Thursday, July 09, 2009

مصاحبه اختصاصی گزارشگران با علی فرمانده به مناسبت دهمین سالگرد 18 تیر

گ: باسلام و تشکر که دعوت ما را پذیرفتید ع: باسلام و من هم خوشحالم که مجال دیگری یافتم که با شما و خوانندگان سایت شما به صحبت بنشینم. گ: قبل از اینکه به بخش های مختلف جنبش دانشجویی در 10 سال گذشته بپردازیم ، خوشحال می شویم اگر به صورت اجمالی بیان کنید که اگر شما بخواهید این ده سال را به صورت جمع بندی نکات وار اراثه دهید ، این نکات در مورد افت و خیزهای این جنبش چگونه بوده است؟ ع: خیلی خوشحال می شوم که اتفاقا از اینجا صحبت را شروع کنم چون فکر می کنم با قید این نکات می توان بهتر به جزییات و یا موارد مشخصی پرداخت و افت و خیزها را به بحث گذاشت. 1- از چهره گشایی به چهره پوشانی: این نکته من فکر میکنم یکی از کلیدی ترین دست آوردهای حرکتهای دانشجویی در طول ده سال گذشته بوده است. فکر میکنم بسیاری از دوستان و رفقای فعال دانشجویی به یا د دارند که در سالهای اولیه حرکتهای دانشجویی و به خصوص پس از سرکوب حرکت 18 تیر، علنی گرایی و با اسم و مشخصات حقیقی کار کردن برای بخش وسیعی از فعالین دانشجویی یکی از پرنسیپ های مبارزاتی بود. تعداد بسیار زیادی از سایت ها و وب لاگ های فعالین دانشجویی در عمل از لینک دادن و یا درج مطالب افرادی که با نام مستعار ویرایش می کردند، معذور بودند. اگر برای اولین بار با دوستی و یا رفیقی آشنا میشدی و یا خواستار رد و بدل کردن اطلاعات نوشتاری بودی، معمولا سئوال اول این بود که آیا این اسم حقیقی شماست و یا مستعار؟ اگرچه برخی از دوستان شناخت شده ، دست به تاسیس وب لاگهایی با نام های مختلف بودند و این کار را هم کردند ولی در عمل اگر دوستی و یا رفیقی از اول و بدون شناساندن خود به دیگران با نام مستعار دست به تاسیس وب لاگ و یا سایتی می زد، احتمال لینک زدن و یا ارتباط بسیار محدود میشد. در همین رابطه باید بگویم که دو علت عمده دخیل بود. این دو علت هم صرفا حرف من نیست، بلکه بسیاری در طول همین سالها بر آن انگشت گذاشتند و خوشبختانه اکثرا از میان خود فعالین دانشجویی. یکی این مسئله بود که طیف وسیعی از فعالین دانشجویی، در میان عموما دوستان و رفقایی که از دفتر تحکیم وحدت به سمت حرکتهای چپ روی آورده بودند، با خود یک فرهنگ چهره گشایی و علنی بودن را داشتند. این هم طبیعتا به این علت بود که نوع فعالیت و حرکتهای آنان رنگ وبوی صرف اعتراضی آن هم در محدوده قانون حاکم را داشت. واقعیت این است که سرکوبهای متعدد حرکتهای دانشجویی و پشت کردن جناحهای مختلف حکومتی به دانشجویان طرفدار خود ، بخش وسیعی از فعالین دانشجویی را به حرکتهای رادیکال و چپ کشاند. این رشد و خیزش سیاسی در یک مقطع ، تناسب ظرف حرکتی و یا شکل مبارزاتی را تغییر نداد. یعنی همان فرهنگ چهره گشایی و علنی کار کردن با محتاوی چپ و یا سوسیالیستی؛ که البته در ادامه، خودش منجر به دستگیری های متعدد به خصوص در مقطع حرکتهای دانشجویان برابری طلب و آزادیخواه خود را نشان داد. من بعدا به این مقطع خواهم پرداخت. علت دوم تداوم این فرهنگ چهره گشایی ، خوش خیالی وسیع فعالین دانشجویی بود که فکر می کردند چون حرکتهای دانشجویی اوج گرفته است، مهار سرکوب از دست رژیم خارج شده و مجبور است که صدای دانشجویان را حتا اگر در نوشته هایشان از سوسیالیسم و چپ رادیکال و یا چپ کارگری صحبت کنند، آزاد می گذارند. اتفاقا در همان مقطع این صحبت ها، نمی دانم شما یا خوانندگانتان به یاد دارید یا نه، چند مقاله کوتاه از طرف برخی از فعالین دانشجویی درج گردید که شدیدا از طرف بخش وسیعی محکوم شد و حتا این دوستان ایزوله شدند. یکی از این مقاله ها به درستی عنوان کرد که دلیل اینکه رژیم در حال حاضر بر روی دانشجویان سوسیالیست و چپ انگشت نمی گذارد و به سختی جلوی آنان نمی ایستد، این است که هیچ بخش دیگری از فعالین دانشجویی همانند فعالین سوسیالیست و چپ بر علیه جناح خامنه ای و رفسنجانی فعالیت نمی کنند و هیچ بخشی تاکنون نتوانسته است به این خوبی، این جناح را در دانشگاه تضعیف کند ، حال اینکه جناح اصلاح طلب ، همچنان به فعالیت های بدون دغدغه خود ادامه می دهد و فعالین چپ دانشجویی ، هر دو جناح را به یکسان افشا و طرد نمی کنند. البته بخشی از دوستان و رفقا در همان مقطع بصورت غیر معقولی نه تنها به بحث در این باره ننشستند، بلکه این بحث در همان سطح چند مقاله و جوابهای تندی در پاسخ به آن ، خاتمه یافت. تا اینکه حمله های بعدی، بخشا صحت این تحلیل را ثابت کرد که در بخش بعدی به آن خواهم پرداخت. 2- علنی و پنهان کاری: پس از سرکوب 18 تیر، حدود دو سال طول کشید که دوباره حرکتهای دانشجویی آغاز شوند و فعالین مجال مجددی برای فعالیت پیدا کنند. از این مدت تا سرکوب وسیع دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ما شاهد تلفیق کار علنی و پنهانی برخی از فعالین دانشجویی هستیم. در این دوره البته بحث های بسیاری چه در میان جمع های دانشجویی و چه به صورت علنی در وب لاگ ها به چشم می خورد. مخالفین و موافقین در هر دو طرف زیاد بودند و کمتر دوست یا رفیقی را پیدا می کردید که در این مورد نظری نداشته باشد. بحث دوستانی که طرفدار تلفیق بودند و عملا هم آنرا اجرا می کردند این بود که از این فرصت به دست آمده باید استفاده کرد و می توان از طریق وب لاگ ها و هم چنین علنی بودن نامهایمان استفاده کنیم تا با حضور خود اولا جلوی سد شدن راهمان توسط نیروهای سرکوب را بگیریم و هم اینکه سازمان یابی بیشتری یابیم و همدیگر را راحت تر بشناسیم. کسانی، از جمله خود من، بحث مان این بود که رژیم به راحتی می تواند فعالین را مورد پیگیری قرار دهد و رابطه ها را شناسایی کند. جنبش دانشجویی و کلا جنبش مبارزاتی جاری در ایران می باید فعالین علنی و چهره های خود را داشته باشد ولی اگر همین چهره ها بخواهند در ارتباطات غیر علنی هم باشند ، خطر جدی را ایجاد می کنند که با توجه به میزان محدود فعالین دانشجویی ، ضربه به آنان راحتر خواهد بود. متاسفانه، شرایط ایران که در طول سالهای اخیر به حرکتهای مختلف زنان، کارگران و دیگر اقشار مردم یکی پس از دیگری آغاز و سرکوب می شد، مجال یک تصمیم گیری جدی و تعیین شیوه فعالیتی را نتوانست در دستور کار خود بگذارد. بسیاری از فعالین دانشجویی عملا در تمامی حرکتهای دیگر نیز شرکت داشتند و کمتر کمیته ای و یا ارگان تدارکاتی موجود بود که عناصر مشترکی در آن حضور نداشته باشد. باید حق داد که شرایط مبارزاتی ایران از یک طرف و عدم امکان فعالیت شبکه ای فعالین از طرف دیگر، بسیاری از جمع بندی ها را در همان سطح گفتگو و یا چند سطری نوشته علنی و یا غیر علنی نگاه می داشت. من یادم هست که اتفاقا دو سال پیش در مصاحبه ای ، آنهم با سایت شما و اتفاقا در مورد 18 تیر ، گفتم که من در حال حاضر اعتقادی ندارم که ما دارای جنبش دانشجویی هستیم ، آنچه ما شاهد آن هستیم حرکتهای دانشجویی است و سعی کردم بگویم که یک جنبش می باید دارای چه مشخصاتی باشد که به آن جنبش گفت. که البته نمی خواهم دوباره آنرا تکرار کنم. ولی سرکوبها نشان داد که با دستگیری چندین فعال دانشجویی به یک باره حرکتها برای مدتی کاملا قطع شدند و پس از چند سالی دوباره اوج گرفت. این افت و خیز از صفر به 100 ناگهانی، نمی تواند نشان از جنبشی بودن حرکت داشته باشد. البته امیدوارم که این طور برداشت نکنید که منظور من این است که تمامی فعالین دانشجویی در صدها نفر دستگیر شده خلاصه می شوند و یا اینکه این دستگیر شدگان همه چیز را در دست دارند. منظور من این است که این علنی گرایی حاکم در میان فعالین دانشجویی و پیگیری رژیم در شناسایی شبکه ها از این طریق، آن چنان شرایطی را محیا می کند که سرکوب فعالین به مراتب آسانتر است و آنانی نیز که دستگیر نمی شوند به دلیل این نیست که فعالیتی نمی کنند و یا اینکه رژیم از آنان راضی است. مسئله این است که رژیم دنبال سرکوب و به خاموشی کشاندن حرکتهای اعتراضی است ، هر وسیله ای را استفاده میکند و به محض خاموشی ، حتا موقت، به هدف خود رسیده است. در این مورد بیشتر صحبت می کنم. به هر رو پس از سرکوب دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب ، ما دوباره شاهد یک افت جدی هستیم. حداقل در وجه علنی آن. وصل شدن طیفی از چهره های فعالین دانشجویی به یک حزب سیاسی و بی مبالاتی های این جریان در برخورد به مبارزه جاری دانشجویی به صورت یک کمپین علنی و با های و هوهای خارج از کشوری ، ضربه بزرگی به حرکتهای دانشجویی این دوره زد. خوشبختانه در این تحلیل نیز، بسیاری از دوستان و رفقای فعال دانشجوی نیز با من هم نظرند و برخی به صورت علنی نیز به این مسئله پرداخته اند. ولی این سرکوب، آغازگر نوع جدیدی از فعالیت بود که من فکر می کنم، بهترین دستاورد این دوره است. امروز دانشجویان همانند گذشته در تمامی عرصه های مبارزاتی توده های مردم شرکت می کنند. امروز دانشجویان از سازماندهندگان و هشیاران سیاسی خیابانهای ایران هستند. امروز دانشجویان با درایاتی دراز مدت تر به مسئله سیاسی می پردازند. امروز دانشجویان در جمع های مختلفی تشکل می یابند تا امر مبارزه را پیگیرانه تر از گذشته به پیش برند ولی با یک تفاوت. این جمع ها پس از چند دوره سرکوب ، افت وخیز، رو در رویی با رژیم و یکبار دیگر نا باور به حمایت جناحی، امر مبارزاتی خود را نه با چهره علنی، نه با نام واقعی بلکه با کار جمعی، بدون نام و نشان شخصی به پیش می برند و به نظر من بخش وسیعی از فعالین دانشجویی هم اکنون درس های خوبی از این ده سال گرفته اند و این درس آموزی را باالویت کاری و مبارزه روزمره خود در هم آمیخته اند. موارد زیادی را می توان در مورد این جمع بندی ده ساله گفت ولی من در اینجا به همین دو نکته کلیدی بسنده می کنم. گ: نکته ای را شما در صحبت هایتان اشاره کردید که هم بخشی از فعالین دانشجویی و هم بخشی از فعالین چپ در خارج از کشور مطرح کرده اند و آن اینکه یکی از نقاط ضعف حرکتهای دانشجویی در این ده سال وجود کسانی است که از دفتر تحکیم وحدت به سوسیالیسم رسیدند و این ضربه جدی به رادیکالیسم جنبش دانشجویی بوده است. آیا شما هم این را تایید میکنید؟ ع: به هیچ عنوان. بگذارید مسئله را کمی باز کنم تا متوجه شوید که من از کدام منظر می گویم. ببینید، این که بخشی از فعالین دانشجویی آنهم دو سال پیش در ادامه اتهام زدن ها و کدهای اینرنتی یکدیگر را لو دادند و در بهبهه درگیری ها، شروع به "افشاگری"در مورد پیشینه برخی از چهره های دانشجویی کردند ، به نظر من وجه سیاسی مشخصی نداشت. چرا نداشت؟ چون اگر این چنین بود می باید همانطور که در ده ها مورد دیگر، مقاله پشت مقاله و نامه پشت نامه از طریق ای میل به هم می رساندیم، می بایست می توانستیم ، این مسئله را نیز به بحث بگذاریم ولی شاهد چنین مسئله ای نبودیم. به نظر من برخی از دوستان و رفقا به دلیل حمله رژیم و همین طور درگیری هایی که قبل از آن در میان برخی از جمع های دانشجویی در جریان بود، دچار سرخوردگی شدند و در پی پیدا کردن دلایل این وضعیت، به نادرست نوک حمله را متوجه این دسته از فعالین کردند که البته خود این بحث به همان سرعت که آغاز گشت ، با هشیاری فعالین به سرعت هم خاتمه یافت. به نظر من همانطور که قبلا گفتم، علت اصلی این سرکوب گسترده علنی بودن بسیاری از فعالین دانشجویی در مقابل یک رژیم، با تجربه سی سال سرکوب بود. آنچه به خارج از کشور بر می گردد، مشکل دیگری است. در خارج از کشور بخش بسیار وسیعی از تشکلهای سیاسی و فعالین سیاسی با تکیه به شمار بسیار زیاد وب لاگ های سوسیالیستی دانشجویان و چپ رادیکال، در هیاهوی دیگری دخیل بودند و به ناگهان صحبت از "جنبش سوسیالیستی دانشجویان" پیش آمد و تبلیغات و هیجان های سیاسی در این مورد آغاز گشت. پس از سرکوب ها هم به رسم معمول برخی، این "جنبش سوسیالیستی دانشجویان" نبود که اشکالی داشت ، بلکه اشکال از " عناصر نفوذی تحکیم وحدت" اعلام شد. بهر رو این طیف هم متاسفانه برخورد درستی به قضیه نکردند. باور من این است و خوشبختانه بخشی از فعالین دانشجویی نیز در مقاله های با نام و بی نام خود به این نظر پرداخته اند که در طول تاریخ معاصر سیاسی ایران، ما شاهد تشکیل و تحکیم یک تشکیلات و یا یک جنبش رادیکال نبوده ایم که از بدو تولد خود، رادیکال متولد شده باشد. شما نگاهی به چگونگی شکل گیری تشکیلات های کمونیستی که در ایران شکل گرفته اند بکنید، کدام یک از دل رفرمیسم و بن بست سیاسی آن متولد نشده اند؟ چپ و رادیکالیسم آن، در طول تاریخ معاصر ایران ، از دوره مشروطیت تاکنون ، تفکر خود را از دل بن بست های سیاسی رفرمیست ها به بیرون کشیده است. شکم رفرم را دریده است و در فضای بیرون نفس کشیده، نقب زده و راه مبارزاتی خود را بنا نهاده است. واقعیت این است که رادیکالسم چپ ایدئولوژیک نیست، واقعیت تلخ شکست های عدیده جوامع امروزین است. این مسئله خاص جامعه ایران نیست. نگاهی بیاندازید به چگونگی پیدایش تشکیلات های سیاسی که ما به عنوان نمونه های کلاسیک در عرصه جهانی از آن نام می بریم. برای همین هم هست که هر چند چپ سرکوب شود، نسلی دیگری، در زمانی دیگر در همان جا که سرکوب صورت گرفته دوباره متولد می شود و اتفاقا دوره رشدش ، دوره بن بست اجتماعی است. و از این روکاملا طبیعی است که نیروهایی که به رفرم و به تغییر تدریجی معتقدند نه تنها چپ چامعه را می توانند تشکیل دهند بلکه سازمانگران رادیکالیسم تفکر اجتماعی چپ می شوند. از این میان بخشی هم می توانند از میان دانشجویان سابق انجمن اسلامی و یا دفتر تحکیم وحدت باشند. من در صحبتم گفتم ، این دسته از دانشجویان با فرهنگ چهره گشایی وارد میدان مبارزاتی چپ شدند ولی بر این باور نیستم که فقط اینان چهره گشایی کردند، آن دسته از دوستان و رفقایی هم که شامل این پیشینه نبودند ، این چنین کردند. من بر این باور هم نیستم که بطور اتوماتیک ، هر بن بستی نیروهای رفرم را به به نیروهای رادیکال تبدیل میکند. همانطور که در حرکتهای اخیر مردم در مورد انتخابات دیدیم که بخش وسیعی از فعالین دانشجویی و جوانان نه فقط به خاطر استفاده از جو موجود و اعتراض به جمهور اسلامی بلکه با اعتقاد به امیدی دیگر و راهی دیگر پشت موسوی قرار گرفتند، و پس از اینکه دیدند باز کاری صورت نمی گیرد، پایان ندادند و ایستادند و می ایستند. به نظر من بخشی از ما ، می خواهیم با گذاشتن حرکتها و فعالیت ها در کلیشه های تحلیلی خود ، خودمان را از شر راه یابی راحت کنیم و بگوییم " می دانیم". پتانسیل تاریخی چپ چه درایران و چه در عرصه جهانی در "ندانستن " هایش نهفته است. این ندانستن ها، این سئوال کردن ها، این شاید ها ،این شک کردن ها، راه یاب چپ و رادیکالیسم آن بوده است واین آغاز یافتن راه حل های ماست. گ: حال که صحبت از حرکتهای اخیر کردید ، می توانید پیوند این نوع حرکتها با نقش و جایگاه فعالین دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم؟ ع: من فکر می کنم ، نقش به سزایی داشته اند و دارند. این مسئله البته مختص به ایران هم نیست. در نمونه های کلاسیک هم در اروپا اگر از سده 18 تاکنون نگاه کنید ، جنبش دانشجویی و فعالین دانشجویی نقش بسزایی در رادیکالیسم جنبش ها و تشکل احزاب سیاسی داشته اند. این نماد تفکر دگراندیش جامعه انسانی است. این نماد تفکری، در محیط تحقیق و تفکر باید بوجود بیاد و در نمود وحضور اجتماعی اش، پالایش سیاسی و عملی بخورد. این حضور و نمود اجتماعی اما می تواند در یک ظرف تشکیلاتی باشد و یا یک جنبش وسیع اجتماعی، ولی این تلفیق همیشه وجود داشته است. در طول تاریخ ایران، از ورود اولین طیف فارغ التحصیلان ایرانی از فرانسه که با خود تفکر جمهوری را آوردند تاکنون که دانشجویان به هر طریقی در تمامی عرصه ها حضور پیدا می کنند، ملموس و مستند است. شما این ده سال اخیر را نگاه کنید. فعالین دانشجویی در کناراعتراضات کارگران، زنان ،معلمان، زحمتکشان شهری، ماداران زندانی، پزشکان و پرستاران حضور داشته اند. در طول تاریخ معاصر ایران، همیشه در بن بست های سیاسی، دانشجویان درهای دانشگاه ها را باز کرده اند و به میان مردم رفته اند. این خصلت حرکت رادیکال دانشجویی است. این حرکات به نوبه خود طبیعتا ضعف ها و اشتباهاتی را هم دارد و لی درس آموزی را هم دارد، نگاه جستجو گر را هم دارد. ولی یک مسئله را هم باید در نظر گرفت، حرکتهای اعتراضی مردم ایران بر علیه نتایج انتخاباتی و پس از آن اوج گیری اعتراضات حتا بر علیه بخشهای دیگر از جمله بر علیه کلیت رژیم را صرفا نمی توان به جوانان و دانشجویان اختصاص داد. می دانم که بخش وسیعی از رسانه های گروهی، سعی در این دارند که با نشان دادن حضور جوانان و دانشجویان، بعد خاصی به اعتراضات دهند. واقعیت این است که دراین اعتراضات تمامی گروه های مختلف اجتماعی حضور داشته اند. توجه خاص مطبوعاتی به جوانان و یا زنان ، این اعتراضات را صرفا به این یا آن طیف محدود نمی کند. طبیعی است که گروه های اجتماعی که سازمان یافته تر هستند، در امر سازماندهی مشارکت بیشتری دارند و در این میان می باید از دانشجویان نام برد. ولی این اعتراضات خیابانی و این موج به پا شده تعرض، شرکت کنندگان و مدافعین صدها هزار نفری تمامی اقشار مردم را شامل می شود. به نظر من این بی انصافی و یا منافع طلبی را نباید نثار توده هایی کرد که شب و روز و روز و شب در تمامی خیابانها و خانه ها حضور به هم رساندند و تنی واحد بودند برای یک اعتراض. گ: عده ای بر این باور هستند که جنبش دانشجویی با تمامی افت و خیزهای خودش از نداشتن یک ظرف واحد تشکیلاتی رنج می برد و از این طریق نمی تواند اهداف خودش و رادیکالیسم خودش را اجتماعی کند، نظر شما در این مورد چیست؟ ببینید این یک واقعیت هست که بهر رو برای پیشبرد یک مبارزه نه به عنوان یک فعال دانشجویی، بلکه به عنوان یک عنصر سیاسی می باید یک انسجام وجود داشته باشد. ولی باید دید چگونه انسجامی و با چه هدفی. امروز ما شاهد رشد دوباره چپ هستیم. در دوره ای که چپ عقب نشسته بود، راست در جامعه بلندگویی را گرفته بود که نمایندگی تغییرات را به عهده داشت و وعده بهتری می داد. بحران جهانی و شرایط وخیم اقتصادی چپ را دوباره به عرصه عملی کشانده است. این عرصه عملی را اگر نگاه کنید نمی توانید نمودهای آنرا مثلا در تعداد آرای انتخاباتی فلان حزب کلاسیک چپ در یک جامعه ببینید. نمود بازگشت چپ ولی، در عرصه های دانشگاهی و آکادمیک بسیار بارز هست. امروز در کمتر دانشگاهی و در کمتر واحد درسهای علوم انسانی و در کمتر پروژه تکمیل تئوریک می توانید وارد شوید که گفتاری در تفکر مارکسی (و نه مارکسیسم) نداشته باشد. این یک برگشت است، همانطور که در دوره خود مارکس ،پس از شکست جنبش، بهترین کارهای تحقیقی مارکس در موردسرمایه و غیره نمود پیدا کرد و مستند شد. این برگشت اما به اینجا خاتمه پیدا نمی کند. به درون جامعه خواهد آمد و اجتماعی خواهد شد ولی با راه کارهای مستند تر وبا شرایط سنجی دقیق تر. چپ در ایران و جنبش دانشجویی نمی تواند به فکر صرف اعتراض باشد. فعالین رادیکال باید به فکر تاثیرگذاری در روند آتی ایران باشند. این مسئله نیازمند، تدقیق شدن تفکر وراه کارها است. کارهای تحلیلی و تحقیقی که امروز در میان بخشی از فعالین دانشجویی در حال تهیه هست، بسیار دقیق تر، بسیار علمی تر و با علامت سئوالهای بزرگتری دست و پنجه نرم می کند که از لحاظ کیفی با آنچه ما حتا در دوران اوایل انقلاب شاهد آن بوده تفاوت چشم گیری دارد. فعالین دانشجویی در حال حاضر در جمع های مختلف با حضور خودشان، با سازمان گریهای متعدد خود و با خلاقیت های مبارزاتی اتفاقا بی تشکیلات نیستند. اتفاقا حضور دینامیک سیاسی دارند. این فعالین در کنار دیگر فعالین عرصه های مختلف اجتماعی، اتفاقا در جهت تاثیرگذاری قدم بر می دارند و می خواهند که تعیین کنند باشند ولی این کار را نه با هیاهو و نه با نام مشخص، الان پیش نخواهند برد. شرایط باید محیا شود. در همین دوره، این جمع ها دست روی دست ندارند و نگاهی به آینده، حضورشان یک حضورمبارزاتی است ولی به شکل کلاسیک خود نام تشکیلاتی در کار نیست و نخواهد بود. من بر این باورم که راه حل تنها در شکل گیری یک تشیلات سیاسی در خود ایران است و تجربه این چند سال اخیر یعنی در پیوند قرار دادن ارگانیگ فعالین ، آنهم از نوعی که شاهد آن بودیم، چیزی جز از دست دادن فعالین را نخواهد داشت. خوشبختانه این جمع ها با این درس آموزی، نه به فکر چهره اند، نه به فکر نشر نام ، نه هیاهوهای مطبوعاتی و نه دست دراز به سوی تشکیلاتهای کلاسیک. گ: در پایان آیا صحبت دیگری دارید که بخواهید اضافه کنید. ع: من فکر می کنم به اندازه کافی، اگرچه کوتاه، در مورد این 10 سال گذشته صحبت کرده ام. می توان در مورد هر کدام از این موارد بحث های زیادی را ارائه داد و لی فکر میکنم هم از حوصله خوانندگان شما برای دنبال کردن چندین صفحه مصاحبه خواهد کاست و هم اینکه بخشی از این مباحث را می باید بطور جداگانه باز کرد. در همین جا از شما تشکر میکنم. برای خوانندگان آرزوی بهروزی دارم و برای فعالین دانشجویی رادیکال آرزوی پیروزی. گ: ما هم از شما برای شرکت در این مصاحبه تشکر می کنیم. 17 تیر 1388 برابر با 8 ژوییه 2009

Wednesday, November 07, 2007

سخنرانی در مورد درس ها و علل شکست انقلاب اکتبر

Paltalk Room: Iran Socialist Forum ISF Room Category: Asia… > Iran http://www.socialist-forum.com/ SocialistForum@hotmail.com ساعات جلسات: ٨ تا ١٢ شب به وقت اروپاى مركزى (اتاق همزمان در شبكهInspeak نیز باز است) http://www.socialist-forum.com/Correspondence/ISF_Inspeak.doc يكشنبه ١١ نوامبر
سیامك ستوده، علی فرمانده درس های انقلاب اكتبر یکشنبه 18 نوامبر سیامک ستوده و علی فرمانده علل شکست انقلاب اکتبر جهت دریافت فایل های صوتی مجموعه سخنرانی ها ی علی فرمانده در همین اتاق و دیگر مطالب نوشتاری لطفا به لینک زیر مراجعه فرمایید: http://www.socialist-forum.com/manabe/FarmandehAli.htm

