود نمی شود، ولی در عین حال به دلیل نگاه هرمی به تغییرات باعث می گردد که فعالین این عرصه ها به مراتب بیشتر تحت فشار باشند. این پیامد، همان عدم دسترسی به مکانیسم های ارتباطی است. مکانیسم های ارتباطی در شرایط محدودیت های سیاسی و سانسوری که همیشه در سالهای متمادی ، مشکل اساسی فعالین اجتماعی بوده است، در آنجایی که سد ها را می شکند، در اختیار عموما ارتباطات سیاسی و فعالین سیاسی قرار می گیرد و به دلیل عدم الویت اینگونه فعالیت ها، فعالین اجتماعی همیشه به عنوان مددکاران اجتماعی مورد ارزیابی قرار گرفته اند تا فعالین تغییر ساختارهای اجتماعی. بعنوان مثال ان جی او ها در شرایط فعلی خواسته هایی را مطرح می کنند که در شکل ساختاراجتماعی کنونی میسر نیست ولی آنان نه بعنوان فعالین تحول خواه یک عرصه که خیرخواهان اجتماعی لقب می گیرند. خواست تحول در شکل ساختاری این دسته، صرفا زمانی ساختارشکنانه جلوه میکند که خواستار تغییر مستقیم ساختار حکومتی باشند. از این جمله می توان ،از فعالین زنان، فعالین عرصه های مختلف در مورد ناهنجاریهای اجتماعی و یا فعالین عرصه حیات ستمدیدگان اجتماعی همانند معلولین، هیچگاه به عنوان حامیان تحول ساختاری لقب نگرفته اند، مگر آنکه ساختار حکومتی را نشانه روند. آن جی او ها بعنوان مثال در سالهای اخیر، صرفا در زمانی مورد توجه عمومی قرار گرفتند که در تقابل با ساختار حکومتی قرار بوده اند. حیات ان ج او ها نمونه بسیار خوبی برای نشان دادن ساختار هرمی و نگاه هرمی به تغییرات است. در این مورد کمتر به زندگی روزانه فعالین این عرصه و نقش آنان در کنش و واکنش با شهروندان جامعه و گروه هایی از مردم که مورد هدف این ارگانها هستند ، توجه شده است. سومین پیامد در این است که ساختارهای دیگر، سوای ساختار حکومتی ، کمتر مورد توجه پژوهش گران، دگراندیشان و فعالین دیگر عرصه های اجتماعی قرار گرفته است و از اینرو فعالین این عرصه ها عموما نمی توانند فعالیت های خود را تئوریزه کرده و از این کانال حرکتهای سازمان یافتده و هدف مندی را در جهت تغییرات ساختاری بردارند. این گونه تغییرات در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران، به همان اندازه می تواند در فردای رشد اجتماعی جامعه ایران نقش داشته باشند که ساختارهای حکومتی و سیاسی. به واقع تضمین کننده فردایی بهتر تنها از طریق فعالیت در تمامی زمینه ها است و از اینرو کلیه ساختارهای اجتماعی جامعه ایران می باید مورد تغییر و تحول قرار گیرند. هیچ ساختاری در هیچ جامعه ای سوای دیگر ساختارها و بصورت تک سویانه نمی تواند رشد، تغییر و یا تحول یابد. تاریخ جنبش های اجتماعی در کشورهایی که این جنبش ها در آن حضور داشته اند، شاهدی است بر مکانیسم در هم تنیده ساختارهای مختلف اجتماعی و تاثیر جنبش های اجتماعی در یک حوزه بر حوزه های دیگر ساختاری! پایان سخن: در پایان باید به این مهم اشاره کرد که کلیه پیامدهای قید شده در این مقاله ، صرفا پیامدهای عمده و اساسی عدم وجود جنبش های اجتماعی در ایران است. شاید ذکر دوباره این نکته نیز ضروری باشد که هدف از این سلسله مقالات صرفا معرفی بحث های ساختارشناسی جامعه ایران است و محتوای مقاله ها نمی تواند برای دریافت و بررسی کلیت پدیده های مورد بحث کافی باشد. در عین حال تلاش داریم که هر بخش از مقاله ها ، از تعداد صفحه های محدودی تجاوز نکند. بخش ششم این سلسله مقالات در مورد " ساختارهای روانی جمع گرایی " خواهد بود که به زودی درج خواهد شد. . در پایان، علاقمندی که مایل هستند بخش های قبلی این سلسله مقالات را مستقیما دریافت نمایند ، می توانند با پست الکترونیکی در تماس باشند. alifarmandeh@yahoo.com علی فرمانده، اول بهمن هزار و سیصد هشتاد و هشت ، معادل بیست ژانویه دو هزار و نه