Saturday, July 07, 2007

گفتگوي اختصاصی گزارشگران با علی فرمانده به مناسبت 18 تير و جنبش دانشجوئی

قبل از پرداختن به سئوال ها، میخواستم هم تشکر کنم از موقعیتی که ایجاد کردید که با خوانندگان شما، صحبت کوتاهی در این مورد داشته باشم و هم خسته نباشید بگویم بابت زحماتی که برای سایت گزارشگران متحمل می شوید. 1- به نظر شما جنبش دانشجوئی پس از سرکوب وسيع بنام "انقلاب فرهنگی" در اوان انقلاب تا مقطع 18 تير، کدام افت و خيزها را داشت؟ به نظر من ، پس از سرکوب وسیع جنبش دانشجویی و تعطیل کردن دانشگا هها به اسم انقلاب فرهنگی به سرکردگی بنی صدر و در ادامه سیاستهای بازپس گیری دستاوردهای انقلاب 87 ، فعالین دانشجویی هنوز هم نتوانسته اند از ضربه های آن سالها، همانند تمامی بخش های دیگر جنبش های مبارزاتی سر برآورند. یکی از نمودهای بارز این مسئله در عدم وجود , جنبش های پیگیر اقشار مختلف اجتماعی است. آنچه ما امروز شاهد آن هستیم ، در حقیقت حرکتهای اعتراضی فعالین دانشجویی است و هنوز نمی توان از جنبش دانشجویی با توده های دانشجو که اجمالا فعالین سیاسی و نظری و سازماندگران حرکتهای مختلف نیستند، نام برد. از اینرو آنچه ما در بهترین حالت آن شاهد هستیم ، جنبش فعالین دانشجویی است و نه جنبش دانشجویی. در مورد تعریف جنبش، به دلیل جلوگیری از طولانی شدن مطلب، علاقمندان را به مصاحبه خود در مورد "جنبش چپ..." در همین سایت رجوع می دهم. ولی با توجه به سئوال شما، من سعی خواهم کرد که این دوره را مورد یک تحلیل اجمالی قرار دهم. درعین حال سعی خواهم کرد که وجوه اشتراک و تمایز این دو مقطع را نیز در لابلای بررسی دوره ای مطرح نمایم. آنچه ما در مقطع "انقلاب فرهنگی " شاهد آن بودیم ، حضور وسیع دانشجویان در حیات سیاسی جامعه و همچنین تشکیلاتهای مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی بود. در عین حال فعالین دانشجویی در آن دوره بیش از آنکه یک فعال دانشجویی باشند ، یک فعال سیاسی در رابطه کم یا بیش تشکیلاتی بودند. در آن مقطع شما کمتر دانشجویی را می توانستید سراغ داشته باشید که سمپاتی به یک جریان سیاسی نداشته باشد. مراکز و دفاتر تشکیلاتهای دانشجویی و دانش آموزی محلی حتا برای سازماندهی فعالین عرصه های دیگر نیز بود. بسیاری از میتینگ ها و تظاهراتهای تشکیلاتهای سیاسی، عمدتا توسط این دسته از هواداران و یا اعضا ، سازماندهی و یا حفاظت می شد. عموما در خارج از محیط دانشگاهها، باز این دسته از فعالین بودند که وظایف تبلیغی و ترویجی را انجام می دادند. بخش های کارگری و یا زنان و معلمین ، در صورت رابطه تشکیلاتی ، در حقیقت در سایه فعالین دانشجویی و دانش آموزی قرار داشت. در میان بخش وسیعی از تشکیلاتهای سراسری سازمانهای سیاسی ، با هر ایدئولوژی در آن مقطع ، سازمانگری و سازمان یافتگی دانشجویان و دانش آموزان به مرتب ارگانیک تر و پیگیرتر صورت میگرفت. البته در اینجا نمی خواهم به دلایل و ریشه های این مسئله بپردازم چون موضع مصاحبه نیست ؛ ولی دو دلیل عمده را می توان نکته وار عنوان کرد. یکی اینکه تشکیلاتهای سیاسی در آن مقطع عموما از دل فعالیت های دانشجویی سر برآورده بودند و اکثر بنیان گزاران تشکیلاتهای سیاسی را دانشجویان و یا فارغ التحصیلان دانشگاهی تشکیل می داند، از اینرو طبیعی بود که پس از انقلاب ، این دسته با طیف وسیع هوادران ملحق شده ، هم زبان مشترکی داشته باشند و هم به نوع تفکر و چگونگی سازماندهی هم بیشتر آشنا باشند. دلیل دیگر هم در این بود که خصلت غالب بر جنبش مبارزاتی و علیه جمهوری اسلامی ، دموکراتیک و عموم خلقی بودند. این عمده شدن فعالین دانشجویی در حیات سیاسی و تشکیلاتی ، آنچنان به پیش رفت و تعیین کننده بود، که جمهوری اسلامی پس از مسئله کردستان در فرودین 58، اولین نوک حمله سراسری خود در سطح کشور را در حقیقت جنبش دانشجویی قرار داد و از طریق قلع وقمع دانشجویان ، قلع و قمع حیات سیاسی و تشکیلاتی فعالین سیاسی را در دستور کار خود گذاشت و رییس جمهور وقت ، بنی صدر، مجری این حکم بود. جالب است که در مقطع 18 تیر نیز، این بار مجری حکم بودن، به قرعه خاتمی بعنوان رییس جمهور و ریاست شورای امنیت رژیم افتاد. در چنین شرایطی بود که تمامی دفاتر تعطیل و عملا تمامی فعالین سیاسی اپوزیسیون از دانشگاهها به بیرون انداخته شدند و بسیاری از آنان در مقطع سال 60 تا 67 به میزان دهها هزار نفری اعدام شدند. از این مقطع ما شاهد یک خاموشی کامل در دانشگا هها هستیم. این خاموشی و تمرکز شدید رژیم بر محیط دانشگاهی ، توسط سهیمه های ویژه بسیج و جان بازان انقلاب و جنگ در مراکز دانشگاهی ، بهمراه تسویه اساتید دانشگاهی و تعهد گیری از دانشجویان پیشین برای ادامه تحصیل، جو سنگینی را بر دانشگاهها تحمیل کرد. در این دوران در حقیقت دانشگاهها به لانه امن رژیم برای تعلیم " متخصصین متعهد به انقلاب اسلامی" تبدیل شد. این جو حاکم ، صرفا به دانشگاهها محدود نمی شد و تا سالهای 70 جو کاملا سرکوبگرانه ای را بر کلیت جامعه غالب کرده بود. واقعیت این است که دانشگاه و دانشجویان برای بسیاری از تشکیلاتهای سیاسی صرفا یکی از نیروهای سازمان یافته و جنبش دانشجویی یکی از عرصه های مبارزاتی نبود، که با بسته شدن دانشگاه ، جبهه های دیگر با فعالین دیگری ، پس از دستگیریها و اعدام های وسیع آنان، حرکت مبارزاتی را به جلو ببرند. به واقع فعالین دانشجو و جنبش دانشجویی هسته مرکزی و تعیین کننده حیات و نیروی سیاسی بسیاری از تشکیلات های سراسری اپوزیسیون رژیم بود. البته بحث بر سر صحیح بودن یا نبودن این نوع سازماندهی و یا اتخاد این گونه سیاست تشکیلاتی، در حوصله این مصاحبه نیست و خود به تحلیل مجازایی نیاز دارد. رژیم هم به همین دلیل اولین سرکوب سراسری خود را با جنبش دانشجویی آغاز کرد. البته می دانیم که چه در آن زمان و چه اکنون در برگشت و نگاه کردن به آن دوران ، بخشی از فعالین چپ تلاش فراوانی دارند که کارگری بودن و محوری بودن جنبش کارگری را در شعارها و تحلیل ها نشان دهند، ولی واقعیت مبارزاتی آن دوره در این بود که سازمان یافته ترین بخش تشکیلات های سیاسی ، بخش دانشجویی آنان بود. برخی از اوقات، متاسفانه آرمان گرایی های ما ، به جای تدقیق کردن چشمانمان برای دیدن واقعیات ، واقعیات را یا نادیده می انگارد و یا آن را طوری واژگون می کند که به دلیل تکرار آن در یک پروسه تاریخی ، به واقعیت و حقیقت ذهنمان تبدیل می شود. به واقع علت فائق شدن و طولانی شدن این جو سکوت را نباید صرفا به دلیل اعدام و دستگیری فعالین جنبش های مختلف اجتماعی دید. اگرچه می دانم که برخی برای بزرگ جلوه دادن های خود ، عمده کردن سرکوب های رژیم در شکست های برنامه ای و تاکتیکی خود و بالاخره آرمان گرایی سایه انداخته بر واقع بینی، نمی خواهند ترس حاکم بر جامعه از رژیم و عدم در هم تنیدگی شور انقلابی و آگاهی انقلابی را ، از دلایل این سکوت چندین ساله ببییند. آنچه در مورد جنبش دانشجویی و دیگر جنبش های اجتماعی در دوران قبل از سرکوبهای وسیع می توان عنوان کرد ، این است که بسیاری از ما در آن زمان، با هر تفکری و با نام هر تشکیلات سیاسی ، صرفا دنبال روان موج عکس العملی وسیع سالهای پس از انقلاب بودیم که صرفا یک موج وسیع شور انقلابی و نه لزوما آگاهی انقلابی بود. جنبش شور زده به همان گستردگی که ایجاد می شود می تواند بدون داشتن برنامه و اتکا بر تاکتیک های عکس العملی ، در یک موج سرکوب بسیاری از نیروهای خود را به سمت خانه ها بکشاند. این خانه نشینی ها برعکس آنچه بسیاری می خواهند مقصر را خود فعالین "پاسیو شده" و "بریده " و "خرده بورژوا" قلمداد کنند تا "پیگیری" و " آگاهی طبقاتی" خود را به رخ دیگران بکشند، به واقع از یک واقعیت تلخ که تمامی ما در آن سهیم هستیم، می گریزند: شور انقلابی صرفا می تواند کشش برای ادامه مبارزه در صورت جاری و سراسری بودن مبارزه را در میان فعالین دامن زند ، ولی در جاییکه جنبش عقب می نشیند و یا می باید سیاست های استراتژیک جمعی را در میان افراد دامن زند، عنصر آگاهی غالب بر شور، نقش تعیین کننده ای را بازی میکند و صرفا این آگاهی است که با وجود ضربات، شکست ها و حمله های حاکمیت می تواند با داشتن استراتژی و برنامه ، فعالین خود را به شکل دیگری و در ظرف دیگری سازمان دهی کند. چنین موردی نه در رابطه با جنبش دانشجویی و نه در مورد کلا جنبش مبارزاتی اپوزیسیون در آن سالها، موجودیت واقعی نداشت. از اینرو نمی توان سالها سکوت اعتراضی و حاکمیت رژیم بر دانشگاهها را به حساب صرف سرکوبهای رژیم گذاشت. این وظیفه و ماهیت رژیم جمهوری اسلامی که سرکوب کند ولی وظیفه ما در ایجاد راه های مقابله و مبارزه را در هیچ شرایطی نمی توان بر دوش دیگران گذاشت تا ما بتوانیم ندانم کاریها ، بی تجربه گی ها و بی برنامه گی های خودمان را فراموش کنیم و از آن ، به بهانه سرکوب های سراسری لاپوشانی کنیم. ما هم در ایجاد چنین جوی و برقراری شور ارجح بر آگاهی مقصر بوده و هستیم. بهرو پس از سالها سکوت ، از آنجاییکه توده ها را نه آرمان گرایی آنان ، که واقعیت زندگی روزمره شان به میدان اعتراض می کشاند، ما دوباره شاهد حرکتهای اعتراضی ، ابتدا در میان کارگران برای خواسته های صنفی و دیگر اقشار حاشیه نشین شهری هستیم. در همین دوره ، بدلیل رشد جو نارضایتی ، خود جناحهای حکومتی سعی می نمایند که کانالیزه کننده اعتراضات باشند تا سطح اعتراضی را در کنترل خود نگاه دارند. رفسنجانی در این دوره با شعار سازندگی و رادیکالیزه کردن حاکمیت، قدم جلو میگذارد. در همین دوره هم شاهد هستیم که حرکتهای زنان توسط طرفداران فائزه رفسنجانی، حرکتهای کارگری توسط خانه کارگر و حرکتهای صنفی دانشجویی توسط بخشهایی از انجمن های اسلامی دانشگاهها سازماندهی میشود. در ابتدا این اقدام به نفع رژیم بود و طبیعتا در سالهای ابتدایی حکومت رفسنجانی چنین توهمی وجود داشت که گویا بخش هایی از حاکمیت می توانند جوابگوی خواسته های مردم باشند. با اوج گیری حرکتهای اعتراضی به خصوص در میان کارگران، " سازندگی" رفسنجانی روی واقعی خود را نشان داد و عملا بسیاری از سرکوب ها و دستگیری ها آغاز گشت. "عفو عمومی عزیزان خارج از کشور" و "خیر و مقدم گویی به هموطنان" ، نیز تبدیل به شناسایی فعالین و علنی کردن فعالین شد. این علنی شدن ، در شرایط ترس رژیم از گسترش مبارزاتی ، عاملی گشت که بسیاری از فعالین دوباره دستگیر و یا در قتل های زنجیره ای جان خود را از دست بدهند، مجید شریف یکی از قربانیان این "عفو عمومی " بود. با وجود همه این تجربیات می بینیم که در مقطع بعدی ، یعنی در دوران خاتمی، باز هم این توهم به یکی از جناحهای حکومتی نه تنها در میان توده های مردم که در میان دانشجویان نیز شدیدا رشد میکند. خاتمی در اوج نارضایتی ها و حرکتهای اعتراضی دوباره مسند قدرت را به دست می گیرد و زنان و دانشجویان، بیشترین رای دهندگان به خاتمی هستند. در همین رابطه هست که دفتر تحکیم وحدت نقش اساسی را در سازماندهی اعتراضی دانشجویان بازی می کند و بسیاری از حرکتهای اعتراضی دانشجویی را از محتوای رادیکال و پیگیرانه آن خارج می کند. چنین نقش مشابه ای را می توان در رابطه بین خانه کارگر و حرکتهای کارگری دید. این بار نیز فعالین دانشجویی با علنی ساختن خود و چهره سازی فعالین سازمانگر خود و توهم به جناح دولتی ، شرایط را برای سرکوب خونین 18 تیر محیا کردند. باز هم می گویم این در خصلت جمهوری اسلامی است که سرکوب کند، اعدام کند تا به حیات خود ادامه دهد، آنچه می باید مورد توجه ما باشد، عدم داشتن توهم و سازمانگری متناسب با این واقعیت است. عدم سازمانگری متناسب ، اما هر بار و در هر مقطعی میزان ضربه های رژیم بر پیکر اعتراض گران را دو چندان کرده است. از این منظر است که باید به سراغ 18 تیر رفت. 2- مشخصه های تعيين کننده اوج گيری 18 تير کدام ها بودند؟ یکی از مشخصه های اساسی 18 تیر، فاصله گیری برگزارکنندگان تظاهرات از دفتر تحکیم وحدت و در حقیقت کاهش توهم به جناحهای حکومتی بود. در این میان نباید از خاطربرد که دلیل اصلی در حمایت از روزنامه بسته شده جناح خاتمی بود. به واقع نیروهای جوان و دانشجویی که به طرفداری از خاتمی و برای تغییرات به وی رای داده بودند، بسیار سریع تر و جلوتر از وی خواستار اجرای تغییرات بودند. موج نارضایتی که در آن مقطع بخش های دیگر جامعه را نیز در بر میگرفت، شرایطی را پیش آورد که در حقیقت هیچ کدام پیش بینی آن را نمی کردند. دفتر تحکیم وحدت اگرچه بارها از دانشجویان خواست که دست به تظاهرات نزنند و خود نیز، حرکت را رد کرد، ولی هیچ گاه حتا پیش بینی این را نیز نمی کردند که این حرکت درهای دانشگاه را بشکند و توده های دیگری را نیز به جمع معترضین اضافه کند. از طرف دیگر دولت و خاتمی به خوبی از شرایط نارضایتی مردم با خبر بودند و اگرچه نسل جدید فعالین ، تجربه "انقلاب فرهنگی" و نقش جنبش دانشجویی در حیات سیاسی آن دوره را با خود به همراه نداشتند ولی در مقابل، جمهوری اسلامی با درس آموزی از حیات خود و تجربه جنبش دانشجویی دوره قبل ، به حساسیت اوضاع کاملا واقف بود. از اینرو سریعا در جهت عدم گسترش هر چه بیشتر ، آن را به خاک و خون کشیدند. شوکه شدن فعالین دانشجویی و مردم از این واکنش شدید و سرکوب گرانه، شرایطی را حاکم کرد که جنبش دانشجویی از ترس سرکوبهای شدید، تا چند سالی دوباره فرو کش کرد. به واقع جمهوری اسلامی یک بار دیگر ولی این بار با 20 سال تاخیر نشان داد که آنجایی که منافع کلیت نظام جمهوری اسلامی به خطر بیافتد، تمامی جناحها در کنار هم قرار دارند و خاتمی هیچ گاه "بیت رهبری" را حتا به دانشجویان طرفدار خود نیز نمی فروشد و حاضر است در کنار "بیت" ، دست به سرکوب گسترده بزند ، همانطور که بنی صدر نیز در مقابل نیروهای قدم علم کرده بر علیه جمهوری اسلامی و با تمامی مخالفت خود با حزب جمهوری اسلامی، به نظام پشت نکرد و "انقلاب فرهنگی" را سازماندهی کرد. مسئله 18 تیر به همین دلیل ویژه گی دارد. 18 تیر، تکرار تاریخ است در میان دو نسل ولی در یک حکومت! دعواهای جناحها همیشه از بدو تاسیس جمهوری اسلامی ، درگیری خودیها بوده است، ولی در جاییکه مردم هستند، تمام این درگیریها به کناری می روند و نظام یک پارچه در مقابل آن قدم علم می کند. ویژه گی دیگر تعیین کننده در مورد 18 تیر این است که به واقع توهم ریختگی در میان جنبش دانشجویی تا حدود بسیار زیادی همگام با دیگر بخش های اعتراضی به خصوص در میان کارگران به پیش می رفت. در این میان نیز، کارگران آهسته آهسته از خانه کارگر فاصله می گرفتند و به واقع حرکتهای اعتراضی خود را به خارج از محیط کارخانه ها و یا در مقابل دفتر کارفرمایان می کشاندند. در این میان، زنان نیز که از پروسه واقعی رفرم های قول داده فائزه رفسنجانی ها و دروغ های حکومتی به تنگ آمده بودند، تا حدود زیادی ، در آغاز راه ایجاد سازمان های مستقل زنان بودند و در حقیقت هم زمانی حرکت اعتراضی 18 تیر با اوج گیری نارضایتها و بصورت موازی ریختن توهم ها، توانست این حرکت را با حمایت توده های مردم از دانشگاهها به بیرون بکشاند . این حرکت خود جوش در پیوستگی دیگران به آن ، اما، صرفا یک مبارزه را نشان نمی دهد. خود جوشی حرکت و عکس العمل شدید حاکمیت، ترسی را در میان فعالین ایجاد کرد که درسالهای بعد ادامه تسلط نیروهای ملی- مذهبی بر فضای دانشگاه را حقانیت بخشاند. 3- از مقطع 18 تير تاکنون، کدام عوامل در افت و خيزهای حرکتهای دانشجوئی دخيل بوده اند؟ واقعیت در این است که بهرو وضعیت دانشجویان در حیات اعتراضی جامعه ایران، با تفاوت فاحشی با دیگر نیروهای اجتماعی به پیش نمی رود. اگر چه شاید انتظار این هست، ولی بیشتر این یک خواست است تا یک واقعیت اجتماعی. در سالهای اولیه پس از 18 تیر، حرکت دانشجویی دچار یک شوک قوی شده بود که سکوت را بر فعالین دانشگاهی حاکم کرد. این که می گویم سکوت ، بدین منظور نیست که مثلا کسی حرف نمی زد و یا مقاله ای نوشته نمیشد. مسئله هر حرکت و فعالی در حقیقت مکانی برای حرف زدن پیدا کردن نیست، هدف ایجاد اهرمی هایی برای حرکت است. از اینرو در سالهای اولیه ما شاهد یک سکوت هستیم. در این میان، نیروهای رفرم طلب همانند ملی- مذهبی ها ، حقانیت خود را از سرکوب ها میگرفتند و کل بحث ها روی این پیش می رفت که به واقع تغییرات را باید از مجرای وسایل موجود به پیش برد. در این مقطع حتا نیروهای محدود چپ رادیکال دانشگاهی نیز سعی داشتند با ایجاد نشریه، وب لاگ و سایت های خود گردان، از این کانال ها استفاده کنند. ولی نبض حرکتهای دانشجویی به واقع در همان انجمن های اسلامی دانشگاه و به شکل کمتری در تحکیم وحدت بود. فعالین دانشگاهی سعی می کردند و میکنند از این انجمن ها استفاده کنند و چهره های آن شوند. بهرو این مسئله نقاط قوت و ضعف خود را نیز دارد. در این دوره ما شاهد رشد چند گونگی تفکر در میان فعالین دانشجویی هستیم. این چند گونگی ، که عمدتا بصورت تحلیلی و در مقاله های مختلف بازتاب دارند، تا حدودی توانسته اند ، بحث هایی را آغاز نمایند. در بعضی از محافل دانشجویی حتا ما شاهد فعالیت های منظم و تئوریک در جهت حل نکات استراتژیک مبارزاتی نیز هستیم ولی این محفل ها بسیار محدود و در پراکندگی هستند. وجه اصلی بحث ها در حقیقت به نکات تاکتیکی و افشاگرانه می پردازد که برای یک جنبش اعتراضی نکات کلیدی هستند. یعنی اینکه در زمان حرکتهای اعتراضی ، که خود از نوع حرکتهای واکنشی هستند، در حقیقت وجه افشاگرانه و رئوس تاکتیکی بیشتر مورد توجه قرار می گیرد. زمانی که فعالین هنوز از حالت اعتراضی که در استراتژی مبارزاتی ، نوعی حرکت تدافعی است ، به یک مبارزه سرنگونی طلبانه، که در حقیقت نوعی حرکت تهاجمی است ، روی نیاورده اند، نمی توان انتظار داشت که وجوه اصلی بحث ها و فعالیت محافل فعالین، بر روی نکات استراتژیک خم شود. البته در این میان من به طرح شعار بدور از عمل روزمره کاری ندارم. شعار سرنگونی، شعار جامعه برتر، شعار برابری سوسیالیستی و شعارهای این گونه در نوشته ها مطرح می شوند ولی من این ها را حاصل یک بحث و یا آماده سازی مبارزاتی در ظرف مشخص و با اهداف و شیوه های مشخص برای یک حرکت تهاجمی نمی دانم. این گونه شعارها و خواسته ها بیشتر برآورد یک آرمان گرایی است تا یک کندو کاو و سازمان دهی عملی. بگذارید این نکته را کمی باز کنم. ببینید در شرایط فعلی ، هم حرکتهای کارگری و هم حرکتهای دانشجویی ، به سمت و سویی می روند که بتوانند با شکستن موانع متعدد، تبدیل به جنبش واقعی کارگری و دانشجویی شوند، یعنی توده ها، رهبری و هدف مندی مبارزاتی خود را تدقیق بخشند ، ولی ما تا آن زمان فاصله داریم و با هیچ شعار و مقاله و تهمت و اتهامی هم نمی توانیم ، این پروسه را سرعت بخشیم و یا چهره دیگری به آن دهیم. تا زمانی که حرکتهای اعتراضی این دو بخش از جامعه، به حد تعیین تاکتیک ها و شیوه های مبارزه سیاسی برعلیه کلیت رژیم و با چشم داشت عملی حاکمیت فردای جمهوری اسلامی ترسیم نشده باشد و توده های این جنبش ها در این جهت گام بر ندارند، نمی توان انتظار داشت که ما با چند بحث و مقاله در این یا آن وب لاگ ، بتوانیم به عنوان مثال دانشجویان سوسیالیست را از دانشجویان ملی- مذهبی، در عمل اعتراضی، تفکیک کنیم و یا یکی ، هزمونی خود را از دست بدهد. سطح اعتراضی حرکتهای موجود، یعنی عمل روزمره ، این دو گروه را با تمامی شعارها و مقالات تحلیلی در کنار هم قرار می دهد. وقتی مثلا فعالیت ها در جهت سازماندهی یک حرکت اعتراضی برعلیه دستگیری دانشجویان می باشد و بخشی از این دانشجویان عضو انجمن های اسلامی دانشگاه هستند، آیا می توان تمایز سوسیالیستی و ملی- مذهبی را در سازماندهی و یا شرکت در این حرکت دید؟ جواب کاملا روشن است، خیر. چرا؟ چون سطح خواسته ها ، در سطح تمایز طبقاتی نیست، چون عمل واکنشی و اعتراضی برای دستگیر شدگان، یک وجه تمایزیافته طبقاتی ندارد و از اینرو چگونه می توان در عمل ، هژمونی سوسیالیستی را از آن خود کرد؟ می توان مطمئن بود که در شرایطی که جنبش دانشجویی رشد کند، اهداف کاملا سیاسی و استراتژیک خود را ترسیم کند و ظرف و شیوه مشخص خود ، برای دست یابی به اهداف فراتر از جمهوری اسلامی را در میان توده های خود جا بیاندازد و در این راستا حرکت کند ، آنگاه ما شاهد تفاوت ها و تمایزات خواهیم بود. از اینرو بحث هایی که نتوانند این مجرا را باز کنند و در این جهت کاربرد داشته باشند، صرفا بحث هایی تبلیغی و در عین حال سردرگم کننده هستند. آرمان گرایی ما هیچ گاه نباید سایه افکن بر واقع گرایی ما باشد. برای واقع گرایی نیز اول باید با نگاه ابژکتیو و نه نگاه منفعت طلبانه سوبژکتیو، به خود، اطراف، دشمن و ساختارهای سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جامعه ایران نگاهی بیاندازیم تا واقعیت را ببینیم ، آن را شناسایی کنیم و بر این مبنا راه کارهای استراتژیک و تاکتیکی خود را انتخاب نماییم. بنابراین تمام سر و صدای تبلیغی را باید به کناری گذاشت. ببینید من چند وقت پیش در یکی از سایت خواندم که از حرکتهای اعتراضی دانشجویی به نام " جنبش سوسیالیستی دانشجویان" نام برده می شد. خوب این را ما می خواهیم چگونه تحلیل کنیم، چیزی جز هیاهو. بخش دیگری درمیان فعالین دانشجویی ، بحث هایی را دامن می زنند و هر طور که شده می خواهند چپ را با انواع و اقسام اسم های مختلف مزین کنند. نمونه اخیرش ، چپ کارگری. این نام نه مضمون تاریخی دارد، نه کلاسیک و نه سوسیالیستی. چرا ؟ به این دلیل ساده، که فردی که خود را از آن و منتسب به طبقه کارگر بداند، فردی که خود و هدف خود را پیروزی طبقه کارگر و هژمونی این طبقه بر رهبری انقلاب اجتماعی بداند ، یک نام دارد: کمونیست. این همه مقاله ، این همه بحث و جدال برای ثابت کردن اینکه آیا چپ کارگری است ، یا رادیکال و غیره. این همه نیرو برای مسائلی که جوابهای خود را گرفته، حتا بر مبنای همان آرمانها و ایدئولوژی که فرد نویسنده دارا است، صرفا نیرو و زما ن را از ما میگیرد. فعالین دانشجویی ، از پتانسیل بسیار خوبی برای نقش تعیین کننده داشتن در حیات فردای سیاسی پس از جمهوری اسلامی برخوردارند. مسئله این است که این نیرو و این توان باید کانالیزه شده و از یک در خود پیجیدن خارج شود. من ادامه این صحبت را سعی می کنم در پاسخ به سئوال 7 شما، دنبال کنم. در پایان باید بگویم که تشدید بحث های پراکنده ، سردرگم کننده و چند دسته گی فعالین هم سو دانشجویی، توان بسیاری را گرفته است. 4- ترکيب فعالين دانشجویی را در حال حاضر چگونه ارزيابي ميكنيد؟ در حال حاضر با توجه به شرایط فعلی می توان فعالین دانشجویی را به دو گروه کلی رفرم خواهان، که اکثرا حول نیروهای ملی- مذهبی جمع شده اند و تحول خواهان ، که حول خواسته های چپ در سطوح مختلف جمع شده اند، تقسیم کرد. نیروهای ملی- مذهبی به دلیل اینکه هم از پایگاه ایدئولوژیکی مشخصی برخوردارند و در عین حال سیستمی را که می خواهند در آن فعالیت کنند، یعنی جمهوری اسلامی ، یک سیستم جا افتاده است، از تنش ها و دسته بندی های کمتری برخوردارند. این مسئله ولی در میان فعالین دانشجویی چپ متفاوت است. اول اینکه خوب این فعالین از بستر یک بحران جدی سیاسی و ایدئولوژیک چه در عرصه جهانی و چه در ایران سر برآورده اند و طبیعتا ، بازتاب این بحرانها در ترکیب، نوع نگاه ، متدولوژی تحلیلی کاملا مشخص است. بعلاوه اینکه پشتوانه و تجربیات قبلی ، نه به صورت ارگانیک در دست آنان است و نه اینکه اجمالا این تجربیات بدون بازنگری نقادانه می تواند راه یاب فعالیت های این نسل باشد. نگاه از بالا به پایین نسل قبل، عدم تدقیق کتبی تجربیات ، عدم بازنگری پژوهشی علت شناسی و ساختار شناسی ملزومات فعالیتی و بالاخره حساسیت رژیم به این دسته از فعالین، از جمله موانعی است که تدقیق عملی دسته بندی فعالین طیف چپ را با مشکلات جدی روبرو کرده است. در حال حاضر این فعالین چپ دانشچویی، از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب حقوق بشری تا فعالین سوسیالیست و کمونیست را در خود جای داده اند. 5- آيا جنبش دانشجوئي و يا طيفي از آن با فعالين ديگر عرصه های مبارزاتی در کنش و واکنش هستند؟ ببینید باید دید که منظور از کنش و واکنش در چیست. فعالین چپ دانشجو در کنش و واکنش مستقیم در رابطه با حرکتهای اعتراضی در خارج از دانشگاه ، نه تنها شرکت می کنند بلکه تا حدودی در سازماندهی آن نقش هم بازی می کنند. حتا اگر این سازماندهی در حد غیر علنی آن باشد. نمونه های آن را می توان در مورد حرکتهای زنان، کارگران و یا مردم ستم خورده مناطق مختلف و یا در مورد زلزله دید. ولی از آنجاییکه خود فعالین دانشجویی در یک کنش و واکنش ارگانیک حتا در میان خود نیستند و بیشتر تلاشها توسط محافل و دسته جات عمدتا مستقل از هم صورت می گیرد، نمی توان از یک کنش و واکنش ارگانیک با فعالین دیگر عرصه های مبارزاتی صحبت کرد. شما وقتی در میان فعالین هم سو خود نمی توانید سراسری و ارگانیک حرکت کنید ، نمی توان انتظار داشت که رابطه با دیگر فعالین ، بصورت ارگانیک انجام گیرد. بنابراین بخشی از این تماسها، پس از حرکتهای اعتراضی، عملا موضوعیت خود را تا حرکت بعدی از دست می دهد. که این هم با توجه به نوع و سطح حرکتها و در عین حال ، محدودیت فعالین عرصه های مختلف با توجه به حجم واقعی نیاز به سازماندهی ، کاملا طبیعی است. 6- فراسوی طيف های مختلف فعالين و به خصوص فعالين چپ در حرکتهای فعلی دانشجوئی را به کدام سمت می بينيد؟ در شرایط فعلی، حرکت دانشجویی در حال شکل دهی هویت مبارزاتی خود است. این هویت رقم زننده سمت و سوی آتی فعالیتی خواهد بود. آنچه مهم است در این نهفته است که جنبش دانشجویی و به خصوص بخش چپ آن ، تا چه اندازه بتواند فراسوی فعالیتهای سیاسی جامعه را ترسیم کند و بتواند هژمونی خود را از تاثیر گذاری اعتراضی به تعیین کنندگی مبارزاتی تبدیل کند. حرکت دانشجویان چپ در شرایط فعلی پتانسیل خوبی را برای تبدیل یافتگی به جنبش دانشجویی چپ از خود نشان می دهد. در مورد این چگونگی سعی می کنم در سئوال بعدی به آن به پردازم ولی آنچه در پایان این سئوال باید بگویم این است که با توجه به شرایط فعلی، مطمئنا سمت و سوی آتی حرکت های دانشجویی در جهت حرکت سیاسی فعال برای سرنگونی جمهوری اسلامی خواهد بود. این وضعیت صرفا متعلق به فعالین دانشجویی نیست و چنین چشم اندازی را می توان برای دیگر فعالین چپ عرصه های دیگر اجتماعی نیز متصور شد. 7- عوامل تعيين کننده برای تبديل شدن حرکتهای دانشجوئی فعلی به جنبش وسيع دانشجوئی با اهداف راديکال كدامند؟ عوامل متعددی در امر دخیلند. قبل از پرداختن به اساسی ترین نکات آن ، فکر میکنم یک نکته کلی را باید طرح کنم. ببینید در مورد تبدیل حرکتها به یک جنبش ، تمامی تجربیات جهانی و خود ایران و همچنین تجربه معاصر پس از انقلاب به خوبی نشان می دهد که اگر تمرکز حرکتها در بین طیفی از فعالین ، در ابتدای حرکت ، در جهت انسجام داخلی، ابتکار خود فعالین در ایجاد راه کارها و شیوه های مبارزاتی و ترسیم رئوس فعالیتی مختص به خود حرکتهای این طیف نباشد، در صورت حتا سراسری شدن و پا گیری ، این جنبش دارای حلقه های ضعیفی است که شکنندگی جنبش را رقم می زند. در ابتدای هر حرکتی ، تلاش تمامی فعالین آن می باید در جهت انسجام خود و تدقیق استراتژی و تاکتیک متختص به خود جنبش باشد. کلیه حرکتها و جنبش هایی که در تلاش بوده اند بصورت موازی، فعالین خود را در حرکتهای مختلف و جنبش های مختلف سازماندهی کنند، در شرایط عقب نشینی و یا تهاجم حکومتی ، محکوم به شکست و پراکندگی شده اند. بنابراین فعالین دانشجویی هم از این تجربه مستثنا نیستند. ایجاد یک جنبش قوی و یک جبهه نیرومند مبارزاتی ، نقش بسیار تعیین کننده ای در پیروزی جنبش رادیکال ایفا خواهد کرد، تا اینکه ما سعی کنیم ، به صورت موازی چندین جبهه ایجاد کنیم و فعالین را در این جبهه های مختلف سازماندهی و دارای آرایشی ضعیف باشیم. تضمین کننده رشد حرکتهای دانشجویی فعلی به جنبش وسیع دانشجویی و آنهم با اهداف رادیکال ، راهی دیگری را در پیش پای ما نمی گذازد جز اینکه کلیه فعالین چپ این عرصه ، هم و غم خود را در جهت تقویت، انسجام و تدقیق روشمندی و اهداف استراتژیک و تاکتیکی خود برای جذب بیشترین نیرو به این جنبش کنند. همان گونه که جنبش کارگری و یا جنبش های دیگر اجتماعی می باید، چنین سیاست مشابه ای را اتخاذ نمایند. بنابراین من فکر میکنم که رئوس اساسی عوامل می توانند به شرح زیر باشند: 1- داشتن فعالین علنی و مخفی: در شرایطی که حرکتهای دانشجویی در سطح واکنشی و اعتراضی هستند، طبیعتا داشتن چهره های علنی و سازمانگران شناخته شده، نقش خوبی را در وجه تبلیغی و افشاگری بازی می کند. مشکل آنجایی ایجاد می شود که قرار است این حرکتهای اعتراضی به حرکتهای مبارزاتی مستقیم بر علیه رژیم تبدیل شود. در این موقع است که دست رژیم کاملا باز و دست فعالین کاملا بسته می ماند. چهره های علنی دیگر نمی توانند سازمانگران مبارزه سرنگونی خواهانه شوند و عملا زیر ضرب قرار میگرند. وجه دیگر این است که در جامعه، فرهنگ تک رهبری، وجه غالبی است که بطور حتا ناخودآگاه ، می تواند چهره ها را، برای حفظ چهره مطرح خود، در مقابل هم قرار دهد. یعنی در شرایطی که جنبش مبارزاتی نیاز به رهبری تمرکز یافته پیدا میکند، می توانند این چهره ها در مقابل هم در جهت حفظ هژمونی خود قرار گیرند. 2- بنابراین مسئله اساسی دیگری مورد توجه قرار می گیرد. جا انداختن فرهنگ جمعی و حتا رهبری جمعی در جهت اعتلا مبارزاتی. نگاه فعالین تحول خواه، نمی تواند صرفا یک نگاه سیاسی و آنهم به جمهوری اسلامی باشد. نگاه تحول خواه می باید تحول را در تمامی ابعاد آن مورد توجه قرار دهد. فرهنگ اجتماعی – تاریخی جامعه ایران بر تار و پود همه ما رسوخ کرده است، فرهنگ مریدی و مرادی، استادی و شاگردی، توده و رهبری، فرهنگی نیست که بدون فعالیت آگاهانه ، نه شعار گونه ، بلکه در پراکتیک روزمره به صورت خود کار تغییر پیدا کند. می باید بتوان این فرهنگ را به تدریج ولی پیگیرانه از بین ببرد. این نگاه ، که با رفتن جمهوری اسلامی و یا با تحول خواهی سیاسی بعنوان نیروی چپ، ما به ناگهان از همه این بافتها رها می شویم ، به واقع تمامی تجربیات تلخ نسلهای مختلف مبارزین را نادیده گرفته است. ما می باید بتوانیم در حادترین شرایط مبارزاتی در بیشترین انسجام به سر بریم. 3- اهمیت کار تئوریک پیگیرانه می باید راه کار و روش مندی شناخت ساختاری و هم چنین تعیین استراتژی و تاکتیک رشد جنبش دانشجویی ر اتدقیق کند. در شرایط فعلی کارهای نظری بیشتر جنبه تحلیلی دارند و به جز تعداد محدودی کار جدی و پژوهشی فعالین چپ در ایران، کمتر می توان کارهای عمیقی را سراغ داشت. علت اصلی البته بخشا عدم دست یابی به منابع لازم مطالعاتی است ولی این همه ی مشکل نیست. واقعیت این است در شرایط فعلی ، موج وب لاگ ها و تنوع نشریات هم سو، تمرکز فعالیتی را در این زمینه گرفته است. در عین حال محافل دانشجویی نیز به نوعی در رقابت با یکدیگر قرار گرفته اند و بسیاری از پروزه های تئوریک ، بصورت موازی با هم پیش می رود که عملا نیروی بیشتری را از فعالین میگیرد و کیفیت نوشتار را کاهش می دهد. 4- فعالین دانشجویی، در صورت خروج از دانشگاهها، به همراه خود یک پتانسیل را به بیرون می برند. اگرچه برخی از فعالین حتا پس از اتمام تحصیلات با فعالین دانشجویی در تماس هستند ولی این تماس با حضور مستقیم متفاوت است. از اینرو یکی از ابتدایی ترین قدم ها می باید ، یک نفر در ازای یک نفر باشد ، تا روند فعالیت ها تضمین کند. به بیان دیگر یک فعال دانشجویی باید یک هدف را داشته باشد،و آن اینکه، تا ایجاد یک جنبش قوی مبارزه طلب دانشجویی، تمام تمرکز نیرو در تبدیل حرکتهای دانشجویی به جنبش دانشجویی باشد. این رئوس کلی و اساسی است که من فکر می کنم در شرایط فعلی بسیار مهم هستند. ولی این بدین مفهوم نیست که نکات دیگری وجود ندارند. مطمئنا فعالین دانشجویی، نکات بسیاری بیشتری را می توانند به این مجموعه اضافه کنند. 8- فکر می کنید جنبش دانشجویی تا چه اندازه می تواند نقش تعیین کننده ای در سمت و سو دادن حرکت انقلاب بازی کند؟ نقش جنبش دانشجویی ، در حقیقت در هم تنید ه در ترکیب آتی، ساختار آن و شیوه های مبتنی بر استراتژی و تاکتیکی ترسیم شده توسط فعالین آن است. تاریخ معاصر ایران، تاکنون نشان داده است که جنبش های دانشجویی مقاطع مختلف، نه تنها در حیات سیاسی جامعه ایران تاثیر گذار بوده اند، بلکه در بسیاری از مقاطع ، نیروی تعیین کننده سمت و سوی دهنده حرکتها وتحولات جامعه بوده اند. این بار نیز تعیین کننده گی جنبش دانشجویی صرفا و صرفا به پارامترهایی بستگی دارد که تاکنون از آن در سئوالهای قبلی پاسخ داده ام. راه سختی است ولی جنبش دانشجویی می تواند و پتانسیل تعیین کنندگی دارد، ولی اینکه این پتانسیل باید بتواند به نیروی بالقوه تبدیل شودو این مسئله بخشا در دستان خود فعالین فعلی دانشجویی است. 9 – برخي معتقدند كه جنبش دانشجوئي پشت جبهه جنبش كارگري نيست. نظر شما چيست؟ ببینید این هم یکی دیگر از آن شعارهای کلاسیک و فرموله شده کلیشه ای بخشی از ما است. این مختصات یک جنبش است که تعیین کننده هم سویی یا عدم هم سویی آن با دیگر جنبش های اجتماعیی است. ماهیت یک جنبش است که عمل مبارزاتی و چگونگی آن را به پیش می برد و نه حقانیت آرمانی و یا ایدئولوژیک تاریخی. اگر ما میخواهیم، به عنوان چپ یک نیروی تعیین کننده اجتماعی شویم و نه نیروی تاثیرگذار حاشیه ای ، می باید از کلیشه های شعاری و کلی گویی خارج شویم. ما نمی توانیم به صورت کلی حکم صادر کنیم. اول باید دید که آیا در آینده ، این حرکتهای دانشجویی و فعالین سوسیالیست و کمونیست آن می توانند هزمونی مبارزاتی و رهبری جنبش دانشجویی را در یک مبارزه سیاسی برعلیه رژیم در دست گیرند و بعد از آن است که ما می توانیم مطمئن باشیم که این جنبش ، هم سوی مبارزه طبقاتی است و طبیعتا آن گاه نیروی تقویت کننده جنبش کارگری خواهد بود. البته این پیش فرض را هم باید در نظر گرفت که جنبش کارگری فقط و فقط زمانی می تواند به نیروی محوری تحولات بنیادی تبدیل شود که در حقیقت از پوسته صنفی خود خارج شود و تبدیل به یک نیروی مبارز طبقاتی شود. بنابر این تا زمانی که این دو جنبش در حال رشد هستند و در حقیقت رشد هر کدام از آنها، باید از آزمون های متعددی سر بلند بیرون آید، نمی توان از قبل، چیزی را که موجود نیست ، پشتیبان یک جنبش دیگر قرار داد. خلاصه اینکه جنبش دانشجویی فقط و فقط در شرایطی می تواند پشت جبهه جنبش کارگری باشد که هردو جنبش ، وارد یک بعد مبارزه طبقاتی شده باشند و نیروهای رهبری، توده ها و اهداف این جنبش ها یک وجه اشتراک پیدا کنند که آن مبارزه طبقه ای بر علیه طبقه دیگر است. موفق باشيد بهروز سورن در پایان من هم برای شما آرزوی موفقیت دارم. 14 تیر 1386 - پنجم ژوئن 2007

Sunday, May 20, 2007

گفتگوی گزارشگران با علی فرمانده در مورد چپ : بحرانها و راه کارها

www.gozareshgar.com ضمن تشکر از گفتگوی شما، من سعی می کنم که بطور خلاصه، به سئوالات مطرح شده شما جواب دهم، اگرچه فکر میکنم که هر کدام از این سئوالات می توانند بصورت مفصل و مجزا نیز مورد بررسی قرار گیرند. تعریف چپ چیست و از چه مشخصاتی برخوردار است؟ چپ در مفهوم تاریخی خود، برعکس دیگر تفکرات ایدئولوژیک همانند سوسیالیستها، کمونیستها و غیره، هیچگاه یک جریان ثابت و تعریف شده در وجوه اهداف طبقاتی و مبارزه طبقاتی ، نبوده است. چپ همیشه در مقابل نیروی راست و کنش و واکنش مقطع مشخص تاریخی تعریف شده و می شود. به واقع چپ ، به مجموع نیروهای پیشبرنده نوعی از مبارزه و در مقابل آرایش نیروهای راست جامعه گفته میشود . از آنجاییکه این آرایش و نیازهای مبارزات تحول خواه ،و نه لزوما انقلابی ویا طبقاتی، در عرصه تاریخی و معاصر خود، تغییر میکند، این چپ نیز یک نیروی ثابت نیست و در مقاطع مختلف نیازمند به تعریف است. از همین روست که بعنوان مثال، بخشی از نیروهای چپ در مقاطعی ، نه تنها تحول خواهی خود را در انقلاب طبقاتی نمی بینند بلکه در آنجایی که انقلاب طبقاتی جاری است، می توانند به خاطر جلوگیری از "زیاده رویها" در مقابل تحول بنیادی صف کشی کنند. بنابراین، آن طیفی که در میان ما، خواستار تک تعریفی از چپ و یا هویت یگانه بخشیدن به آن است، به واقع نقش و تعریف تاریخی چپ را نادیده میگیرد. نیروهای تشکیل دهنده چپ، همیشه در مقابل نیروهای راست جامعه و از منظر تحول خواهی آنان ، و نه لزوما تحول بنیادی، قابل تعریف هستند. چپ، یک نام چتری برای بخش وسیعی از نیروهای تحول خواه است . این تحول خواهی اما می تواند در مقیاسی وسیع، از تحول خواهی ساختارسیاسی تا تحول خواهی در جهت تغییر ساختارهای اقتصادی بر مبنای قدرت گیری طبقاتی ، قرار گیرد. از اینرو نیروهای تشکیل دهنده چپ نیز همیشه و در همه جا در کنار هم نیستند. بخشی از مشخصه چپ ، صرفا در مورد اهداف سیاسی و چگونگی راه یابی برای آن نیست. این اهداف اگرچه تا حدودی تمایزات مختلف چپ با نیروهای راست و هم چنین تمایزیافتگی نیروهای چپ از یکدیگر را رقم می زنند، ولی بخش دیگری نیز، رقم زننده مشخصه هویتی چپ است. یکی از این مشخصه ها، توسط خود تعریف از ساختار سیاسی و یا تغییر ساختارهای اقتصادی بر پایه مبارزه طبقاتی، رقم میخورد. در همین رابطه، هر کدام از نیروهای چپ فارغ از اهدافی که در جلوی پای خود قرار می دهند و براین مبنا، تمایزات خود را آشکار میکنند، تعریف از ساختار نفی شده را نیز مد نظر دارند و این ساختار نفی شده بطور اتوماتیک ، دارای تعریف یگانه ای در میان نیروهای چپ نیست. بعنوان نمونه در پدیده شناسی، می توان از تعریف حکومت، راه کارهای تاثیرگذار و تعیین کننده بر ساختار و غیره نام برد که در تعریف خود، می تواند از یک پدیده، حتا تعاریف مختلفی ارائه دهد. از این منظر نیز می توان مشخصه های تمایزی نیروهای چپ را مورد بررسی قرار داد و با نگاه تاریخی و طبقاتی ، تعیین نمود که تنوع نیروهای چپ کدامند و در عین حال، مشخصه های آنان در دوره های مختلف و شرایط مشخص، کدامین نمودار ها را دارا می باشند. از آنچه در بالا قید شد، می توان یک نتیجه را گرفت و آن اینکه بطور کلی چپ، چه در بعد تاریخی و چه در بعد طبقاتی یک چهره نبوده و نیست. در عین حال چپ به کلیه نیروهایی گفته می شود که در مقابل راست غیر تحول خواه و در عین حال نماینده صرف دولت یا حکومت حاکم (و نه لزوما طبقه حاکم) ، ایستاده است. در عین حال، چون چپ در تقابل راست مفهوم پیدا میکند و برداشت و خواست از تحول، لزوما تا سرنگونی یک طبقه نمی باشد، چپ شامل بخش وسیعی از نیروهاست که این مقیاس وسیع ، از تحول آنی سیاسی تا بدست آوری قدرت طبقاتی را در درون خود جای می دهد. از اینرو، چپ برخلاف آنچه برخی می خواهند آنرا "یک دست" و تک چهره کنند،مجموعه ای از نیروها است که در یک شرایط و مقطع تاریخی مشخص، قابل تعریف است و همین نیرو در مقطعی دیگر و شرایطی دیگر می تواند حتا در کنار نیروی طبقاتی راست جامعه قرار گیرد. چپ، بعنوان یک پدیده و نیروی اجتماعی نمی تواند صرفا به دلیل چپ بودنش هم هدف، همراه و هم روش در یک مبارزه مشخص و آنهم از نوع طبقاتی آن باشد. کلیه تجربیات عملی جنبش های اجتماعی، شاهدی بر این ادعا است که چپ در خصلت خود ، تنوع، چند هدفی ، چند روشمندی و چند ترکیبی را از مشخصه های خود دارد. در عین حال ، کلیه عرصه های فعالیت اجتماعی، هنری، سیاسی ، صنفی و دموکراتیک حوزه های فعالیت این چپ است، بدون آنکه فعالین آن، لزوما فعالین عرصه های دیگر اجتماعی و یا سیاسی نیز باشند. اگر تعریف کلی قید شده را مبنای ارائه چگونگی تعریف و مشخصه خاص چپ جامعه ایران، در مقطع فعلی، قرار دهیم ، آنگاه مشخصه های اصلی چنین خواهند بود: چپ ایران شامل تمامی نیروهای تحول خواهی است که فارغ از سطح تحول خواهی آنان، در یک نکته مشترک هستند و آن اینکه هیچ تحولی در هیچ عرصه ای با ادامه حاکمیت جمهوری اسلامی و یا فراکسیونهایی از آن، نمی تواند به پیش برده شود و در عین حال نمونه های تجربه شده تاکنونی جامعه ایران را نیز، مجرای ایجاد تحولات نمی دانند. به مفهوم دیگر نیروهای چپ در شرایط فعلی، کلیه راه حلها و اهداف تحول خواه خود را در خارج از حاکمیت جمهوری اسلامی قرار داده اند ، اگرچه در روش مندی خود ، بخشی از این چپ، بنابه شرایط مشخص جامعه ایران، در تلاش است که از مکانیسم های موجود در چارچوب حاکمیت نیز برای به پیش بردن نظرات خود استفاده نماید و حرکتهای اعتراضی خود را سازمان دهد، اما افقی فراتر از جمهوری اسلامی را در نظر دارد. این اولین مشخصه چپ در شرایط فعلی است. در مورد ترکیب این چپ در سئوال های بعدی صحبت خواهم کرد. مشخصه دیگر چپ جامعه ایران در این است که ابزار نقد حکومت و پدیده های مختلف اجتماعی را مورد بهره برداری قرار داده است. از اینرو فعالینی که در تمامی عرصه های حیات اجتماعی ، به نقد و بررسی پدیده های اجتماعی نشسته اند و از این نقد، در پی راه یابی برای طرح یک تحول هستند، مشخصه دیگر چپ را به نمایش می گذارند. در حقیقت این چپ مشخصه راه یابی برای آلترناتیو را مد نظر دارد و لزوما این راه یابی، در جهت مستقیم چگونگی به پیش بردن مبارزه سیاسی و طبقاتی در ظرف تشکیلاتی مشخصی نیست. مشخصه سوم این چپ در این است که در شرایط فعلی، اگرچه در مقابل جمهوری اسلامی و نیروهای راست حافظ منافع طبقه مرفه جامعه، قرار میگیرد، ولی در عمل، فعالیت و برنامه های خود را در سطح اعتراضی قرار داده است و هنوز به سطح مبارزه برای سرنگونی نرسیده است. مشخصه چهارم این چپ در این است که عملا بیشتر در پی بدست آوردن هم چهره گی در میان خود است تا پذیرش چند چهره گی! این مسئله متاسفانه نیروی بسیار زیادی را از چپ گرفته است. از اینرو کانونهای مختلف یکی پس از دیگری شکل می گیرد و دوباره از هم می پاشد و ما دارای کانونهای پایداری نیسیتیم. چپ می خواهد که کانون نیروی واحدی باشد. حال اینکه طبق تعریف ارائه شده در بالا، چپ به واقع مجموعه ای از کانونهای واحد است! مشخصه پنجم این چپ، عدم هماهنگی بین نیروهای هم طیف است. این عدم هماهنگی تا اندازه ای به دلیل شرایط سرکوب، رابطه ارگانیک را از بین برده است ولی عدم این رابطه ارگانیک تنها دلیل عدم هماهنگی نیست. دلیل دیگر در این است که به واقع "ثبت" تاریخ و تجربه، بصورت شفاهی ، هرگونه رجوع به اطلاعات کلیدی ، در صورت عدم دسترسی حضوری به یکدیگر را، بنا بر هر دلیلی، درمیان نسل های مختلف، بطور کامل متوقف کرده است. از اینرو چپ در شرایط فعلی در حال تجربه اندوختن از تجربیاتی است که چندین باره تجربه شده است! دلیل دیگر این عدم هماهنگی در مشخصه ششم چپ است. مشخصه ششم این چپ، عدم داشتن یک تصویر کامل تعریفی از جامعه خودی بر مبنای تفکر طیف خود است. تصویری که از طرف بخشهای مختلف چپ ارائه میگردد، در حقیقت ، تکه هایی از تصویر کاملی است که با توجه به ایدئولوژی خود، سعی می کند، این تصویر را بسط دهد ویا این تصویر تکه شده را در جزییاتی برجسته کند که درخدمت اهداف مبارزاتی خود قرار گیرد. به بیان دیگر کلیه طیف های مختلف چپ حتا برمبنای تفکر خود، از امکان ارائه یک تئوری و یا تز مشخص در مورد شناخت از نمودهای تعریفی و ترکیبی پدیده های اجتماعی که تعیین کننده مشخصه های ساختارهای فعلی جامعه ایران هستند، عاجزند. عدم داشتن این نوع تصویر کامل باعث شده است که عملا چپ نتواند جایگاه و نیروی بالقوه و بالفعل خود ، بصورت حقیقی و نه صرفا آرمانی، را تعیین کند و در مواردی درمعرفی خود و نیروی مقابل، دچار مشکل میشود. این نکته را سعی میکنم در سئوال های بعدی روشن تر طرح نمایم. چپ از کدامین بحرانها دوباره سر بر آورده است؟ چپ ایران در دوره معاصر، به خصوص پس از سالهای دهه 30 با بحرانهای زیادی روبرو بوده است ، که البته من سعی خواهم کرد بصورت کوتاه و نکته وار به آنها بپردازم. ولی مشکل اساسی بحرانها در میان چپ ،عمدتا در این است که این بحرانها عموما بدون تمام شدن و یا پاسخ گرفتن و درس آموزی ، بنا به شرایط مبارزاتی و سرکوبها، به بحرانهای دیگری وارد شدند. آنچه اتفاقا ما امروز شاهد آن هستیم و در حقیقت می باید، مشغله فکری و مبارزاتی بسیاری از ما باشد ، به شکلی، یافتن پاسخ های مشخص به این سلسله بحرانهای در هم تنیده است. چپ امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیاز به بررسی، پژوهش، تحلیل و راه یابی های تئوریک و عملی دارد. حال اینکه اتفاقا در همین دوران ، کم ترین تلاش در این محدوده صورت می گیرد. من سعی خواهم کرد در بخش سئوال پایانی شما به این نکته بپردازم و آن را باز کنم. در اینجا جای دارد که بصورت بسیار کوتاهی به آن بخش از بحران چپ جهانی بپردازم که تاثیرگذار بر چگونگی روند حرکت چپ در ایران بود. در مورد چپ جهانی و تاثیرگذاری آن بر روند ایجاد بحران در میان چپ ایران، باید به دو دوره تاریخی و در عین حال معاصر پرداخت. اول تاثیرگذاری در دوران قبل از فروپاشی شوروی و بلوک شرق و دوم دوران پس از آن تا به امروز است. در دوران قبل از فروپاشی، تاثیر گیری چپ جهانی توسط موقعیت شوروی و احزاب برادر در کشورهای مختلف، رقم میخورد. در حقیقت این موقعیت، فارغ از دوری و یا نزدیکی چپ جهانی به این اردوگاه ، نقش تعیین کننده ای را در کشورهای غربی داشت. بخشی از خواسته های رادیکال و یا اتحادیه ای توسط این بخش و با توجه به منافع رو در رویی با آمریکا و هم پیمانان ، تقویت و یا تضعیف می شد. بخشی از این احزاب و سازمانها که حتا در قدرت پارلمانی نیز سهیم بودند ، عملا قدرت دولتی را تقویت و ارگانهای توده ای و صنفی را از حرکتهای رادیکال باز می داشتند. در بخشهای دیگر، بعنوان مثال در مورد کشورهای آمریکای لاتین، می بینیم که مثلا حمایت ها در جهت تقویت دولتهایی مثل ساندنیست ها و یا کوبا بود تا بتواند بالانس قدرت در قاره آمریکا را به ضرر آمریکای شمالی متمایل کند. همین مکانیسم بعنوان مثال در دوری و نزدیکی حزب توده به حکومت شاه، در رویدادهای کلیدی تاریخ ایران نقش اساسی بر روند جنبش ها و حرکتهای اعتراضی بازی میکرد. وجود این مکانیسم قدرت در سطح حکومتی، اگرچه ، تاثیر بسزایی در کاهش نقش تجاوزگرانه آمریکا و هم پیمانان بازی می کرد و لشکرکشی های امروزین آنان را در سطح رویای دیروزین آنان باقی می گذاشت، ولی حرکتهای توده ای و از پایین را به شدت تضعیف کرد و خلا جدی را در جوامعی همانند ایران بوجود آورند. تاثیر این دوران بر جنبش چپ جهانی، تقویت جنبش های قوی اعتراضی بر علیه آمریکا و هم پیمانان در کشورهای غربی بود ، حال آنکه هم زمان، تشکلها و خواستهای رادیکال فراتر از حکومتها و سیستم های سرمایه داری را، شدیدا در زیر ابر خود، از رشد باز می ایستاند و از رشد جدی آنان جلوگیری میکرد. در حقیقت زد و بند، "دسیسه های" از بالا تنظیم شده، الویت منافع و رها کردن و پیوندهای سیاستمدارانه، وجوه اصلی سیادت این احزاب را به شکل نهادینه رقم می زد. از همین دید، اولین بحران در چپ ایران ایجاد گشت که بعدا نکته وار به آن خواهم پرداخت. در دوران پس از فروپاشی و دوران عقب نشینی چپ جهانی ، و نه صرفا نیروهای کمونیست بعنوان بخشی از نیروی چپ، ما شاهد عقب نشینی چپ در تمامی عرصه های اجتماعی بودیم و در حقیقت، به پیش برندگی برخی از خواسته ها که در دوره قبلی به نمایندگی این چپ به پیش برده میشد، در این دوره به دست نیروهای رفرمیست چپ پارلمانی یا راست افراطی افتاد. در حقیقت حتا خواسته های رفرمیستی نیز در حوزه اپوزیسیون های دولتی و نه حکومتی قرار گرفت. به یاد داریم که در سالهای اولیه پس از فروپاشی، چگونه " جنبش ناراضیان" بر علیه پیش رویی قوی راست ، عملا در دست راست افراطی و آنهم با هویت "ضد خارجیها" قرار گرفت و کرسی های پارلمانی را نیز از آن خود نمود. در میا ن ناامیدی و حس شکست ، بخش وسیعی از مردم و حتا نیروهای چپ در ابتدا، به دنبال استفاده از فراکسیونهای دولتی قرار گرفتند و عملا احزاب دولتی و پارلمانی، حتا سردمداران و راهبران "جنبش اعتراضی" نیز شدند. این مکانیسم در ایران نیز در مرحله بحرانی، شامل حال بخش وسیعی از توده ها در پشتیبانی از "بد" در مقابل "بدتر" نیز بصورت موازی به پیش رفت و پیش روی راست در عرصه جهانی تاثیرات خود را در ذهنیت چپ جامعه ایران و توده های آن نیز گذاشت. فارغ از این وضعیت تاثیر گذار جنبش جهانی چپ بر بحرانهای چپ در ایران، وقایع و حرکتهای مختلف رقم زننده بحرانهای جنبش نیز بود و همانطور که در بالا نیز گفتم هر کدام از این بحرانها به نوبه خود به بحران دیگری پیوست و یا بحرانهای بعدی را حادث گشت. اگرچه پس از شهریور 20 و کاهش نفوذ حزب توده در جنبش شکست خورده چپ و پس از آن بازسازی چپ در اوایل دهه 40، تاثیرات متعدد مماشات و خیانت های حزب توده در حرکتهای توده ای و کارگری برداشته شد، و میرفت که با بازسازی جنبش جدیدی، با انواع راه کارهای خود در آن زمان، چه مسلحانه و چه اعتقاد به کار سیاسی برای نابودی دیکتاتوری شاه، چنبش ناامید و شکست خورده چپ، بار دیگر از بحران سر بیرون کشد ، ولی وضعیت جهانی ، بعنوان مثال در جنبش های رهایی بخش و یا وضعیت قدرت های ضد آمریکایی همانند نمونه های شوروی ، چین و آلبانی ، اشکال مختلف و الگوبرداری های مشابه ای بدون در نظر گرفتن شرایط مشخص جامعه ایران را رقم زد. بحران دوم، بدلیل تفکر حاکم بر چپ ایران بود که در عین حال، اگر چه روش سیاسی حزب توده به نقد کشیده شد ولی فرهنگ تشکیلاتی و تقسیم بندی جریانات و نیروهای سیاسی بر مبنای دوری و نزدیکی به اردوگاه سوسیالیستی، این بار نیزنه تنها، دوری و نزدیکی بسیاری از گروه ها و جمع های چپ و یا بخشا کمونیست را رقم زد بلکه آنان را رو در روی هم قرار داد و در ضعف و عدم یکپارچه گی مبارزاتی ، تاثیر بسزایی داشت. در حقیقت رو در رویی نیروی چپ نه از منظر مبارزه جاری و نیازهای جنبش محلی که در صف بندی و تقسیم بندی جهانی بین نیروهای چپ رقم میخورد. این بحران دوم ، یعنی عدم تدقیق دوری و نزدیکی ها بر مبنای نیازهای جنبش چپ در ایران و جایگزینی آن با معیارهای جهانی و ارثیه حزب توده، بدون پرداختن و جلوگیری از اشتباهات، به بحران سومی کشید که رقم زننده تشت و پراکندگی در دوران پس از قیام 57 بود. این بار نیز نه چپ، بعنوان نیروی چتری، بلکه نیروهای کمونیست در عدم داشتن برنامه مشخص و یا شکل های مختلف سازمان یافتگی تشکیلاتی، دیدگاه عموم خلقی که به واقع از مختصات جنبش چپ است و نه کمونیستی را وجه مشخصه نیروهای کمونیست آن دوره کرد. خود این بحران، یعنی عدم داشتن برنامه منسجم ، به دلیل انقلاب 57، چپ را در بحران دیگری فرو برد، چپی که شدیدا می باید به بازسازی و تدقیق برنامه ای و اهداف کوتاه مدت و دراز مدت خود بپردازد، به ناگهان با موج میلیونی توده های انقلابی مواجه شد که عملا نه توان سازمان دهی آنان را نداشت و نه می توانست، جنبش وسیع را هدفمند به پیش برد. به همین دلیل در این بحران، چپ به جای نیروی تعیین کننده مبارزاتی و هدفمند ، خود به نیروی واکنشی تبدیل کرد که وقایع جاری، رقم زننده عکس العمل های چپ بود و نه هدف مبارزاتی. این بحران نیز همچنان به حیات خود ادامه می دهد. در این دوران جنبش چپ یک مشخصه دیگر نیز پیدا کرد و آن اینکه این جنبش چپ به واقع همان جنبش کمونیستی بود. به بیان دیگر نیروهای درگیر ، به سرعت به یک صف آرایی پرداختند ولی آنچه این بحران را نیز بدون راه حل به بحران بعدی انداخت، این بود که بواقع اگر چه جنبش کمونیستی شاخص ایدئولوژیکی چپ در این دوره شد ولی دیدگاه عموم خلقی حاکم بر این جنبش ، آن را به راه مبارزه طبقاتی نکشاند. این تناقض آشکار، در حیاتی ترین شرایط ، انشعاباتی را رقم زد که تعیین کنند شکست بعدی جنبش بود. بحران بعدی که در اثر هجوم حاکمیت، به عقب نشینیی نیروهای کمونیست انجامید، عملا رابطه ارگانیک با توده را قطع کرد و جو سرکوب را در تمامی ابعاد جامعه نهادینه کرد. و بالاخره بحران آخر، بحران کنده شدن ها، انشعابات و تشکیل طیف وسیعی از فعالین مستقل چپ بود. از اینرو دیدیم که در شرایط موازی با بحران چپ جهانی و در نتیجه سرکوب نیروهای چپ و عقب نشینی نیروهای باقی مانده چگونه در عمل ، خواست برای تغییر در میان توده ها، همانند کشورهای دیگر، در دست ارگانها، نهادها و فراکسیونهای حکومتی می افتد و در مقطعی، حرکتهای دانشجویی از طرف دفتر تحکیم وحدت، حرکتهای کارگری توسط خانه کارگر و حرکتهای زنان توسط فائزه رفسنجانی و نیروهای متمایل به این فراکسیون حکومتی، سازماندهی و تعیین می گردد. امروز نیروی چپ مجددا خود را بازیافته است، فعالین خود را آرام آرام به صحنه مبارزه می کشاند. این فعالین ، حاملین تمامی این بحرانها هستند. این فعالین امروز، چه در این بحرانها دخیل بوده باشند و یا از نسل جدیدی باشند، می باید که به تمامی این بحرانها پاسخ دهند. پراکندگی بین نیروهای هم طیف، عدم گسترش جنبش مبارزاتی سرنگونی طلب، بسط فعالیتهای اعتراضی، بدون هدف مندی برنامه ای و یا استراتژیک، عدم وجود رابطه ارگانیک حتا در میان فعالین طیف مشترک، عدم وجود جمع بندی از تمامی این بحرانها و اثرات آن در جنبش چپ فعلی و بسیاری از نمونه های مشابه ، در حقیقت عواملی است که نه تعیین کنندگی جنبش چپ، که تاثیر گذاری این جنبش ، در روند آینده پس از سرنگونی را مورد سئوال جدی قرار داده است. آری چپ دوباره سربرآورده است ، ولی بدون کار و فعالیت جدی در تمامی عرصه های تئوریک و عملی ، نمی تواند بشکوفد و میوه دهد . این چپ چگونه ترکیبی دارد؟ از چپ سنتی گفته میشود آیا در برابر آن چپ مدرن مطرح قرار میگیرد؟ چپ در شرایط فعلی جامعه ایران، شامل بخش وسیعی از فعالین سیاسی، کارگری، دانشجویی، فرهنگی، اجتماعی و زنان است. این وسیع بودن، به معنی مقایسه تعداد فعالین، نسبت به کل جمعیت ایران نیست، این مقایسه هم به مفهوم رابطه ارگانیک این فعالین با توده های وسیع جامعه ایران نیست، این وسعت به مفهوم هویت تفکری و اهداف فعالین این عرصه ها در میان فعالین موجود، حتا در عین محدودیت تعداد آنان است. این چپ، از فعالین کمونیست، سوسیالیست، دگر اندیشان ضد جمهوری اسلامی و رژیم سلطنتی و بر این مبنا کلیه فعالینی که بر مبنای این ضدیت ، آلترناتیوهای مختلفی برای یک دولت برابری طلب و دموکراسی را خواهانند، تشکیل می شود. همین طور که می بینید این چپ، وسعت زیادی دارد و متشکل از طیف های مختلفی است که لزوما دارای اهداف دراز مدت و یا روش مبارزاتی مشترک نیستند. این عدم داشتن اهداف دراز مدت طولانی مشترک، اگر برمبنای تعریف از چپ به عنوان یک نام چتری مورد توجه قرار گیرد، به عنوان عدم چپ بودن و یا راست بودن دیگری نیست. در شرایط فعلی به همین دلیل، نیروی چپ را صرفا فعالین سیاسی تشکیل نمی دهند. تمامی کسانی که حتا در حوزه های صرف فرهنگی، اجتماعی و صنفی فعالیت می کنند و نمودهای آلترناتیو تحول خواه خود در حوزه مربوطه را ، در ضدیت با دولتها و حکومت های معاصر می بینند، جزء نیروی چپ هستند. اینکه این نیرو در جریان یک انقلاب و در مقطع به پیروزی یا شکست رساندن انقلاب، در کدامین جبهه قرار خواهند گرفت، سئوالی است که در آن مقطع باید بدان پرداخت. چپ ، به دلیل خصلت چتری بودن آن برای طیف وسیعی از فعالین، می باید در مقاطع مختلف، تعریف شود و مورد ارزیابی قرار گیرد. در مورد چپ سنتی و چپ مدرن، به نظر من این" دعوا" بیشتر جنبه تبلیغی و مارک زنی به خود گرفته است تا نتیجه یک تعریف مشخص و نقد به گذشته. شاید بپرسید چرا من این مسئله را یک تبلیغ و مارک زنی می بینم. ببینید، مسئله بر سر این است که چپ در حال حاضر، فارغ از اینکه کدام طیف را مد نظر داریم، فعالیت و نقد خود را در دوری و نزدیکی از یک پدیده ،بر مبنای یک نگاه سیاسی مورد بررسی قرار میدهد. حال اینکه فعالین چپ، جمع های چپ ، تشکیلات های چپ و جنبش چپ از کره ماه در ایران فرود نیامده است. ما نتیجه یک رشد اجتماعی و برآمده از تربیت اجتماعی در تمامی زمینه های فرهنگی، سنتی، اجتماعی و خانوادگی جامعه ایران هستیم. این تفکر که ما فکر کنیم با چپ شدن به ناگهان به دلیل انتخاب یک تفکر سیاسی، از تمامی این بافتهای اجتماعی نیز فاصله گرفته ایم و یا اینکه توسط انتخاب صرف یک آلترناتیو تفکر سیاسی، این انتخاب ، یک آلترناتیو فرهنگی و اجتماعی را نیز به طور اتوماتیک به همراه دارد، بسیار نا درست است که متاسفانه در میان بخش وسیعی از چپ، نمود تحلیلی و تعریفی دارد. تفکر آلترناتیو در تمامی عرصه ها، ماحصل تحلیل، نقد و بررسی پدیده های اجتماعی و نگاه آگاهانه به گذشته است. از اینرو، دوری از و طرد یک تفکر و یا تشکیلات از منظر سیاسی، به معنی رد تمامی مشخصه های این تفکر و یا تشکیلات نیست، مگر آنکه پس از تحلیل آن به عنوان یک پدیده، مشخصه های آلترناتیو، نه تنها واضح و روشن ترسیم گردند بلکه پس از آن نیز، این مشخصه ها، برنامه ی چگونگی این تغییر را مطرح نمایند. اگر این گونه ما، تمایز بین پدیده چپ سنتی و یا چپ مدرن را مورد بررسی قرار دهیم، آنگاه باید این مشخصه ها چه بصورت فردی و چه بصورت جمعی تمایز یافتگی خود را نشان دهند. حال اینکه ما می بینیم که این گونه نیست، نه مشخصه های تمایز یافته ترسیم شده است و نه نهادینه گی آن در این به اصطلاح دو جمع متفاوت را می توانیم ببینیم. راستش من چنین تدقیقی را نمی بینم. خود طرفداران "چپ مدرن" می بینیم که در بحرانی ترین شرایط ، همان مکانیسم ها را که به " چپ سنتی" الحاق میکنند، مورد بهره برداری قرار می دهند. واقعیت این است که در طی همه این سالها، به خصوص پس از سال 57، بیشترین هم و غم چپ در وجوه سیاسی بوده است. زمانیکه که ما آگاهانه و با الویت، به فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی در میان خود نه پردازیم، چگونه ممکن است که یکباره این مبارزه و فعالیت سیاسی ، به نهادینه شدن یک آلترناتیو فرهنگی و اجتماعی در میان ما دامن بزند؟ آیا این چپ در سطح یک جنبش مطرح است و یا اینکه فعالین و حرکتهای خود را دارد؟ ببینید به نظر من، در حال حاضر تمامی واژه گان مفاهیم دیگری پیدا کرده است. چپ به جای پاسخگویی به نیازها و دید واقع بینانه به جامعه، سعی کرده است برای پوشاندن شکست ها و پراکندگی های خود، بزرگ کردن خود، خواست به جلو انداختن وقایع و جبران گذشته، پدیده ها را آنطور که می خواهد تعریف کند و از اینرو، همه چیز، امروز مفهوم دیگری گرفته است، که نه از لحاظ تاریخی و نه از لحاظ تعریفی مرجعی دارد. یکی از این پدیده ها جنبش است. در تعریف امروز چپ از جنبش، هر حرکت چند صد نفره و هر حرکت متشکل از فعالین، حتا در ابعاد چند هزار نفره آن، تبدیل به جنبش شده است. حال اینکه جنبش از لحاط تاریخی و تعریفی، در تعداد شرکت کنندگان تعریف نمی شود. یک جنبش اجتماعی در وهله اول باید توده های خود را داشته باشد. این توده ها در عین حال فعالین و سازماندهان نیستند. این توده ها، آن بخش هایی را شامل می شود که برای بهبود وضعیت خود و خلاصی از فشار، به فعالین و سازمانگران روی می آورند و حرکت را تقویت می کنند. در حقیقت هیچ جنبشی بدون حضور توده ها نمی تواند جنبش باشد. در وهله دوم ، یک جنبش دارای فعالین و سازمانگران پذیرفته شده توسط توده هاست. بنابراین اگر با تمامی هدف مند بودن یک حرکت و با تمامی سازمان یافتگی یک حرکت، اگر این حرکت متشکل از فعالین باشد، هنوز ما نمی توانیم از یک جنبش صحبت کنیم. نکته سوم و آخر اینکه، یک جنبش رهبری مشخصی دارد. این رهبری می تواند موقت باشد، حتا خود جنبش هم می تواند یک جنبش موقت و یا خودبخودی باشد، ولی حضور و پذیرش رهبری توسط توده ی این جنبش، لازمه رشد یک جنبش است. یک جنبش اجتماعی، در عین حال، به غیر از شکل ساختاری یعنی متشکل از توده، فعالین و رهبری، می باید چند گانگی و دینامیسم خود را نیز داشته باشد. یعنی شما نمی توانید جنبش اجتماعی را در طول تاریخ پیدا کنید که پذیرش رهبری جنبش در بدو آغاز جنبش رقم خورده باشد. پذیرش رهبری یک جنبش، ترکیب فعالین تعیین کننده و یا تاثیر گذار در میان طیف های یک جنبش و هم چنین سمت وسوی توده های این جنبش، در نتیجه یک فرایند مبارزاتی و در نتیجه کنش ها و واکنش های درونی، چه در سطح عملی و چه در سطح تئوریک ، بوجود می آید. اگر تعریف قید شده در بالا را معیار چگونگی تعریف و نگاه به جنبش قرار دهیم. می بینیم که در شرایط فعلی، ما بعنوان فعالین چپ، حرکتهای مختلفی را سازماندهی و یا در آن شرکت میکنیم. از آنجاییکه که این فعالیتها تا حدود زیادی متشکل از فعالین است و توده ها در آن حضور و یا رابطه ارگانیک ندارند، نمی توان حرکت ما فعالین چپ را در شرایط فعلی نام جنبش چپ داد. به نظر من در بهترین شرایط ، اگر تمامی حرکتهای اجتماعی را بخواهیم به عنوان جنبش اجتماعی به یکدیگر و یا به جامعه معرفی کنیم، ما دچار یک خود بزرگ بینی شده ایم. اگر جمهوری اسلامی و راست در جهت کوچک کردن و کوچک نشان دادن چپ به توهم پراکنی مشغول است، ما با بزرگ کردن حرکتها و از این طریق خود، به توهم پراکنی در میان توده ها مشغول هستیم. چپ، فعالین خود را در تمامی عرصه های حیات اجتماعی جامعه ایران دارد، این چپ در حال رشد است. این چپ حرکتهایی مختلفی را سازماندهی میکند. این چپ میتواند به یک نیروی تاثیرگذار تبدیل شود. ولی این چپ هنوز یک جنبش اجتماعی نیست. راه کارها و بن بست های فعلی چپ در طیف های مختلف آن کدامها می توانند باشند؟ من چون در سئوال های قبلی به وجوه مختلف این سئوال پرداخته ام، می خواهم در این قسمت به صورت نکته وار پاسخ دهم. به نظر من بن بست های چپ در وجوه، آرمان گرایی بدون واقع گرایی، عدم پذیرش و بررسی دلایل شکست خود، خم شدن بر روی دلایل خارج از خود، داشتن اهداف برای جمع خود، بدون توجه به ظرفیت و جایگاه خود، تلاش در جهت یگانگی بدون پذیرش چند گانگی و بالاخره ترس از کوچک بودن و شکست است. این وجوه بن بست های فعلی، به نظر من متعلق به کلیه طیف های چپ است. و اما در مورد راه کارها. به نظر من، چپ باید آرمان گرا باشد. چپ بدون آرمان گرایی نمی تواند ، آلترناتیو باشد. اما این آرمان گرایی نباید چشم ما را بر واقعیت ها ببنند. نباید همه چیز را بزرگتر و کوچکتر از آنچه هست دید تا حقانیت ما را تایید کند. چپ و نیروی چپ جامعه، برآورد خواست ها و تمایالات جمعی و فردی ما نیست. چپ و نیروی چپ برآورد یک نیاز تاریخی در مقابل راست است. بنابراین نباید فکر کرد که برای به حقانیت رساندن آرمانهایمان ، ما نیاز به وارونه کردن و یا تغییر واقعیت ها داریم، تا آرمانهایمان را توجیح کنیم. این کاری است که راست انجام می دهد. آرمان گرایی چپ، اتفاقا به خاطر واقع بینی اوست. این واقع بینی در هیچ شرایطی نباید در سایه آرمان گرایی ما قرار گیرد. نکته بعدی این است که ما می باید اتفاقا، بسیار بی رحم تر و سر سختانه تر از راست جامعه، به پذیرش و بررسی دلایل شکست ها در درون خود بپردازیم. هر کدام ما به واقع، فارغ از سرکوب های ددمنشانه جمهوری اسلامی، با توجه به تجربیات و میزان آگاهی هایمان در روند آنچه بر چپ گذشت، سهیم هستیم. این سهم تحت هیچ شرایطی نمی تواند بر دوش دیگران گذاشته شود. وجه اصلی تفاوت ما با راست، پرده برداری از واقعیت هاست و نه لاپوشانی آن، حتا اگر در کوتاه مدت، این واقعیات دردآور و شرم آفرین جلوه کنند. نکته سوم اینکه، کوچک بودن و شکست خوردن در یک جبهه و در یک مقطع، باختن در جنگ نیست. کوچک بودن فعلی ما، شکستهای مقطعی ما، حقانیت آرمانهای آلترناتیو ما را به زیر علامت سئوال نمی برد. زیرا این آرمانها حقانیت شان را از نیازهای جامعه می گیرند و نه وجود و حضور من و شما. بزرگ کردن خود، نیروی خود را بیش از اندازه نشان دادن، عدم ریشه یابی تاکتیک ها و استراتژهای منجر به شکست در یک جبهه، اتفاقا ما را در جایگاهی قرار می دهد که تاکتیک های جدیدی اتخاذ کنیم که با شرایط هم خوانی ندارد. از این مسئله هیچ کس بیش از نیروی راست جامعه بهره نخواهد برد. بررسی و نگاه انتقادی بر خود ما، انتخاب اهداف بر مبنای نیروی جمع خود و انتخاذ تاکتیک ها و استراتژی حاکم بر این نگاه انتقادی، راه کار رشد چپ و شکست نیروهای راست در آینده را رقم خواهد زد. این مسئله نیز جز ازطریق الویت پرداخت های تئوریک و پژوهشی از آنچه گذشته است و آنچه جاری است، ممکن نیست. این بدین مفهوم نیست که همه فعالین چپ باید این امر را دستور کار خود قرار دهند ولی باید آن بخشی که این توان را دارند، به این مسئله به پردازند. پرداختهای تئوریک یکی از الویتهای چپ است و این الویت تمامی طیف های چپ را شامل می شود. نکته آخر اینکه، چپ نباید فعالیت و هدف مندی مبارزاتی خود را در گرو یگانگی و اتحاد با دیگر طیف ها قرار دهد. اتحاد مبارزاتی و هم گایی در عمل مبارزاتی ، در شرایط رشد مبارزاتی حاصل می شود. این نگاه چپ که می باید اول به اتحاد رسید و بعد عملی را به پیش برد، نیروی بسیاری را از چپ گرفته است و عملا رشد مبارزاتی را کاهش داده است. این نیرو باید در خدمت رشد عمل مبارزاتی باشد و در ادامه خود و در صورت رشد جنبش ، حتما به هم گامی ها و اتحادها خواهد انجامید. کلیه اتحادهایی که به غیر از این ، روند دیگری را انتخاب کنند، جز شکست پیامد دیگری برای فعالین چپ نخواهد داشت. بحران زدایی در درون چپ در کدامین مسیر است و تا چه اندازه آگاهانه به پیش برده می شود؟ به نظر من ، سوای آنچه تاکنون در جواب سئوالات گفته ام، باید چند نکته را اضافه کنم. اول اینکه برای بحران زدایی، باید اول بحران را شناخت. از آنجاییکه که بحرانهای چپ ایران، به یک سلسله در هم تنیده تبدیل شده است، نمی شود راه حل را بدون شناخت دقیق از این بحرانها به پیش برد. به نظرمن ، متاسفانه بخشی از چپ، این بحرانها را در گرو جمهوری اسلامی و آینده انقلاب می گذارد. این مشکل را من سعی کردم در بخش سئوال قبلی پاسخ دهم. مسئله ما جمهوری اسلامی و یا هر آلترناتیو غیر دموکراتیک دیگری نیست. همانطور که نقطه آغازین مبارزه ما، جمهوری اسلامی نبوده است. بنابر این، جمهوری اسلامی را دیدن و انقلاب را راه حل دانستن صرف، مشکل را حل نخواهد کرد. مسئله بر سر تضمین عدم قدرت گیری راست حتا پس از جمهوری اسلامی نیز هست. از اینرو، این نگاه صرفا بحران زدایی را با خوش بینی به تعویق می اندازد و بیشتر در پی حفظ خود است تا آینده جنبش. از طرف دیگر، بخشی از چپ به جدیت در جهت غلبه بر ضعف، تلاشیهایی را در جهت سازماندهی و رشد چپ بر میدارد . این چپ به کندی پیش می رود و علتش هم این است که این بحرانهای گذشته را تدقیق نکرده است، از تجربه فعالیتهای قبلی بی بهره است و در بهترین شرایط ، چیزهایی در این باره شنیده است. بنابراین ، اگر چه واقعا می خواهد به پیش رود، و واقعا هم در کار حرکتهای اعتراضی فعال بوده است، ولی رشد فعالیت او با موانع جدی روبرو است. فکر میکند که چون از نسل قبل فاصله گرفته است و آنان را "داستان سرا" می داند، پس از شکست های تجربه شده توسط آنان نیز مصنون است. واقعیت این است که این بحرانها، چه بخواهیم و چه نخواهیم بالای سر چپ ایران هست. بدون پرداختن به اشتباهات، انحرافات و گسست ها و آنهم از منظر نیازهای جامعه و ساختارهای موجود اجتماعی، امر رشد چپ با مشکل جدی روبرو است. بهرو نارضایتی ها و نابسامانیها، چپ را رشد می دهد. مشکل ما، این چنین رشدی نیست. رشد چپ می باید در جهت تعیین کنندگی و نه حتا تاثیرگذاری به پیش رود. این هدف بسیار دور و راه پر مشقتی است. اگر هدف ما بعنوان فعالین چپ، تغییرات بود، مسلما رشد حرکتهای اعتراضی و کثرت فعالین می توانست ما را به هدف برساند. مشکل این است که چپ، فارغ از طیف های آن، تحول می خواهد و تازه نمی خواهد تاثیرگذار باشد، می خواهد نیروی قطبی و تعیین کننده جامعه هم باشد. این هدف، با چگونگی فعالیت امروزی و بحران زدایی ما، اصلا هم خوانی ندارد. از جانب دیگر، بخشی از چپ جامعه ایران، با درس آموزی از جنبش عموم خلقی حاکم بر جنبش در دوران قبل از انقلاب و سالهای اولیه انقلاب ،روش دیگری را انتخاب کرده، ولی از آنجاییکه نقادانه به بررسی آن دوره ننشسته است، این بار به روی دیگر سکه افتاده است، می خواهد همه چیز و هم کس کارگری باشد. تمامی فعالین به محض چپ شدن، می باید از فعالین کارگری شوند. این یعنی تعطیلی و کم اهمیت دادن حرکتهای مبارزاتی دیگر بخش های جامعه و تاثیر گذاری بر روند حرکتهای اعتراضی برای تبدیل شدن به جنبش وسیع مبارزاتی. این کاملا درست است که نیروهای کمونیست باید الویت خود را در پیش برد و اعتلا حرکتهای صنفی کارگری به حرکتهای مبارزاتی طبقاتی به پیش برند ولی اینکار توسط همه نیروهای چپ به پیش نمی رود. علت هم این است که نیروهای چپ، صرفا نیروهای کمونیست نیستند. "کارگری" کردن همه جنبش ها و حرکتهای مبارزاتی به مفهوم نادیده گرفتن توده ها و فعالین وسیعی است که قدرت جنبش سرنگونی طلبانه هستند و درعین حال در شرایط اوج گیری جنبش کارگری برای کسب قدرت سیاسی، می توانند نقش تعیین کننده ای را بازی کنند. از آنجاییکه که این شرایط امروز هنوز به آن میزان رشد نکرده است، "کارگری" کردن تمامی فعالین چپ و وظیفه کمونیست ها را در پیش پای آنان گذاشتن ، عملا، قدرت همه گیر شدن مبارزه سیاسی و جنبش های اجتماعی مختلف را تحت تاثیر منفی خود قرار می دهد. این برخورد نادرستی است که بخشی از طیف چپ می خواهد وظایف تاریخی خود را به کلیه بخش های دیگر چپ آنچنان تحمیل کند که عملا مبارزه آنان را به کج را کشانیده و پیگیری آنان در مبارزه سیاسی در سطح خود را، به حاشیه بکشاند حال اینکه خود نیروی کمونیست نیز هنوز به سطح رابطه ارگانیک با طبقه کارگر و درعین حال بالا رفتن سطح حرکتهای کارگری به یک مبارزه طبقاتی نرسیده است. بنابر این به نظر من، این "کارگری " کردن فعالین چپ به جای بحران زدایی، دامن زننده بحران است. مشکل دیگر، برخورد فعالین چپ با یک دیگر است. این فرهنگ که نشئت گرفته از فرهنگ متداول جامعه ایران است باعث شده است که برخورد برابری بین نسل جوان فعالین و نسل قبلی صورت نگیرد. "با تجربه ها"، "کهنه کارها" و "کادرهای قدیمی"، بیشتر در پی درس آموزی و ایجاد رابطه استاد و شاگردی با نسل جوان هستند. این رابطه ، یک رابطه برابر و ارگانیک متعارف بین فعالین چپ نیست. این رابطه استادی و شاگردی ، سعی دارد که نسل جوان را در صورت عدم درس آموزی به "حواریون" و مریدان خود تبدیل کند وآنهم، با این بهانه که "از تکرار اشتباه بکاهد" . حال اینکه خود این نسل هنوز نشان نداده است که اشتباهات کدامند و مشخصات راه کاری بر مبنای آن چیست. بی ربط نیز نیست اگر بخشی از فعالین جوان، این نسل را "نقالان داستان ها" می دانند و فاصله میگیرند. برای انتقال تجربیات در دنیای امروزی ، نیازی به مرید شدن و شاگرد شدن وجود ندارد. اگر این فعالین، واقعا اهداف جنبش برایشان مهم است میتوانند این کار را با مستند سازی تجربیات و با نقد مستند پژوهشی گذشته، به نسل جدید انتقال دهند، بدون آنکه کوچکترین تماسی با آنان داشته باشند. این چنین رابطه ای بار دیگر تاکیدی است بر آنچه که قبلا نیز گفته ام و آن اینکه همه ما به صرف چپ شدن، لزوما از فرهنگ و عرف های جامعه ایران فاصله نگرفته ایم و می توانیم با وجود چپ بودن، حاملین و اشاعه دهندگان فرهنگ جاری باشیم. از آنچه تاکنون به صورت بسیار نکته وار گفته شد ، می توان یک نتیجه را گرفت و آن اینکه، بحران زدایی به صورت بسیار کند در جهت مبارزه سرنگونی طلبانه به پیش می رود. اما علت کندی در آن، عدم فعالیت آگاهانه هم جانبه در تمامی عرصه های حیات اجتماعی جامعه ایران است. حکومت جمهوری اسلامی و نیروی راست جامعه ، چه در دولت و چه در اپوزیسیون، تمامی ارکان حیات اجتماعی را مورد حمله خود قرار داده اند. هیچ بخشی از زندگی مردم، دست نخورده باقی نمانده است. از اینرو چپ جامعه نمی تواند، صرفا از کانال مبارزه سیاسی ، آنهم در بخش کارگری، به مقابله با این راست بپردازد. عرصه فعالیت چپ، هر جا و مکانی است که راست در آن رخنه کرده است. تمامی فعالیتهای سیاسی، هنری، اجتماعی، فرهنگی و صنفی در جامعه ایران نیاز به فعالین چپ و حضور آنان دارد. در عین حال فعالیتهای تئوریک طیف های مختلف چپ در جهت شناخت از نیازها و ترسیم ساختارهای جامعه ایران، آن بستری است که نیروهای بالقوه و بالفعل را تعیین میکند. این بستر شرایطی را محیا میکند که نه جهت گیریهای صرفا آرمان خواهانه، که جهت گیری مبارزه اجتماعی، رقم زننده فعالیتهای و اهداف ما خواهد بود. تا چپ این مهم را به پییش نبرد، نمی توان از بحران زدایی آگاهانه صحبت کرد. در پایان از موقعیتی که ایجاد کردید ، مجددا تشکر میکنم. امیدورام پاسخ های کوتاه و نکته وار من ، به سئوالات شما پرداخته باشد. علی فرمانده پانزدهم اردیبهشت 1386 معادل پنجم مه 2007 alifarmandeh@yahoo.com با تشکر از شما گزارشگران بهروز سورن

Thursday, April 19, 2007

مصاحبه گزارشگران با علی فرمانده درباره حمله احتمالی نظامی به ایران

سلام و ممنون از پاسخ مثبت به درخواست سايت من هم به نوبه خودم به شما سلام میکنم و متشکرم که این موقعیت را ایجاد کردید که صحبتی با خوانندگان شما داشته باشم. گزارشگران: از جمله نگراني ها و گره هاي فكري و عمومي ايرانيان و بخصوص تحليل گران سياسي، احتمال حمله نظامي آمريكا و متحدانش و وقوع جنگي است كه آتش بيار معركه آن از سوئي سران جمهوري اسلامي و از جانب ديگر امپرياليست هاي اشغالگر هستند كه در بحرانزائي در منطقه و در طي ماههاي گذشته از هيچ كوششي دريغ نكرده اند. تا چه حد اين احتمال با واقعيات موجود و پارامترهاي سياسي اين بحران در تطابق قرار دارند؟ پاسخ: به نظر من به واقع باید پارامترهای سیاسی دخیل در تعیین سیاست و عملکرد مبتنی بر آن را، فارغ از اینکه طرفین درگیر، کدامین نیروها هستند، در یک پروسه زمانی نیز مورد ارزیابی قرار داد. این پروسه زمانی به این خاطر است که در حقیقت شرایط و روابط حاکم بین قطب های قدرت در دوره پایان جنگ سرد و فروپاشی بلکو شرق تا به امروز تفاوت کمی و کیفی داشته است. در دوران جنگ سرد از آنجایی که عمدتا آمریکا، قطب اصلی در مقابل بلوک شرق بود، از یک اتوریته سیاسی و نظامی برخوردار بود. در حقیقت، دیگر نیروهای امپریالیستی به دلیل منافع خود و حفظ دست آوردهایشان ، عملا این اتوریته سیاسی و نظامی را پذیرفته بودند. از اینرو، در سالهای اول پایان جنگ سرد ، ما می بینیم که آمریکا مستقیما می تواند دست به حرکتهای نظامی و در وهله اول در کشورهای آمریکای لاتین بزند و یا بعدا در اولین سال جنگ یوگسلاوی نسبتا مستقل و بدون هماهنگی دیگر رقبای خود ، حرکتهایی را به پیش برد. اگرچه در همان دوران نیز نارضایتی و غر زدنهای دیپلماتیکی را ما شاهد بودیم، ولی در عمل این اتوریته همچنان به کار خود ادامه میداد. در آخرین سال جنگ یوگسلاوی، ما شاهد تلاشهای رسمی سیاسی و میانجگریهای دولتهای دیگر امپریالیستی بودیم که صرفا مشخصه تلاش برای حل بحران و پایان یابی جنگ نبود. این تلاشها به شکلی متوجه مورد پذیرش قرار گرفتن اتوریته سیاسی دیگر کشورهای اروپایی توسط آمریکا نیز بود. بحث های زیادی نیز که چه در سازمان ملل و چه در نهادهای میانجگری بین المللی شکل می گرفت، نه صرفا نتیجه الویت ها و یا چند گانگی راه حل ها ، بلکه نتیجه یک کشمکش برای تثبیت قطب های جدید در عرصه بین المللی بود. این کشمکش ها با توجه به راه حل پایان جنگ و دخالت سازمان ملل متحد ، حتا در شکل جنجال برانگیز آن، خبر از تثبیت قطب های جدید قدرت و از بین رفتن اتوریته تک واحدی ایالات متحد آمریکا بود. از اینرو، حتا سیاست تعیین شده کشور آمریکا در مورد انتقال کانون بحران و تنش به کانونهای مختلف تنش در جهان، دچار تغییرات زیادی شد. این تغییر، در پی ایجاد قطب های جدید صورت گرفت که نه فقط خواستار قد علم کردن در مقابل اتوریته سیاسی آمریکا، که حتا اتوریته نظامی او را نیز به چالش کشیدند. نمونه این چالش را می توان به عنوان نمونه در حمله فرانسه به ساحل عاج درآفریقا دید که این مسئله فارغ از جنبه های منافع اقتصادی ، یک نمایش قدرت نظامی نیز بود. اتحاد اروپا از اینرو نه تنها بصورت آلترناتیو سیاسی بلکه نظامی نیز خود را مطرح می کرد و در تقسیم مجدد بازارهای جهانی ، طلب سهم قابل توجهی را داشت. حرکتهای اتحاد اروپا، در ایجاد قراردادهای کلان اقتصادی با کشورهایی که در حقیقت در چالش با آمریکا قرار گرفتند از جمله ایران و قبل از حمله نظامی، در عراق، نمونه هایی از این به چالش طلبی است. در زمان حمله نظامی به افغانستان و بعد به عراق، یک تغییر دیگر نیز در این سیر زمانی صورت گرفت. و آن اینکه عملا اتحاد اروپا ، در جهت کسب بازارهای جدید و سودآوری بیشتر، دچار یک شکاف در خود شد و آن سمت گیری انگلیس به آمریکا، در مقابل رقبا و در عین حال متحدین خود آلمان و فرانسه در اتحاد اروپا بود. این سمت گیری عملا تلاشی را که می رفت تا اتحاد اروپا را یک پارچه بعنوان یک قطب در مقابل آمریکا قرار دهد و تقسیم بندی جدید را با منافع خود رقم بزند، به شکست رسانید. بنابر این در رابطه با حمله نظامی به عراق می بینیم که عملا منافع چند میلیارد دلاری آلمان و فرانسه توسط قراردادهای اقتصادی قوی با دولت عراق، نادیده انگاشته می شود و پس از سرنگونی صدام حسین و تشکیل دولت ائتلافی ، منافع اقتصادی در وجه اول با بیشترین سهم به آمریکا و پس از آن به انگلیس تامین می گردد. در سالهای اخیر، این پروسه زمانی یک دست آورد دیگر را نیز رقم می زند که من فکر میکنم در تعیین پارامترهای سیاسی در مورد ایران باید مورد توجه قرار گیرد. کش دار شدن حضور نظامی امپریالیستها در عراق در شورش ها و نارضایتی های فراوان در این کشو،ر در کنار افشاگریهای ژورنالیستی در سالهای اخیر، چنان شرایطی را به کشورهای درگیر تحمیل کرده است که بعنوان مثال انگلیس امروز بیشتر در کنار متحدین اروپایی خود قرار گرفته است تا در کنار آمریکا، اگرچه این تمایز کاملا تدقیق نیافته است ولی کشش های معینی را در مناظرات سیاسی شاهد آن هستیم. با توجه به آنچه در مورد سیر زمانی و تغییرات گفته شد، می توان امروز، پارامترهای مختلف در میان نیروهای درگیر را تا حدودی مشخص تر کرد. برای تعیین پارامترهای سیاسی جهت حمله یا عدم حمله نظامی به ایران، می باید دید که کدامین نیروها می توانند در ایجاد تنش و یا تنش زدایی نقش داشته و این نیروها هر کدام در چه شرایط مشخصی می توانند، برنامه مشخصی را آغاز نمایند. چرایی این مسئله بدین دلیل است که در شرایط فعلی به هیچ عنوان، حمله نظامی به کشورهای مختلف آلترناتیو اول امپریالیستها برای دست یابی به منافع خود نیست. سیاست فعلی جنگی، نه بر مبنای تضمین منافع که تامین منافع است. یعنی نیروهای جنگ طلب، اتفاقا تضمین را در درگیری و رو در رویی می بینند ولی چنانچه این رو در رویی نتواند تامین منافع را تحکیم بخشد، مطمئنا به آن دست نخواهند زد. امپریالیستها با توجه به شرایطی که به خصوص در مورد عراق به وجود آمد ، متوجه این مسئله گشتند که دست یابی به منابع بطور اتوماتیک تضمین کننده حفظ این منافع نیست و پارامترهای زیادی تعیین کننده هستند. از اینرو سیاست و بحث های کشورهای جنگ طلب در ایجاد شرایطی است که بتواند پس از دست یابی به منافع، حفظ این منافع را نیز تامین کند، از جمله پارامترهای جدی تعیین سیاست گشته اند. کلیه سبک و سنگین کردن تاکتیک های امروز، بین دولتهای درگیر در حقیقت رسیدن به راه حلهای است که حفظ و نه دست یابی به منافع را تضمین نماید. به همین دلیل در شرایط فعلی بدلیل عدم رسیدن به راه حلهای حفظ منافع توسط دولتهای درگیر، شرایطی را ایجاد گشته است که مسئله حمله نظامی به ایران در شرایط فعلی موضوعیت واقعی ندارد و بیشتر جنبه ژست ها و تهدید های مختلف است. در این میان باید توجه داشت که این مسئله به این مفهوم نیست که حمله نظامی در آینده نیز موضوعیتی ندارد. واقعی بودن شرایط حمله نظامی زمانی مهیا خواهد گشت که طرفین درگیر یعنی جمهوری اسلامی، اتحاد اروپا و آمریکا موقعیت و منافع خود، قبل از حمله و پس از حمله را با حیات خود در هم تنیده دیده و بدون آن، مشکل اساسی در ادامه حیات سیاسی و اقتصادی خود داشته باشند. از این منظر است که میباید پارامترهای تعیین کننده برای هر کدام را مورد ارزیابی قرار داد. با این ارزیابی تا حدودی می توان تعیین کرد که کدام یک از طرفین پای به میدان خواهند گذاشت و تنور جنگ را رسما روشن خواهند کرد. از آنجاییکه که سئوالا دیگر شما تک تک این طرفین را مورد توجه قرار می دهد، سعی خواهم کرد در پاسخ به هر سئوال، آن پارامترهایی را که باعث می گردد هرکدام از طرفین، قدم اول برای آغاز جنگ بردارند را نیز قید نمایم. گزارشگران: نقش و جايگاه روشنفكران سياسي مستقل در بحران موجود كدامند؟ و ايا اين نكته صحيح است كه يكي از اهداف مهم سياست هاي جنگ افروزانه جمهوري اسلامي خاموش كردن صدا و خيزش هاي اخير جنبش هاي درون كشور از جمله زنان و معلمان و كارگران ميباشد؟ پاسخ: در مورد بخش اول سئوالتان باید بگویم که نقش اساسی در اپوزیسیون در آنجایی مشخص می شود که کشش های هرکدام را تعیین کرد. در رابطه با " روشنفکران سیاسی مستقل" حدث من این است که منظور شما افراد لاییک ویا چپ اپوزیسیون در خارج از تشکیلاتهای موجود است واین شامل هم بخش داخل و هم خارج از کشور می شود. اگر منظور این است ، باید گفت که به واقع نقش و جایگاه چند گانه ای دارند. این چند گانگی به دلیل اتخاذ سمت گیریهایی است که در میان بخش فعالین تشکیلاتی نیز یه یک شکل عمل نمی کنند و این از مشخصات کل جنبش است تا داخل یا خارج تشکیلاتها بودن. با این دید، به سراغ این نقش و جایگاه برویم. در شرایط فعلی، میزان تاثیرگذاری و تعیین کننده گی فعالیت ها در هر عرصه ای، به نماد مستقیم دوری و یا نزدیکی به یکی از قطب های درگیر ربط دارد. مشکل اساسی که من فکر می کنم کلا اپوزیسیون ایران را به نادرست در یک پروسه عملی می اندازد، عدم درک صحیح از مهره سازیهای امپریالیستی است. این درک غلط فکر می کند که هر آن کس که به عنوان مهره تبلیغی و یا ترویجی سیاست های امپریالیستی قرار گرفت، حتما مهره آلترناتیو حکومتی نیز هست. از اینرو چه موافقت ها و چه مخالفت ها با این افراد و این دسته ها، از این قانون مندی تبعیت میکند. در حالی که اگر به عمل کردهای تاکنونی تعیین شده توسط سیاست های قدرتهای بزرگ جهانی نگاهی بیاندازیم، متوجه می شویم که درگیر بازی شده ایم که به واقع از ابتدا ارزیابی غلطی را جا انداخته است. نمونه های اخیر ، افعانستان و عراق به خوبی نشان می دهد که مهره های تبلیغی، ترویچی و حکومتی این قدرت ها ، دارای نقش های متفاوتی هستند که هرکدام از این نقش ها، مشخصاتی دارند که به واقع یگانه با مشخصات نقش دیگر نیست. در افغانستان، به خاطر دارید که چگونه بعنوان مثال ظاهرشاه بعنوان مهره تبلیغی در افکار عمومی جهان مطرح گشت. ساعتها بحث ها و مصاحبه های رسانه های بزرگ جهانی ، انعکاس دهنده پیامهای وی بودند. در خود افغانستان چهره هایی از افراد "لاییک" مورد همین بهره برداری مشابه قرار گرفتند. دسته جات درگیر و فرماندهان آنان در مقاطع مختلف، مورد حمایت علنی ابر قدرتها در رسانه های گروهی بودند و هر کدام نماینده "صدای مردم افغانستان برای کمک" از آمریکا قرار گرفتند. هر آنگاه که مسئله قدرت حکومتی و آلترناتیو دولتی پیش آمد "به ناگهان" ، صدایی دیگر و چهره دیگری در رسانه های گروهی ظاهر گشت و بیعت های بعدی که دولتهای غربی با رئیسس دولت کرازی انجام دادند را همگان به خاطر دارند. در مورد عراق، نقش چلبی و کنگره ملی عراق در آمریکا آنچنان در دوره تبلیغی و پیش از آغاز جنگ تعیین کننده بود که خود وی نیز این توهم را داشت که ریاست دولتی را از آن خود می کند. در زمان تعیین مهره حکومتی دیدیم که چگونه چهره ای دیگر و نامی دیگر "به ناگهان" مطرح گشت و در مقابل اعتراضات چلبی ، وی نیز به همان سرنوشتی محکوم شد، که وی برای دیگران آرزو داشت. در این میان اگرچه نامهای اقلیت های مذهبی نیز مورد بهره برداری تبلیغی در داخل و خارج عراق قرار گرفت ولی عملا در انتخاب مهره حکومتی، آمریکا "قرعه " را به نام رهبری کرد انداخت تا رقم زنده سیاستی دیگر باشد که الان مورد بحث این گفتگو نیست و بهمین دلیل از آن می گذرم. آنچه در این دو نمونه شاهد آن هستیم تمایز مهره های مختلف، در به پیش بردن سیاستهای قدرت های جهانی است. برای اپوزیسیون ایران اما این تمایزات جایگاهی ندارد و حمایت این کشورها، به مفهوم مطرح شدن و مطرح کردن آنان بعنوان آلترناتیو بعد از جمهوری اسلامی است. اگر به تحلیل آنچه تاکنون عمل گشته و سیاستهایی که تاکنون به پیش برده شده است ، بنشینیم؛ متوجه می شویم که برای این قدرتها، اولا نیروهای خارج از کشور اپوزیسیون، در بهترین شرایط و در نزدیکی تناتنگ با این قدرتها فقط می توانند، مهره های خوب تبلیغی باشند تا اذهان عمومی کشورهای آمریکا و اروپا را متوجه "هماهنگ بودن" سیاستهای این دولتها با " خواست مردم ایران" اعلام نمایند و با "تبعیدی " قرار دادن این نیروها، به واقع به اذهان عمومی بگویند که سیاستهای جمهوری اسلامی چگونه بدون فاکتورهای حقوقی عمل میکند. دوما، این قدرتها برای حفظ منافع خود در دوران پس از جنگ، نیاز به آلترناتیوی دارند که اولا در ایران است و دوما در درون حکومت نیز نیست. این سیاست به این دلیل است که باتوجه به ذهنیت عمومی ، آوردن یک آلترناتیو از خارج، حتا اگر از میان اپوزیسیون رژیم جمهوری اسلامی باشد، به مفهوم مستقیم دست نشاندگی است. حال اینکه انتخاب مهره از میان مخالفین حکومتی در خود جامعه ایران و از آن دست که حساسیتی را نیز ایجاد ننماید، این ذهنیت دست نشاندگی را کاهش می دهد و آلترناتیو سازی را راحتر به انجام می رساند. در عین حال این مهره نمی تواند ، سرنگون طلب یا خواستار انقلاب باشد زیرا ضمن نمایندگی " چهره مظلوم" مردم ایران، می تواند تضمین کننده اعتقاد به " دموکراسی" و " راه عمل ضد خشونت" قرار گیرد. در عین حال این فرد نباید چهره شناخته شده ای در رسانه های گروهی غرب و یا چهره جنجال برانگیزی در میان احاد ملت باشد. این مشخصات می تواند، وجه تبلیغی خوبی پس از دوره تشکیل دولت آلترناتیو باشد. زیرا از یک طرف یک چهره کاملا جدید در اثر "موهبت" جنگ در اذهان عمومی جهان مطرح می شود که تاثیر ویژه روانی بر افکار عمومی دارد و در کشور خودی نیز، مدتی طول می کشد تا دست ناشندگی و درخدمت بودن وی ، آشکار شود. در حال حاضر دولت آمریکا و دیگر دول غربی، چنین آلترناتیو حکومتی را با این مشخصات سراغ ندارند و هنوز نتوانسته اند آن را پرورش دهند. از اینرو تا زمانی که این مسئله به یک واقعیت تبدیل نشود، آمریکا و دولتهای دیگر درگیر، در یک جنگ غیر قابل پیش بینی وارد نخواهند شد. از اینرو در شرایط فعلی، حمله آمریکا به ایران، نمی تواند یک واقعیت سیاسی و نظامی باشد. شرایط و بحران موجود به اندازه کافی پخته نشده است و آبستن شرایط تغییر نیست. از آنجاییکه فعالیتهای بسیار گسترده ای چه در خارج از کشور و چه در داخل ایران توسط "فعالین سیاسی مستقل" صورت می گیرد. از منظر آنچه در بالا قید شد، می باید موقعیت و جایگاه آنان را تعیین کرد. اگر این فعالین در جهت بازکردن نقش مهره های مختلف و همچنین افشای سیاستهای تثبیت شده دولتهای خارجی و در عین حال افشای چهره های مختلف تبلیغی و ترویجی سیاست ها و همچنین علنی سازی و به بحث گذاشتن چهره های پتانسیل آلترناتیو حکومتی دولتها ، گامی بردارند، آنگاه آنان می تواند نقش اساسی را در پیش برد و یا عدم پیش برد این سیاست ها بازی کند. در عین حال باید توجه داشت که چه افکار عمومی ایران و چه افکار عمومی جهان، از آنجاییکه که "فعالین مستقل " را کسانی ارزیابی نمی کنند که در پی گرفتن قدرت سیاسی باشند و از این جهت گفته ها و تحلیل های آنان را "بی طرفانه " تر و یا "غیر مغرضانه" تر ارزیابی میکنند، نقش این افراد در ایجاد آلترناتیوهای متمایز و در ساختن افکار عمومی جهانی به نفع نیروهای ضد جنگ از اهمیت وِیژه ای برخوردار است و همه این وظایف می باید به صورت موازی با هم در میان افکار عمومی جهان و ایران به پیش برده شوند. اگر "فعالین سیاسی مستقل" با توجه به تحلیل قید شده در بالا، سیاست دیگری را اتخاذ کنند، طبیعتا تاثیر نقش و جایگاه آنان متفاوت خواهد بود. این تفاوت می تواند در شرایط فعلی، اگر از سیاست دیگری پیروی کند ، به نفع نیروهای جنگ طلب قرار گیرد. در مورد بخش دوم سئوال شما و همچنین پارامترهای تاثیر گذارنده بر تعیین سیاست جنگی رژیم جمهوری اسلامی باید بگویم که به نظر من، در شرایط فعلی این تبلیغات جنگ افروزانه از طرف جمهوری اسلامی بیشتر از آنکه خوراک داخلی داشته باشد، یک نماد تبلیغی در مقابل افکار عمومی جهان و دولتهای منافع طلب در سرنوشت اقتصادی ایران است. نباید از خاطر برد که این مسئله ، از طرف آمریکا بطور عمده در مورد مسئله هسته ای صورت گرفت و مسئله گسترش جنگ در منطقه به ایران، پس از عراق، از جمله سیاستهای آمریکا بود که پس از مشکلات عدیده در عراق عملا بصورت کج دار و مریضی به پیش برده شد. اگرچه در این مدت اعتراضات و یا افشاگریهای بخش هایی از اپوزیسیون طرفدار حمله نظامی و برخی از حرکت های اعتراضی در ایران، آتش تبلیغی احتمال حمله و ژستهای بعد از آن را رقم زد، ولی تاکنون حرکتهای اعتراضی در ایران به آن حد نرسیده است که چه رژیم و چه دولت آمریکا ، به شروع جنگ راغب کند. به نظر من این یک واقعیت است که تا زمانی که حرکتهای توده ای چه در مورد دانشجویان و چه در مورد معلمان، کارگران و یا دیگر اقشار مردم، در وجه اعتراضی آن است، نه تنها تهدید جدی بر علیه جمهوری اسلامی نیست بلکه دست این رژیم را برای ادامه حیات و منحرف کردن اعتراضات باز میگذارد. این هم به دو دلیل است: اول اینکه، تا زمانی که حرکتهای اعتراضی، به خاطر خصلت اعتراضی آن، لزوما شکستن چارچوب حکومتی را رقم نمی زند، حتا بخشی از مخالفین دولتی ( و نه لزوما مخالفین حکومتی) راه به همراه خود دارد. این درست است که که جنبش اعتراضی در طی چند سال گذشته رادیکالیزه شده است ولی باید به خاطر داشت که این ردایکالیزه شدن نه در جهت انتقال جنبش اعتراضی به جنبش مبارزاتی در جهت سرنگونی ، بلکه در جهت گسترش اعتراض از چارچوب محدود صاحب کار، مدیر و امثالهم به دولت است. این گسترش اعتراض از محدوده دانشگاه، کارخانه، مدرسه به اعتراض به دولت، در عین رشد خود و از اینرو رادیکالیزه شدن آن، هنوز به مفهوم مبارزاتی بر علیه حکومت و یا در جهت براندازی نیست. به همین دلیل است که در عین مشکلات عدیده ای که برای رژیم ایجاد میکند ولی غیر قابل کنترل نیست. دوم اینکه، تا زمانی که حرکتهای اعتراضی در سطح اعتراضی خود باقی است، رژیم به راحتی می تواند با تعدادی دستیگری و پس از آن آزاد سازی ، مهار حرکتهای اعتراضی را در دست گرفته و فعالین مختلف ، چندین ماه را به دنبال آزاد سازی این یا آن فرد یا افراد اختصاص دهند. اگر نگاهی به روند دستگیریها و یا آزاد سازیها بکنیم، متوجه می شویم که مرتبا رژیم در بحرانهای مشخص خود از این مکانیسم برای تغییر توجه افکار عمومی به سمت این مسئله به جای پرداختن به بحران اصلی یعنی خود جمهوری اسلامی انجام داده است. در جایی نیز که فعالین چندین ماه شادمان از پیروزی آزادی فردی یا افرادی به سر می برند، جمهوری اسلامی پیروزی بزرگتری را جشن می گیرد و آن یک بار دیگر موفق شدن در چرخش افکار عمومی و ادامه حیات است. بنابراین ، به اعتقاد من، حرکتهای اعتراضی فعلی و با توجه به عکس العمل هایی که توسط فعالین در مورد این حرکتهای اعتراضی صورت می گیرد، نمی توانند چنان تهدیدی برای رژیم باشند که رژیم در شرایط فعلی قدم اول را برای روشن کردن تنور جنگ و آغاز حمله خود بردارد. آغاز جنگ از طرف رژیم صرفا زمانی می تواند یک آلترناتیو باشد که ادامه حیات خود را در خطر جدی ببیند و به عنوان خلاصی از "سرکشی" سرنگونی طلبانه مردم ، راهی جز جنگ و کشیدن بحران داخلی به عرصه بین المللی نداشته باشد. گزارشگران : گفته ميشود حجم و گستردگي نيروهاي نظامي آمريكا و وابستگانش در ادامه اعزام ناوهاي هواپيمابر و پرسنل نظامي در منطقه خليج فارس در اندازه هاي پيش از وقوع جنگ و اشغال نظامي كشور عراق است. آيا اين امر بر احتمال آغاز جنگ با ايران مي افزايد؟ پاسخ: به نظر من به هیچ وجه این مسئله بر احتمال آغاز جنگ نمی افزاید. این افزایش صرفا یک ژست نظامی و در جهت تقویت آرایش سیاسی برای ادامه تهدیدات و مبادلات دیپلمایتک و میانجی گرایانه است. برای شکافتن این نظر باید بر روی دو نکته انگشت گذاشت. اول اینکه، خلیج فارس بیشتر از آنکه در شرایط فعلی محور آرایشات نظامی برای یک حمله باشد، محل تنش ها و اختلافات سیاسی چندین دهه اخیر بین ایران و کشورهای خلیج فارس است. بنابراین حضور نظامی در خلیج فارس از منظر سیاسی، یک اعلام طرفداری از حکومتهای منطقه و در عین حال اعلام مقابله گری با جمهوری اسلامی است. دوم اینکه، در عرصه جنگهای مدرن امروزی و آنچه ما در عرض چندین سال گذشته در کشورهای مختلف شاهد آن بوده ایم، برای آمادگی به حمله و یا آغاز اشغال یک کشور، حجم ناوگانی و یا پرسنل نظامی آنهم فقط در یک نقطه بیش از آنکه ارزش نظامی داشته باشد، ارزش سیاسی و تبلیغی دارد. آمریکا و متحدین آن، برای آغاز جنگ نیازی به گسترش در خلیج ندارند، زمانی که در کشورهای هم جوار به اندازه کافی نیرو و تجهیزات برای انواع حمله های دور برد و نزدیک برد به همراه است. بنابر این حضور در آبهای خلیج فارس ، پاسخی است تبلیغی و سیاسی نسبت به ادعای جمهوری اسلامی بر بخش وسیعی از این خلیج. این گفته من، بدین مفهوم نیست که به عنوان مثال تجهیزات نظامی در خلیج فارس ارزش جنگی ندارند و یا اینکه یکی از نقطه های حمله به ایران در صورت جنگ احتمالی ، نمی تواند از طریق دریایی باشد. منظور من بیشتر در این است که باید بعد سیاسی و تبلیغی مسئله را نیز در نظر گرفت و انواع آرایش های نظامی را در شرایط فعلی صرفا از منظر جنگی آن تحلیل نکرد. خلیج فارس دارای یک ارزش سیاسی نیز هست. گزارشگران : چنانچه و مفروض چنين اتفاقي روي دهد بنظر شما اهداف حملات نظامي مهاجمان خارجي در ايران كدامند؟ پاسخ: بغیر از آنچه در قسمتهای قبلی جوابها بدان اشاره کردم، در صورت واقعه آغاز جنگ، نیروهای امپریالیستی دارای اهداف گوناگونی خواهند بود. اول اینکه، مطمئن شوند که جمهوری اسلامی برای حفظ منافع آنان چه در ایران و چه در دیگر کشورهای جهان ، بخصوص در کشورهایی که جریانات اسلامی نقش ایجاد کننده و حفظ کننده بحران را دارند، دیگر نمی تواند تعیین کننده باشد. اگر چه به ظاهر جمهوری اسلامی ، نقش تعیین کننده خود بر حرکت جریانات اسلامی، بعنوان مثال در ترکیه و اسراییل را از دست داده است و با دخیل کردن این جریانات در صحنه سیاسی و دولتی این کشورها، نیاز به جمهوری اسلامی در ایجاد تنش و بحران در مناطق حساس کاهش یافته است، ولی هنوز دولتهای خارجی به دست داشتن ایران در برخی از این معادلات نیازمندند. برای دولتهای قدرتمند جهان این نقش جمهوری اسلامی و در خدمت بودن سیاست های ایجاد تنش، هنوز کاملا از بین نرفته است. هرچه این تعیین کنندگی در سطح جهانی کاهش یابد و نیاز به جمهوری اسلامی در تقویت و یا ادامه حیات این جریانات ضعیف تر و یا کاملا از بین برود، طبیعتا از این منظر از بین بردن جمهوری اسلامی بعنوان یک مهره سوخته از جمله اهداف است. دوم اینکه، دولتهای قدرتمند جهان، حافظ منافع بهتری نسبت به جمهوری اسلامی پیدا کنند که با توجه به رشد اعتراضی مردم و درجهت تامین منافع آتی خود، چاره ای جز دخالت مستقیم و به مسند نشاندن این آلترناتیو نداشته باشند. یعنی در جاییکه آمریکا و متحدین وی احساس نمایند که در برکناری جمهوری اسلامی، آلترناتیو مطرح نمی تواند جوابگوی تضمین منافع آنان باشد، می توانند هدف به مسند نشاندن آلترناتیو مطبوع خود بر علیه آلترناتیو مطرح را هدف آغاز حمله خود نمایند. سوم اینکه، آمریکا و متحدین وی بتوانند تضمین کنند که در اثر حمله به ایران می توانند کانونهای درگیری در خود ایران ایجاد نمایند. از این طریق اینان می توانند در عین اشغال نظامی و فعالیت در جهت تضمین منافع اقتصادی و سیاسی خود، کانونهای درگیر را آن چنان در ایران به وجود آورند که موضوعیت مبارزه احتمالی با اشغال، به موضوعیت مبارزه بین این کانونها تبدیل شود. در حقیقت این متحدین تضمین نمایند که نمونه عراق پیش نیاید. که در صورت عدم موفقیت جایگزینی آلترناتیو مطبوع خود، نوک حمله ها متوجه بخش های مختلف باشد. در این صورت ایجاد کانونهای قومی و ملی برعلیه یک دیگر تضمین کننده موفقیت حمله است. گزارشگران : نقش نيروهاي ضد جنگ و حاميان صلح را در داخل و خارج از كشور چگونه ارزيابي ميكنيد؟ پاسخ: به نظر من نیروهای ضد جنگ در شرایط فعلی دارای چنان ترکیبی هستند که بطور اتوماتیک آنان را به حامیان صلح تبدیل نمیکند. این هم به این دلیل است که نیروهای ضد جنگ در حرکتها و اعتراضات خود، خود جنگ به صورت یک پدیده و لزوم و یا عدم لزوم آن در عرصه جهانی را مورد ارزیابی و یا نفی قرار نمی دهند، بلکه به واقع نوعی از جنگ و برعلیه کشور خاصی یا برعلیه دسته خاصی را مد نظر دارند. بهمین دلیل می بینید که در حرکتهای مختلف و اعتراضات گوناگون، ترکیب نیروهای شرکت کننده تغییر می یابد. از اینرو جای تعجب نیست که بعنوان مثال نیروهای شرکت کننده در شبکه های ضد جنگ در مورد عراق خود از جمله کسانی هستند که تنور جنگ در مناطق دیگر را روشن نگاه میدارند. همانند نیروهای اسلامی که حمله آمریکا به عراق را محکوم می کنند ولی خود بعنوان مثال از جنگ طلبان بر علیه کردها بوده و یا هستند. یا اینکه اعلام جنگ بر علیه آمریکا و یا پایگاه های متحدین او را مورد تشویق قرار می دهند و اگر چه در عمل به چنین اقدامی تاکنون دست نزده اند ولی یکی از اهداف خود می دادند، و گرنه براندازی آمریکا ، آنهم توسط نیروهای دیگر در خارج از مرزهای این کشور چگونه به جز جنگ قابل بررسی است؟ در حال حاضر متاسفانه گروه اندکی در شبکه های مختلف ضدجنگ حضور دارند که رادیکالیسم را نمایندگی میکنند. این گروه ها که عمدتا در میان فعالین چپ کشورهای مختلف هستند، در شرایط فعلی در اقلیت هستند و به ندرت شاهد نقد خود پدیده جنگ و یا رد جنگ به عنوان یک روش مندی برای حفظ منافع دولتی هستیم. بنابراین، من در شرایط فعلی فکر نمی کنم که درست باشد بگوییم که هر آن کس که ضد جنگ است حتما حامی صلح نیز می باشد. انواع مختلف نظریات و راه کارها و گروه ها در این امر دخیلند و به همین دلیل امروز جنبش ضد جنگ بیش از آنکه بتواند به صورت یک پارچه و بر مبنای عموم گرایی تفکر آنان ، تعداد بسیار زیادی را به سمت خود جلب کند، تعداد بسیار زیادی را از خود دور کرده است. در شرایط فعلی این نیروها در بهترین شکل خود، بیشتر می توانند نقش افشاگرانه ای را بازی کنند تا اینکه به عنوان نیروهای تاثیرگذار، رقم زننده سیاستهای جنگ طلبانه دولتها باشند. در عین حال به دلیل بحرانهای شدید اقتصادی و سیاسی در کشورهای مختلف جهان، مسئله جنگ در تعیین و انتخاب احزاب سیاسی در دولت، نقش بسیار محدودی را بازی میکنندو اکثر شهروندان این کشورها ، نیروهایی را انتخاب می کنند که معیشت و شرایط زیستی آنان را به سطح بهتری برسانند، حتا اگر این حزب در جهت سیاست جنگ طلبانه بین المللی قرار گیرد. اگر شما به اعتراضات مردم انگلیس، فرانسه و یا دیگر کشورهای درگیر در جنگهای اخیر نگاهی بیافکنید، اکثر این اعتراضات نقطه آغازینشان، نه پای گذاشتن بر روی حقوق مردم کشورهای دیگر و یا کشتار وسیع غیر نظامیان بلکه از منظر از دست دادن عزیزانشان و یا کاهش معیشت اقتصادی و دیگر مزایا است. در حقیقت زمانی این شهروندان اعتراض میکنند که خود مورد تعرض قرار گرفته باشند. چنین روحیه ای در کشورهای مختلف، حتا با وجود حضور نیروهای رادیکال در جنبش ضد جنگ، به گسترده گی این جنبش در میان احاد مردم (و نه صرفا فعالین سیاسی و اجتماعی) نمی انجامد. از اینرو من بار اصلی و توانایی اصلی جنبش ضد جنگ در عرصه جهانی را در بهترین شرایط خود، صرفا در حد افشاگری در بین اذهان عمومی ارزیابی می کنم و آنهم در صورت رادیکالیزه شدن آن. در رابطه با نیروهای ضد جنگ در داخل ایران و در خارج از کشور نیز من فکر می کنم بیشتر از آنچه نیروی خود را در جهت برطرف سازی پیامدهای یک پدیده معطوف کنیم، بهتر است که به خود آن پدیده پرداخت، بدون آن پدیده، پیامدها نیز از بین خواهند رفت. جمهوری اسلامی ، آن پدیده ای است که تا جایی که به ایرانیان مرتبط می شود، پیامدهای گوناگونی را به ارمغان می آورد. من فکر میکنم پیامدهای جمهوری اسلامی، همانند فقر، بی حقوقی و پایمال شدن تمامی دستاوردهای انسانی به مراتب برای مردم ملموس تر و حقیقی تر هستند تا احتمال وقوع یک جنگ. تمرکز فعالیت بر ملموس ترین و حقیقی ترین بخش زندگی مردم، انگیزه بسیار قوی تر به فعالیت می دهد تا احتمال یک جنگ. از اینرو می بینیم که حرکتهای اعتراضی هر روز بیشتر میشود ولی از قدرت گیری جنبش ضد جنگ در میان مردم ایران خبری نیست. آنهم به این دلیل است که در طول تاریخ همیشه نقطه آغاز فعالیت های مردم، زندگی روزمره و مشکلاتی است که با آن دست و پنچه نرم می کنند. ترس از فقر، ادامه بی حقوقی و پایمال شدن خواسته ها به مراتب بیش از ترس از جنگ می تواند مردم را به فعالیت بکشاند. حرکات اعتراضی در ایران هم صحت این مسئله را تایید میکند. "فعالین" ضد جنگ در خود ایران را عموما خود طرفداران حکومتی و خود دولت تشکیل میدهند تا مردم جان بسر آمده. گزارشگران: از صداي سوم يا راه و خط سوم گفته ميشود. اين صدا چه مختصاتي دارد و چگونه صفوف خود را سازمان خواهد داد؟ پاسخ: من فکر نمیکنم که این خط به صورت یک خط تعیین کننده و سازمانگر بتواند عرض اندام کند. دلیل من هم این است که کلا هیچ سازمان یافتگی و هیچ جمعی نمی تواند تشکیل خود را با نبودن و یا بر ضد دیگری بود هویت بخشد. هویت سازمان یافتگی در بودن ها است و نه نبودن ها. این به چه معنی است؟ ببینید اگر از خط سوم خواستار تعریف شویم، می گویند ما نه طرفدار جمهوری اسلامی هستیم ونه آمریکا. یعنی ما اینها نیستیم. اینگونه سازماندهی و تشکیل صفوف دادن در بهترین شرایط خود چیزی فراتر از شبکه های ضد جنگ در بعد نیروهای تشکیل دهنده خود نخواهد بود. امروز جمهوری اسلامی به قدری رسوا شده است که از راست ترین تا چپ ترین فعالین سیاسی، نمی توانند بگویند که در کنار آن بسر میبرند. از اینرو این "نه"، تمایز دهنده هویتی این خط نمی تواند باشد. از طرف دیگر آمریکا و متحدین آن قرار دارند. صرفا بخش کوچکی از اپوزیسیون ایرانی، دل بستگی به این دارند که در صورت حمله آمریکا از آن حمایت خواهند کرد ویا فعلا بصورت فردی و نه تشکیلاتی یکی از جریانات چپ اعلام کرده ، "در صورت حمله آمریکا ، ما به نیروهای خود نمی گویم که در مقابل نیروهای آمریکایی قرار گیرند"، ولی به صورت گسترده، واقعیت این است که بخش وسیع مخالفین رژیم چه در داخل ایران و چه در خارج از کشور در کنار آمریکا نیستند. از اینرو این "نه" هم باز، هویت سیاسی مشخصی را نمایندگی نمیکند. به واقع نیروی پتانسیل وسیعی در میان این دو "نه" قرار گرفته است که بنا به تعریف می تواند نیروی بالقوه این خط سوم باشد. اما با توجه به تلاش در جهت کسب قدرت سیاسی در میان بخش وسیعی از اپوزیسیون، تعیین نیروی حکومت کننده متضاد در میان این نیروها، نوع اهداف و چگونگی سازمان یابی در جهت سرنگونی یا برکناری جمهوری اسلامی در میان این نیروها و بسیاری فاکتورهای مشابه، به واقع این نیروی به ظاهر بالقوه به هیچ وجه نیروی بالفعل نیست. از اینرو این صدا به جای اینکه مشخصات و مختصات تمایز یافته و یا راه کار مشخص سازمان یابی در جهت هدف مشخص داشته باشد، صدایی است در بحران و برخواسته از بحران و بنابراین چون فقط صدا می نمایاند بحران زدا نیست. این خط نیز همانند بسیاری از همکاریها و همیاریها با خواست یگانگی نیروهای مختلف در طی سالهای اخیر، می تواند نقش افشاگرانه ای را بازی کند، ولی نقش سازمانگرایانه و هدف مندی برای خروج از بحران نخواهد بود. به نظر من آنچه در شرایط فعلی، همکاریهای از این دست و یا اتحاد عملهای مختلف را دچار بن بست میکند، عدم حضور جنبش و گرده خورده گی با حرکتها هست و هر گونه اتحاد عمل و یا همکاری می باید بر بستر یک فعالیت واقعی و حضور بالفعل در ایران و در میان یک جنبش باشد، در غیر اینصورت، با خواست به همکاری نمی توان به همکاری رسید. این خواست برای همکاری به راحتی می تواند به خواست برای عدم همکاری منجر شود بدون آنکه آب از آب تکان بخورد. نمی توان اول توافق کرد بعد حرکت کرد. واقعیت امروزین فعالین سیاسی ایرانی، واقعیت شکست های متعدد در همکاریها و عدم صداقت کافی بین فعالین در اهداف و عمل تعیین شده ، چنان شرایطی را ایجاد نموده است که نمی توان اول توافق کرد و بعد حرکت مشترکی را به انجام رسانید. برای به توافق رسیدن ابتدا باید حرکت کرد و در این حرکت است که توافق ها و تمایز ها مشخص خواهند شد. آنهم با این شرط که در ایران و در حضور اجتماعی در هم تنیده با جنبش های اجتماعی ، آینده حرکتهای مشترک را ترسیم نمود. از اینرو هر تلاشی در این جهت هر آینه که به فعالین خارج از کشور کشیده شود، یا به کج راه خواهد رفت و یا در جایی متوقف می گردد و چیزی جز چند اطلاعیه و احیانا آکسیون ، دستاورد آن نخواهد بود. گزارشگران: گفته ميشود كه بزرگترين و موثرترين نيروي ضد جنگ در داخل كشور آمريكا و به تعبيري شهروندان اين كشور ميباشند .آيا اين نكته يك حقيقت است؟ پاسخ: طبیعتا شهروندان یک کشور در تعیین سیاست های یک دولت توسط انتخابات نقش خواهند داشت. ولی نباید فراموش کرد که بزرگترین اعتراضات بر علیه جنگ نه در رد سیاست جنگ طلبی، بلکه پیامدهایی است که این سیاست برای مردم آن کشور به بار می آورد. واقعیت این است که در زمانی که جنگ در کشورهای مختلف پس از جنگ سرد آغاز شد. آمریکاییها با افتخار تمام ابر قدرتی و تعیین کنندگی آمریکا در سیاست جهانی را می ستودند. بسیاری از مردم بر اینکه آمریکا برای ایجاد صلح و امکانات اجتماعی در درگیریهای بین المللی دخالت می کند، دولت خود را مورد تشویق قرار می دادند. اگر ما جنگ را بعنوان ادامه یک سیاست و نه یک سیاست در خود مورد بررسی قرار دهیم، خواهیم دید که مردم آمریکا در شرایط فعلی تا حدی مخالف ادامه سیاست هستند و نه سیاستی که به جنگ منتهی می شود. مردم آمریکا هنوز دخالت گریهای آمریکا در عرصه بین المللی و بحران آفرینی ها را مورد انزجار قرار نداده اند، فقط زمانی اعتراض می کنند که پیامدهای جنگ ، مرز زندگی شخصی و حریم خانه آنان را می شکند. یا عزیزانشان را طعمه مرگ میکند ویا گرانی و بیکاری را به ارمغان می آورد. در حقیقت مخالفت ها در سطح محدود کردن پیامد ها است و نه از بین بردن سیاست دخالت گری و این خود تناقضی است که امروز شهروندان آمریکایی را بر سر یک دوراهی گذاشته است و خود پاسخی به آن ندارند. از اینرو بعنوان مثال برکناری جرج بوش و انتخاب جانشین از حزب دموکرات، ممکن است تا حدی سیاستهای جنگی آمریکا را در مورد عراق و یا حمله به ایران ، ملایمت بخشد ولی در جایی که منافع مالی و بحرانهای سیاسی، جایگاه آمریکا در مقابل حریفان اروپایی اش را به خطر اندازد، تضمینی برای عدم جنگ نیست. بعلاوه اینکه حزب دموکرات و یا جمهوری خواه ، در مورد سیاست دخالت گری در عرصه جهانی متوفق القولند. در حقیقت سیاستی که تعیین کننده روش مندی جنگ طلبانه است به حیات خود ادامه می دهد. از طرف دیگر من فکر میکنم که کسانی که این نظر را مطرح می کنند، عموما به تجربه جنبش اعتراضی بر علیه جنگ در ویتنام رجوع میکنند. فارغ از اینکه این جنبش تا چه حد تعیین کننده بود و چه مشخصاتی داشت که مطمئنا در حوصله این مصاحبه نیست، من فکر می کنم که باید به یک نکته توجه کرد. موقعیت جهانی چپ و همچنین قوی بودن جنبش های اجتماعی در خود آمریکا از جمله جنبش برابری طلبانه، تاثیر به سزایی در تقویت جنبش ضد جنگ در آن مقطع داشت. امروز ما از حضور یک چپ قوی چه در عرصه جهانی در شکل جنبشهای اجتماعی و چه در سطح کشوری بی بهره ایم. در نتیجه نمونه آمریکا در شرایط جنگ با ویتنام و عوامل داخلی و آرایش نیروها در این کشور به هیچ عنوان قابل قیاس با این دوره نیست. در نتیجه امید به تکرار چنین نمونه ای در شرایط فعلی آمریکا، امیدی است غیر ممکن و کاملا انتزاعی. گزارشگران: تاثيرات تحريم اقتصادي ايران از جانب شوراي امنيت و وابستگان را چگونه ارزيابي ميكنيد؟ پاسخ: این تحریم ، علت دو گانه ای دارد. علت اول این است که بخشی از این سیاست بعنوان مراحل تثبیت شده بین المللی در سطح سازمان ملل قرار گرفته است، یعنی همیشه از مرحله اخطار و میانجی گری به مرحله عملی کردن تحریم وارد می شویم. در نتیجه این تحریم به جای آنکه جواب مشخص به شرایط مشخص ایران باشد، بازتاب یک پروسه بین المللی در سطح سازمان ملل است. مسئله دیگر این است که رقبای اروپایی آمریکا متوجه شده اند و به تجربه نیز دریافته اند که حضور آمریکا و آغاز جنگ توسط آمریکا در کشورهای مختلف ، باعث کاهش حق آنان از چپاولگری است. از اینرو تلاش دارند که با فشارهای مختلف این حق چپاولگری را قبل از حمله و توسط مکانیسم های دیگر ، تضمین کنند. در حقیقت عملکردهای مختلفت از جمله تحریم اقتصادی از این منظر، فقط نمودی از فشار بر روی دولت ایران نیست، بلکه راه حلی برای تقسیم سهم "عادلانه" تر بین رقبا نیز می باشد. از طرف دیگر ایجاد آلترناتیوهای سوخت در کشورهای اروپایی، حرص آنان به دست یابی به منافع نفتی را نسبت به آمریکا کاهش داده است و در این بازار، عجله ای را که آمریکا برای شروع حمله دارد، اروپاییان ندارند و به همین دلیل در استفاده از مکانیسم های ارگانهای بین المللی، نرمش بیشتری در مقایسه با آمریکا از خود نشان می دهند. بعلاوه اینکه با تثبیت مکانیسم های سیاسی برای چپاول و تقسیم جهان و در دست گیری ارگانهای سیاسی، این رقبا سعی می نمایند، بالانسی را در مقابل قدرت نظامی آمریکا ایجاد نمایند. از طریق این بالانس، در حقیقت اتوریته آمریکا که امروز بیش از هر چیزی بر قدرت نظامی او استوار است ، کاهش جدی پیدا میکند. با قوی تر شدن هر روزه یورو نسبت به دلار آمریکا، اتوریته مالی وی نیز به طور جدی صدمه خورده است و برای رقابت با اروپاییان تنها مکانیسم باز مانده خود، یعنی قدرت نظامی را با جان و دل حفظ میکند. گزارشگران: جريان و پشت پرده گروگانگيري 15 ملوان انگليسي كه هم اكنون دست به افشاگريهائي چند زده اند و تيتر اخبار جهان را بخود اختصاص ميدهند را چگونه ارزيابي ميكنيد؟ پاسخ: جریان گروگانگیری به نظر من دو نتیجه برای طرفین داشت. ملیت این ملوانان به نظر من نقش تعیین کننده ای در روش برخورد جمهوری اسلامی به آنان داشت. انگلیسی بودن این ملوانان به دولت ایران یک بار دیگر این موقعیت را داد که بین رقبای اروپایی و آمریکایی عکس العمل های متفاوتی را ایجاد کنند. تونی بلیر در مصاحبه تلویزیونی خود اگر چه اعلام کرد که این مسئله و آزاد سازی بدون شرط آنان تاثیر مهمی به واکنش های بعدی نخواهد گذاشت ولی در عین حال ، می توان دید که موقعیت برای مذاکره مهیا تر است. این بخش از صحبت به عنوان مثال کاملا از کانال سی ان ان حذف گشت. از جانب دیگر، رقبای اروپایی اگر چه این مسئله را یک بازی تبلیغی قلمداد کردند ولی در عین حال تاییدی بود بر ادامه سیاست فشار و نه حمله، که همچنان توسط اروپاییان به عنوان یک سیاست به بن بست کشیده شده اعلام نگشته است. در حقیقت ایران با این کار نشان داد که می توان به بازی سیاسی ادامه داد. گزارشگران: لاريجاني نماينده ارشد مذاكرات هسته اي جمهوري اسلامي بتازگي اعلام كرده كه رژيم ايران آماده تفاهم با كشورهاي غربي است. اين زيگنال را چگونه تحليل ميكنيد؟ پاسخ: این سیگنال به واقع ، چیز جدیدی نیست و پیام خاصی هم در آن موجود نمی باشد که توسط آن بخواهد سیاست جدیدی را دامن بزند. همانطور که در بخش های قبلی سئوال ها نیز گفتم ، هیچکدام از طرفین در شرایط فعلی در موقعیتی نیستند که آغازگر جنگ باشند واز اینرو به هر عملی و ژستی دامن می زنند که عدم اجرای تهدید خود بر مبنای رو در رویی نظامی را به تعویق بیاندازند. این اظهار نظرها، برای ادامه دادن به بازی فشار است و عملا دو طرف را در موقعیت برتری قرار نمی دهد. گزارشگران: در حال حاضر چه تحليلي از افكار عمومي داخل و خارج كشور در مورد جنگ داريد؟ با توجه به اينكه برخي از احزاب و نهادهاي چپ در اروپا بنوعي همسوئي با رژيم ميپردازند و تنازعات موجود و سياستهاي جنگ افروزانه رژيم جمهوري اسلامي را كه ميتواند فجايعي غير قابل جبران بلحاظ انساني و اقتصادي ببار آورد، ناديده مي انگارند پاسخ: در مورد افکار عمومی در داخل کشور فکر میکنم در سئوال های تاکنونی نظرم را گفته ام. در مورد افکار عمومی خارج و در میان غیر ایرانیان، فکر میکنم که عکس العمل در همان حدی است که در مورد مسائل دیگر جهانی روی میدهد. ببینید افکار عمومی جهانی و "مردم عادی" به واقع هیچ علاقه مندی یا کنجکاوی و یا واکنشی در مورد وقایعی که در آینده اتفاق می افتد از خود نشان نمی دهند. زمانی که اتفاقی می افتد، معمولا می توان شاهد اظهار نظرهایی، آنهم در همان سطح اظهار نظر هستیم. علت این مسئله هم عموما این است که احزاب سیاسی در این کشورها بیش از هرزمان دیگری بیشتر مشغول انعکاس نظراتشان در مورد سیاستهای داخلی هستند و فشارهای عدیده اجتماعی و باز پس گیری بسیاری از امتیازات اجتماعی از مردم، موضوعی است که بیشترین مقدار عکس العمل را بخود اختصاص داده است. از طرف دیگر هم چپ رادیکال و تحول خواه ، اگرچه بصورت محدود ولی پس از سالها سکوت و عقب نشینیی دوباره به فعالیت و حضور روی آورده است و در شرایط فعلی به دنبال جبران دوران سکوت و عقب نشینی در کشور خود است. باز پس گیری بسیاری از امتیازات از دست رفته، تضعیف قدرت اتحادیه های صنفی، سیاستهای راست نهادینه شده در ارگانهای تصمیم گیری و خصوص سازی گسترده در طی این سالها، آنچنان بحرانی را برای توده های وسیع مردم در این کشورها ایجاد کرده است ، که نیروهای چپ را شدیدا درگیر این مسائل کرده است. از اینرو این چپ در مقایسه با 30 یا 20 سال گذشته، آن چپ سازمان یافته و شبکه ای در عرصه تاثیر گذاری بر روندهای جهانی نیست. بنابر این انتظار اینکه این چپ بتواند همانند سالها قبل روند تاثیر گذاری را داشته باشد، انتظار بزرگی است. یک وجه دیگر هم در حقیقت میزان تماسها و درگیر شدن فعالین ایرانی با این چپ اروپایی است. بغیر از تعداد محدودی از فعالین ایرانی که بصورت سازمان یافته در کنش و واکنش با این جوامع و نیروهای آن هستند، اکثر تماسها در سطح بسیار پراکنده و در مورد مراجعه برای گرفتن امضا و غیره صورت می گیرد. طبیعی است که چنین رابطه ای حتا میزان تاثیر گذاری بسیار محدود این احزاب اروپایی در مورد مسائل ایران را بیش از پیش محدودتر میکند. با تشكر از شما من هم به نوبه خود از شما تشکر میکنم و برایتان آرزوی موفقیت دارم. امیدوارم جوابهای کوتاه من، تا اندازه ای پاسخ سئوالات شما را داده باشد. بهروز سورن علی فرمانده

Saturday, March 03, 2007

قدرت: پویندگی یا میرندگی!؟

فرمانده alifarmandeh@yahoo.com مقاله ای را که در زیر میخوانید، برگرفته از مقاله ای است که اولین بار تحت همین نام، در نشریه کانون پزوهشی "نگاه" شماره ششم به تاریخ مهر 1378 ، سپتامبر 2000 به چاپ رسید. مقاله زیر، در شکل نظر تحلیلی و چارچوب ترتیبی آن به همان شکلی است که قبلا منتشر شده است. تنها تفاوت آن، بسط و توضیحات بیشتر بر موارد قید شد در مقاله است تا محتوای تحلیل برای خواننده ملموس تر باشد. از اینرو این مقاله کاملتر از مقاله چاپ شده قبلی است و من این را مدیون دوستانی هستم که با نقد و انتقادات خود، به باروری مقاله حاضر کمک رساندند.در همین جا از کلیه افرادی که به نقد این مقاله می پردازند تقاضا میکنم که یک نسخه از مقاله خود را به آدرس میل من ارسال دارند. به جای مقدمه: انگیزه نگارش این مقاله در وهله اول، آشنا کردن خوانندگان با نگاه به قدرت از دیدگاه روانشناسی اجتماعی است. پدیده قدرت ، از منظر روانشناسی اجتماعی، کمتر در میان ایرانیان مورد بررسی قرار گرفته است. در وهله دوم ، از آنجاییکه مسئله قدرت و اعمال قدرت در جوامع انسانی ، بیشتر از منظر سیاسی بدان پرداخته شده، به شدت رنگ و بوی صرفا حق و حقوقی به خود گرفته است تا یک نیاز انسانی برای ادامه حیات! در تقابل با این بینش عمومی باید گفت که اتفاقا ، داشتن قدرت و توانایی در اعمال قدرت، فراتر از آنکه یک حق و نیاز سیاسی باشد، برخواسته از نیاز انسان برای ادامه حیات آزاد خود است. اگر تک تک ما به عنوان اعضای جامعه انسانی و به خصوص بعنوان فعالین چپ ، به عنوان مدافعین آلترناتیو برتر انسانی، برای یک زندگی به خود نزدیک بشری، به قدرت و اعمال قدرت به عنوان یک نیاز و نه صرف حق انسانی برخورد کنیم ، آنگاه بسیاری از تعریفهای متعارف امروزی در ادبیات و تبلیغات حاکمان و رهبران "به حق" و یا "نا به حق" را، شالوده ای از تزویر و توهم آفرینی بر "انتخاب کنندگان" و "مریدان" خواهیم دید تا نمایندگی خود را رسمیت دهند. حال اینکه قدرت و اعمال قدرت، از آنجاییکه نیاز انسانی است، توسط هیچ نماینده گی نمیتواند بصورت "حق" و "حقوق" برآورده شود. این نیاز انسانی، فقط توسط خود انسان و نه نمایندگان آن، حتا در وجه انتخابی آن، قابل پاسخگویی است؛ همانگونه که گرسنه ای با شکم سیردیگری، سیر نخواهد شد. بحث بر سر پدیده ای به اسم قدرت، و چرایی و چگونگی آن، شاید به قدمت تاریخ بشری باشد. بشر به عنوان موجودی متفکر و تحلیل گر، در دروه های مختلف تاریخی همیشه سعی نموده است که این پدیده ی جنجال آفرین و در عین حال لازم برای حیات بشری را مورد بررسی قرار داده و توسط تئوری های مختلف، آن را در جهت نیازهای کوتاه و درازمدت خود مورد استفاده قرار دهد. هدف این مقاله، همانگونه که در بالا نیز بدان اشاره شد، بررسی اجمالی این پدیده از دیدگاه روانشناسی اجتماعی است. در این مقاله سعی می نمایم تا در مورد تعریف قدرت، چگونگی اعمال آن در جامعه، و همچنین رابطه ی آن با دیگر پدیده های فردی و اجتماعی ، به بحث بپردازم. تعریف قدرت: واژه قدرت - همانند خشونت و بسیاری دیگر از ترم های متداول در بحث های علمی- متاسفانه در بحث های روزمره و نیز درنوشته ها در جای درست خود استفاده نمی شود. لازم به تذکر است که بسیاری از ترم های روان شناسی برگرفته از زندگی روزمره ی ما است؛ ولی روان شناسی این ترم ها را توسط تئوریهای مختلف تعریف میکند. این وظیفه به عهده رشته ای از روان شناسی به اسم روان شناسی تئوری است، که در حقیقت بخش فلسفی این علم را تشکیل می دهد. در بحث های روزمره، گاها حتا در مجادلات به ظاهر علمی، جملاتی مانند "قدرت چیز خوبی نیست" ، "قدرت انسانها را خودخواه میکند" و یا "قدرت جلوی شکوفایی را میگیرد" ، بسیار مورد استفاده قرار میگیرند. آن چه منظور ما است، در حقیقت این است، که نوعی از اعمال قدرت، در شرایط مشخص و توسط شخص یا گروه خاصی منفی یا سد کننده پویایی است. حال اینکه به واقع قدرت توان است و اعمال قدرت چگونگی استفاده از این توان. به بیان دیگر ، ما دو ترم متفاوت قدرت و اعمال قدرت را مترادف یک دیگر دانسته، از این رو به راحتی یکی را به جای دیگری مورد استفاده قرار میدهیم. قدرت به خودی خود بار منفی یا مثبتی ندارد، این چگونگی مکانیسم اعمال آن ، توسط فرد یا افراد مشخصی است که منفی یا مثبت بودن آن را ، با توجه به نرمهای اجتماعی "مجاز" تعیین میکند. موجودیت یک لیوان به خودی خود منفی یا مثبت نیست، این که از این لیوان برای رفع عطش و یا جراحت فرد استفاده شود است که ، مثبت و یا منفی بودن چگونگی استفاده از آن را تعیین کند. در این میان باز باید خاطر نشان ساخت که استفاده از لیوان به مفهوم خود لیوان نیست. صرفا موجودیت پدیده نیست که فانکسیون یا کاربرد آن را تعیین میکند، بلکه شرایط و نیازهای مکانی و زمانی است که مبانی چگونگی استفاده "درست" و یا "نادرست" از آن را رقم میزند. در اینجا جای دارد که یک نکته را توضیح داد و آن اینکه ، آن چه ساخته ی انسان است ، میتواند فانکسیون یا کاربرد از پیش تعیین شده ای داشته باشد ، به عنوان نمونه اتومبیل، میز و یا قلم، که قبل از ساخت، طرح استفاده از آن ، مورد بررسی قرار میگیرد. اما در مورد احساسات، غرایز، مکانیسم های تدافعی، نیازهای اولیه انسانی و امثال آن، که جزیی از موجودیت فرد است، کاربرد آن ها به طور عمده توسط شرایط و نیازهای مکانی و زمانی ، مشخص میشود. در این جا ست که برای اولین بار، مانیپولازیسیون یا دگر جلوه دهی عامدانه، بعنوان وسیله انسان برای برتری دادن نیاز خود بر دیگری و از این طریق پرداختن به منافع و نیازهای خود در الویت به نیازهای دیگران و حتا عقب زدن و استفاده از دیگران برای رسیدن به ارضا نیاز خود است ، که کاربردهای مختلف از پدیده قدرت و اعمال قدرت را تعیین میکند. گاها این کاربردها در شکل دگر جلوه دهی عامدانه، از آنجاییکه که منافع جمعی فراتر از یک فرد را مورد توجه قرار میدهد، می تواند توسط سیستم اجتماعی به شکل حق و حقوق جلوه کند، تا افرادی برای عقب زدن دیگران و ارجحیت خود ، نیازی به تلاش فردی نداشته باشند و یک سیستم اجتماعی مسلط ، پیشبرنده این کاربرد باشد. پدیده اعمال قدرت و چگونگی آن ، از این منظر قابل تعمق است. با توجه به توضیح بالا، پس تعریف قدرت از دیدگاه روان شناسی چیست؟ قدرت بر خلاف آن چه اکثر ما تصور میکنیم، توانی در جهت فعال کردن یک مکانیسم تهاجمی نیست، بلکه توان مندی است در جهت فعال کردن مکانیسم تدافعی. این بدین مفهوم است که ، این توان مندی آن گاه مورد استفاده قرار میگیرد، که فرد امنیت خود به علت از دست دادن کنترل بر اوضاع را، دست خوش تحول می بیند؛ و این تحول می تواند در جهت منفی، یعنی به خطر انداختن موجودیت فرد سیر کند. آن چه باعث میگردد که فرد از این توان مندی غریزی استفاده کند ، همیشه یک تحول منفی عینی نیست، بلکه فرد در مواقعی میتواند پیش بینی کند که شرایط پیرامونی می تواند به از دست دادن کنترل و از این رو به خطر افتادن امنیت وی منجر گردد؛ و این خود کافی است تا از مکانیسم غریزی خویش استفاده نماید. از اینرو فرد صرفا زمانی که خطری که کنترل وی بر اوضاع و یا امنیت وی را تهدید می کند را جدی تلقی کند ، سعی خواهد نمود که از توان مندی خود استفاده نماید و از طریق شیوه های "متعارف" و یا "نامتعارفی" ، از این توان مندی بهره برده و آنرا در خدمت حفظ خود بکار گیرد. در عین حال باید توجه داشت که به همان اندازه که مکانیسم قدرت و حس خطر، غریزی است، راه های مختلف اعمال قدرت، یعنی استفاده از این مکانیسم، خود آموز و اکتسابی است. یعنی فرد در فرایند زندگی خود این راه ها را مشاهده میکند و با توجه به شرایط اجتماعی و فردی خود، بعضی از آنها را برمیگزیند و مورد بهره برداری قرار میدهد. اگر از اکتسابی بودن، یعنی دریافت و پذیرش این راهکارها بدون فرایند آگاهانه، بگذریم، منظور از خود آموزی این است ، که فرد از حجم اطلاعاتی که در محیط وجود دارد، خودآگاهانه آن اطلاعاتی را کسب میکند که به آنها نیاز دارد و تاکید کننده کاربردهای مختلف و چگونگی اعمال "مجاز" آن از طرف فرد هستند. در نتیجه ، خود آموزی لزوما بدین مفهوم نیست که فرد، خود ، راه حل های جدیدی را پیدا میکند، بلکه منظور عموما راه حل هایی هستند که در پیرامون وی وجود دارند و دیگران نیز از آن استفاده می کنند و یا کرده اند. این راه حل ها و چگونگی عمل کردها در صورت نهادینه شدن و تایید اجتماعی، به خود نامهایی چون ، "الگوهای اجتماعی"، "عرف" و یا "سنت" ، می گیرند. از اینرو در مورد چگونگی اعمال قدرت توسط فرد یا افراد یک جمع و یا طبقه اجتماعی میبینیم که نوعی از اعمال قدرت در حیطه " مجازها" و "غیر مجازها" قرار میگیرند و حال اینکه همان نوع اعمال قدرت، درمیان قشر ویا گروه اجتماعی دیگر، به گونه متضاد آن ارزیابی میشود. در طول تاریخ بشری نیز، سیستم های مختلف حکومتی و طبقاتی ، سعی بسیار فراوانی در جهت تعیین اشکال "سالم" و " ناسالم" اعمال قدرت کرده اند که اگرچه با بوق و کرنای "اجتماعی" و "انسان شمولی" همراه بوده ، ولی در عمل، صرفا قدم سیستماتیکی بوده است در جهت دگرجلوه دهی عامدانه ( مانیپولازیسیون) ، ولی اینبار، نه در شکل فردی بلکه در شکل وسیع اجتماعی آن. آن چه به صورت خلاصه در مورد تعریف قدرت میتوان گفت، این است که قدرت، توان مندی تدافعی است که فرد توسط آن کنترل لازم برشرایط محیطی را ایجاد میکند، تا امنیت فردی خود را تامین نماید. اعمال قدرت ولی، مکانیسم های خود آموز یا اکتسابی هستند که کنترل لازم را تضمین و امنیت فرد را تامین میکنند. در حقیقت، اعمال قدرت ، چگونگی استفاده از این توانمندی است. در این تعریف، از دو واژه ی " امنیت فردی" و " توانمندی" فرد استفاده شده است. استفاده از این دو واژه ممکن است این سئوال را در ذهن ایجاد کند ، که ما انسان ها به طور مجزا از هم زندگی نمیکنیم و انسان موجودی است اجتماعی ؛ به همین دلیل آیا نباید قدرت و اعمال آن را در ارتباط با جمع تعریف کرد؟ در جواب باید گفت ، که این تعریف به هیچ وجه در تناقض با اجتماعی بودن انسان نیست. انسان دقیقا به خاطر برآوردن نیازهای فردی خود و ایجاد امنیت لازم برای ادامه حیات است ، که – همانند بخشی از جانواران- زندگی اجتماعی را پذیرفته است. زندگی اجتماعی، تضمین کننده حیات فردی است. انسان در جاییکه نتواند خود به نیازهایش پاسخ دهد ویا نتواند به تنهایی از خطر احتمالی رهایی یابد، مطمئنا در جمع قرار خواهد گرفت و با جمع حرکت خواهد کرد. در آنجایی نیز که انسان سعی دارد از جمع پیروی کند و در جهت پاسخ به نیازهای جمع گام بردارد، در حقیقت، گوش چشمی به منافع خود دارد. انسان بدنیا می آید تا زنده بماند و زندگی کند. این اولین و غریزی ترین حس انسانی است . حال اگر در فرایند رشد و آگاهی و یا آرمانی خود ، راه دیگری انتخاب کند ، باز اوست که انتخاب کننده است و فرد اوست که برمی گزیند. از همین روست که افراد در شرایط مشترک ، اهداف جمعی مشترک، آرمانهای مشترک و منافع جمعی مشترک ، همیشه باز به یک گونه عمل نمی کنند و باز در جمع نیز، این فرد و فردیت اوست که بازتاب رفتاری دارد. در حقیقت ، هرگونه خطر احتمالی بر علیه جمع، و شناخت از آن، باعث می گردد که ما به عنوان افراد، موجودیت و جایگاه خود را در خطر دیده و عکس العمل لازم را بروز دهیم. اگر چه گاهی این عکس العمل جمعی است، ولی تا تک تک افراد جمع، خطر را احساس نکرده باشند، هیچ عکس العمل مشترکی را نخواهیم دید. بنابر این ، حتا زندگی اجتماعی ما، تحت محورامنیت فردی و توانمندی فردی قرار می گیرد. بی جهت نیست که بسیاری از نظریه پردازان علوم اجتماعی با دید چپ ، سعی در ترسیم و تایید بر جامعه برتری دارند که در آن "توان" و "استعدادهای " فردی توسط جامعه انسانی به شکوفایی برسد. جامعه انسانی که نتواند به نیازهای افراد جامعه خود بپردازد، نمیتواند جامعه برتری بر آنچه تاکنون شاهد آن بوده ایم، باشد. فرهنگ توتالیتر حاکم در طول قرنها، به قدری سیستماتیک فعالیت نموده ، که این تفکر را حتا در میان دگراندیشان نیز جا انداخته است که گویا حفظ جامعه و برای جامعه بودن، اوج رسیدن به انسان است . از اینرو بسیاری از دگراندیشان آنچنان بوق و کرناهای سیستم حاکم را پذیرفته اند که به غلط ، جوامع تاکنونی و به خصوص ساختار حاکم فعلی بر جامعه های انسانی را، بر محور فرد گرایی می دانند و ساختار جامعه آلترناتیو را ، بر محور اجتماعی قرار میدهند. حال اینکه اتفاقا آنچه در تمامی این سالها رخ داده است ، استفاده از این مکانیسم در جهت به خدمت در آوردن فرد برای اهدافی است که فقط "انسان را از خود دور کرده است" . تفکر برتر، می باید انسان را به خود بازگرداند و از اینرو جامعه می باید بر خلاف آنچه تاکنون بوده است ، در خدمت رشد و بهروزی افراد تشکیل دهنده آن باشد و نه گروهی از آنان. به بیان دیگر، تفکر برتر می باید گرد و غبار "در خدمت جامعه بودن" و " برای دیگران بودن" بر روی انسان را، که سیستم های حاکم برای استفاده از وجود فرد برای ارضا نیازهای بخشی از جامعه ، به وی تحمیل کرده اند را بتکاند و سیمای انسان با "توان" و " استعدادهای" فردیش را محور فعالیتهای اجتماعی جامعه آلترناتیو نماید. در مورد "امنیت فردی" نیز میباید یک نکته را یاد آور شوم. "امنیت فردی" از دیدگاه روانشناسی، مفهوم یک سانی با آن چه در سیاست و حقوق از "امنیت فردی" ارائه میشود، ندارد. استفاده از اشکال مختلف اعمال قدرت جمعی هم، وسیله ای است که توسط فرد انتخاب می گردد، تا همراه دیگران امنیت لازم را تضمین نماید. بنابراین "امنیت فردی" حتا اگر در شکل حقوقی آن تضمین شده باشد ، تا زمانی که خود فرد حس امنیت نداشته باشد، امن نیست و از تلاش باز نخواهد ایستاد. به همین دلیل است که گاها افراد – در شرایط مشابه با دیگران – عکس العمل کاملا یک سانی نشان نمی دهند. حتا در همین نمونه ها نیز می توان آشکارا دید، که چگونه افراد با توجه به نیازهای خود، عمل کردهای گاها متضاد ازهمی دارند. از اینرو است که دسته بندی افراد در طبقه، قشر اجتماعی و موقعیت شغلی به تنهای نمی تواند بیانگر عمل مشترک باشد، حتا اگر این جمع ها ، منافع اجتماعی یک سانی داشته باشند. عمل مشترک ، حاصل جمع بندی افراد طبقه یا قشر اجتماعی از شرایط ، نوع خطر، قوه ی تحلیل و ابتکار افراد و خود است و تا این جمع بندی فردی صورت نگیرد، نمی توان انتظار داشت که آنان به طور جمعی عمل نمایند. در خاتمه ی این قسمت از مقاله ، یک نکته دیگر را هم باید مطرح کنم و آن این که ، تا زمانی که خود فرد پذیرفته است که در شرایط خاص، دارای کنترل بر اوضاع است و نوع اعمال قدرت انتخابی یا اکتسابی وی، حس امنیت فردی او را تضمین میکند، هیچ گونه تصمیم یا اعلام خطر جمعی برای انتخاب نوع دیگری از اعمال قدرت، نمی تواند در انتخاب وی تغییری ایجاد نماید. بنابر این، پذیرش فرد در داشتن قدرت، عنصر دیگری است که چگونگی پذیرش نوع خاصی از اعمال قدرت و یا رد انواع دیگر بروز اعمال قدرت را رقم می زند. چهار واژه ی " کنترل" ، " امنیت" ، " توانمندی" و "پذیرش" در تعریف ارائه شده از قدرت نقش کلیدی در تعیین و چگونگی اعمال آن بازی می کنند. در ادامه ی این مقاله ، از این چهار واژه در تحلیل شرایط مختلف استفاده خواهد شد. در این جا جای دارد، که چگونگی اعمال قدرت در جامعه را مورد بررسی قرار دهیم تا متوجه شویم که این تعاریف در حیات اجتماعی چگونه توضیح دهنده تنوع اعمال قدرت هستند . بررسی قدرت در جامعه بعنوان نمونه ای انتخاب گشته است که این مکانیسمها را در جمع نشان دهد و به همین دلیل، این نمونه، صرفا محدود به خود نمی باشد و مکانیسم مشابه را می توان حتا در جمع های کوچکتر نیز دید. از آنجاییکه یک جامعه ، در سطح بسیار وسیع تری، نقش تعیین کننده ای را در اجرا ونهادینه کردن این مکانیسم در جمع های زیر مجموعه خود دارد، پرداختن به شناخت از این مکانیسم ها را در سطح وسیع آن یعنی جامعه تحت بررسی قرار میدهم. این زیر مجموعه ها، نه تنها در شکل - یعنی خانواده، مدرسه و تشکلها- که در محتوا و اهداف - مانند فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و هنری و ...- نیزمی توانند به گونه های مختلفی مورد تقسیم بندی قرار گیرند. شکل و محتوای این زیر مجموعه ها اما، تغییری در پیروی کلی آنان از سیستم حاکم شده و نهادینه شده در جامعه و بر جامعه را، ترسیم نخواهد کرد و ممکن است صرفا در شدت و حدت دراین پیروی، از هم متمایز باشند. به بیان دیگر مکانیسم های ترسیم شده زیر، در سطح ماکرو، یعنی جامعه، کاربرد خود را در شکل میکرو ، یعنی واحدهای اجتماعی ، نیز کاملا نشان داده و بازتولید می نمایند. در هر جایی که فردی موجود است، نیاز به اعمال قدرت وجود دارد و از اینرو مکانیسم های نهادینه شده و "مجاز" و "غیرمجاز" ، به حیات خود ادامه می دهند. اعمال قدرت در جامعه فارغ از این که بافت و ساختار سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی یک جامعه چگونه باشد و فارغ از این که این جامعه در کجای کره زمین قرار گرفته است، افراد جامعه در گروه های مختلفی قرار می گیرند که دارای وظایف و جایگاه های متفاوتی هستند. دقیقا این جایگاه های اجتماعی است ، که تعیین میکند، هر فرد در جامعه - به مثابه ی عضوی از جمع – چگونه می تواند قدرت خویش را اعمال نماید. از اینرو است که به واقع اعمال قدرت مفهومی حقوقی پیدا میکند. زیرا در این جوامع ، چگونگی اعمال قدرت نه بر حسب نیازهای افراد، با توجه به توانها و استعدادهایشان، که از منظر خواسته ها و منافع این یا آن گروه اجتماعی تعیین میگردد و در جهت سیستماتیزه کردن ارضا نیازهای آنان و الویت این نیازها بر نیازهای گروه اجتماعی متقابل، گام بر میدارد. در حقیقت تلاش در جهت سیستماتیزه کردن ارجحیت یک گروه اجتماعی است که روشمندی های اعمال قدرت و چگونگی اجرای آن را به شکل حق و حقوق، یعنی به شکل "مجاز" و "غیر قانونی" ، رسمیت می بخشد. از اینرو در مقوله اعمال قدرت، وجود اشکال حقوقی ، تضمین کننده الویت پاسخ گویی به نیاز و امنیت بخشی از جامعه بر بخشی دیگر است. بنابر این ، حقوقی کردن اعمال قدرت، نه تضمین کننده نیازهای فردی ، بلکه تضمین کنند الویت گروهی بر گروهی دیگر است و از اینروست که اعمال قدرت "مجاز" صرفا در مقابل خود ،"غیر مجاز" بودن بخش دیگری را به همراه دارد که لزوما تعمین کننده و تضمین کننده حس امنیت فرد نیست. هر آینه، که مقولات حقوقی در جهت سامان بخشیدن به پاسخ گویی نیازهای مختلف قدم علم میکنند، باید نگاه کرد که کدامین الویتها مورد توجه هستند و نه لزوما کدامین تضمین ها. مقوله حقوقی اعمال قدرت، آنگاه به نیازهای انسانی توجه دارد که برآیند جایگاه این انسان در حیات جمعی باشد. نوع جامعه، با توجه به مناسبات سیاسی و اجتماعی آن، بیانگر تفاوت در نوع اعمال قدرت و روش های این توان مندی است که توسط افراد جامعه ، "انتخاب" می شود. بنابراین حوزه ی امنیت و کنترل آن ، عموما در چهارچوبی قرار می گیرد، که جایگاه فرد است. اما چگونگی این چهارچوب، جایگاه فرد، وظایف وی و اشکال مختلف اعمال قدرت، از جمله مواردی است که جوامع گوناگون را تا حدودی از هم مجزا می کند. از اینرو، نه نیاز به اعمال قدرت، بلکه چگونگی اعمال آن است که این جوامع را از هم متمایز می نماید. در جوامع انسانی کنونی، هر فرد با توجه به جایگاه و موقعیت خود، روش مندی خاص و مجازی را برای اعمال قدرت دارد. ولی از آنجاییکه جوامع تاکنونی - بر مبنای آنچه در بالا قید شد- متشکل از میلیون ها انسان در جایگاههای مختلف اجتماعی است، از اینرو روشن است که همه ی این افراد نمی توانند در مدیریت سیاسی و اقتصادی یک کشور به یک سان شرکت نمایند و قدرت برابری را اعمال کنند. از اینرو، هرم اعمال قدرت و چگونگی آن با توجه به مناسبات سیاسی و اجتماعی جامعه شکل میگیرد و هر فرد، نسبت به جایگاهش در این هرم ،شکلهای مختلفی از اعمال قدرت را " انتخاب" می کند. قبل از ادامه بحث، یک نکته را می باید تذکر داد و آن این که ، بر خلاف برخی از بحث های سیاسی در مورد ، " مردم و حکومت" و یا " مردم و دولت" ، روان شناسی اجتماعی به شکل دیگری پدیده ی اجتماع را تعریف می کند. کسانی که در حکومت و دولت هستند، خود جزیی از اعضای یک جامعه هستند. مردم ، یعنی اعضای یک جامعه، متشکل از کسانی است که حکومت می کنند و یا تحت حکومت هستند. بنابراین ، در بررسی چگونگی اعمال قدرت در یک جامعه انسانی می باید با توجه به این تعریف ، این پدیده را مورد بررسی قرار داد. این که آیا حکومت گران منافع دیگران را تامین میکنند و یا خیر و این که آیا حاکمان، بخش دیگر مردم که در حکومت نیستند را مورد سرکوب قرار میدهند یا خیر، سئوالاتی هستند که تعریف از یک جامعه و تقسیم بندی های آن را دست خوش تغییر نمی کند. اتفاقا این تقسیم بندی و مکانیسم های اعمال قدرت می باید این چندگانگی را توضیح دهد. اتفاقا این تقسیم بندی است که نشان می دهد که چگونه جوامع تاکنونی، انسان را از خود دور کرده اند و او را در چارچوبهایی قرار داده اند که "مجاز" و "غیرمجاز" دانستن اعمال وی ، توسط معیارهای دیگری رقم می خورد. بنابر این ، اعضای یک جامعه متشکل از حکومت کنندگان و حکومت شوندگان است. در این جا لازم است که دو نوع جامعه را مورد بررسی قرار دهیم، جامعه ی صنعتی و جامعه ی در حال رشد. هدف این بررسی ، ترسیم تفکر حاکم و نگاهی است که چگونگی اعمال قدرت در این جوامع را توضیح می دهد. توجه به این نکته مجددا ضروری است که این بررسی از منظر روان شناسی اجتماعی است و طبیعتا علوم دیگر از زوایای دیگری توضیح دهنده این ساختار هستند و این تفاوت، نه لزوما در جهت تقابل که در جهت تکمیل این ترسیم است. در یک جامعه صنعتی، به عنوان مثال کشورهای اروپای غربی، نهادها ، انجمن ها، اتحادیه ها و گروه های فرهنگی و هنری متفاوتی به فعالیت مشغول اند، که فارغ از نتایج سیاسی فعالیت های آنان بر روند جامعه، اعمال قدرت افراد را به شکل های مختلف ، "مجاز" و " تضمین" می کنند. در این جوامع، انتخاب کردن نمایندگان سیاسی در دولت و پارلمان ، نوعی از اعمال قدرت است، که توسط بخش وسیعی از مردم پذیرفته شده است و به آنان حس امنیت و کنترل میدهد. در این کشورها که بخش های وسیعی از فعالیتهای اجتماعی بیش از اندازه تخصصی شده است، این پندار را در اذهان بخش وسیعی از مردم برانگیخته ،که پذیرش قرار دادن مسئولیت های مختلف در دست دیگران، خود نوعی کنترل بر اوضاع درجهت تامین امنیت فردی است. از این رو، تفویض مسئولیت به جمع ها یا افراد دیگر، خود نوعی از اعمال قدرت است. بنابراین وجود انجمن ها و اتحادیه ها نه صرفا از منظر حقوقی، بلکه از این دید نیز باید بدان پرداخت که فرد در عضویت خود، حس کنترل میکند و از اینرو برای وی نوعی اعمال قدرت است. به همین دلیل ، وجود چنین نهادهایی به کاهش تنش های اجتماعی یک قشر و یا یک طبقه بر علیه قشر و یا طبقه دیگر همیاری می رساند. زیرا خود فرد، حس عدم امنیت و یا از دست دادن کنترل را ندارد؛ به این ترتیب این، ممیزه ایی است در جهت کاهش تنش های استراتژیک همانند قیامها و یا انقلابات. در شرکت های بزرگ صنعتی، مدیران بخش های مختلف، با توجه به تئوریهای " مدیریت مسطح" برگرفته از روانشناسی مدیریت، جلسات ماهانه ای با کارمندان خود دارند که در آن درباره برنامه های آتی صحبت می شود و پیشنهادات کارمندان مورد بررسی قرار می گیرد. شرکت کارمندان در سطح عملکردی فعالیتها ویا نکات تاکتیکی مدیریت - و نه لزوما استراتژیک اقتصادی - تضمین کننده کاهش تنشها از طریق "مشارکت" است. این "مشارکت سیستماتیک"، به بازدهی تولیدی و ایجاد حس امنیت کمک میرساند. اگر چه حرف آخر را مدیران می زنند، ولی همین مکانیسم تصنعی مشارکت برای فرد کارمند کافی است تا حس کند که وی نیز به شکلی در کنترل اوضاع نقش دارد و امنیت وی در خطر نیست. لازم به توضیح است که تئوری "مدیریت مسطح" محدود به مورد مشارکت نیست ولی در اینجا آن بخشی از این تئوری ترسیم می گردد که توضیح دهنده موضوع مقاله یعنی قدرت است. در مقابل کارفرمایان ، اتحادیه های کارگران و کارمندان قرار دارند که منافع کارگران و کارمندان را نمایندگی میکنند. وجود این ارگانها نیز، پذیرش امنیت مضاعفی را باعث می شوند ، که به واقع در مکانیسم مدیریتی خود از همان قانون کارفرمایان، یعنی عدم مشارکت مستقیم و پذیرش اعمال قدرت از طریق نماینده گی ، فعالیت هایی را دامن میزند. شکل وسیع تر مشارکت مستقیم ، همانند اعتصاب، اعتراضات اجتماعی و امثالهم ، شکل متفاوتی از اعمال قدرت است که به ندرت در وجه غالب مشارکت نماینده گی، به چشم میخورد. در حقیقت کارفرمایان و نمایندگان دستمزد بگیران از مکانیسم مشابه ای برای اعمال قدرت استفاده می کنند و آن شکل نماینده گی است و هردو در جهت تنش زدایی ، مکانیسم های مشارکت سطحی را دامن می زنند، یکی با شرکت دادن دستمزد بگیران در جلسات ماهانه و "مدیریت مسطح" و دیگری با مخالفت ها و اعتراضات نمایندگی شده. بحث ما بر سر این نیست که آیا این ارگانها واقعا امنیت فرد مورد نظر را تامین میکنند یا خیر، بحث در مورد تاثیر روانی مکانیسم این ارگانها بر فرد و چرایی پذیرش این ارگانها توسط اوست. اعمال قدرت فرد در مورد اتحادیه ها، در انتخاب اتحادیه دل خواه خود و عضویت در آن است و نه رو در رویی مستقیم با خود کارفرما. از اینرو است که من در بخشهای بالاتر خاطر نشان کردم که مسئله اعمال قدرت ، مقوله ای صرفا حقوقی نیست ، باید خود فرد حس کند که کنترل را ایجاد کرده است، حتا اگر این حس در مقطعی، به صورت واقعی در تقابل با از دست دادن و زیر پا گذاشتن حقوق خود وی به عنوان دستمزد بگیر و یا شهروند یک جامعه باشد. تاثیر حس امنیت و یا عدم آن، نقش بسیار فراتر و موثر تری از "بی حقوقی" و "لگد مال شدگی مزایا" ، در تعیین چگونگی و نوع اعمال قدرت فرد به پدیده و افراد دیگر دارد. بنابراین، همانطور که گفته شد، اعلام خطر توسط جمع، لزوما عکس العمل فرد توسط انتخاب نوعی از اعمال قدرت را باعث نمیگردد. در مدارس نیز انجمن های خانه و مدرسه ، جلسات منظمی با آموزگاران و مدیران ترتیب می دهند و چنان شرایطی را به وجود می آورند، که پدر، مادر و یا آموزگار، هر کدام با شرکت خود در این جلسات اطمینان خاطر پیدا میکنند، که جایگاه وی و از این طریق امنیت وی در خطر نیست وکنترل لازم بر اوضاع را دارد. همین نمونه در مورد انجمن های ورزشی، هنری و فرهنگی نیز صادق است. از آن چه تاکنون گفته شد، می توان این نتیجه را گرفت که در چنین جوامعی ، انتخاب کردن در همان سطح رایج آن، نوعی از اعمال قدرت است . به بیان دیگر ، انتخاب، به عنوان عنصر محوری در جامعه نشان میدهد که فرد با توجه به این که جزو انتخاب کنندگان و یا انتخاب شوندگان است، چگونه اشکال مختلف اعمال قدرت را مورد استفاده قرار میدهد. انتخاب کنندگان در "انتخاب" نمایندگان و "انتخاب شوندگان" توسط مدیریت کشوری یا برنامه های مشابه. در حقیقت مشارکت نماینده گی به عنوان نوعی از اعمال قدرت پذیرفته شده است. تخصصی کردن جامعه با توجه به نیازهای اقتصادی و سیاسی ، باعث گشته است که بسیاری صرفا در حوزه ی شغلی و تحصیلی خود از اشکال مختلف اعمال قدرت "مجاز" استفاده نمایند و همانطور که در بالا اشاره کردم، اعمال قدرت در حوزه های دیگر را توسط "نمایندگان" خود به اجرا در می آورند و اکثریت جامعه نیز این روش مندی را پذیرفته است. به عبارت دیگر، تخصصی کردن جامعه ، تخصصی شدن اشکال اعمال قدرت را در پی داشته است. چنین طرز تفکری باعث گشته که در جامعه های صنعتی بندرت شاهد تنش های شدید بین گروه های اجتماعی مختلف، آن چنان که در جوامع در حال رشد مشاهده می کنیم هستیم. پذیرش تخصصی شدن جامعه توسط افراد ، اعمال قدرت نماینده شده و حضور مشارکت تاکتیکی در امر مدیریت ، باعث گشته است که نیاز به اعمال قدرت خشونت آمیز و مستقیم – در وجه سرکوبگرانه آن- توسط حکومت گران، موضوعیت خود را در شرایط فعلی ازدست بدهد. در حقیقت توسط نهادینه شدن و پذیرش اشکال مشخص اعمال قدرت ، افراد پذیرفته اند که میباید "تاثیرگذارنده" باشند و نه تعیین کنندگان. از اینرو فعالیتهای افراد، حتا در شکل اعتراضی اعمال قدرت، هدف تاثیرگذاری بیشتر و نه تعیین کنندگی بیشتر را وجه مصامحه خود قرار داده است. اگرچه ، هر از گاهی ما شاهد تظاهرات ها و یا شورش هایی هستیم، ولی این مساله چنان نادر است، که در صورت اتفاق ، توجه همگان و مطبوعات را به خود جلب میکند. وجود انجمن ها و ارگانهای مشابه دلیلی است ، تا افراد قانع شوند که هنوز بر اوضاع کنترل دارند و حس کنند که میتوانند در حفظ امنیت خود نقش داشته باشند. به بیان دیگر، آنان می پندارند که تصمیم گیرنده هستند. در پایان این بخش، می توان گفت که مکانیسم های اعمال قدرت توسط وجود ارگان ها و انجمن ها حتا در پایین ترین لایه های هرم حکومتی جامعه برای کلیه افراد جامعه از یک طرف و از طرف دیگر پذیرش تخصصی بودن و شدن جامعه، چنان شرایطی را در جوامع صنعتی ایجاد کرده است ، که بروز انفجارهای اجتماعی – مانند انقلاب و قیام – بعنوان نوعی از اعمال قدرت مستقیم را با تاخیر جدی مواجه میکند. در این جا، فرد نیازی به بروز خشونت برای اعمال قدرت حس نمیکند و در بسیاری از مواقع، فشار به نمایندگان خود را به عنوان راه چاره در شرایط بحرانی انتخاب می نماید. در جوامع در حال رشد، ولی وضع به گونه ی دیگری است. در این جوامع، ساختار جامعه از پایین تا بالا دارای بافت دو گانه ای است. این دوگانگی در کلیه ی زمینه های فرهنگی، اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی خود را آشکارا نشان میدهد. علت این دوگانگی هم عموما - اگر نخواهیم به عرصه مردم شناسی اجتماعی و یا علوم سیاسی وارد شویم- به خاطر عدم رشد پا یا پای روبنا با زیربنای ساختار جامعه به شکل کلاسیک آن است. نتیجه ی این دوگانگی را می توان حتا در طرز تفکر، معیارهای ارزشی، روش مندی اعمال قدرت فردی و جمعی در هرم اجتماعی ، منعکس در "عرف" ، "سنت" و " متعارفه ها" دید. بنابر این ، باید از دید وجود این دوگانگی، اعمال قدرت توسط فرد را مورد بررسی قرار داد. این دوگانگی و در حقیقت چنین ساختاری باعث میشود که ارگانهای سیاسی از نوع جوامع صنعتی – همانند پارلمان و مشابه آن – حضور داشته باشند، ولی ساختار سیاسی و فرهنگی و طرز تفکر افراد نسبت به آن بر مبنای سنت ها و هرم حکومتی دوران قبل از صنعتی شدن جوامع کلاسیک است. در چنین جوامعی ، رهبران توسط بخش وسیعی از مردم در اثر انقلاب و یا قیام انتخاب می شوند، تا بر آنها حکومت کنند. پس از آن مردم هیچ گونه کنترلی در مدیریت کشوری و یا انتخاب مجدد آنان – حتا در شکل متعارف کشورهای کلاسیک- ندارند. فرد در چنین جامعه ای بر این اعتقاد است ، که به واقع اعمال قدرت متعلق به رهبران است و آنان نیستند که باید امنیت خود را تامین کنند، بلکه رهبری در حکومت باید این وظیفه را به انجام برسانند. بنابر این ، فرد سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود را در دست رهبران می بیند. از اینرو، هرگونه بحران و "خراب شدن " زندگی خود را از طریق مقصری در بالا توضیح میدهد و نقش خود را فراموش می کند و در جستجوی "رهبر خوب" و طرد "رهبر بد" بر می آید. در بررسی تحولات منفی اجتماعی و سیاسی، نقش تمامی کشورهای دنیا و حکومت خودی را به حساب می آورد، الا نقش خود را. در این نوع جوامع، افراد در اوج خروش های اعتراضی، رهبری را "انتخاب" می کنند و امیدوارند که وی کنترل لازم بر اوضاع را داشته باشد و امنیت آنان را تامین کند. اعمال قدرت افراد در حقیقت صرفا در انتخاب رهبری و آنهم صرفا در اوج خروش اعتراضی است. اما این امیدواری ، پس از مدتی جای خود را به ناامیدی میدهد و اعمال قدرت از بالا به آن جایی میکشد، که تحمل روحی و روانی افراد را در اثر واقعیات و نیازهای زندگی به صفر می رساند و آنان دوباره توسط شورش ها ، قیام ها و انقلابات ، شخص دیگری را به رهبری بر می گزینند تا همان روش اعمال قدرت رهبر قبلی را پیشه کند. بنابر این در چنین جوامعی ، افراد صرفا قله هرم اعمال قدرت را مد نظر دارند و بخش های دیگر و پایین تر این هرم را، صرفا زاییده ای بر حفظ قله آن میدانند. در این قله نیز، نه مجموعه ای از رهبران که یک رهبر یا پیشوا قرار دارد. این نگاه به واقع یک تمایز در عرصه نگاه به هرم اعمال قدرت از جوامع صنعتی را نشان میدهد. اگر در جوامع صنعتی، هرم اعمال قدرت توضیح دهنده ، چگونگی و نوع اعمال قدرت در رده های مختلف اجتماعی است، در این جوامع وجود بدنه یا لایه های میانی این هرم ، صرفا حمایت کننده گان و تضمین کننده حفظ قله هرم است و به همین دلیل، این بخشها برای اعمال قدرت خود، صرفا قله هرم را مورد توجه قرار میدهند؛ این توجه یا برای حفظ پیشوا و رهبر است و یا به زیر انداختن وی برای رساندن یک فرد جدید در این قله. مطلق گرایی و تسلط کامل، بر بستر تفکر سیاه یا سفید بینی، که ریشه های تاریخی روان شناختی مردم این کشورها است، باعث گشته است که سیر تحولات روبنایی با وجود اشتراک زیربنای اجتماعی با کشورهای کلاسیک صنعتی – یعنی سرمایه داری- نمونه های واحدی از اعمال قدرت در مقایسه اجتماعی را نشان ندهد. این بستر تفکری ، نه تنها تنش ها را کاهش نمی دهد، بلکه تحولات اعتراضی بدون نتیجه ای را به ارمغان می آورد و نسل ها را پشت نسل ها ، در همان سطح، در جهت نفی عملی تعیین کننده گی و پذیرش تاثیرگذاری به پیش می برد. حکومت کنندگان ، با اعمال قدرت مطلق ، تمامی نهادهای کاهش تنش را در خطر با امنیت خود می پندارند و به سختی با آن به عناد بر می خیزند و حکومت شوندگان، با بردباری، صبر میکنند و زمانی نیز که تصمیم به تعیین شوندگی میگیرند، در پی انقلابات و قیام های خود و در اوج خروشهای خود، مجددا بر حسب روش اعمال قدرت "سنت " خود، رهبری را انتخاب می کنند که عملا این خروشها را نه تنها به سر منزل تعیین کننده گی نمی رساند که حتا تاثیرگذاری را نیز کاهش می دهد. این تفکر نهادینه شده در مورد هرم اعمال قدرت، بازتاب خود را نه تنها درمیان حمایت کنندگان رهبری موجود ، که حتا در میان مخالفین رهبری نیز نشان میدهد. به همین دلیل، حتا در میان مخالفین، سعی اساسی و پیگیرانه در جهت به رسمیت شناساندن رهبرجدیدی است که لزوما نیازی به تغییر سیستم ویا دگرگونی هرم نمی بیند، بلکه تغییر رهبری را پایه و اساس شکل بهتر هرم اجتماعی میبیند و وظیفه بهتر سازی را به عهده قله جدید می گذارد. بنابراین "دموکراتیکزه کردن" و " توده ای" کردن جامعه را در "دموکراتیزه شدن" رهبری می بیند و تمامی تلاش، در جهت ترسیم این گونه رهبری است و برتری خود را عمدتا در شکل ارائه این گونه رهبری متمرکز می کند. چنین چرخه ای ، بخش اعظم تاریخ این کشورها را تشکیل می دهد. بنابراین، این نوع شورش ها و قیام ها ، نه در جهت تضمین توانایی فرد در اعمال قدرت از پایین ، بلکه صرفا برای حقانیت بخشیدن به اعمال قدرت از بالا توسط رهبری جدید است. ولی این بینش ، با طبیعت نیاز انسان برای اعمال قدرت در تناقض است و به همین دلیل دیر یا زود، فرد ، مجبور به واکنش می شود. این واکنش ها در چنین کشورهایی، خشونت بار و با سرکوب هم راه است. به خاطر عدم وجود نهادهای مردمی، چون انجمن ها و اتحادیه ها، اعضای یک جامعه را رو در روی هم قرار میدهد و تنها چاره ی کار، تقابل حکومت گران و بقیه ی مردم است. حال اینکه همانطور که گفته شد، در عمل ، راه کاری بر برون رفت از بحران نیست و بحران های جدیدی را دامن میزند. بنابراین ، همان طور که اشاره شد، این جوامع از مکانیسم های کاهش تنش ها – آن چنان که در جوامع صنعتی نهادینه شده است- بی بهره اند و حتا در اثر توافق بر سر ایجاد چنین کانون های کاهش تنشی توسط حکومت گران، این راه کارها صرفا جنبه موقتی و در اثر زیر فشار بودن یک بحران جدی پذیرفته می شود. خصلت دو گانه ی این جوامع باعث می گردد که حتا اشکال دیگری چون انتخابات و یا مذاکره، نتواند حس امنیت فردی را در اعضای جامعه ارضا کند. عدم نهادینگی چنین مکانیسم هایی ، اعضای این جوامع را حتا نمی تواند در سطح ایجاد حس امنیت، متعارف با جوامع صنعتی ، نگاه دارد. در اینگونه جوامع ، مانیپولازسیون یا دگرجلوه دهی عامدانه جوامع صنعتی، در تثبیت شیوه های "مجاز" و دوری از شیوه های "غیر مجاز" اعمال قدرت، جای خود را به مطلق گرایی و توتالیسم اجتماعی میدهد. به همین دلیل ، تعجب آور نیست اگر عموم مردم در این کشورها، اعمال قدرت را با خشونت یکی میدانند و اعمال قدرت را هم ویژه حکومت گران. در توضیح این مشکل، مردم عموما بر این باورند که گویا، قدرت دارای خصلت جادویی است و هر کس به آن دست یابد، "خود خواه" ، " خود رای" و "مستبد" می شود. غافل از این که این در ذات قدرت نیست. بلکه به دلیل طرز تلقی و برداشت تک تک ما در مورد نقش و جایگاه خودمان در جامعه است. این طبیعت قدرت نیست، بلکه چگونگی اعمال قدرت بر بستر مکانیسم های حاکم بر حیات جامعه یعنی ،یا دگرجلوه دهی عامدانه و یا توتالیسم است. مثال "کشتی فقط یک ناخدا دارد" ، بیانگر همین بینش است که در تمامی لایه های اجتماعی و یا نهادهای دولتی و حکومتی در شکل های مختلف خود را نشان میدهد. همین مثال در روابط خانوادگی ، جایگاه مرد را بعنوان مثال تثبیت میکند. پایان سخن و جمع بندی: آنچه در این مقاله تحت بررسی اجمالی قرار گرفت، تعریف پدیده قدرت و اعمال قدرت از منظر روانشناسی اجتماعی بوده است. سعی من بر این بود که نشان دهم ، نیاز به اعمال قدرت و شیوه های آن، جزیی از حیات انسان اجتماعی است و نه صرفا مقوله ای حقوقی ، که بصورت "مجاز" یا "غیر مجاز" کردن اشکال آن مورد بررسی قرار گیرد. انسان می باید خود در حیات خود دخیل باشد و به هیچ عنوان ، نمی تواند با نمایندگی این یا آن فرد ، امنیت فردی خود را تضمین نماید. دخالتگری مستقیم در حیات خود و در جمع، نقطه آغازین نزدیک شدن به خود است. تمامی سیستم های تاکنونی با عنوان ترم ها و نام های زیبای خود ، هر آینه که این دخالتگری مستقیم را به نماینده گی غیرمستقیم بسپارند، کاری جز سرکوب انسان و وی را در خدمت منافع گروهی از جامعه گذاشتن، انجام نداده اند. جامعه انسانی باید بتواند در فردای خود ، تضمین کننده رشد توان و استعداد فردی باشد و چنین جامعه ای، چاره ای جز پذیرش دخالتگری مستقیم فرد ندارد. نباید به بهای منافع جمع، تفکر نهادینه شده در جوامع امروزین را به تفکر دگراندیشانه ای متصل کنیم که به واقع انسان را به موجودی تاثیرگذار و نه تعیین گر تبدیل کرده است. اتفاقا این جوامع و مکانیسم های امروزین هستند که با دگرجلوه دهی عامدانه و یا توتالیسم خود، فرد را قربانی جمع و گروهی از اجتماع کرده اند. تلاش پویندگان انسانی ، بر خلاف مکانیسم های تاکنونی تاریخ بشری، در جهت رشد انسان و نزدیک کردن وی به خود است. نباید از یاد برد که جمع ، متشکل از افراد است و از اینرو هر فرد در تلاش خود، سهمی از دستاوردها را باید از آن خود بداند و از اینرو نمی تواند با بهتر زیستن دیگری ، بهتر زیستن خود را بیافریند! بنابر این جمع می باید ارتقا دهنده افراد خود باشد، فقط از اینروست که انسان، موجودی است اجتماعی و نه قربانی اجتماعی! اعمال قدرتی که انسان را در سایه ای قرار دهد و یا تحت هر نام زیبنده ای ، وی را در جهت حقانیت توتالیسم خود، پشت پیکره اجتماع و جامعه قرار دهد، نمی تواند پیام آور رشد جامعه انسانی و حل تناقضات امروزین آن باشد. جامعه آلترناتیو ، یک جامعه حقوقی نمی تواند باشد . جامعه آلترناتیو، جامعه ای مبین و استوار بر افراد خود و اعمال قدرت در جهت رشد توان و استعدادهای افراد خود است. جامعه آلترناتیو ، جامعه انسان است برای انسان! یازدهم اسفند 1385 ، دوم مارس 2007

Friday, January 05, 2007

از جنبش فدایی تا تشکیلاتهای فدایی

علی فرمانده alifarmandeh@yahoo.com در عرض ده سال گذشته، یکی از مشغولیتهای فکری من، پرداختن به مسائل جنبش فدایی و تشکیلاتهای فدایی بوده است. این مشغولیت توسط مراجعه به تجربیات خودم و دیگران،اسناد و مقاله های متعدد داخلی و یا منتشر شده رسمی، بحثهای شفاهی درونی و بیرونی تشکیلاتی و بالاخره مصوبات و تصمیم های رسمی تشکیلاتهای فدایی بوده است. در طول این سالها خود من سعی کرده ام که از طریق سخنرانی، مصاحبه های رادیویی، نوشتن مقالات بیرونی و درونی و شرکت فعال در بحث های درونی و بیرونی، بخش های مختلف نظرات و تحلیل خود در این مورد را ارائه دهم. در مقطع فعلی پس از خروجم از تشکیلات سازمان فداییان اقلیت، تعدادی از رفقا، پس از سخنرانی اینجانب در مورد جنبش فدایی و با توجه به تماسهای نسل جدید مبارزین ، بخصوص در ایران و در میان دانشجویان ، از من خواستند که به برخی از نکات آنها جواب دهم . به جای این جوابگویی، برآن شدم که این مجموعه چندین ساله را جوهر نوشته این مقاله کنم و گامی بردارم در جهت مستند سازی تجربیات مبارزاتی و تشکیلاتی چندین نسل از مبارزان. لازم به توضیح است که تکمیل کننده این مقاله ، مقاله های مختلف من در مورد مسائل تشکیلاتی است که در هرکدام بخش هایی از نظراتم را ارائه داده ام. نکته دیگر اینکه ، به دلیل وسعت تاریخی و فعالیتی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و از آنجاییکه که من و یا رفقای دیگر نمیتوانستند که در همه جا حضور و یا اطلاع داشته باشند و از آنجاییکه بخش زیادی از اطلاعات به صورت شفاهی و نه کتبی در اختیار افراد مختلف است و طیف وسیعی حتا فرصت انتقال تجربیات خود به دیگران را به دلیل اعدام از دست داده اند، مقالات دیگری که در این زمینه چاپ شده است را مکمل این مقاله میدانم. در عین حال از تمامی خوانندگان در خواست دارم که با نقد و برخورد فعال و یا درج نظرات و تجربیات خود ، سعی کنیم که همگی در مستند سازی این دوره تاریخی و مهم فعالیت بخش وسیعی از جنبش کمونیستی ایران ، گامی را در جهت آشنایی نسل جدید فعالین کمونیست با تجربیات جنبش کمونیستی ایران برداریم. نکته آخر اینکه من متاسفانه به دلیل عدم فعالیت مستقیم تشکیلاتی با دیگر سازمانهای جنبش کمونیستی ایران در دوره های مختلف، نمیتوانم تجربیات و یا تحلیل مستندی در این زمینه داشته باشم ، بهمین دلیل، عدم پرداختن به آن تشکیلات ها به دلیل بی اعتنایی به این تجربیات نیست بلکه صرفا پرداختن به بخشی است که خود در آن سهیم بوده ام و بخش بسیار طولانی از حیات سیاسی من با آن در هم تنیده بوده است، اگرچه معتقدم که بسیاری از رفقای فعال در تشکیلاتهای دیگر و در مقاطع تاریخی مشابه، نکات مشترکی را در این مقاله خواهند دید. در پایان ، من این مقاله را به نسل جدید فعالین کمونیست وچپ در ایران تقدیم میکنم. مقدمه: یکی از دلایلی که من فکر میکنم بحث در مورد جنبش فدایی اهمیت دارد، این است که جنبش فدایی بخش مهمی از جنبش کمونیستی ایران بوده و در عین حال افت و خیزهای زیادی هم داشته است. تاثیرات این جنبش حتا در زمینه های اجتماعی، فرهنگی و ادبی نیز عیان است و همگان به خوبی از آن آگاه اند. دلیل دیگر این است که به نظر من جنبش کمونیستی همیشه می باید جمع بندی خود از فعالیتها و پریودهای تاریخی مختلف مربوطه را داشته باشد. ما در مقاطع مختلفی از جمله در زمان شاه شاهد این بودیم که از جمله جنبش فدایی در عین حال که فعالیتهایش را به پیش می برد، هیچگاه وظیفه جمع بندی مبارزاتی خودش را به تعویق نیانداخت و از اینرو اشکال مختلف مبارزاتی همیشه مورد بررسی قرار میگرفتند؛ چرا که در حقیقت این جمع بندیها ، پایه و اساس انتخاب شکل های جدید سازماندهی و یا عمل مبارزاتی بودند. همین جمع بندیها ، در شرایط بسیار حساس مبارزاتی، حتا توانستند جلوی بسیاری از ضربه ها را بگیرند و یا شدت و حیطه آنها را کاهش دهند. این مسئله پس از این دوره ، به دست فراموشی سپرده شد ویا با توجیح در گیریهای مبارزاتی، به فردای نا معلومی واگذار گشت. از اینرو در دوره های بعدی فعالیت سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ، نه جمع بندی تشکیلاتی و مستند سازی آن، بلکه صرفا اوضاع خارج از تشکیلات، یعنی سیاستهای حاکم بر جمهوری اسلامی و وضعیت نیروهای دیگر، تعیین کننده انتخاب سیاستهای جدید و یا سازمان دهی جدید قرار گرفت و اتفاقا به همین دلیل نیز در مقاله خواهیم دید که چه عواقبی را با خود به همراه داشته است. ارائه جمع بندی در حال حاضر به این دلیل اهمیت دارد که فعالین جدید حرکات خودشان را شروع کرده اند و این نسل هم میخواهد که ما این جمع بندیها را در اختیارشان بگذاریم. بنابر این وظیفه ما در این است که از تکرار اشتباهات و بن بستها و تنش هایی که در دوره های مختلف مبارزاتی قبلی باعث ضربه های متمادی بر پیکره ی جنبش کمونیستی شده است، جلوگیری کنیم و حرکت نسل جدید مبارزان را به جلو ونه تکرار اشتباهات سوق دهیم! از اینرو این جمع بندی ها نه متعلق به یک تشکیلات سیاسی است، نه صرفا متعلق به تشکیلاتهای سیاسی است. بلکه این جمع بندی متعلق به جنبش وسیع کمونیستی ایران است. این جنبش متشکل از تشکیلاتهای سیاسی و بخش بسیار وسیع افراد کمونیستی است که تعلق تشکیلاتی ندارند ولی در این جنبش فعالیت میکنند و اهداف مختلف جنبش کمونیستی را به پیش میبرند. ارائه جمع بندی به جنبش از یک لحاظ دیگر هم اهمیت دارد و آن اینکه بخش بسیار وسیعی از فعالین کمونیست در ایران و خارج از کشور، در خارج از تشکیلاتهای سیاسی قرار گرفته اند و از اینرو با شفاهی بودن تاریخ و بخصوص در درون تشکیلاتها ، این بخش وسیع و بصورت خاص نسل جدید مبارزین در ایران از این تجربیات بی بهره می مانند. در مورد جنبش فدایی، بدلیل عدم وجود مکانیسم های تشکیلاتی برای جمع بندیهای دوره ای و هم چنین حضور بخش وسیع فعالین آن در خارج از تشکیلات، بسیاری از بحث ها و صحبت ها که به واقع رقم زننده تنش ها،انشعابات و در گیریهای داخل جنبش فدایی و تشکیلات فدایی بود، بدور از دسترس آنان مانده است. دلیل دیگر عدم مستند سازی این تجربیات ویا بی توجهی عامدانه به آن، از اینروست که عده ای با حفظ و عدم کتبی کردن تجربیات برای خود قدرت ایجاد می کنند. اینکه من اطلاعاتی دارم که دیگران ندارند، برای فرد من قدرت ایجاد میکند و بسیاری از افراد در تلاش برای دانستن، میباید در تماس فردی قرار گیرند تا اطلاعاتی را بدست آورند . از اینرو، این دانستن من و ندانستن دیگران ، ایجاد موقعیت میکند. متاسفانه این رفقا کمترین توجهی به جنبش نداشته و هیچ ارزشی برای دیگر رفقای جنبش قائل نیستند. از اینرو نیز فعالیت در جهت آغاز مستند کردن تجربیات و بحث ها و نظرات چه درباره جنبش فدایی و بعدها در تشکیلات های فدایی و چه درباره تشکیلاتهای دیگر از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اگر تک تک ما اعتقادی به جنبش کمونیستی داریم و جنبش کمونیستی را خلاصه شده به تشکیلات خود و یا کمتر از تشکیلات خود نمیدانیم، می باید سعی کنیم که این تجربیات را بطور مستند در اختیار کل جنبش قرار دهیم. ارائه این تجربیات قدم اولی است برای آغاز نقدها و مبارزه ایدئولوژیک در سطح جنبش و از اینرو در دراز مدت اگر از محضر تشکیلات خود و منافع خود نگاه نکنیم ، فقط و فقط به نفع جنبش مبارزاتی و نسل های جدید مبارزین خواهد بود، چرا که از تکرار اشتباهات خواهد کاست! برای اینکار ولی یک پیش شرط وجود دارد و آن اینکه خود را نه در شعار که در عمل ،جزیی از جنبش وسیع کمونیستی بدانیم. اگر این نگاه در سطح جنبش ما نهادینه شود، آنگاه قدم اول برای گسترش فعالیتهای مبارزاتی و سازماندهی جدید نیروها و تبدیل چپ به یک قطب قوی را برداشته ایم . جنبش کمونیستی ایران شامل هزاران فعال در ایران و خارج از کشور است. علت اینکه ما آنها را نمیبینیم در این نیست که نیستند، در این است که ما صرفا زمانی آنان را می بینیم که مستقیما در کنار ما و در جمع یا تشکیلات ما حضور داشته باشند! ما باید خود را عضو جنبش کمونیستی بدانیم که برخی از ما تشکیلاتی هستیم و بخش بسیار وسیعی تنها عضویتمان به عضویت در جنبش محدود میشود ولی فعالیتمان در راستای یک هدف است : ایستادگی و مبارزه برعلیه نیروی سرمایه جهانی بطور عام و جمهوری اسلامی بطور خاص برای ایجاد حکومت اکثریت زحمتکشان ایران . از اینرو دانسته های ما ،تجربیات ما و دانش ما در خدمت نیرویی فراتر از جمع ها و تشکیلاتهای خودی، یعنی جنبش کمونیستی ایران است. پذیرش این مسئله به ما کمک میکند که هر نقدی را در دشمنی با خود نبینیم. مشکل اساسی ما امروز در این است که هر نقدی و هر نقد کننده ای ابتدا باید یگانگی و دوستی خود را با نگاه مقابل ثابت کند و در صورت پذیرش این نزدیکی، آنگاه تازه شنونده نقد میشویم. مشکل در این جاست که ما مرتب خود را در معرض تهدید و ضرب می بینیم و خود نیز می دانیم که کوچک شده ایم و از اینرو نمی خواهیم اجازه دهیم که جلا و شکوه گذاشته مان ذره ای با موجودیت کوچک جمع امروزمان در تناقض قرار گیرد. به همین دلیل است که هر نقدی با حمله یکی انگاشته میشود. از اینرو، نقد کننده حتما غیرخودی است ، چون خودی حمله نمی کند! چنین تفکری و چنین برخوردی سالها است که جلوی هرگونه نقد سازنده و هر گونه بحث علنی ایدئولوژیک در درون جنبش کمونیستی را به تعطیلی کشانده است و اگر از غر زدن های گاه و بیگاه مان بگذریم ، نقد تئوریک و نظری که پایه و اساس تدوین ساختاری و اساسی هر گونه مبار زه ای است از درون جنبش ما رخت بربسته است. باید این تفکر را و این نوع برخورد را بدور انداخت و جلوی آن ایستاد، حتا اگر در کوتاه مدت، به تنش هایی بیانجامد! واقعیت این است که در عالم بنیادهای علمی مارکسیستی هیچ تحولی بدون پرداختن ، پذیرش و به میان تنش ها رفتن صورت نپذیرفته است. وجود تنش و سازندگی تنش از منظر مارکسیستی، چیزی جز دیدن عناصر متضاد یک پدیده (مثلا درجامعه طبقاتی) نیست. اینکه یک تنش ما را به بن بست بکشاند ویا دیوارهای بن بست را بشکند ، فقط و فقط بستگی به ما دارد. نقد بطور اتوماتیک نفی نیست، بلکه قدم اول در آنالیز واقعیت یک پدیده است . البته این جمله که نقد نفی نیست را بارها و بارها شنیده ایم ولی این جمله نیز همانند بسیاری از جملات دیگر ما، از محتوای خود خالی شده است. امروزه ، این جمله را ما قبل از هر بحثی و سخنی مطرح میکنیم تا به طرف مقابلمان بگوییم که قصد دشمنی نداریم. محتوای علمی این جمله اما به این دلیل است که ، نقد وسیله علم است در پرورش یک نگاه، بر مبنای آنچه نگاههای تاکنونی بوده اند و اینکه این نگاه ها چگونه این پدیده را می انگاشته اند. بنابراین اگر نقد به نفی برسد، هیچگاه این به مفهوم نفی پدیده نیست بلکه نفی چگونگی نگاه به یک پدیده است! این نگاه جدید حاکم برنقد و یا منتج شده از نقد میتواند به ما کمک نماید که پدیده را بهتر بشناسیم. از اینرو میتواند در تعیین برخوردهای جدید به پدیده، به ما کمک رسانده و بهمین دلیل، در رشد تفکر و کارایی عملکرد ما دخیل باشد. این ترسیم آن نقدی است که به نقد مارکسیستی منتصب است. به بیان ساده تر، نقد هیچگاه وسیله نفی نیست بلکه اگر ما به نفی یک پدیده برسیم ،این امر بر مبنای اطلاعاتی است که از نقد منتج شده و ما بر مبنای منافع خود و یا جمع ( مثلا طبقه) پدیده را نفی میکنیم. این نفی، نه بر مبنای مرسوم امروزی آن ،یعنی عدم وجود پدیده بلکه در ضرورت ادامه وجود پدیده یا تخریب پدیده است ( مثلا جامعه سرمایه داری). یعنی تصمیم گیری ما برای عمل، بر مبنای نقدی است که اطلاع دهنده، آنالیزه کننده و از اینرو نشان دهنده روابط چگونگی پیوند عناصر تشکیل دهنده و ترسیم کننده تضادهای اجزای پدیده است. زمانیکه ما پدیده ای را نفی میکنیم ، بواقع اول وجود آن را باید بپذیریم! به بیان ساده تر،در صورت لزوم نفی، پذیرش وجود یک پدیده ، قدم اول برای نفی آن پدیده است. آنچه نقدهای ما را غیر مارکسیستی و از اینرو بی محتوا میکند این است که ما به یکی از مبانی نقد، یعنی ترسیم تضادهای اجزای یک پدیده بی توجهیم . به همین دلیل" نقدهای" ما یا رنگ وبوی تمجید از یکی برعلیه دیگری را دارد یا نفی موجودیت طرف مقابل. اگر آنچه گفته شد را بعنوان تعریف نقد و چرایی اهمیت آن به پذیریم ، آنگاه متوجه می شویم که به چه دلیل من اعتقاد دارم که نقدی در طی سالیان گذشته در جنبش کمونیستی ما صورت نگرفته است. به خصوص در آنجایی که پای نقد فعالیتها، شکل فعالیتی و ظرف فعالیتی در دوره های مختلف تاریخ تشکیلات فدایی بطور خاص و جنبش کمونیستی ایران بطور عام به میان می آید. آنچه را که من میخواهم با شما در میان بگذارم این است که چه شد که جنبش فدایی تبدیل به تشکیلاتهای فدایی شد؟ و چه روندی را با خود داشت؟ این بررسی بصورت تاریخ نگاری و ثبت وقایع و یا از طریق بررسی مواضع سیاسی در دوره های مختلف نیست. علت آنهم در این است که تاریخ جنبش فدایی و یا تشکیلاتهای فدایی بطور مفصل در مقاطع مختلف و توسط افراد و یا تشکیلات های فدایی توضیح داده شده و مستند است. هدف من در این مقاله باز کردن آن نکات و مسائلی است که از لحاظ تشکیلاتی، باعث بوجود آمدن تشکیلاتهای فدایی مختلف شده است. قبل از پرداختن به این دوره می باید چند نکته را برای روشن تر شدن نکات قید شده در ادامه این مقاله ذکر کنم. اول اینکه، در حقیقت تنشها ، انشعابات و اخراجهایی که مورد بررسی قرار گرفته اند، صرفا پیامد و برایند یک تفکر هستند. این تفکر که به واقع با قرار دادن مبارزه خلق در سرلوحه فعالیتی خود، تغییر ظرف تشکیلاتی از یک تشکیلات چریکی به تشکیلات سیاسی ،بدون ارائه و ترسیم مختصات طبقاتی آن، عدم ترسیم نوع نیروهای پیش برنده جدید با توجه به هدف جدید سیاسی شدن تشکیلات، عدم آمادگی و داشتن کادرهای لازم در مقطع انقلات و از اینرو دنباله روی از وقایع بعدی در جنبش، علل اصلی پیامدهایی است که در بخش های مختلف این مقاله بدانها پرداخته ام. دوم اینکه این مقاله نمی تواند در بعد مقاله ای خود ترسیم کننده جزییات وقایع و یا نظرات باشد، از اینرو سعی کرده ام که فقط آن نظرات و وقایعی را بصورت اجمالی ترسیم کنم که به شفافیت تحلیل یاری رسانند و نه برعکس؛ و نکته آخر اینکه ، به نظر من مشکل، آن دیدگاه اساسی بود که به غلط فکر میکردیم، که ایجاد یک تشکیلات سیاسی بواقع بطور اتوماتیک طبقاتی شدن آن را رقم خواهد زد! مشکل اساسی در این نیست که در آن مقطع با توجه به سطح تفکری و تحلیلی آن دوره، چرا از مسئله مبارزه طبقاتی غافل ماندیم، مشکل اساسی این است که در تحلیل های امروزمان حتا به جای نقد و بررسی مسائل ، سعی نماییم ثابت کنیم که جنبش فدایی و تشکیلات سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پس از سال 57 ، تشکیلاتی گسترده و در جهت منافع مبارزاتی طبقه کارگر و یا سازمانگر آن بوده است. این واقعیتی است که می باید هر تشکیلاتی را در همان مقطع خاص خودش و با توجه به تضادهای موجودش نگاه کرد و بررسی نمود و باتوجه به این نگاه می توان گفت که آیا این تشکیلات درست عمل کرد و یا کار دیگری می باید انجام میداد؛ ولی اگر با توجه به گذشت زمان و آموزش از تجربیاتمان و آگاهی هایمان بخواهیم گذشته را نیز آنگونه که امروز هستیم ، عوض کنیم ، آنگاه نه تنها خیانت میکنیم بلکه راه را برای هرگونه پیشرفت و درس آموزی برای نسل جدید مبارزین می بندیم و جز توهم، چیز دیگری نمی آفرینیم! جنبش فدایی تا اولین انشعاب وسیع در سال 58 : نکته ای که من فکر میکنم چه در عرصه تشکیلاتی و چه سیاسی و چه نظری در دوره های مختلف فعالیتی باید مورد توجه قرار گیرد ،این است که نظرات مختلف در درون این جنبش از آغاز وجود داشته است و آنچه تجلی خود را در سیاهکل نشان میدهد، در حقیقت حاصل فعالیتهای چندین ساله ی پیش ازآن است. آنچه که عموما در بحث در مورد جنبش فدایی مطرح میشود این است که، سیاهکل آغاز این جنبش بوده است ، حال اینکه سیاهکل آغاز یک جنبش نیست. این تفکر اشتباه ، حتا برخا از طریق خود تشکیلات های فدایی ، دامن زننده عمل گرایی حاکم بر جنبش، حماسه انگاری یک مبارزه جدی و کمونیستی و بالاخره کم بها دادن به فعالیتهای تئوریک و ارزش ثانوی قائل شدن برای آن است. سیاهکل تجلی بحث و گفتگوهای سالهای قبل از آن است. سیاهکل حاصل و تجلی تحلیل سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی است. پس از آن، بر مبنای این تحلیل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، شیوه های مختلف مبارزاتی مورد بررسی قرار گرفت. پس از انتخاب شیوه مبارزاتی بر مبنای تحلیل مشخص، شکل مناسب تشکیلات مبارزاتی مطرح شد و پس از اینکه شکل تشکیلات مبارزاتی انتخاب شد، مسئله چگونگی عمل مبارزاتی طرح گشت. یعنی نتیجه ای که ما آغاز آن را در سیاهکل می بینیم. در نتیجه سیاهکل حاصل یک سری فعالیتها است، یک سری کارزارها است. یک سری نظرمندی ها ، پژوهشها و فعالیتهای تئوریک است که به یک عمل مبارزاتی میانجامد! بنابر این اگر ما سیاهکل را آغاز فعالیتها بداینم نتیجه اش این میشود که ما در واقع، سالها فعالیت قبل از آنرا نادیده گرفته ایم. اتفاقا همین تفکر خودش را امروز در آنجایی نشان میدهد که ما برای تدوین یک تئوری انقلابی مبدا حرکت خود را از یک فعالیت و عمل آغاز میکنیم و بدین گونه میخواهیم به پیش رویم. به واقع عمل مبارزاتی سیاهکل از آنجایی نشات میگیرد که تحلیل ما در مورد ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی چیست؟ واین ساختارها کدامند؟ بدون اینکه در نظر بگیریم ، این تحلیل ها برای کدام سازمان سیاسی است. به واقع نگاه تحلیلی و علمی در این است که زمانیکه ما میخواهیم به سراغ بررسی یک پدیده برویم ، مثلا جامعه ایران، باید نیت مان به واقع شناخت از جامعه باشد و بر این مبنا بتوانیم تعریفی از آن ارائه دهیم. بنابر این نگاهمان به سمت یک تشکیلات نیست. این نگاه می خواهد اول بداند این جامعه چگونه پدیده ای است؟ و آنجایی نیز که میخواهد شیوه مبارزاتی را انتخاب کند، باز میرود میخواند، مطالعه میکند، تجربیات مختلف را بررسی میکند ، تجربیات جنبش های دیگر خارج از ایران را مورد توجه قرار میدهد. در این مقطع هم، هنوزحرفی از تشکیلات نیست. مبدا هنوز تشکیلات نیست، مبدا حس جستجو گر، خلاقیت و کنجکاوی انسان کمونیست است تا بتواند امر مبارزه را به پیش ببرد. بعد از این دو تحلیل هست که شما میبینید، تازه بحث در مورد نوع تشکیلات مناسب، مختصات نیروی لازم و ساختار جمع تشکیلاتی پیش می آید. این هم دوره خاص خودش را دارد. حاصل این همه تلاش به سیاهکل می انجامد. بنابراین فقط در این دوره هست که ما می بینیم سازمان چریکهای فدایی خلق تحلیل مشخص دارد. برمبنای تحلیل مشخص، هدف مشخص را تعیین میکند و بر مبنای این هدف مشخص، نیروهای مشخص خود را تعریف میکند؛ بر مبنای نیروها، وسایل مشخص را طلب میکند و در جهت بدست آوردن آنها کار میکند و در نتیجه تشکیلات خودش را بنیان می گذارد. بنابر این در این دوره یک همگونی وجود دارد. همگونی بین عمل مبارزاتی، هدف مبارزاتی و تشکیلات مبارزاتی. تنها دوره ای از حیات جنبش فدایی را که می توان گفت در آن یک همگونی وجود دارد ، سالهای اولیه پس از سیاهکل است. به بیان دیگر سالهای قبل از انقلاب، تنها دوره ای از حیات سازمان است که تئوری و عمل به یکسان و در به هم پیوستگی با یکدیگر ، حیات و فعالیت تشکیلاتی را رقم می زنند. البته باید دقت شود که منظورمن نه هماهنگی آن چیزی است که میباید می بود، بلکه با توجه به آن نکاتی است که خود تشکیلات فدایی آن را به عنوان هدف، وسیله و عمل مبارزاتی انتخاب کرده بود. پس ازاین دوره آنچنان که خواهیم دید، اگر چه در مقاطع مختلفی ، انتقاد به عدم کار تئوریک و عدم وجود مکانیسمهای مبارزه ایدئولوژک وجود دارد ، ولی در عمل، گامی در جهت برطرف کردن واقعی این مشکلات برداشته نمیشود. از دست دادن کادرهای تئوریک جنبش فدایی، در حقیقت زمینه را برای عمل گرایی هر چه بیشتر سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در دوره پس از انقلاب 57 باز میکند. علت دیگری که به این عمل گرایی دامن میزند ، محدودیت شدید اعضای تشکیلات در ازای طیف هزاران نفری فعالین آن در خارج از تشکیلات هم هست. بنابر این تشکیلات در یکی از حساس ترین دوره های تاریخی، به جای پرداختن جدی به مسئله تئوریک در راه ایجاد یک تشکیلات گسترده سیاسی عملا در جهت رفع و رجوع فعالیتها و سازماندهی خود در عکس العمل به وقایع اجتماعی قرار میگیرد! بنابراین اگر امروز میگویم تئوری انقلابی مشخصی وجود ندارد، نه بعنوان یک شعار بلکه این واقعیتی است که از لحاظ تاریخی به ما نشان میدهد که برای تنظیم یک تئوری انقلابی ، نه فقط یک تحلیل سیاسی، نه فقط یک هدف مشخص ، نه صرفا یک نیروی آماده در یک تشکیلات ،بلکه برمبنای شناخت از نیازهای جامعه و مبارزه سیاسی است که مبانی یک تئوری تعیین میشوند. برای تدوین یک تئوری انقلای نمی توان از دوربین یک تشکیلات سیاسی به تحلیل و راه یابی نشست که برعکس تجربه این دوره از حیات جنبش فدایی نشان می دهد که از دوربین واقعیت های اجتماعی می باید شکل مبارزاتی، هدف مبارزاتی، نیروی مبارزاتی و بالاخره تشکیلات مبارزاتی را تعیین کرد! بحران اساسی جنبش کمونیستی، امروز در این است که ما اول عینک میزنیم و بعد می خواهیم واقعیت ها را ببینیم و اتفاقا چون این واقعیت ها را از طریق عینک می بینیم، عموما در انتخاب فعالیتها، اهداف و نوع نیروها اشتباه میکنیم. این نکته توضیح دهنده این واقعیت است که چرا سیاهکل میتواند، امر مبارزاتی را اوج دهد، در کلیت جامعه، مبارزه را دامن بزند، در عرصه های مختلف تاثیر گذار باشد و فراتر از یک تشکیلات کارآیی داشته باشد و در حقیقت یک جنبش باشد و جنبشی هم عمل کند! این عملکرد و تاثیرگذاری ، همانطور که خواهیم دید در دوره های بعدی کمتر و کمتر میشود و گاها دیگر وجود ندارد. بنابر این من فکر می کنم، این دید بسیار اشتباهی است که ما بپنداریم ، صرف عملیات چریکی رفقا در آن دوره باعث جنبشی شدن مبارزه و گسترش دید مبارزاتی در میان مخالفین رژیم شاه گشت. فعالیتهای تئوریک رفقا، در شناسایی مختصات جامعه ایران، علل عدم کارایی شکلهای مبارزاتی دیگر، شناساندن تجربیات جهانی مبارزان به جنبش ایران و بالاخره ترسیم راه کار عملی مبارزه، همگی از فعالیتی هایی هستند که در حقیقت باعث تاثیرگذاری مبارزاتی در میان مخالفین رژیم شاه شد و توانست در مقطع مشخصی از تاریخ ایران، نقش کلیدی خود را درمیان این مبارزین، بازی کند. در اینجا یک مشکل پیش می آید که من فکر میکنم، صرفا مشکل جنبش فدایی ویا جنبش کمونیستی ایران نیست و آن اینکه ، در برخی از کشورها، علاوه بر مشکلات عدیده اقتصادی و مشکلاتی که طبقه کارگر با آن روبرو است، یک وجه دیگر هم اضافه می شود و آن دیکتاتوری است. بنابراین وظیفه نیروهای کموینست در این گونه جوامع ایجاد یک بالانس بین مبارزه برای آزادی و دموکراسی و مبارزه طبقاتی است. در بسیاری از این گونه کشورها میبینیم که نیروهای کمونیست این توازن را به سختی می توانند ایجاد کنند. بازتاب این مسئله را می توان به عنوان مثال در نظریه های احمد زاده یا بیژن جزنی، قبل از انقلاب هم دید. نظر احمد زاده ، با توجه به اینکه مسئله امپریالیسم را شفافتر می بیند و از اینرو نقش سرمایه جهانی و از این طریق وضعیت طبقه کارگر را بررسی میکند ، در حقیقت نظریاتی است که مبانی طبقاتی و نطفه های سوسیالیستی را در محور خود دارد. فارغ از اینکه ما نظرات احمد زاده را تا چه اندازه قبول داشته باشیم، واقعیت این است که نظرات وی چه از لحاظ اهداف مبارزاتی، چه از لحاظ تحلیل جامعه ایران و چه از لحاظ نوع تشکیلات مبارزاتی ، از یک شفافیت و هم گونی برخوردار است. در عین حال نطفه های سوسیالیستی را هم دارد؛ چرا که دیدش به سرمایه جهانی است. ولی از آنجاییکه شرایط ایجاد حزب طبقه کارگر را مساعد نمی بیند ، مسئله مبارزه مسلحانه و تاکتیکها را مطرح میکند. بنابراین شرایطی ایجاد میشود که به سیاهکل می انجامد و درحقیقت عمل مبارزاتی آغاز میشود. البته در این میان نظر دیگری نیز توسط پویان مطرح شد ولی از آنجاییکه که نظرات وی در تعیین ساختار تشکیلات مبارزاتی در میان فعالین سازمان چریکهای فدایی خلق، نقش تعیین کننده ای نداشت و بحث در مورد ظرف تشکیلاتی ، عموما حول نظرات احمد زاده و جزنی متمرکز بود، از پرداختن به نظرات پویان در این مقاله صرف نظر میکنم. اما اگر نگاهی را بررسی کنیم که جزنی مطرح میکند و نام آن را نبرد با دیکتاتوری میگذارد. این در حقیقت یعنی دیکتاتوری و مبارزه با دیکتاتوری را محور مبارزاتی خود قرار دادن. از آنجاییکه جزنی مسئله خلق بر علیه دیکتاتوری و نه خلق برعلیه امپریالیسم را مطرح کند ، دچار یک تناقض گویی می شود که نتیجه اش همان نظری است که می گوید کار سیاسی خلق برای از بین بردن دیکتاتوری. بنابراین نظرات جزنی با توجه به اینکه مسئله سرمایه جهانی را محور نمیداند ، گاها در مقایسه با نظرات احمد زاده یک گام به عقب هم هست. در حقیقت دید جزنی، مبارزه طبقاتی و مبارزه برعلیه سرمایه جهانی را در اقدام برعلیه دیکتاتوری شاه میبیند و این مبارزه را در الویت بر مبارزه توده های وسیع زحمتکشان در احقاق حقوق طبقاتی خودشان میداند. این دیدگاه همانگونه که بعدا خواهیم دید، گرایشات فکری مختلفی را جذب سازمان میکند ، زیرا تمامی این گرایشات فقط و فقط یک نقطه مشترک با هم دارند و آن نبرد با دیکتاتوری شاه است. حال اینکه در وجوه اساسی تر، یعنی آلترناتیو بعد از شاه، چگونگی به پیش بردن مبارزه طبقاتی و یا مختصات تشکیلات مبارزاتی مناسب،هیچ گونه وجه اشتراکی وجود ندارد، مگر در یک وجه و آنهم دید عموم خلقی حاکم بر سیاست و تشکیلات. اگر این دو نظر را با هم مقایسه کنید ، می بینید که حتا در ابتدا هم ، جنبش فدایی همان مشکلی را دارد که در دیگر کشورهای مشابه هست؛ یعنی اینکه در عین مبارزه سیاسی ، برای به پیش بردن مبارزه طبقاتی که مبارزه مشخص طبقه کارگر هست، مبارزه دیگری برای دموکراسی و آزادی هم در جریان است که فراتر از منافع صرف طبقه کارگر قرار دارد و ایجاد بالانس در این دو وجه ، معمولا یا کفه ترازوی مبارزه طبقاتی راسنگین تر میکند و یا کفه دیگر ترازو یعنی مبارزه برای دموکراسی و آزادی برعلیه دیکتاتوری را. اما هر دو این نظرها، در آن مقطع تاریخی یک وجه مشترک دارند و آن اینکه چه مبارزه طبقاتی و چه مبارزه بر علیه دیکتاتوری، از کانال گسترش مبارزه خلق به پیش میرود. به واقع این نظریات نشان میدهند که تفاوت شکل مبارزاتی و یا حتا هدف مبارزاتی به خود خودی تعیین کننده نیروهای متفاوت شرکت کننده در مبارزه نیست! میتوان شکل چریکی یا فعالیت سیاسی را انتخاب کرد، می توان هدف براندازی دیکتاتوری و یا بر علیه سرمایه جهانی بود ولی در آنجایی که نیروهای شرکت کننده را می باید تعیین کرد، می توان مشترکا به یک نتیجه رسید و آن بسیج خلق است یعنی احاد توده ها و نه لزوما طبقه! پذیرش نظرات جزنی توسط سازمان چریکهای فدایی خلق، یک نکته را به دست فراموشی میسپارد و آن اینکه جزنی هیچ گاه فرصت این را پیدا نمیکند که با توجه به انتخاب مبارزه سیاسی بعنوان وجه غالب، بتواند هدف سیاسی و تشکیلات سیاسی بصورت اساسنامه و برنامه را به طور شفافی ارائه دهد. چنین شفافیتی را که شما در این موارد می توانید در نظرات احمدزاده ببینید، در مورد جزنی نیست. نظر جزنی در مورد دیکتاتوری شفافیت دارد، ولی آنجاییکه که می باید در مورد تشکیلات مورد نیاز این هدف، نوع و چگونگی نیروهای پیش برنده و اهداف سیاسی تاکتیکی و استراتژیک این مبارزه صحبت کند، یا شفافیتی نیست و یا اینکه اصلا بحث مدونی دیده نمیشود. این مسئله آن چنان شرایطی را پیش می آورد که "اکثریت" می تواند پا بگیرد و با نفی حتا نظرات جزنی ، مشکلاتی را ایجاد کند که همه ما شاهد آن بودیم. در این دوران می بینید که تشکیلات سازمان چریکهای فدایی خلق تشکیلات بحران زده ای است. بحران زده از این لحاظ که از یک طرف کار سیاسی را در دستور خود قرار می دهد ولی از طرف دیگر وسایل آغاز این نوع فعالیت یعنی برنامه ، اساسنامه، نیروها و کادرهای لازم و شکل تشکیلات مناسب سیاسی را ندارد! هیچکدام از این چهار جزء لازم، در مقطع انقلاب وجود خارجی ندارد. یعنی تشکیلات، اگرچه فعالیت سیاسی را به عنوان شکل فعالیتی انتخاب کرده است ولی هیچکدام از ملزومات آن در دست تشکیلات نیست! بنابر این شما میبینید افرادی وارد تشکیلات می شوند که برمبنای معیارهای اساسنامه ای، یعنی ضابطه ای، جذب نشده اند ، بلکه معیار، رابطه ای است. از اینرو است که بعنوان مثال در همان آغاز، مشکل رفقای چریکهای فدایی پیش می آید و آنان صفوف سازمان را ترک میکنند و تشکیلات خود را سازماندهی میکنند و بر مبنای این تشکیلات جدید فعالیت مبارزاتی خود را به پیش میبرند. مسئله اساسی که در مورد بررسی رشد "اکثریت" در سازمان چریکهای فدایی باید بدان پرداخت، دیدی است که اعتقاد دارد که نظرات رفیق جزنی در مورد کار سیاسی ، نبرد با دیکتاتوری ووو ، تنها دلیلی است که رشد "اکثریت" را باعث میشود، اما درستتر این است که اگرچه این نظرات، مقدمات فکری را میتواند ایجاد کند، ولی همه تقصیرها بر گردن خود نظریه نیست. به نظر من برخورد نسبت به انشعاب، در میان رفقای چریکهای فدایی با توجه به مشکلاتی که با تشکیلات پیدا میکنند، نظری است زودرس. انشعاب چریکهای فدایی خلق در سال 58 در حقیقت بخشی از نیروهای رادیکال تشکیلات را جدا میکند، بخشی از نیروهای رادیکال را در موضع بینابینی میگذارد و در حقیقت دست "اکثریت" برای بدست گرفتن مکانیسم های کمی و کیفی تشکیلات و حاکمیت دیدگاه راست بر تشکیلات را باز میگذارد. اگرچه به نظر من، رفقای چریکهای فدایی خلق، مکانیسم های تشکیلاتی را هم در دست نداشتند ونمیتوانستند سازمانگران مبارزه ایدئولوژیکی در سازمان باشند و باتوجه به تشکیل کمیته مرکزی سوم، فعالیت این رفقا با موانع مختلفی روبرو بود، اما حضور این رفقا در تشکیلات میتوانست مکانیسم های خود، برای تاثیر گذاری و تضعیف موقعیت "اکثریت" را بوجود آورند. همانگونه که "اقلیت" و بدنه تشکیلات و فعالین خارج از تشکیلات در مقاطع مختلف قبل از انشعاب "اکثریت"، بسیاری از موضع گیریها و فعالیتهای رادیکال را به رهبری تحمیل کردند و تا اندازه ای حتا در آن دوره، رادیکالیسم را در سطح جنبش دامن زدند. به نظر من رفقای چریکهای فدایی خلق خیلی زود تشکیلات را ترک میکنند. البته یک سری پیشنهادات مماشات طلبانانه و راه حلهای رابطه ای و نه ضابطه ای هم به آنها شده بود، مثلا بیاید مسئولیت تحریریه کار را بگیرید و یا مثلا از طریق رفیق حرمتی پور بیاید و مسئولیت نظامی شاخه گیلان را بگیرید. شما نگاه کنید همین نشریه "کار" چه نقش کلیدی را در مقطع انشعاب "اکثریت" بازی میکند و در حقیقت نقش سازماندهی نیروی رادیکال جنبش را به عهده میگیرد. بنابراین، عدم حضور رفقای چریکهای فدایی خلق در این دوران بسیار حساس، بخشی از نیروی رادیکال تشکیلات را در مقابل اکثریت تضعیف میکند و رادیکالیسم را در یک اقلیت تشکیلاتی قرار میدهدو دست اکثریت را بازتر و بازتر میگذارد. من شکی ندارم که با توجه به دیدگاههای رفقای چریکها در این تشکیلات، مشکلات و درگیریهای بسیاری دامن زده میشد و طبیعتا به یک انشعاب می انجامید. بحث اساسی در این است که آیا انشعاب ، انشعاب زودرسی است و یا خیر؟ به نظر من یک نیرو تا آنجایی که میتواند باید در تشکیلات حضور داشته باشد و کلیه ابزارها را استفاده کند تا اختلاف را به نقطه ای برساند که هم برای بدنه تشکیلاتی و هم نیروهای فعال خارج از تشکیلات، شرایط یک تصمیم گیری و یک انشعاب اصولی را ایجاد نماید و از این طریق بتواند حضور رادیکالیسم در نیروهای خود ، و قرار گرفتن نیروهای راست در طرف مقابل را تضمین کند و کمتر نیروی بینا بینی را در هر دو طرف داشته باشد! این مسئله اهمیت خودش را در آن مقطع بیشتر نشان می دهد. زیرا در مقطع 57، توده های بسیار وسیعی به سازمان چریکهای فدایی خلق پیوستند و بدلیل حاکمیت جمهوری اسلامی ، تقویت رادیکالیسم و تضعیف راست در سازمانی که بزرگترین تشکیلات کمونیست در خاورمیانه بود ، میتوانست نقش کلیدی در روند جنبش داشته باشد. در اینجا البته باید یک نکته دیگر را هم گفت و آن اینکه، بخش باقی مانده جناح رادیکال و انقلابی سازمان نیز عملا، صرفا به دلیل مخالفت با تئوری احمدزاده، در کنار جناح راست ، نقش فعالی را در حمایت از رفقای چریکهای فدایی خلق بازی نکرد و در همان معادلات رابطه ای باقی ماند تا اینکه خود نیز مورد همان حمله ها و تضییغات مشابه قرار گرفت. در برخورد به مسئله انشعاب چریکهای فدایی خلق ایران باید یک نکته دیگر را نیز اضافه کرد. برخی در تقابل با شکل تشکیلات چریکی زمان شاه و طرفداری چریکهای فدایی از این نوع تشکیلات، و در دفاع از شکل سازمانی پس از انقلاب ، این انتقاد را مطرح میکنند که در حقیقت تشکیلات چریکی شکل خانوادگی و فامیلی داشت و نه شکل تشکیلات سیاسی؛ از اینرو شکل تشکیلاتی سازمان چریکهای فدایی خلق پس از سال 57 در حقیقت قدمی بود به سمت مهیا کردن وسایل ایجاد یک تشکیلات سیاسی با مناسبات حزبی. به نظر من اتفاقا این مقایسه به جای اینکه نشان دهنده پیشروی ظرف تشکیلاتی باشد، یک عقب گرد بود، که عواقب خود را نیز در انشعابات بعدی نشان داد. این یک واقعیت است، که بخشی از اعضای آن دوره سازمان در شهرهای مختلف ، دوستان و نزدیکان و خویشاوندان فعالین سازمان بودند و از این طریق نیز جذب شده بودند. در عین حال آغاز یک مبارزه مسلحانه که به سرعت موجب نابودی کادرهای تشکیلاتی می شد، نیروی جایگزین خود را طبیعتا به خاطر عدم توانایی در گستردگی تشکیلات در زیر سایه دیکتاتوری عیان گسیخته و نیاز به اعتماد مبارزاتی، می توانست به واقع از میان دوستان ،نزدیکان ویا هم کلاسیهای خود پیدا کند. این شیوه البته مشکلات خود را نیز داشت و آن اینکه با دستگیری یک رفیق ، اعضای خانواده بطور اتوماتیک مورد پیگرد قرار می گرفتند و رژیم شاه هم به خوبی از این شیوه عضو گیریها خبردار بود و توسط یک رفیق می توانست بدون اینکه آن رفیق کسی را لو دهد و یا اقرارنماید، چند رفیق دیگر تشکیلاتی را صرفا به دلیل آشنایی زیر ضرب ببرد. ساواک طبق اسناد منتشر شده و گفته های خود رفقای آن دوره، عملا برای به دامن انداختن تشکیلات و نه صرفا به دلیل فشار روحی و روانی ایجاد کردن برعلیه شخص دستگیر شده، نزدیکان فرد را مورد بازجویی و پیگرد قرار میداد. اگر این شیوه ، در زمان آغاز حرکت تشکیلاتی و شکل شبکه ای هسته های چریکی، بدلیل زیر ضرب بودن و سرکوب شدید رژیم شاه و نکات دیگر، مورد انتقاد عده ای است که بخشا به درستی بر روی ضعف تشکیلاتی و علل بخشی از ضربات انگشت می گذارند، ولی انتقاد به این ضعف ، در جایی که میخواهد ثابت کند که تشکیلات سازمان چریکهای فدایی خلق در مقطع انقلاب و پس از آن ، تشکیلاتی رو به جلو و به سمت و سوی حزبی داشت، کاملا در اشتباه هستند. اگر عضو گیری هسته ای نزدیکان رفقای فدایی در دوران شاه بر اثر یک اجبار مبارزاتی به آنان تحمیل شده بود و نه انتخاب، در دوران اوج گیری فعالیت های سازمان ، گسترش آن و ادغام فعالیت علنی و مخفی تشکیلات، در دوران پس از 57 ، انتخاب این شیوه توسط مرکزیت سوم ، پایه ریزی محفلیسم تشکیلاتی بود! زمانی که نیروهای چند هزار نفری به سازمان می پیوندند و در هر خانه وکاشانه ای عنصر فدایی فعال است، محدود کردن اعضای سازمان به چند ده نفر و آنهم از کسانی که در دوران زندان شاه، جزو" لیست خوبها"ی آنها بودند و نه حتا کسانی که در زندان بعنوان فدایی فعالیت می کردند، چیزی جز سندیت و رسمیت بخشیدن به محفلیسم نبود و پایه های برخوردهای آتی رابطه ای و نه ضابطه ای را در درون سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پایه ریزی کرد. در این مورد حتا می توان این نمونه را اضافه کرد که مرکزیت سوم مطلقا مرکزیتی انتخابی نبودند و بر مبنای رابطه ای به عضویت کمیته مرکزی در آمدند و برای این منظور، هیچ جلسه تشکیلاتی برای انتخاب این مرکزیت تشکیل نشد! از سال 58 پس از جدایی چریکهای فدایی خلق ایران تا اولین کنگره سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سال 60 : این دوره، در حقیقت دوره تثبیت حاکمیت دیگاه عموم خلقی دروجه سیاسی و تشکیلاتی بود. به نظر من این اشتباه است اگر فکر کنیم که این دیدگاه صرفا در تشکیلات سازمان چریکهای فدایی حضور داشت. اگرچه این دیدگاه با توجه به پذیرش تئوری جزنی بر مبنای مبارزه بر علیه دیکتاتوری تقویت شده بود، ولی حضور این دیدگاه، کلیت جنبش را در بر میگرفت. اگر نگاهی بیاندازیم به برخی از نیروهای سیاسی دیگر، می توان در برنامه و تحلیل هایشان به وضوح دید که به دنبال این بودند که جناحهای مختلف در جمهوری اسلامی را شناسایی کنند و در پی این بودند که با تقویت یک جناح ، مبارزه بر علیه استبداد و برای آزادی را به پیش برده و جناح دیگر را به عقب برانند. در حقیقت با مطالعه این مقطع به وضوح روشن است، که نگاه به جناح های حکومتی نه از مقطع رفسنجانی شروع شد و نه از خاتمی ، چنین تفکری از بدو آغاز حیات جمهوری اسلامی در بین نیروهای سیاسی ، به روشنی تبلیغ میشد. از اینرو حتا همکاری ، همیاری و حمایت از بنی صدر بعنوان مثال ، نقش خود را در کنار عوامل دیگر در شکست جنبش در یک مقطع حساس تاریخی که نیروهای انقلابی می توانستند با بسط مبارزه سیاسی توده ها ، ورق سرنوشت انقلاب را به سمت رادیکالیسم برگردانند، یکی دیگر از عوامل شکست است. بر مبنای همین تفکرات است که شما میبینید برخی از نیروهای سیاسی در مقطع 59، مسئله شرکت در جنگ میهنی ، یعنی شرکت در جنگ ایران و عراق را مطرح می کنند. تعیین اینگونه سیاستها نه بر مبنای حضور در جنبش فدایی بلکه به دلیل عمومیت داشتن دیدگاه عموم خلقی در کلیت جنبش کمونیستی است و بنابراین حتا اکثریت قریب به اتفاق سازمانهای غیر فدایی نیز موضع گیریهای مشابه ای داشتند. ولی طبیعی است که از آنجاییکه سازمان فدایی یک نقش کلیدی را در سازماندهی نظری، تشکیلاتی و سیاسی ایفا میکرد ، پس تاثیر خودش را بر سازمانهای سیاسی دیگر هم میگذاشت . برای سازمانهای کمونیستی اما، دیدگاه عموم خلقی صرفا در مواضع سیاسی و یا برنامه ای بازتاب ندارد. دیدگاه عموم خلقی در حقیقت ضربه اصلی خود را در بازتاب تشکیلاتی نشان میدهد! این بدان معناست که در چنین تشکیلاتی ، ترکیب اعضا و الویتهای سازمان یابی نیروها، از یک سیاست طبقاتی پیروی نمیکند، بلکه کلیت جنبش اعتراضی رقم زننده وضعیت و ترکیب نیروهای تشکیلاتی است. شما اگر به آن مقطع نگاه کنید، می بینید که عنصر فدایی در هر کارخانه ای، مدرسه ای، دانشگاهی، محله ای و شورایی حضور دارد. بنابر این عدم توجه به مبارزه طبقاتی و به جای آن پرداختن به مبارزه عمومی بر علیه رژیم ، نه به دلیل عدم حضور فعالین فدایی در شوراها و کارخانه ها، بلکه به دلیل تفکر عموم خلقی در درون سازمان است. تفکر عموم خلقی در وجه تشکیلاتی آنجایی خود را نشان می دهد که به جای این شوراهای وسیع کارگران در هر شهر و کارخانه ای ، "پیشگام" دست راست سازمان میشود. بنابراین، ما باید این سئوال را از خودمان بکنیم که در این شرایط، چرا با وجود اینکه که هواداران و یا فعالین این سازمان در این شوراها هستند، "پیشگام" یعنی ارگان دانش آموزی و دانشجویی این تشکیلات باید دست راست این سازمان باشد؟ و به جای سازماندهی کارگری در کارخانه ها ، رفقای کارگر خود را به خیابانها میکشیم تا رقم زنندگان مبارزه عمومی مردم باشند؟ سوای این قضیه باید یک نکته را هم مورد توجه قرار داد و آن اینکه ، فعالین این سازمان در زمان شاه نیز عموما از طیف دانش آموز و دانشجو بودند و به همین دلیل، این تشکیلات یک نزدیکی فرهنگی نیز به این طیف داشت. زبانشان برای همدیگر آشنا بود . تفکر یک دیگر را میشناختند و از اینرو بسیار راحتر توانست بعد از سال 57 با این طیف نزدیکی بیشتری داشته باشد و بنابراین سطح همکاریها بسیار بهتر صورت پذیرفت. زمانی که پیشگام شکل گرفت، از همان روز اول قرار نبود که صرفا فعالیتهای محل تحصیلی دانش آموزان و دانشجویان را سازماندهی کند. در بحث های اولیه ای که هسته های تشکیل دهنده پیشگام داشتند، هدف، سازماندهی نوع فعالیتی بود که همیاری و کمک به کل تشکیلات در جهت بسط مبارزه سیاسی در میان توده ها را گسترش دهد. این بحث در هسته های اولیه تشکیل دهنده پیشگام بسیار واضح و روشن بیان می گشت و همه به دنبال این بودند که مکانیسم های این گونه همیاری را به خوبی ترسیم کنند. این بحثها در مورد امکانات تبلیغی، ترویجی، تدارکاتی و سازماندهی حرکتهای اعتراضی بود. شما می بینید که پس از تشکیل پیشگام، بصورت ارگانیک و پیگیرانه، این بخش از تشکیلات است که مسئولیت تدارکات، امنیتی و حفاظتی بسیاری از تظاهراتها و میتنیگ های سازمان را به عهده دارد. برای تدارک، تبلیغ و ترویج همین تظاهراتها، در وحله نخست تشکیلات پیشگام ، مسئولیت میگرفت و نیروهای خود را می باید سازماندهی میکرد. در مورد فعالیتهای تبلیغی و ترویجی نیز باز این بخش تشکیلات به صورت منظم و هماهنگ سازماندهی میشد. در همین دوران ، می بینید که توجه خاصی به بخش های دیگر تشکیلات که به عنوان کارگران در شوراهای کارگری و یا فعالین در کارخانه ها بصورت هوادار، فعال، کاندید عضو و غیره نمیشد. در حقیقت توجه خاص به مبارزه استبدادی و حاکمیت دیدگاه عموم خلقی، اگرچه برای رفقای کارگر احترامی قائل میشد ولی هیچگاه آنچنان که به "پیشگام" توجه میشد، به این بخش، توجه خاصی مبذول نداشت. در این مقطع مبارزه طبقاتی در سایه مبارزه استبدادی قرار گرفته و درخدمت آن بود و نه برعکس. این تفکر دقیقا سازماندهی تشکیلاتی را نیز مورد هدف قرار داد. تفاوت "اقلیت" و "اکثریت" بر این مبنا، بر سر این نبودکه یکی دیدگاه عموم خلقی دارد و دیگری دیدگاه کارگری. بلکه بحث بر سر حاکمیت جمهوری اسلامی است. یکی با خواندن جمهوری اسلامی بعنوان رژیم ضد امپریالیست به سمت مماشات با رژیم میرود و ترمز دستی تشکیلات میشود و میخواهد عموم مردم را حول ضد امپریالیست بودن حاکمیت سازماندهی کند. در مقابل، طرف دیگر می خواهد عموم مردم را بر علیه استبداد سازماندهی کند و از اینرو برعلیه رژیم. هر دو دیدگاه به واقع دیدگاه عموم خلقی را نمایندگی میکنند. یکی عموم خلق در مقابل جمهوری اسلامی و دیگری عموم خلق در کنار جمهوری اسلامی. از اینرو هیچ کدام از این دو نمی تواند به غیر از خلق ، توده دیگری را ببیند: توده کارگر. در حقیقت در بحث های آن دوره، نه مبارزه طبقاتی، که دوری یا نزدیکی به جمهوری اسلامی و دوری و نزدیکی به خلق، وجه اصلی اختلافات است. جمهوری اسلامی نه نماینده سیاسی بورژواری و از اینرو ضد طبقه کارگر، بلکه جمهوری اسلامی رژیمی است که دوران سیاه استبداد را دوباره برقرار خواهد کرد و انقلاب ضد دیکتاتوری شاه را به شکست خواهد کشاند. از اینرو در بسیاری از جدال های سیاسی در درون جنبش فدایی بحث اساسی آن دوره ، تقویت و یا تضعیف آزادیهای سیاسی و حقوق خلق هایی است که در انقلاب شرکت کرده اند. در این میان حقوق مشخص کارگران و مبارزه طبقاتی، جزیی از مبارزه اجتماعی جاری در جامعه توسط عموم مردم است. در همین دوره میبینم که شکل تشکیلاتی سازمان چریکهای فدایی خلق پس از سال 57، یک شکل مشکل داری است. این مشکل عموما این است که وقتی شما میخواهید به تدریج یک تشکیلات سیاسی ایجاد کنید که وجه طبقاتی را مورد توجه قرار میدهد و در واقع می خواهید یک شکل حزبی را جایگزین کنید، نمیتوانید صرفا جنبشی عمل کنید. در چنین شکلی شما باید اتفاقا سعی داشته باشید که بیشترین سازماندهی در درون تشکیلات باشد و نیروها در این تشکیلات حضور داشته باشند. شما نمی توانید مسئولین حوزه ها را صرفا در درون تشکیلات قرار دهید و آنگاه بخش بسیار وسیع فعالین در عرصه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را بصورت هوادار و یا سمپات در خارج از تشکیلات قرار دهید. بنابراین سازمان فدایی، اگرچه پذیرفته بود که می باید فعالیت سیاسی کرد و این وجه را گسترش داد، ولی شکل تشکیلاتی اش ، تشکیلات سیاسی نبود. از اینرو همچنان همانند سالهای قبل از انقلاب ، جنبشی عمل میکرد و سازمان یافتگی تشکیلاتی ، شکل سازمان چریکی داشت. بدین مفهوم که، آن رفقایی که کاردان، با تجربه و حرفه ای هستند به عضویت سازمان چریکهای فدایی خلق در می آیند (البته با معیارهای رابطه ای و نه ضابطه ای) و در شرایط انقلابی پس از57، اتفاقا نیروی به پیش برنده سیاستها و فعالین سیاسی این جریان، در خارج از تشکیلات قرار میگیرند. از اینرو دهها هزار نفر در اقصا نقاط ایران فعالیت میکنند و گاها حتا بصورت حرفه ای کار میکنند ولی هیچگاه به عضویت سازمان چریکهای فدایی خلق در نمی آیند. بخشی از این نیرو ، حتا مسئولین حوزه های مختلف سازمان ویا حتا چهر های بیرونی و سخنگویان فدایی شناخت میشوند ولی حتا کاندید عضو این تشکیلات نیز نیستند. بعنوان مثال به لیست کاندیداهای سازمان برای انتخابات نگاهی بیاندازید، دسته ای از آنها حتا کاندید عضو سازمان نیز نبودند. این یک تناقض آشکاری است که شما میخواهید سازماندهی سیاسی در میان یک طیف وسیع فعالین داشته باشید و این سازماندهی سیاسی یک شکل حزبی را میطلبد ولی جز اقلیتی بسیار بسیار محدود ، در حیات تشکیلاتی و تعیین سیاستهای سازمانی دخیل نیستند. این تناقض البته در دوره های بعدی ، پیامد های خود را نشان میدهد که به جای خود از آن یاد خواهم کرد. شما وقتی میخواهید فعالیت سیاسی داشته باشید، باید به این توجه کنید که زمانی که رودرویی سیاسی و مبارزاتی به شکل علنی و در سطح وسیع توده ای آن در جریان است، آنجاییکه سازماندهی توده ها است ، آنجاییکه که مبارزه ایدئولوزیک عملی در کوچه و خیابان به پیش برده می شود، آنجاییکه که شکل های آلترناتیو سیاسی به بحث گذاشته می شود، می باید اعضای یک سازمان حضور داشته باشند. در حقیقت شاخک های تشکیلات در حیات روزمره مبارزاتی وجود دارد و این نبض حرکت را در درون تشکیلات قرار می دهد. حال اینکه در آن مقطع ، نبض حرکت و هدایت مبارزه روزمره ، در خارج از تشکیلات قرار داشت. شما باید در هر کارخانه، دانشگاه، مدرسه، خانه و اداره ای اعضای خود را داشته باشید و نه هواداران، به عنوان مبلیغین ، مروجین و سازمان دهندگان. از اینرو هست که می بینید ما هیچ گونه جمع بندی مستندی از نوع و شکل فعالیتی، نوع سازمان دهی اشکال مبارزاتی و رابطه اینها با هم از این مقطع تاریخی نداریم. چرا نداریم؟ زیرا فعالین این دوره عموما فعالین هواداری بوده اند که به شکل سیاسی و نه به شکل ارگانیک، حول سازمان فعالیت میکنند. در حقیقت عدم وجود رابطه تشکیلاتی ، ما را از تجربیات گران بهای یک دوره بسیار مهم مبارزاتی بی بهره کرده است؛ و از آنجاییکه بسیاری از این تجربیات ثبت نشده و درون تشکیلاتها نیست ،این تجربیات در سینه ها ماند و ما می دانیم که بسیاری از این سینه ها، آماج گلوله های جمهوری اسلامی قرار گرفت. این یکی از پیامدهایی است که ما با آن مواجه ایم. به بیان دیگر در این مقطع تاریخی، به واقع بدنه تشکیلات، در خارج از تشکیلات بود و رابطه ارگانیکی با رهبری سازمان نداشته است. به واقع اگرچه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ، با پذیرش تئوری رفیق جزنی ، تشکیلات سیاسی و کار سیاسی را در رئوس فعالیتی خود قرار داد، ولی نتوانست بعنوان یک تشکیلات سیاسی عمل کند و یا یک تشکیلات سیاسی را بوجود آورد. بنابراین پس از یک دوره بسیار کوتاه، دوباره سرکوبهای وسیع شروع میشود و این سازمان مجال ایجاد یک چنین تشکیلاتی با مشخصات حزبی را نمی تواند داشته باشد و تازه این تشکیلات کادرهای تئوریک خودش را هم از دست داده است. بنابر این، هدفی را که سازمان چریکهای فدایی خلق تعیین میکند ،عملا بدان نمیرسد! این بدان معناست که اتفاقا در دورانی که اولا به دلیل خواست تغییر در شکل و محتوای نوع فعالیت تشکیلاتی، ظرف تشکیلاتی و اهداف تشکیلاتی، این سازمان بیشترین نیاز به ترکیب کار تئوری و عملی و بازنگری همه جانبه برای تدقیق این مسئله و هم چنین بازنگری در مورد جامعه ایران و ترکیب جدید نیروهای مبارزاتی و طبقاتی در جنبش جاری مبارزاتی را داشت، نه تنها کار تئوریکی بر این مبنا صورت نگرفت بلکه تشکیلات هر چه بیشتر به عمل گرایی اعتراضی و تبلیغی کشیده شد. نکته ای را که تمام تشکیلاتهای فدایی مشترکا بر روی آن دست میگذارند، ضعف تئوریک سالهای پس از 57 است. به واقع تشکیلات، تمامی کادرهای تئوریک خودش را قبل از انقلاب از دست می دهد. ضعف تئوریک در تمامی کنگره ها و کنفرانس های تشکیلاتی، نکته مشترکی است که در طول همه این سالها تکرار می شود. از همین رو است که میبینیم تدوین یک تئوری انقلابی و وظایف تئوریک دیگر در یک مقطع تاریخی متوقف می ماند! کلیه تلاشها در مورد مثلا نوشتن برنامه و یا اساسنامه در مقطعی صورت می گیرد که مجال کار وسیع نیست و از اینرو بیشتر یک کپی برداری است تا یک کار پژوهشی از آن دست کارهای که در سالهای قبل از انقلاب شاهد آن بودیم. در اینجا جای دارد که یک نکته را توضیح دهم و آن اینکه در همان مقطع، ما شاهد این بودیم که مقالات و نظرات منسجم یافته زیادی از طرف بدنه خارج از تشکیلات تنظیم میگشت و برای کمیته مباحثات ایدئولوژیکی تشکیلات تحت نظارت مستقیم کمیته مرکزی نیز ارسال میگشت، ولی هیچ گاه به شکل وسیعی پخش نشد. تفکر ناسالم تشکیلاتی و غیر حزبی، برعکس آنچه وانمود میکرد که میخواهد در جهت حزبیت و تشکیلات حزبی قدم بر دارد، صرفا این مقاله های بدنه خارج از تشکیلات را در بایگانیهای تشکیلاتی باقی می گذاشت، زیرا با توجه به فرهنگ حاکم بر تشکیلات، اگر قرار بود نظری بیاید، از بالا به پایین بود و در مورد خاص خود از مرکزیت سازمان! بنابر این اگر رو به بیرون می بینیم که نظراتی توسط مرکزیت معرفی میشود ویا در اجلاسهای مختلف تصویب میشود ، به مفهوم نبودن نظر در بدنه و یا تمرکز فعالیت تئوریک در رهبری نیست ، بلکه واقعیت این بود و برخا هنوز هم هست که رقم زنندگان نظری باید ازمیان مرکزیت و یا مسئولین تشکیلاتی باشند. در مقاطعی حتا شاهد آن بودیم که مقالات نظری حتا کادرهای تشکیلاتی، بصورت راحتی ،همانند نظرات رهبری تشکیلات و یا تحریریه "کار" اشاعه نمی یافتند و از کانال های مختلف تشکیلاتی پخش نمی شدند. عدم حضور طیف بسیار وسیع هوادارن و سمپات های سازمان بعنوان عضو در حیات تشکیلات صرفا این پیامد را نداشت که ما بسیاری از تجربیات و جمع بندیهای مبارزاتی را امروز در اختیار نداریم و یا این جمع بندیها نتواست نقش اساسی و تعیین کننده خود را در ایجاد یک تشکیلات سیاسی با برنامه و اساسنامه حزبی واقعی بوجود آورد. پیامد دیگر این است که این عدم حضور ، عضویت در سازمان چریکهای فدایی را حماسی نیز کرد. وقتی یک هوادار بصورت روزمره فعالیت میکند، حتا بصورت حرفه ای سازماندهی میشود، از خانواده دور می افتد، دستگیر میشود، اعدام میشود، زندانی میشودو تمام هستی خود را در فعالیت میگذارد و هنوز یک هوادار است، این سئوال برایش پیش می آید که پس یک عضو چگونه آدمی است و چکار میکند؟ در این شرایط عضویت در سازمان چریکهای فدایی خلق ، یک حماسه در خود است. یعنی پس کسانی که در این سازمان عضو هستند ، انسانهای بسیار خاصی هستند. وقتی یک فرد با این سطح فعالیت ،هوادار است ، پس عضو حتما مشخصات دیگری دارد. در صورتی که ما به واقع میدانیم که چنین تصویری درست نیست. در همان مقطع انقلاب معیار رابطه ای، کسانی را به عضویت در آورد و عده ای را در خارج از تشکیلات گذاشت. عده ای حتا بر این مبنا مسئولیتهای تشکیلاتی گرفتند، ولی هیچگاه عضو نبودند. مسئله مهم این است که این واقعیت برای طیف وسیع دهها هزار نفر هوادار کاملا پوشیده بود. پیامد دیگر این شکل از تشکیلات در این بود که عملا شما شاهد هیچ گونه انشعاب و یا جدا شدن اصولی نیستید. اصولی از این لحاظ که انشعابات میبایست، بر بستر یک تمایز کامل ایدئولوژیک و یا برنامه ای باشد و یا اینکه انشعابات پس از یک دوره مبارزه ایدئولوژیک به چنان حدی برسد که عملا هر جناح برای پیشبرد اهداف سیاسی و مبارزاتی خود دیگر نتواند این ظرف تشکیلاتی را برای آن اهداف مناسب ببیند. به بیان دیگر انشعاب اصولی آن انشعابی است که فراکسیونهای مختلف تشکیلات در یک پروسه، مواضع سیاسی و برنامه ای کوتاه مدت و دراز مدت خود را تدقبق کرده باشند، اهداف مبارزاتی خود را تعیین کرده باشند، نیروهای لازم در تشکیلات و خارج از تشکیلات را برای این اهداف، آماده کرده باشند و در حقیقت از این طریق، فراکسیونها به جایی برسند که پس از این تدقیق دیگر امکان فعالیت مشترک در یک ظرف مشترک تشکیلاتی محیا نباشد و با یک هماهنگی از یک دیگر جدا شوند. آنچه ما در تمامی انشعابات شاهد آن بودیم ، نه یک انشعاب اصولی بلکه اصولی گرایی انشعاب بود. اصول گرایی انشعاب از این لحاظ که، "خوب نمیشد کار کرد ما حق داریم انشعاب کنیم". یعنی انشعاب به واقع یک حق است و نه چگونگی و چرایی آن. از اینرو تمامی انشعابات و جدا شدن ها، صرفا نمودی از تنش و بحران رابطه ای در اثر عدم وجود عملی مناسبات ضابطه ای بود! این انشعابات عملا نشان دهنده عدم حضور شکل و روابط سالمی است که تشکیلات در طول سالها به عنوان هدف در جلوی پای خود قرار داده بود. مشکل اساسی در هرکدام از انشعابات در این بود که هیچ گاه عوامل داخلی در یک پروسه تاریخی و با تعیین عوامل داخلی و خارجی صورت نگرفت، بلکه حضور مناسبات رابطه ای به جای ضابطه ای ، افراد را در مقابل یکدیگر گذاشت. حال اینکه در یک انشعاب اصولی دو یا چند تفکر در مقابل هم قرار میگیرند. در این میان، به دلیل حضور واقعی بدنه تشکیلات در خارج از تشکیلات ، تمامی اختلافات حتا در سطح رابطه ای خود نیز، در حوزه افراد در رهبری سازمان خلاصه شد. بنابراین مقولاتی چون آنارشیسم، سکتاریسم، محفل گرایی، اشکالات اساسنامه ای و غیره که از هر دو طرف مطرح می شود، نمی تواند خود را در کلیت تشکیلات شناسایی کند و به جای آن شدیدا نوک تیز حمله، متوجه افرادی با این مشخصات است و نه تشکیلاتی با این مختصات! تاثیر این گونه انشعابات و در حقیقت افراد را مورد تهاجم قرار دادن، این است که به واقع ما فکر میکنیم که با دوری و یا قطع رابطه با آن فرد یا افراد، دیگر چنین تفکری حضور ندارد و بنابر این مقدمات بازتولید این تفکر، اینبار توسط خود ما مهیا میشود! از اینرو سکتاریسم و محفل گرایی در برخی از رفقایی که حتا در اثر انشعاب و یا کناره گیری از کلیه تشکیلاتهای فدایی ، به گمان خود با این مقولات مرز بندی کرده بودند، همچنان در روابطشان و برخوردهایشان بازتولید میشد.عدم وجود انشعابات اصولی را میتوان در وقایع نظری و سیاسی بعد از هر انشعابی دید. درحقیقت در جلوی یک فرد ایستادن مبنای در کنار هم ایستادن افراد با نظرات متضاد است! بیاید این پروسه را دقیق تر نگاه کنیم و ببینیم بر مبنای تعریف ارائه شده در مورد انشعاب اصولی چرا هرجدایی از تشکیلات سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ، صرفا یک جدایی اجباری برای حل بحران و تنش تشکیلاتی بوده است. به اولین مورد اختلاف یعنی رفقای چریکهای فدایی نگاهی کنید، همه رفقایی که تئوری جنگ مسلحانه را رد میکردند، در مقابل رفقایی که تئوری اولیه سازمان را پذیرفته بودند قرار گرفتند، مثلا تفکراتی مانند "اقیلت" در کنار"اکثریت". پس از این جدایی دیده شد که نیروهای باقی مانده خود نیز آنچنان کم مشکل ندارند. از اینرو بعد از مدتی کلیه افرادی که به ضدامپریالیست بودن جمهوری اسلامی اعتقاد داشتند در یک صف، و رفقایی که مخالف این نظریه بودند در صف دیگری قرار گرفتند. اکثریت پس از مدتی نشان داد که ضدامپریالیست بودن را نمیتوان وجه انقلابی خواندن حاکمیت و تایید سرکوب ها دانست پس " جناح چپ اکثریت" ایجاد شد و دوباره به صفوف "اقلیت" پیوستند. " اقلیت" در این میان نشان داد که رفقایی دارد که مبارزه سیاسی و طبقاتی را به گونه دیگری ارزیابی میکنند و در مقطع سال 60 "گرایش سوسیالیستی" ایجاد شد. همه اینبار در مقابل این رفقا، در" اقلیت" باقی ماندند. ولی همین "اقلیت" باز زمانی که مسائل کنگره ای و اساسنامه ای را مطرح میکند، دوباره در مقطع 64 مسئله "شورای عالی" پیش می آید ، آنهم به شکل فاجعه بارش در چهارم بهمن. اینبار، باز بخشی که در مقابل شورای عالی موضع دارد، درکنار هم می ایستند ولی گویا این در کنارهم ایستادن هم مقابله با افراد است و نه هم فکری اساسنامه ای و برنامه ای. بعد ازآن در سال 66 مسئله "هسته اقلیت" و "کمیته خارج از کشور" پیش می آید. پس از کلی اتهامات به یکدیگر ، کمیسیون وحدت تشکیل میشود. سالها بعد دوباره به اسم "اتحاد انقلابی"، " خائنین" "رفرمیست ها" و"سکتاریست ها" نزدیکی به هم پیدا می کنند و بخشی از طیف فدایی در کنار هم فراخوان اتحاد عمل را امضا میکنند. بهررو فقط بررسی چگونگی انشعابات نشان می دهد که در صورت حضور مناسبات تشکیلاتی غیر محفلی و حزبی بخش بسیار وسیعی از این نیروها تا به امروز هم میتوانستند در کنار هم باشند. انشعاب اصولی آن دسته از رفقایی هم که به واقع نمیتوانستند بمانند، با نمودهای روشن اختلاف صورت می گرفت و بنابراین حتا از پاسیو شدن و سرخوردگی بسیاری از نیروها هم جلوگیری میشد. انشعابات اصولی و مکانیسم های حضور آن در تشکیلات می توانست حتا از اتهام زنی ها، اخراج ها و طرد کردن های بسیاری از رفقای فدایی نیز جلوگیری کند و جو سالم تری را در کل جنبش دامن بزند. یکی دیگر از مشکلات قرار گرفتن بدنه تشکیلات، یعنی نیروهای عملی در فعالیتهای روزمره و پیشبرنده تصمیمات تشکیلاتی، در خارج از تشکیلات، اتخاذ سیاستها و تاکتیک هایی هم هست که بواقع همیشه با واقعیات مبارزاتی و نیازهای آن انطباق ندارد، زیرا که به واقع این شکل سازماندهی همانطور که قبلا اشاره کردم، نبض حرکات و وجود شاخکهای اطلاعاتی از وضعیت جنبش و نیروها را در خارج از تشکیلات قرار می دهد. بنابر این بسیاری از تاکتیهای مبارزاتی ویا سیاستهای تشکیلاتی نوش داروی پس از مرگ سهراب میشوند. از این دسته هست مثلا تصمیم به ایجاد اساسنامه و برنامه حزبی که در شرایطی شروع میشود که بواقع جنبش اعتراضی عقب نشینی کرده یعنی پس از سال 60. سیاست هسته های سرخ کارگری در زمانی که بواقع شوراهای کارگری عملا از هم پاشیده و سرکوب شده، سیاست و تاکتیک جوخه های رزمی در شرایطی که بخش اعظم هواداران سازمان حتا دیگر رابطه ارگانیک با هسته های زیر سازمان را از دست داده اند و غیره. نمونه هایی که در کنگره اول سازمان و بعدها در کنفرانس اول و دوم اقلیت در مورد اشکالات تشکیلاتی و انتقاد به خود مطرح میشود، بواقع در نبود این ارتباط ارگانیک بین بدنه تشکیلاتی خارج از تشکیلات و رهبری است. البته این مسئله که می باید نیروهای فعال را در درون تشکیلات جای داد برای اولین بار و بازهم دیر، در خارج از کشور و آنهم در سالهای دهه 70 ، توسط حذف سازمانهای دانشجویی هوادار صورت پذیرفت. مسئله بدرون کشیدن نیروهای هوادار در مورد تشکیلاتهای فدایی، البته بخشا در انتقاد به گذشته و بخشا در اثر کاهش شدید نیروهای تشکیلاتی بود و به همین دلیل میتوان گفت که یک اجبار را بدنبال داشت تا یک انتخاب را! در همین رابطه می بینیم که مثلا تشکیلات "اقلیت" ، اولین بار مسئله ایجاد واحدهای حزبی در ایران و خارج از کشور به عنوان شکل جدید تشکیلاتی را در سال 71 بصورت مصوبه تشکیلاتی در کنفرانس چهارم خودش، آنهم در خارج از کشور و آنهم سالها بعد از آخرین انشعاب سال 66 عنوان میکند. باز هم دیر. در مورد ایران کافی است دست به مقایسه هایی بزنیم و ببینیم بصورت واقعی معادله تشکیلات و بدنه تشکیلات چگونه بوده است. تشکیلاتی که در قبل از سال 60 و ضربه های پی در پی آن سال ، صدها هزار هوادار و فعال در اقصا نقاط ایران داشت، خود این تشکیلات اما تنها متشکل از سی و اندی عضو و کاندید عضو بود. یعنی عملا تشکیلات کلیت رهبری بود! زیرا کلیه کاندید عضوها و اعضا، مسئولین بخش ها و یا حوزه های فعالیتی بودند . حال اینکه کلیه فعالین و حتا بخشی از مسئولین هسته های تشکیلاتی در خارج از تشکیلات قرار میگرفتند و در تصمیمات تشکیلاتی و یا تعیین سیاستها که می باید برمبنای جمع بندی مبارزات روزمره باشد، هیچگونه تاثیرگذاری نداشتند. از اینرو حتا به دلیل حضور بدنه تشکیلات در خارج از تشکیلات بسیاری از ضربه ها ، ابعاد وسیع تری از آنچه که می بایست داشته باشد یافت. بنابراین، شکل تشکیلاتی که بعدها مورد انتقاد قرار گرفت و به واقع علت اساسی بسیاری از ضربه ها و سیاستهای اشتباه تشکیلاتی بود، خود را در بازتولید هر چه بیشتر مناسبات رابطه ای عریان کرد. محدودیت عضویت تشکیلاتی، بدون نظم اساسانامه ای همیشه رابطه هایی فراتر از رابطه تشکیلاتی ایجاد میکند که رقم زننده بسیاری از برخوردها، سیاستها و دوری ها و نزدیکی ها است. میگویم بازتولید این شکل، چرا که این مشکل به واقع از مقطع انشعاب "اکثریت" آغاز نشد و کاراکتر "اقلیتی" نداشت. برخورد رابطه ای را می توان حتا در دوران قبل از انشعاب "اکثریت" نیز دید. نگاه به طرز برخورد سازمان چریکهای فدایی خلق با رفقای چریکهای فدایی از دو جنبه مهم است. یکی از اینکه به واقع خیانت اکثریت از کدام مقطع آغاز میشود و دوم اینکه انشعابات سازمان چریکهای فدایی بر بستر کدام مشکلات پایه ریزی شده است. توجه و بررسی این دو جنبه از آنجایی مهم است که من اعتقاد دارم ، هر دو این جنبه ها، به شکل نادرستی در جنبش کمونیستی ایران ثبت شده است. بسیاری هم سویی و همکاری و فاصله گیری از رادیکالیسم را از مقطع همکاری "اکثریت" با جمهوری اسلامی و لو دادن ها می بینند. حال اینکه حمله به رادیکالیسم از یک حرکت سیاسی در قبال حاکمیت آغاز نمیشود، ضدیت با رادیکالیسم، می باید در ابتدا خود را در مناسبات تشکیلاتی و چگونگی حل و فصل مشکلات و چند نظری نشان دهد. در مقابل رادیکالیسم سیاسی بیرونی قرار گرفتنن، همیشه تمرین خود را از مقابله با رادیکالیسم درون تشکیلاتی آغاز میکند! و سپس فقط این تمرین را بسط می دهد تا نهادینه شود. از اینرو خیانت اکثریت، از همان بدو تاسیس مرکزیت سوم و برخورد حذفی مخالفین درون تشکیلاتی آغاز شد. از همان زمانی که برمبنای رابطه های درون زندان و دسته بندیها، سیاستهای بعدی خارج از زندان بر مبنای دوری و نزدیکی این رفیق یا آن رفیق رقم زده شد. از همان زمانی که بنام سازمان سیاسی بیژن جزنی ، روابط محفلی روشنفکرانه، تعیین کننده عضویتها ویا عدم عضویتها شدند. خیانتی که حتا پس از انشعاب "اکثریت" ، همچنان در روابط تشکیلاتی باقی ماند و بسیاری از انشعابات و اخراجها را دستمایه پراکندگی جنبش وسیع قرار داد. از این رو خیانت جریانی که بعدها به اسم اکثریت ادامه حیات داد، مطلقا از همکاری سیاسی با رژیم آغاز نشد. حذف بخشی از نیروهای رادیکال از سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و خاموشی بخش باقی مانده رادیکال داخل تشکیلات، همان طرز برخوردی است که بعدها یقه تک تک افراد اخراجی و انشعابی را گرفت و به خود آنان نیز امانی نداد. از اینرو اگر از رادیکالیسم سازمان چریکهای فدایی در دوره پس از انقلاب و یا سالهای بعد با نام "اقلیت" صحبت می شود ، این رادیکالیسم را نباید مدیون صرف سیاستها و حرفهای رهبری تشکیلات، بلکه این رادیکالیسم را می باید مدیون فعالیت روزمره توده های صد هزار نفره فعالین فدایی خارج از این تشکیلات هم دانست. نمونه هایی از این رادیکالیسم بدنه، بدون جانبداری مرکزیت سازمان را می توان بعنوان مثال در جریان مقاومت "پیشگام" در "انقلاب فرهنگی" و یا گسترش شوراهای ترکمن صحرا و جنگ نابرابر در آن دید که به واقع از طرف بدنه تشکیلاتی خارج از تشکیلات، به مرکزیت تحمیل شد. در این رادیکالیسم ، توده های وسیع فدایی نقش داشتند که هیچگاه نه به عضویت این تشکیلات در آمدند و نه توانستند در یک رابطه ارگانیک، در تعیین سیاستها نقشی داشته باشند، ولی با فعالیتهای خود در عمل مبارزاتی، رقم زنندگان رادیکالیسم فدایی بودند! نکته دیگر در مورد این خیانت ، طرز تقسیم بندی جریانات سیاسی بود که به واقع توسط سازمان چریکهای فدایی خلق بعنوان تاثیرگذارانده ترین تشکیلات در جنبش، نهادینه شد. "اکثریت" به واقع حتا قبل از انشعاب، این تقسیم بندی حزب توده را جا انداخت که معیار دوری و نزدیکی جریانات سیاسی، نه نیازهای مبارزاتی است، نه خواسته های توده هاست و نه حاکمیت یک جمهوری است. معیار دوری و نزدیکی و امکان همکاریها بین جریانات سیاسی و انقلابی ،معیار حزب توده ،یعنی میزان نزدیکی و دوری از اردوگاه سوسیالیسم است. "اکثریت" هنوز انشعاب نکرده، آنچنان این تفکر را نهادینه کرد که حتا تا دوره ای "اقلیت" نیز از نزدیکی "جریانات خط دو" با هم صحبت میکرد ودیگر جریانات هم، این معیار غیر مارکسیستی و حتا ضد مارکسیستی را پذیرفتند و در جهت همکاریهای خطی جهانی گام بر میداشتند ونه منافع جنبش و رودررویی با جمهوری اسلامی. این نگاه خطی جهانی صرفا مکانیسم های خودش را در همکاریهای بین جریانات سیاسی نشان نمیداد بلکه حتا در مبارزه ایدئولوژیک درون سازمانی و یا فراکسیونهای تشکیلاتی نیز عمل میکرد. نمونه این مسئله را میتوان در برخورد سازمان چریکهای فدایی در مقطع 60 با "گرایش سوسیالیستی" دید. دیدگاه جهانی گرایش به تروتسکیسم این رفقا، در حقیقت سایه ای انداخت بر روی نقد درست شان به علل ضربه ها و یا عدم کارایی بخش های تشکیلات. ولی از آنجاییکه که این رفقا دیدگاه جهانی متفاوتی داشتند، بحث های آنان حتا در مورد مسائل تشکیلاتی و تعیین تاکتیک های سیاسی نیز مورد پذیرش قرار نگرفت. این رفقا اتفاقا چون اکثرشان از مسئولین و فعالین بخش های تدارکاتی و تبلیغی سازمان بودند، دیدگاه عینی تر به مشکلات داشتند تا رفقایی که مسئولیت های ترویجی و یا تئوریک داشتند. در مقابل اما ،نقد و پیشنهادات تشکیلاتی و سیاسی آنان در زیر سایه سنگین دیدگاه جهانی شان جان باخت و عملا به رو در رویی و خذف انجامید. لازم به ذکر است که مثلا مصوبات کنفرانس اول و دوم "اقلیت" اتفاقا با یک تاخیر 7 ساله، در ارزیابی تشکیلات در مورد علل ضربه ها و شکل تشکیلاتی ، همان نقدهایی را کرد که آن رفقا گفته بودند. این تاخیر خود، نه فقط پیامدهای سیاسی ، بلکه تشکیلاتی زیادی نیز داشت. بنابر این می بینیم که تقسیم بندی حزب توده در مورد خطی کردن تفکرات و سازمانها برمبنای دوری و یا نزدیکی به اردوگاه سوسیالیسم ، چه عواقب سیاسی و تشکیلاتی را در میان سازمانها و در درون تشکیلاتها رقم زد. این بسیار دردناک است که جنبش ما در عرصه سیاسی حتا امروز نیز، در مورد تفکرات حزب توده به خود حزب توده برخورد میکند و حال اینکه بخشی از باورهای ما که نشات گرفته از این تفکر نهادینه شده در عرصه تشکیلاتی و همکاریها است، نقد نمیشوند. ما متاسفانه در بررسی یک تشکیلات سیاسی، تفکر سیاسی را می بینیم و با آن برخورد میکنیم ، ولی سازمان دهنده این تفکر،یعنی تشکیلات را نادیده میگیریم. تفکر تشکیلاتی و چگونگی روابط تشکیلاتی، نمودهای خود را در وجوه دیگر فعالیتی نیز نشان میدهد، همانگونه که وجوه دیگر بازتاب خود را در تفکر تشکیلاتی بروز می دهند. این در هم تنیدگی می باید در تحلیل ها مورد استفاده قرار گیرد. بنابراین نمی توان در بررسی از یک جریان ، موضع گیریهای رادیکال، انحرافی و یا رفرمیستی را، از نگاه تشکیلاتی و سیاستهای تشکیلاتی جدا کرد. نکته دیگری که به غلط در نقدهای جنبش به انشعابات جا افتاده است این است که ، فشارهای جمهوری اسلامی ، ضربه های پیاپی به تشکیلات، عقب نشینی تشکیلات به مناطق آزاد شده کردستان، قطع شدن رابطه رهبری سازمان با فعالین خود در بخش های مختلف تشکیلات وووو، زمینه ساز انشعابات و اخراجهایی بودند که پس از سال 60 شاهد آن بودیم. حال اینکه به واقع تمامی این نکات پیامدهای صرف عدم حضور مناسبات ضابطه ای برعلیه مناسبات رابطه ای و محدودیت اعضا تشکیلات در مقایسه با نیروهای فعال آن است. دلیل این مسئله نیز کاملا روشن است، محفلیسم و دست به یکی کردن ها از بنیان، شکل مسلط تشکیلاتی در سازمان چریکهای فدایی خلق بوده است و هیچ گاه بدان پرداخته نشد، مگر طبق معمول، پس از اینکه اتفاقات افتاد. اگر ما این دلایل را در مورد چرایی انشعابات و جدایی ها و اخراج های پس از سال 60 بپذیریم، پس باید پرسید، انشعاب و طرد رفقای چریکهای فدایی خلق از صفوف سازمان در بستر کدام عقب نشنینی ، کدام ضربات پی در پی، کدام قطع شدن رهبری با فعالین ووو صورت گرفت؟ اتفاقا این طرد و انشعاب در شرایطی صورت گرفت که سازمان چریکهای فدایی خلق در اوج شکوفایی خود و در اوج توده ای شدن خود بود. ولی می بینم که در این مورد نیز سعی میشود با زدوبند، موقعیت به هم دادن و به شکل محفلی و نه ضابطه ای رفتار شود. از اینرو اتفاقا بررسی نوع مکانیسم ها و شکل برخورد به مخالفین و سکوتها و یا فریادها ، در این انشعاب و در انشعابها و طرد کردن های پس از سال 60 ، به ما این امکان را میدهد که مکانیسم های تشکیلاتی را بهتر بشناسیم ، و تاثیر ارثیه حزب توده در مناسبات یک تشکیلات سیاسی و نهادینه شدن آن در سازمان فدایی را بهتر درک کنیم. این ارثیه و این نفوذ که بصورت آگاهانه و یا ناآگاهانه پذیرفته شده بود، رقم زننده نه صرف نگاه تشکیلاتی "اکثریت"، که کلیت سازمان چریکهای فدایی خلق و عدم پرداختن به وجوه تشکیلاتی پس از سال 57 است. زمانی که ما در نقد و نگاه خود، یک تفکر را صرفا در یک تشکیلات ببینیم، این باور نیز می تواند در ما تقویت شود که گویا با فاصله گرفتن و افشا آن تشکیلات کلیت تفکر را از خود دور کرده ایم. حال اینکه، یک تفکر جا افتاده، اتفاقا زمانی می تواند نهادینه شده و تاثیر گذارنده باشد که مرزهای تشکیلاتی خود را بشکند! حزب توده بعنوان تنها تشکیلات سیاسی و گسترده دوران معاصر در یک دوره، تاثیرات خود را در خفه کردن رادیکالیسم، صرفا در یک عرصه سیاسی بر جای نگذاشت، بلکه در عرصه تشکیلاتی نیز آنرا بسط داد. نکته ای که کمتر مورد بررسی قرار گرفته، اتفاقا تفکر حزب توده در عرصه تشکیلاتی است. البته این مباحث برخا در بحث های درون تشکیلاتی و یا بولتن ها به چشم میخورد ولی طبق معمول باز دیر و باز بدون درمیان گذاشتن با جنبش کمونیستی ایران بصورت کتبی. سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از کنگره اول در سال 60 : من نمیخواهم روی عملکردها خم شوم و قرار نیست به یک بخش ، بیش از بخش های دیگر بپردازم ولی فکر میکنم برای شناخت از مکانیسم ها و شکل تشکیلاتی می باید نمونه هایی را قید کنم. این نمونه ها ،از جهت ارجحیت آنان بر دیگر تنش ها،انشعابات و یا اخراجهای مختلف در این تشکیلات نیست، بلکه پرداختن به آنان از اینرو است که می تواند زوایای نامبهم را روشن کند. از اینرو در مورد هر نمونه، از تکرار آنچه می توان در نوشته های دیگر و اسناد خواند، پرهیز میکنم و روی نکات تحلیلی و نه صرف وقایع نگاری تاکید دارم. در مورد کنگره اول سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سال 60 ، یکی از مسائل مهم چگونگی برخورد به رفقای "گرایش سوسیالیستی" بود که من در مورد آن در بخش قبلی صحبت کردم. در این بخش بر نکات تشکیلاتی و مصوبه ای تاکید خواهم کرد. اگر شما به گزارش تشکیلاتی و بحث های تشکیلاتی مراجعه کنید ، لیستی را خواهید دید از نقاط قوت و نقاط ضعف تشکیلاتی که در حقیقت حاصل بحث های درونی آن دوره است. می توان در بحث های درونی آن موقع شاهد این بود که عموما رفقای "گرایش سوسیالیستی" بر روی مکانیسم های تشکیلات سازمان در مورد کار کردها و عدم کار کردهای تشکیلاتی صحبت میکنند، حال اینکه بخش مخالف عموما دلایل آن را ضربه ها و حمله های جمهوری اسلامی به نیروهای مبارز و از اینرو معتقد بودند که میباید از این منظر مشکلات را نگاه کرد. این گروه بخش دیگر ضعف ها را در چگونگی عملکرد "اکثریت" و اجبار بر بازسازی تشکیلات پس از انشعاب می دانند. نکته ای که هیچ کدام از طرفین درگیر، در بررسی خود به آن نمی پردازند، مسئله وجود بدنه تشکیلات در خارج از تشکیلات است! در مورد مکانیسم های عضو گیری، لزوم گسترش تشکیلات به عنوان یک تشکیلات سیاسی در جنبش وسیع توده ای قبل از سرکوبهای 60 صحبتی نمیکنند. حداقل این انتقادات را شما در سالهای بعد از 60 میتوانید در برخی مصوبات نشست و یا مقاله های درونی ببینید. شاید پرسیده شود، حضور بدنه تشکیلات در خارج از تشکیلات چگونه توضیح دهنده نقاط ضعف و قوت تشکیلاتی است؟ بگذارید مثالی بزنم. در گزارش تشکیلاتی به کنگره اول، لیستی از این نقاط وجود دارد. یکی از موارد مثبت انتشار مرتب نشریه کار و چند نکته منفی همگی حول امکانات ، چاپ، پخش و تدارکاتی است. برداشت عمومی، حتا در میان اعضای تشکیلات این بود که رفقای نشریه کار به خوبی مسائل خود را به پیش می برند و بخش های دیگر به درستی عملکرد تشکیلاتی صحیحی با توجه به شرایط ندارند. حال اینکه، مشکل در جای دیگری نهفته است. اتفاقا این دو نمونه نشان می دهد که تا چه اندازه لزوم حضور فعالین سازما ن در تشکیلات و نه خارج از آن اهمیت دارد. نشریه کار تمامی اعضایش ، در درون تشکیلات هستند و به همین دلیل هماهنگی آنان و ارتباطات آن، بسیار ارگانیک و منظم صورت می گیرد. در صورتی که بخش های چاپ، تدارکاتی و امکانات سازی تشکیلات، عملا متکی و وابسته به فعالیت نیروهای خارج ا زتشکیلات، یعنی بخش وسیعی از هواداران سازمان هستند. این بدین مفهوم است که در حقیقت برای پیش بردن کارها باید با بخشی در تماس بود که در یک رابطه ارگانیک و ضابطه ای تشکیلات سیاسی قرار ندارند. البته بخشی از هواداران سازمان در مجاور تشکیلات در آن زمان به اسم "هواداران تشکیلاتی" و یا "هوادار درجه ..." فعالیت می کردند ، ولی دیالوگ و تبادل اطلاعاتی را که در داخل تشکیلات می توان با اعضای تشکیلات داشت و به صورت مشترک بدون در نظر گرفتن موانع زیاد امنیتی به بحث یا تبادل نظر گذاشت ، طبیعتا در مورد این بخش از فعالین صدق نمیکرد و مشکلات زیادی را ایجاد میکرد. شما باید دقت کنید که در این دوره، بنا به شرایط مبارزاتی و نیاز تشکیلات به تصمیم های سریع و تغییر مکانیسم ها در بخشی هایی از تشکیلات، وجود دیالوگ و تبادل اطلاعات بصورت تشکیلاتی برای ایجاد عکس العمل سریع ، نقش کلیدی را بازی میکرد. در آن مقطع اما ، در ارزیابی ها و بحث های کنگره، این دو وجه بعنوان کلید حل برخی از معضلات مورد توافق تشکیلات قرار نگرفت و بحث منسجمی نیز حول آن صورت نگرفت. از اینرو ، در آن مقطع می بینیم که بسیاری از ضربات به بخش های تشکیلات که در رابطه با نیروهای فعال خارج از تشکیلات بود، به ضربه های بسیار وسیع تری از آنچه جمهوری اسلامی برایش برنامه ریزی کرده بود انجامید و بسیاری از کادرهای تشکیلات و اعضا، طعمه این ضربه ها شدند. در اثر این ضربه ها، عملا فقط دو تن از اعضای کمیته مرکزی منتخب کنگره باقی ماندند. در عین حال بخش هایی که در آن فعالین هوادار، سازماندهی شدند، به شدیدترین شکلی ضربه خورد و عملا رابطه تشکیلات با فعالین خارج از تشکیلات تا سطح وسیع هسته های زیر سازمانی ، قطع شد. بنابر این ضربه های 60، نه تنها جمع محدود اعضای سازمان را بسیار محدودتر کرد، بلکه بطور عمومی حیات فعالین سازمان در خارج از تشکیلات را خفه کرد. در این مدت ، اگر هوادارانی نیز به فعالیت ادامه می دادند، بر مبنای نیرو و همت خودشان در به پیش بردن مبارزه برعلیه جمهوری اسلامی بود و نه درنتیجه رابطه ارگانیکشان با سازمان. بخش دیگری از انتقاد تشکیلاتی که بعدها به عنوان مثال "اقلیت" در کنفرانس های بعدی خود در خارج از کشور بدان پرداخت، این بود که به واقع سیاست جایگرینی نیرو پس از هر ضربه ای، صرفا برای نشان دادن حضور خود و بنابراین عمل کردن به عنوان یک تشکیلات تبلیغی و نه سیاسی، باعث از دست دادن مرتب فعالین خود بود و این شکل تشکیلاتی، بسیاری از فعالین را به دام اعدام ها و دستگیریها انداخت. ولی در تمامی این انتقادات و بررسی ها جای یک مسئله خالی است و آن اینکه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ، بر مبنای پذیرش هدف فعالیت سیاسی ، نتوانست تشکیلات سیاسی و مکانیسم های لازم این تشکیلات را بوجود آورد و در همان مناسبات رابطه ای و محدود تشکیلاتی خود را نگاه داشت و در حساس ترین موقعیت های تاریخی ، طیف وسیع فعالین خود را در خارج از تشکیلات گذارد. پس از این دوره همانطور که در بخش قبلی هم به آن اشاره کردم، محدود شدن بیش از پیش اعضای سازمان، باعث تقویت مناسبات رابطه ای فراتر از ضابطه های تشکیلاتی شد. تقویت این مسئله، رقم زننده بسیاری از تنش های تشکیلاتی و انشعابات اجباری بود که به واقع پاسخی بود برعلیه این روابط و نه در جهت پاسخی به چارچوبهای فکری. از اینرو کلیه انشعابات رنگ وبوی مخالفت و یا موافقت با این و یا آن فرد تشکیلاتی بود و در حقیقت برای به پیش بردن این مخالفتها و یا موافقتها، فردی یا افرادی برعلیه فرد یا افراد دیگر در کنار هم قرار میگرفتند که به واقع نزدیکی و یا دوری شان ، معیار سیاسی و یا ایدئولوژیک نداشت. بحث دیگر این دوران، چه در عرصه درون تشکیلاتی و چه در عرصه مصوبه کنگره ای، لزوم کار تئوریک ، عدم ناکافی بودن مبارزه ایدئولوژیک و عدم وجود برنامه برای کادر سازی بود. در این سه مورد اگرچه، بحث های داخلی چه بصورت مقاله و چه بصورت شفاهی در اینجا و آنجا به چشم میخورد، ولی از آنجاییکه تشکیلات بطور مشخص این نکات را مورد بررسی دقیق قرار نداد و با یک نگاه انتقادی صرف بدان پرداخته شد و به نقد مکانیسم ها، بدور از تنش های تشکیلاتی و مقصر شمردن این و یا آن فرد، نیانجامید، نتوانست راه کارهای ایجاد این شرایط را مهیا کند. بیایم تک تک این موارد که به نظر من در کنگره اول سازمان چریکهای فدایی خلق بدرستی بر روی آن انگشت گذاشته شد را با هم مرور کنیم و ببینیم چرا با وجود انتقاد به این ضعفها ، مکانیسم های آن، حتا در سالهای بعد نیز بوجود نیامد. در مورد مسئله کادرسازی، کنگره اول سازمان به مشکل اساسی تشکیلات یعنی در خارج نگه داشتن بدنه فعالین تشکیلات در خارج از تشکیلات، هیچگاه برخورد جدی نکرد. به بیان دیگر ریشه اساسی مشکل از این منظر به بحث گذاشته شد که چرا سازمان به مسئله کادرسازی اعضای خود مبادرت نمیورزد، حال اینکه مشکل اساسی این بود که عموما فعالین سازمان می باید برای کادر شدن، اول در درون تشکیلات سازماندهی می شدند و نسبت به بخش وسیع خارج از تشکیلات، میزان عضو گیریها مطلقا متناسب با شکل تشکیلات سیاسی و حزبی نبود. به علاوه اینکه در دوران پس از انقلاب سازمان به دلیل مواجه شدن با سیل فعالین، هیچگاه نیازی به ایجاد برنامه جذب در خود نمی دید، فعالین ملحق می شدند و سازمان هم به شکل تشکیلاتی، از داشتن هواداران در اطراف سازمان کاملا راضی بود. داشتن هوادار به میزان زیاد، به علاوه به تشکیلات سازمان یک قدرت سیاسی میداد که در حقیقت این فرهنگ باعث میشد که جذب فعالین به داخل تشکیلات را در انتهای لیست الویتهای خود قرار دهد. بنابر این کادر سازی نیرو و بررسی تربیت نیرو، زمانی به واقعیت تشکیلاتی تبدیل میشود که نیروهای جدید جذب شده، می باید در تمامی عرصه ها سازماندهی شوند و از اینرو می باید مورد تربیت تشکیلاتی قرار گیرند تا بتوانند با دریافت تجربیات و آگاهی های لازم ، فعالیت تشکیلاتی را بسط دهند و سازمانگران نیروهای جدیدی باشند. در آن دوره، بدون آنکه سازمان قدمی در جهت این کار بردارد، هزاران تن از هواداران سازمان به دلیل گذشته سازمان جذب فعالیت شدند و عملا این مسائل را به پیش می برند. از اینرو ، هیچ گاه برنامه کادرسازی با وجود انتقادات در تشکیلات، به برنامه عملی تشکیلات تبدیل نشد. کادرهای تشکیلاتی نیز چه در آن مقطع و چه در دوره های بعدی صرفا به همت و تلاش خود به کادرهای تشکیلاتی، تدارکاتی و تئوریک تبدیل شدند ونه دراثر شرکت در آموزشهای تشکیلاتی. در مورد کار تئوریک و مبارزه ایدئولوژیک، به دلیل از دست رفتن کادرهای تئوریک سازمان قبل از انقلاب از طرفی، محدودیت شمار اعضای تشکیلات و از طرف دیگر نیروهای ده هزار نفری هوادار سازمان و جنبش جاری وسیع مبارزاتی، کار تئوریک را عموما حول نشریه "کار" متمرکز کرد. البته در این مورد همانطور که قبلا اشاره کردم، در میان بدنه خارج از تشکیلات، کارهای تئوریکی صورت گرفته بود و حتا بصورت مقاله هایی نیز به بخش ایدئولوژیک سازمان نیز ارسال می گشت و از اینرو تمرکز کار تئوریک حول نشریه "کار"، عموما نتیجه یک مکانیسم ناسالم تشکیلاتی در آن مقطع بود. به تدریج این وضعیت آنچنان شرایطی را بوجود آورد که حتا در میان هواداران نیز، کار تئوریک صرفا در صورت فارغ بودن از فعالیتهای عملی مبارزاتی، میتوانست الویت دسته چندم فعالین شود. از اینرو حتا بعنوان مثال، کلاسهای آموزشی پیشگام، نسبت به تشکیلاتهای دیگر در همان تاریخ از کیفیت پایین تری برخوردار بود. وجود عمل گرایی با پشتوانه بدفهمی از جنبش فدایی و سیاهکل ، عملا این تفکر را در میان فعالین جا انداخته بود که گویا مبارزه و عمل مبارزاتی بخش اصلی فعالیت به عنوان فدایی است. حضور شور انقلابی در جنبش و بخصوص شور فدایی در میان طیف فعالین سازمان، راه را برای آن دسته از رفقایی نیز که مسئولیت آموزشی و یا فعالیتهای تئوریک را داشتند، عملا مسدود میکرد. بعنوان مثال بسیاری از راه اندیشی ها برای پیشبرد آموزشهای تئوریک در میان رفقا، از طریق پیشگام ، با وجود بحثها و جلسات متعدد تشکیلاتی برای پیدا کردن راه حلهای مختلف برای این نوع فعالیت، عملا به بن بست کشیده میشد. شور برای عمل مبارزاتی سایه افکن کلیه فعالیتهای دیگر بود. در درون تشکیلات سازمان نیز، تعداد قلیل اعضا و حجم بسیار بالای هماهنگی فعالیتها، عملا مجالی برای پرداختن به این نوع فعالیتها نمی داد. به نظرمن بخشی از مشکل، عدم وجود مکانیسم های لازم برای این نوع فعالیتها بود، ولی علت اصلی، به دلیل نوع فعالیتهای سراسری، محدودیت اعضای تشکیلات و الویت دادن به عمل مبارزاتی، به عنوان روحیه حاکم بر سازمان بود. در این میان از بین رفتن کادرهای تئوریک و عدم توانایی عملی سازمان در بازسازی نیرو در این بخش ، روحیه عمل گرایی را در میان فعالین دامن میزد. مورد دیگری که در مورد کار تئوریک و مبارزه ایدئولوژیک باید بدان پرداخت این است که اولا از لحاظ مفهومی، مبارزه ایدئولوژیک در داخل یک تشکیلات و یا جنبش کمونیستی و در میان دو طبقه اجتماعی یعنی میان بورژوازی و طبقه کارگر، کاملا، هم از لحاظ انگیزه و هم از لحاظ هدفمندی و مکانیسمهای پیشبرنده، دو مقوله متفاوت از هم هستند. این تفاوت ولی در جنبش کمونیستی ایران بطور عام و در جنبش و تشكیلات فدایی بطور خاص، نه تنها برسمیت شناخته نشد بلکه معادل هم قرار گرفت. از اینروست که میبینیم صرفا در مقاطع انشعابات و یا تنش های شدید تشکیلاتی و یا بین تشکیلاتی ، مسئله وجود یا عدم وجود مکانیسم های این مبارزه ، به بحث گذاشته میشود، زیرا به واقع، این مبارزه یک رودرویی است برای اثبات حقانیت خود و عدم حقانیت طرف مقابل و با انگیزه مبارزه با نفوذ ایدئولوژی طبقه متخاصم. حال اینکه چنین مبارزه ای و چنین مکانیسمی صرفا در قبال رودرویی طبقه کارگر و بورژوازی مفهوم پیدا میکند. در این رو دررویی در حقیقت هر طرف می خواهد عدم حقانیت تفکری و ایدئولوژیکی دیگری را افشا و از اینرو به اثبات جایگاه خود نائل آید. از اینرو، این مبارزه ایدئولوژیکی ، بدرستی وجهی از مبارزه طبقاتی و یک رو دررویی است. اما همین منش و هدفمندی و ایجاد مکانیسمهایی برای پیشبرد آن در بین نیروی تشکیلاتی خود ویا بین تشکیلاتهای کمونیستی، عملا فعالیتهای تئوریک را به بن بست و سکوت میکشاند. مبارزه ایدئولوژیکی در یک تشکیلات کمونیستی وجوه دیگری نیز دارد و آن صیقل یافتگی نظر، انطباق و یا مقایسه نظر با واقعیتهای اجتماعی، ایجاد مکانیسمهای جدید برای به پیش بردن فعالیت مبارزاتی، نقد به خود در جهت ارتقا آگاهی مبارزاتی و بسیاری موارد دیگر است که به واقع در یک مبارزه ایدئولوژیک طبقاتی بر علیه طبقه دیگر، مورد توجه نیست. بنابراین اگر مبارزه ایدئولوژیک، یک تقابل نظری و رو در رویی مبارزاتی در وجه دیگر بر علیه طبقه متخاصم است ، اما درخود یک تشکیلات کمونیستی، این مبارزه ،خصلت متخاصم نداشته بلکه مکمل عمل مبارزاتی است! عدم قائل شدن تفاوت بین این دو گونه مبارزه در دو وجه کاملا متفاوت و با انگیزه متفاوت، به آنجایی میکشد که ما شاهد آن بودیم. یعنی مقلوب کردن طرف مقابل در مقطع انشعابات. از اینرو من معتقدم که در سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پس از انقلاب بطور خاص و در جنبش کمونیستی بطور عام تا به امروز، ما شاهد یک مبارزه ایدئولوژیک با مکانیسمهای سالم و خلاق آن، برای پیش بردن مبارزه عملی و درجهت تلفیق کار تئوریک و عملی نبوده ایم! پس از توضیح این نکات، لازم است به نکته دیگری نیز که در کنگره اول سازمان چریکهای فدایی خلق به درستی بدان انتقاد شد ولی باز هم به دلیل عدم بررسی ریشه ای به یک راه کار عملی نیانجامید نیز بپردازم. این نکته در حقیقت شکل حزبی فعالیت بود. به نظر من آنچه در مصوبه کنگره اول در مورد لزوم تشکیلات حزبی و تاکید بر تدوین برنامه و اساسانامه حزبی بعنوان ملزومات تشکیلات حزبی از آن یاد میشد و در طول سالهای بعد هم بر آن تاکید شد، یک مورد اساسی را به دست فراموشی می سپارد. نکته ای که حتا در سالهای بعد و حتا در استدلال رفقای بسیاری در سطح درونی نیز نادیده انگاشته میشد و یا بدان کم بها داده شد. مسئله اساسی که به نظر من، بصورت عمومی حتا در سطح جنبش کمونیستی ایران نیز بدان توجه خاصی مبذول نشد. این نکته اساسی فرهنگ حزبی است. این نکته از این لحاظ دارای اهمیت است که وقتی ما بر آلترناتیو برنامه ای، آلترناتیو اساسنامه ای و آلترناتیو حکومتی منتج از برنامه تاکید میکنیم، می باید آلترناتیو فرهنگی را نیز مورد توجه قرار دهیم. این دید بسیار اشتباهی است که فکر میکنیم صرفا یک فرد کمونیست ، با عضویت و یا هواداری از یک تشکیلات کمونیستی، با شروع فعالیت سیاسی خود ، در تمامی موارد، آلترناتیوی را تبلیغ میکند که متمایز از جامعه است. اگر ما به عنصر آگاهی و برخورد انتقادی در عرصه مبارزه سیاسی تاکید میکنیم ، باید این سئوال را نیز از خود بنمایم که آلترناتیو فرهنگی انتخاب شده و آگاهانه در چیست؟ اگر بر تمایزات سیاسی خود و تشکیلات خود از آنچه در بیرون تبلیغ میشود ، تاکید میکنیم، میباید این تمایز در عرصه فرهنگی نیز چه در تشکیلات و چه در خارج آن نشان داده شود. مختصات فرهنگی حاکم بر یک تشکیلات تعیین کننده طرز برخورد و نوع استفاده از مکانیسم ها میباشد. اساسنامه حزبی به واقع چارچوب روابط ، رابطه سطوح تشکیلاتی و حقوق اعضا را مشخص می کند . فرهنگ تشکیلاتی می تواند ترسیم کننده میزان نهادینه شدن آلترناتیو ها و مکانیسم های تشکیلاتی باشد. شما می توانید در یک تشکیلات، بولتن داخلی داشته باشید، بولتن مباحثات تئوریک ایجاد کنید ودیگر مکانیسم ها را ترسیم نمایید. اما اگر در رشد تشکیلات، در جهت نهادینه شدن استفاده از این مکانیسمها و رشد فرهنگی تشکیلات در جهت اعتقاد به تلفیق کار تئوریک و عملی ، در جهت اعتقاد به دیالوگ تفکری و یا طرز برخورد به چند تفکری در تشکیلات برندارید، تمامی این مکانیسم ها یا بلااستفاده خواهد ماند و یا از آنها سوء استفاده خواهد شد. شما اگر در فرهنگ تشکیلاتی خود، آموزش دیدن و آموزش دادن را نهادینه نکیند، حتا با برگزاری کلاسهای آموزشی، شرکت کننده ای نخواهید داشت. این در وجه تئوریک مسئله. اما در وجه رفتاری و خلق و خوی نیز میباید فرهنگ آلترناتیو ابتدا خود را در درون تشکیلات نشان دهد. بسیاری از رفقا در مقاطع مختلف فعالیتی چه در سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و چه در جنبش کمونیستی ایران، خلق و خو و رفتارهایی را دارند که با طرز رشد اجتماعی آنان، جایگاه اجتماعی آنان و فرهنگ بزرگ شده در خانواده و اجتماع آنان رقم میخورد. از اینرو به عنوان مثال در زمانیکه فرهنگ سنتی بر جامعه حاکم است، می بینیم که در طرز لباس پوشیدن زنان فعال، طرز دوستیها، طرز نشست و بر خواستها، ممنوعیت ها و اجازه دادنها، کاملا روشن و واضح در حیات تشکیلاتی نیز حضور دارند. کار فرهنگی همیشه در حیات تشکیلاتی، قربانی مبارزه جاری سیاسی شده است و هیچگاه بخشی از مبارزه نبوده است! از اینرو شما می بینید که رفقایی از یک تشکیلات ، برخوردهای کاملا متفاوت در خلق و خوی خود دارند. این خلق و خوی نه در منش فردی و زندگی شخصی که در برخوردهای سیاسی و روابط سیاسی نیز خود را نشان میدهد. به نظر من این دید بسیار مخرب و اشتباهی است که همه ما فکر کنیم، یک فرد با عضویت خود در یک تشکیلات هم مارکسیست – لنینیست میشود و هم تمامی خلق وخوی های بزرگ شده با آن را به یکباره کنار میزند. سنت گرایی فرهنگی بعنوان بخش غالب فرهنگ جامعه ایران، اتفاقا می باید در یک تشکیلات مبتنی بر حزب طبقاتی ، بصورت فعال و آگاهانه مورد نقد قرار گیرد و آلترناتیو فرهنگی همانند آلترناتیو سیاسی و اهداف طبقاتی، کاملا متمایز و روشن نه تنها تبلیغ شوند که عمل شوند! در این صورت است که میتوان تشکیلاتی داشت که در تمامی زمینه ها، تشکیلاتی با منش حزبی باشد. حزبی که در تمامی زمینه های فعالیتی، بتواند فعالین خود را تربیت نماید و نمودهای شاخص این تفکر آلترناتیو باشد. از اینرو تاکید بر برنامه و اساسنامه و عدم پرداختن به تفکر تشکیلاتی که ریشه در سنتهای اجتماعی جامعه دارد، در هر گوشه و کناری، عملا تشکیلات را به تنش های شدیدی میکشاند. این بحث البته توسط برخی، در طول سالهای گذشته چه درونی و چه بیرونی در تشکیلاتهای فدایی و درسطح جنبش کمونیستی مطرح شده است ؛ اما بصورت فعالی، نه بدان پرداخته شد و نه حتا نقدی بر آن صورت گرفت. در جامعه ای که در آن شرایط مبتنی بر روابط استادی و شاگردی، مریدی و مرادی، کوچکتر و بزرگتر حکمفرما است ، طبیعتا در درون تشکیلات تبدیل به رابطه رهبری و بدنه و سربازی و فرماندهی خواهد شد! این روابط لزوما آگاهانه انتخاب نمیشوند ولی به دلیل وجود پایه های اجتماعی، به راحتی پذیرفته و جا انداخته میشوند! از اینرو در بسیاری از تنشها، مشکل، افراد پنداشته میشوند و به افراد برخورد می شود. به همین دلیل، حتا در بررسی بسیاری از انشعابات و تنشها، به جای بررسی مکانیسم ها، به سراغ نقش افراد میرویم . طبیعتا افراد دخیل هستند، ولی تعیین نقش افراد و عملکرد آنان، با توجه به مکانیسم های حاکم بر تشکیلات رقم میخورد. مشکل این نگاه در این است که با فاصله گیری از این افراد، فکر می کند که دیگر تولید کننده آن نخواهد بود! در این هم شکی نیست که رهبری و مسئولین تشکیلاتی در ایجاد تنشها و انشعابات و پیش بردن سیاستهای مورد انتقاد، دخیل هستند ولی این نگاه از آنجاییکه توجه خود را به افراد مبذول میدارد، نقش خود در تولید و بازتولید این مکانیسم ها را فراموش میکند. بنابر این کنگره اول در برخورد به مسئله تشکیلات حزبی، از این لحاظ یک نکته اساسی و کلیدی را مورد توجه خود قرار نداد. در ادامه بررسی این دوره یعنی دوره بعد از کنگره اول سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، به دو نمونه بسنده میکنم. یکی نمونه "کمیته خارج از کشور" و دیگری نمونه "هسته اقلیت" که در مقطع سال 66 از تشکیلات "سازمان چریکهای فدایی خلق ایران" جدا شدند. علت عدم بررسی انشعابات و اخراجهای دیگر این است که از لحاظ تشکیلاتی، این موارد ،بررسی فراتر از آنچه تاکنون گفته ام را نمی طلبند، ولی این دو مورد می توانند زوایای تشکیلاتی دیگری را برای بررسی باز کنند. در مورد خارج از کشور، می ببینیم که هواداران سازمان پا به پای فعالیتها در ایران مبارزه می کردند. اینکه میگویم خارج از کشور، این را هم اضافه کنم که بسیاری از نیروهای سازمان در اطراف مرزهای ایران، هیچگاه این کشورها را شامل خارج از کشور نمی دانستند. به چند دلیل ، یکی اینکه حضور جمهوری اسلامی و پیگیریهای پلیسی و سرکوب و سعی در قتل فعالین در این کشورها همانند ایران جریان داشت و کاملا متفاوت با شرایط مثلا اروپا بود. دوم اینکه، برخی از این رفقا در رابطه مستقیم با تشکیلات داخل ایران بودند و مستقیما این تشکیلات را تغذیه میکردند بعنوان مثال در مورد بامی استار در بلوچستان ویا کردستان و یا انتقال نیروها به خارج و غیره. در عین حال میبینید که مثلا در این کشورها، شکل زندگی، نیمه علنی و حتا مخفی بود، گشت های تجسسی و یا ضربتی تشکیلات فعال بودند و مسائل امنیتی شدیدا رعایت میشد. اولین نفری هم که در سال 60 در خارج از کشور کشته شد شهرام میرانی از هواداران سازمان بود که توسط گشت ضربت جمهوری اسلامی با پتک و ضربه های شدید چاقو کشته شد و بر روی پشت او هم نوشتند مرگ بر فدایی. لازم به تذکر است که تنها و تنها موردی که "اکثریت" رسما و حتا در نشریه "کار" خود، مسئولیت این عمل را به عهده گرفت و همکاری هواداران خود با نیروهای حزب الهی را بعدها محکوم کرد، همین مورد شهرام میرانی بود. پس از پلنوم کمیته مرکزی در سال 61 ، حسین زهری به خارج رفت تا سازمانگر فعالیتها و ایجادگر امکاناتی برای تشکیلات در ایران باشد. در مورد حسین زهری یا بهرام باید نکاتی را هم بگویم. ببینید من کسی نیستم که همه چیز را سیاه یا سفید ببینم. نمیشود یک نفر، همه چیزش بد باشد و یا از مقطعی یک فرد را محکوم کرد و یا طرد کرد، ولی تمامی گذشته اش را هم انکار کرد. البته چنین برخوردی متاسفانه در مقطع جدایی ها، اخراج ها و یا انشعابات، مطلقا صورت نمی گیرد و رفیق تشکیلاتی یک شبه به اکثریتی خائن، رفرمیست، آنارشیست ، غیر سیاسی، شارلاتان و غیره متهم میشود. در مورد بهرام و کمیته خارج از کشور باید چند نکته را قید کرد. اولا حتا برخی از رفقایی که با کمیته خارج از کشور کار میکردند و دور یا نزدیک به بهرام بودند ، کاملا اشتباه می گویند که حسین زهری را تشکیلات به خارج فرستاد. اولا بهرام ، با پیشنهاد خودش و برای ایجاد امکانات برای تشکیلات به خارج از کشور آمد. یعنی این پیشنهاد تشکیلات نبود، بلکه پیشنهاد خودش بود و تشکیلات موافقت کرد. دوما اینکه برعکس این که گفته می شود بهرام شدیدا از ابتدا با توکل مخالف بوده، کاملا اشتباه هست. حسین زهری بعد از ضربه های پی در پی به تشکیلات و بعد از اینکه به غیر از دو نفر از کمیته مرکزی منتخب کنگره اول سازمان همه کشته شدند، به پیشنهاد خود توکل به عضویت کمیته مرکزی درآمد و پس از یک دوره کوتاه هم به خارج از مرزهای ایران رفت. اتفاقا در مورد فاجعه چهارم بهمن و مسئله شورای عالی در کردستان در سال 64، حسین زهری یا بهرام بیشترین مخالفتها و افشاگریها را در خارج از کشور سازمان داد و برای اولین بار، توکل در نشریه "جهان" ارگان کمیته خارج از کشور، با عنوانهای تشکیلاتی مطرح شد و مصاحبه گشت. سوم اینکه بر عکس آنچه گفته می شود که فعالیتها و کارهای حسین زهری فقط از طرف خودش بوده است و کمیته مرکزی هیچ اطلاعی نداشته و کمیته مرکزی زمانی که به خارج از کشور آمد متوجه این حرکتها شد ، باز هم صحیح نیست. کمیته مرکزی بطور مرتب گزارش داشته، ولی از آنجاییکه این تشکیلات همیشه چشم پوشی می کند تا اینکه گند کار در آید و بعد در صورت لزوم و فشار، "همه چیز" را رو میکند، این مسئله در مورد بهرام هم پیش آمد. چهارم اینکه سکتاریسم بهرامی ، کدخدامنشی بهرامی، حذف مخالفین و غیره، تماما سیستم تشکیلاتی بود که در ایران هم به همین گونه رفتار میشد و نمودارهای فراوانی در مورد مثلا "گرایش سوسیالیستی"، مهدی سامع (سازمان چریکهای فدایی خلق پیرو برنامه هویت و عضو شورای ملی مقاومت) و یا شورای عالی ( در اثر تنش های تشکیلاتی در کردستان در سال 64 بخشی از نیروهای تشکیلاتی در مقابل کمیته مرکزی وقت ، شورای عالی را سازماندهی کردند) می توان دید. ولی چون منش این است که اگر یکی بد شود ، همه چیزش بد می شود؛ به یکباره جوری از بهرام صحبت می شود که گویا این فرد، فرهنگ و روابطی را در تشکیلات خارج از کشور جا انداخت که هیچگاه در تشکیلات داخل سابقه نداشته و این فرهنگ و روابط ، 180 درجه با ایران متفاوت بوده است. ولی در مورد مسئله اصلی یعنی خارج از کشور. من و حتا کسانی که هنوز هم در تشکیلاتهای فدایی مختلف از جمله "اقلیت" فعالیت می کنند، در این نکته متفق القول هستند که تشکیلات سازمان فدایی کمتر کسی را همانند بهرام به خود دیده است. فردی بسیار با هوش، با ذکاوت و سازمانگر و در عین حال خود محوربین. من فکر نمیکنم هیچ کس دیگری جز حسین زهری میتوانست به این سرعت برای سازمان در خارج ،امکانات ایجاد کند و به این سرعت هوادران سازمان را در خارج سازماندهی نماید. نشریه "جهان" و نشریه "کاربین المللی" به زبان انگلیسی به سرعت به پر خواننده ترین نشریه در خارج از کشور تبدیل شدند، ارتباطات بین المللی جدید برقرار شد، ارتباطات بین المللی سابق که قطع شده بود دوباره از سر گرفته شد. سازمانهای دانشجویی دوباره سازمان یافته شدند و مسئولیت بدانها سپرده شد. البته این همه کارها با یک شیوه نظامی و از بالا به پایین با منش فرماندهی بهرام همراه بود که مسئولین این سازمانهای محلی را هم فرماندهان اعضای محلی قرار داد. من بسیاری مواقع صدای حتا داد کشیدن و برخورد بالا به پایین مسئولین مختلف تشکیلات خارج به دیگران را شاهد بوده ام و بعدها که به اروپا آمدم داستانهای بسیار غم انگیز و غیر انسانی در مورد هواداران از طرف بهرام و یا فرماندهانی محلی را شنیدم، از جمله اخراجها، توهین کردنها، در زندگی شخصی افراد دخالت کردن و حتا طرز لباس پوشیدن زنان که البته نماد درستی از آن چیزی بود که نمونه های آنرا در ایران نیز شاهد بودیم. در همین دوره ،آکسیون های اعتراضی سراسری و یا سفارت گیریها در چندین کشور را سازماندهی میکند. داخل پرانتز اینکه، البته بخشی از این اطلاعات به دست آمده به رژیم صدام هم فروخته میشود و زد و بندهای بهرام با جمهوری اسلامی و تجارت با عوامل جمهوری اسلامی نیز بخشهای دیگری است که توسط خود وی و یا تشکیلاتهای مختلف فدایی افشا شده است. البته در همین دوره هم، چماق کشیها برعلیه نیروهای سیاسی دیگر را نیز داریم. در برخی از کشورها مثلا نسبت به مجاهدین و یا حتا رفقای شورای عالی پس از قضیه چهارم بهمن، برخوردهای بسیاری شدید و خصمانه ای را سازماندهی میکند. در همین رابطه گفته میشود که گویا بهرام بدون اطلاع کلیه اعضای کمیته مرکزی دیگر، چنین حملاتی را شروع کرده بود و در حقیقت هیچ کس از آن خبر نداشته است. این مسئله اصلا درست نیست. واقعیت این است که اطلاع بوده است و اعضای کمیته مرکزی ، مخالفت هم داشته اند ولی این مخالفت یک مخالفت فعال نبوده است. کلا مشکل سازمان چریکهای فدایی خلق پس از سال 57 عموما این چنین بوده است. یعنی تا زمانی که کسی کار میکند و کارش برای تشکیلات مفید است، اگر در لابلای این کارها، فعالیتهایی بکند که جایز نیست، در حقیقت نادیده گرفته میشود ، مگر اینکه در مرحله جدایی باشد و یا اینکه "خرابکاری" مثلی کوهی باشد که دیگر نمیشود آنرا کتمان کرد. در غیر اینصورت با یک مخالفت ضمنی و یا اینکه "رفیق اینجوری نکیند" از رویش موقتا میگذرند. در مورد بهرام هم همین بود. در دوره مسئولیت وی، مخالفت جدی و ایستادگی در مقابل سیاستهای جاری کمیته خارج، در نمونه های قید شده بالا ، به هیچ وجه صورت نگرفت. پس از این هم که حسین زهری گذاشت و رفت ، با اخراج و محکوم کردن سیاستهای کمیته خارج مثلا در مورد فرانسه ( حمله به میز کتاب سیته پاریس و ضرب و شتم مخالفین و همچنین همدستی کمیته خارج از کشور با دولت فرانسه در جهت اخراج مجاهدین از فرانسه و رفتن آنان به عراق) مواجه میشویم و از آن دوره به بعد، هر کاری در خارج از کشور صورت گرفته بود، به حساب تصمیم گیری فردی بهرام و بدون اطلاع تشکیلات گذاشته شد و گویا همه تشکیلات مخالف سرسخت وی و همه کاملا جلوی بهرام ایستاده بودند. در صورتی که اصل قضیه این گونه نبوده است. یکی دیگر از مسائل در این است که گفته می شود اختلاف حسین زهری با تشکیلات اقلیت در مورد نظرش در باره مسائل جهانی یعنی اردوگاه سوسیالیسم و تعیین تضاد اصلی در جامعه ایران بوده است. این هم علت اساسی اختلافات نبود. علت را باید در سالهای 64 تا 66 جستجو کرد. بهرام تا زمان سال 66، به عنوان تنها عضو سازمان و کمیته مرکزی، تمامی امور تشکیلات در خارج از کشور را در دست داشت و از طریق امکانات مالی و تدارکاتی ، حتا عملکردهای بخش های دیگر در منطقه کردستان را به شکلی کنترل میکرد. از جمله بر سر مسئله چهارم بهمن و برگزاری کنگره دوم در سال 64. مشکل بهرام زمانی شروع شد که ، اعضا و کاندید عضوهای سازمان پس از سال 65 مجبور به ترک منطقه و کشورهای جواری ایران شدند و بنابراین با حضور فیزیکی در خارج از کشور، بهرام دیگر نمی توانست کارها را مثل سابق به پیش برد. یکی از اصرار های بهرام در به عضویت در آوردن اعضای کمیته خارج از کشور در تشکیلات سازمان ، که حتا مغایر با اساسنامه های بود که خود به آن رای داده بود، برای تثبیت موقعیت تشکیلاتی خودش بود. در طول سال 66 تا 68 جلسات تشکیلاتی شکل گرفت که فقط بهرام از طرف کمیته خارج در آن شرکت میکرد و بصورت تک نفره نمی توانست موقعیتی داشته باشد. اعضای دیگر مرکزیت هم دیگر در خارج بودند. بنابراین مشکل بدان جا کشید که دیدیم. ولی از آنجاییکه بسیاری از اسناد تشکیلاتی، گزارشات تشکیلاتی، شناسنامه های تشکیلاتی و غیره در دست بهرام بود، زمانی که سرمایه های کلان تشکیلات را در دست خود نگاه داشت و از طرف دیگر توسط عضو منتخب کنگره در کمیته مرکزی، بهرام به رهبری تشکیلات وارد شده بود، تشکیلات به شکل کج دار و مریضی با وی رفتار میکرد و صرفا پس از رفتن وی ، وی را اخراج نمود تا پرستیژ سازمانی یکبار دیگر ، در مقابل سیستم رابطه ای، چهره ضابطه ای به خود گیرد! شاید خوانندگان این مقاله بگویند نمونه رابطه ای و نه ضابطه ای در کجاست؟ بگذارید مثالی بزنم در همین مورد. بر طبق اساسنامه مصوب کنگره اول سازمان ، چنانچه اعضای کمیته مرکزی سازمان به دلیل ضربه خوردن، کناره گیری و یا استعفا ، کم شوند و فعالیتهای کمیته مرکزی بدون این رفقا نتواند به پیش رود، اعضای باقی مانده می توانند کمیته مرکزی را ترمیم کنند و تا تشکیل کنگره این کمیته مرکزی به کار خود ادامه میدهد. این مسئله بعنوان مثال در اثر ضربه های سال 60 و پس از آن، مورد اجرایی داشت و انجام گشت و دو عضو باقی مانده کمیته مرکزی منتخب کنگره اول، افراد جدیدی را به مرکزیت آوردند. در سال 64 ،رفقایی که به عدم اجرای کنگره دوم اعتراض کردند و صحبتهای کمیته مرکزی در مورد مشکلات را نپذیرفتند، حتا اخراج نیز گردیدند و این نمونه در سال 64 اتفاق افتاد. ولی ببینیم همین نکته در مورد مسئله بهرام به گونه دیگری عمل میکند. در اثر تنش های شدید با بهرام در سال 66 ، تمامی اعضای کمیته مرکزی سازمان به جز بهرام از مرکزیت استعفا میدهند. در این دوره بهرام تنها عضو کمیته مرکزی سازمان است. اگر بر مبنای اساسنامه باشد، باید بهرام کمیته مرکزی را ترمیم کند، در عین حال بعنوان کمیته مرکزی می تواند عضو گیری هم بکند. این هم بند اساسنامه ای دارد. پس از ترمیم، بهرام می تواند کنگره دوم را تشکیل دهد. ولی این پروسه بدین گونه اساسنامه ای پیش نمی رود. اعضای مستعفی، پس از مدتی " به خاطر اینکه شیرازه تشکیلات از هم نپاشد"، "کمیته اجرایی" را تشکیل میدهند، بعنی دو کمیته مرکزی در آن واحد در یک تشکیلات! دوم اینکه چون این کمیته اجرایی، اساسا جایی در اساسنامه ندارد و حداقل های اساسنامه ای را زیر پا گذاشته و نه تنها فراکسیون ایجاد میکند بلکه رهبری خود را انتخاب میکند و حتا این رهبری ارکان تشکیلاتی را هم در دست میگیرد و شروع به فعالیت میکند، بهرام هم همه چیر را ول میکند و می رود. بنابراین کمیته مرکزی باقی نیست، جز کمیته اجرایی. کمیته اجرایی هم کنفرانس اول را به جای کنگره فرا میخواند و بهرام را که دیگر در تشکیلات سازمان باقی نمانده است، اخراج می کند. همین اقدام را میبینید در مورد مهدی سامع نیز اجرا میشود، یعنی در آن مقطع مهدی سامع جدا میشود ولی حکم اخراج از تشکیلات را میگیرد . نمونه دیگر "شورای عالی" در مقطع چهارم بهمن سال 64 است که حتا تعدادی از اعضا به دلیل روابط فراکسیونی و ایجاد ارگان موازی "شورای عالی" در حالت اخراج و تعلیق قرار میگیرند. اگر این نمونه ها را با آنچه در مورد تشکیل کمیته اجرایی و اخراج بهرام صورت گرفت، با هم مقایسه کنیم، متوجه می شویم که اساسنامه و ضابطه آنجایی کارابی دارد و "اصولی" است که فرد و افراد مشخصی آن را انجام دهند و یا ندهند. تعیین کننده افراد هستند و نه خود پرنسیپ ها. این مثال ها، بار دیگر چرایی تاکید من بر ایجاد فرهنگ تشکیلاتی است و اینکه اگر فرهنگ درستی حاکم نباشد و فرهنگ مسلط جامعه ایران یعنی فرهنگ رابطه ای، از بالا به پایین نگاه کردن وحذف کردن، به فرهنگ تشکیلات سیاسی تبدیل شود و حتا بصورت ناآگاهانه اشاعه گردد ، هیچ اساسنامه ای و برنامه ای نمیتواند تضمین کننده اجرای ضوابط تشکیلاتی تعیین شده باشد! بنابر این بحث در این مورد که در مقطعی از حیات سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، به دلیل عدم وجود اساسنامه و ضابطه های مستند در آن، تنش های بسیاری در سازمان ایجاد گردید و به دلیل این ضعف ، مشکلات بصورت رابطه ای حل شدند، کاملا اشتباه است و به واقع، نگاهی است که میخواهد آگاهانه از وجود روابط محفلی و بازتولید آن توسط خود طفره رود و باز،همه چیز را به گردن عدم موجود ضوابط بگذارد، حال اینکه می بینیم که حتا زمانی که به ظاهر اساسنامه تدوین شده است و تضمین اجرایی دارد، با زهم رابطه ها، تعیین کننده چگونگی اجرای مفاد اساسنامه ای هستند! در مورد "هسته اقلیت"، همانطورکه من در قسمت چگونگی انشعابات در سازمان چریکهای فدایی خلق ایران توضیح دادم، عموما موضع گیری مقطع انشعابها بدین صورت بود که کسانی که مخالف طرف مقابل بودند در یک فراکسیون جمع می شدند. حال اینکه هیچ لزومی ندارد که فراکسیون های موجود دارای یک هم نظری برنامه ای و تشکیلاتی و هدف مندی سیاسی مشخص باشند. چرا که وجه غالب بر ایجاد فراکسیون و انشعاب، در حقیقت پاسخ گویی به تنش در روابط تشکیلاتی بود. این مسئله در مورد هسته اقلیت هم صدق میکرد. یعنی رفقایی با این دید که ما نه طرف کمیته اجرایی هستیم و نه بهرام ، فراکسیون "مستقل" را تشکیل دادند. این جمع تا زمانی که به عنوان یک فراکسیون عمل میکند، می تواند در درون یک تشکیلات کارایی مشخصی داشته باشد، ولی زمانی که این فراکسیون در انشعاب خود تبدیل به یک تشکیلات میشود، مشکلات عدیده ای را بوجود میاورد. من فکر میکنم ایجاد یک تشکیلات در مخالفت با یک یا چند تشکیلات دیگر، در دراز مدت خود این جمع را میشکند. زیرا تا زمانی که این تشکیلات مخالفت میکند و یا در حال بررسی مسئله ای هست، انسجام دارد. ولی زمانیکه بعد از این بررسی ها و یا مخالفت ها، می باید به صورت یک تشکیلات سیاسی عمل کند، انسجام و موضوعیت خودش را از دست میدهد. "هسته اقلیت" با اعلام موضع "مستقل" بودن از طرفین و با قول اینکه مسائل انشعابات را بررسی میکند و کار تئوریکی را در این عرصه دامن خواهد زد، بسیاری از نیروهای هوادار و تعدادی از اعضا را در درون تشکیلات خود سازماندهی کرد. نیروهای هوادار که از انشعابات متعدد پس از سال 60 خسته شده بودند و به رهبری تشکیلات اعتراض داشتند، در این تشکیلات جمع شدند. ولی صرف جمع شدن در مخالفت، بدون داشتن یک برنامه مشخص سیاسی و تشکیلاتی و اهداف واضح و روشن مبارزاتی ، طبیعتا نیروها را پراکنده میکند. به علاوه اینکه این جمع شدن نشان داد که حتا رفقای عضو سازمان چریکهای فدایی خلق ایران که در این انشعاب ، در "هسته اقلیت" خود را سازماندهی کردند، دارای یک برنامه دراز مدت سیاسی و تشکیلاتی نیستند و جمع شدن، در حقیقت عکس العملی بوده است به عدم رعایت موازین سالم تشکیلاتی در درون سازمان و عدم داشتن مکانیسم های تشکیلاتی برای تاثیر گذاری در تصمیم گیریها. به همین دلیل هم به سرعت در عرض صرفا یکسال و نیم پس از انشعاب ، تشکیلات "هسته اقلیت" دچار ریزشهای تشکیلاتی شد و نیروهای تشکیلات یکی پس از دیگری جدا شدند. اعضای اولیه تشکیل دهنده هسته نیز پس از مدتی کاملا تشکیلات را ترک کردند. مشکل دیگر، در مورد خود ساختار تشکیلاتی نیز بود. هسته اقلیت، در مقابل سکتاریست حاکم بر تشکیلات سازمان، در انتخاب شیوه تشکیلاتی خود از استقلال خود گردان هر واحد استفاده کرد تا رفقا بتوانند خود در تصمیم گیریهای فعالیتی و موضع گیری مختار باشند و بقولی ساختار شورایی را برای خود انتخاب کرد. اولین مشکل این بود که چون تعداد بسیار وسیعی از اعضای واحدها را هواداران سازمان تشکیل میدادند و این هواداران با سیستم تشکیلاتی ماقبل انشعاب، یعنی کمیته خارج از کشور، آشنایی داشتند وبا این شیوه فعالیت کرده بودند، اینبار با داشتن خود مختاری در همه موارد، دچار یک سردرگمی شدند. هسته حتا در اعلام موضع گیریها و هم کاریهای بین تشکیلاتی ، نمیتوانست با وجود طیف وسیع اعضای خود ، با هماهنگی سراسری عمل کند. این مسئله نشان داد که سیستم تشکیلاتی اجرا شده، بدون آموزش های تشکیلاتی و سیاسی نمیتواند به یک شکل مطلوب مورد استفاده قرار گیرد، حتا اگر شکل تشکیلاتی در خود ، اشکالی نداشته باشد. ولی مسئله این است که هر ابزاری توسط چه کسانی استفاده میشود. بنابر بر دلایل گفته شده ، "هسته اقلیت" با وجود وسعت اعضا در ابتدا، به سرعت نیروهای خود را از دست داد. این مشکل با خروج اعضای اولیه تشکیل دهنده ، دو چندان شد. به نظر من نمونه "هسته اقلیت" نمونه بسیار خوبی برای درک رابطه نقد با انتخاب راه کارها بر مبنای نقد است. رفقای هسته در ابتدا نقد درستی بر سیستم تشکیلاتی داشتند، ولی عدم انسجام نظری در انتخاب راه کارهای تشکیلاتی و عدم انسجام نظری در مورد اهداف سیاسی و سیاستها ، با وجود انتخاب شکل دموکراتیک تشکیلاتی ولی بدون در نظر گرفتن آموزشها و تجربیات اعضا، این تشکیلات را به سرعت به جایی کشاند که تعداد بسیار زیادی صفوف تشکیلاتی را ترک کنند. نگاهی به حال: من امیدوارم که بررسی اجمالی من از شکل و روش تشکیلاتی این دوره توانسته باشد ، چرایی تبدیل جنبش فدایی به تشکیلاتهای فدایی را توضیح دهد. شاید لازم به یادآوری مجدد است که هدف از بررسی تشکیلاتی به هیچ عنوان بی اهمیت شمردن اختلافات و یا تنش های سیاسی و یا ایدئولوژیک در کشیده شدن جنبش فدایی به تشکیلاتهای مختلف فدایی نیست. ولی بر این باورم که پرداختن به نکات قید شده در مقاله میتوانست حتا تا به امروز بسیاری از رفقای خارج از این تشکیلاتها را در درون خود نگاه دارد و از طرف دیگر بخشی از تشکیلاتهای فدایی میتوانستند در یک تشکیلات واحد فعالیت کنند و دچار این گونه پراکندگی نشوند. ممکن است این سئوال بوجود آید که خوب با این همه پراکندگی و انشعابات متعدد چرا فعالیتی برای یکپارچه گی دوباره صفوف فدایی صورت نگرفته است؟ اگر ما به آنچه شامل بحثهای بیرونی است مراجعه کنیم ، واقعیت این است که برای اولین بار بعنوان مثال در کنفرانس سوم سازمان فداییان اقلیت در سال69 ، این بحث بصورت مصوبه تشکیلاتی علنی شد که تشکیلات می باید با گسترش فعالیتها و همکاری با دیگر جریانات و به خصوص جریانات مختلف فدایی ، جو بی اعتمادی و سرخوردگی حاصل از انشعابات در میان بسیاری از هواداران و فعالین تشکیلاتی جدا شده را بشکند. آنچه که سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سالهای پس از انقلاب همیشه با آن مشکل داشته است ، این بوده که چه در عرصه تشکیلاتی و چه در عرصه تعیین سیاستهای فعالیتی ، تصمیمات لازم و حیاتی با تاخیر گرفته شده است. در مورد این مسئله نیز بعد از اینکه انشعابات پیش میاید و پس از اینکه چندین سال از پراکندگی و محدودیت هر چه بیشتر تشکیلاتهای مختلف فدایی می گذرد، بعنوان مثال اقلیت چنین مصوبه ای را عملا در دستور کار تشکیلات میگذارد. این تاخیر باعث میشود که با وجود مصوبه، اما در عمل ، محدودیت شدید نیروی تشکیلاتی و وسعت نیروهای خارج از تشکیلات نتواند چنان مکانیسم هایی را ایجاد کند که در یک برنامه عملی این نیروها مجددا جذب شوند. بعلاوه اینکه همکاری مشترک مستلزم یک اعتماد است و ما نمیتوانیم با سیاست صرف همکاری مشترک ، اعتماد را به وجود آوریم و یا اینکه تاثیرات بسیار شدید رفتارها و برخوردهای غیر سالم در مقاطع انشعابات را به یک انتقاد از خود ساده از اذهان دیگران پاک کنیم. بنابر این هیچ گاه امکان شکستن این جو پراکندگی و سرخوردگی در میان هواداران بوجود نیامد. علت دیگر این بود که جز تعدادی معدود ، هیچ کس به واقع نمیتوانست جوابگوی بسیاری از سئوالات در مورد انشعابات باشد و افراد دخیل در انشعابات در تشکیلاتهای مختلف فدایی سازماندهی شده بودند و بنابراین بصورت جمعی و متمرکز امکان این بوجود نیامد که علل واقعی انشعابات و درس آموزی از آنها در اختیار این بخش قرار گیرد. هنوز هم می بینیم که بسیاری از سئوالات، در مورد چرایی و چگونگی انشعابات است و یا اینکه نقش این فرد و یا آن فرد در انشعابات چه بوده است؟ پاسخی نگرفته است. بنابر این عدم پرداختن به این مسائل نمی توانست بصورت واقعی و عملی جو پراکندگی و جدایی را از بین ببرد. هیچ کدام از تشکیلاتهای درگیر هم نتوانستند ویا نخواستند که به این بخش بپردازند و جمع بندیها و یا اظهار نظرات، بصورت سخنرانی های پراکنده و یا در جمع های محدود خصوصی صورت گرفت و از اینرو بخشا، چهره واقعی کدورتها میان افراد درگیر علنی نشد و حال اینکه به واقع هنوز هم این کدورتهای ناگفته ولی بسیار تعیین کننده، نوع روابط بین تشکیلاتهای فدایی را رقم میزند. به واقع حتا در برخورد به انشعابات و درس آموزی از آنها، هیچگاه جنبشی عمل نشد و جنبش کمونیستی ایران هیچ گاه به اندازه کافی "خودی" نشد که بتوان در آن به بحث و نقد نشست. مسئله دیگر این است که سازمان چریکهای فدایی خلق در دوران پس از سال 57 به صورت سیستماتیک برنامه کادر سازی نداشته است. در تمامی کنگره ها و کنفرانسها تا به امروز که توسط اقلیت یا تشکیلاتهای دیگر فدایی بعد از سال 60 ، در مورد یک نکته صحبت شده و آن اینکه ما باید کادر سازی کنیم، باید مبارزه ایدئولوژیک و آموزش سیاسی تئوریک را بوجود بیاوریم و غیره، ولی عملا نه این مشکل بصورت اساسی ریشه یابی شد و نه مکانیسمهای این کار ترسیم شدند. یکی از بحرانی ترین کمبودها ، همیشه کمبود نیروهای تشکیلات گردان بوده است. در حقیقت آن کادرهایی که می باید به مسئله تشکیلات و راه حل های مشخص برای ایجاد مکانیسم های مختلف تشکیلاتی و از جمله جا انداختن یک فرهنگ تشکیلاتی فعالیت کنند، همیشه در خط اول ضربه ها قرار گرفته اند و بنابراین نیروی جایگزینی هیچگاه به اندازه کافی مجددا بازتولید نشد. همانطور که قبلا هم گفتم ، هیچ انشعابی ، انشعاب اصولی نبوده است. تمامی انشعابات بر بستر بحرانهای تشکیلاتی و در بستر عدم وجود مکانیسم های سالم برای به پیش بردن نظرات و فعالیت بوده است که طرفین را مجبور به انشعاب کرده است. در بحث های درونی تشکیلات هم ، تعداد بسیار اندکی از کادرها ، به مسئله جمع بندی تشکیلاتی و انتقال آن پرداخته اند و یا اینکه در مباحث مربوط به تشکیلات شرکت کرده اند. واقعیت در این است که تمامی کسانی را که ما بعنوان کادرهای تشکیلات های فدایی ( در تمامی عرصه ها) می شناسیم، از طریق قابلیت های خود و توان خود و مطالعات خود بصورت کادر در آمدند و نه از طریق برنامه های کادر سازی خود تشکیلات. بحث جدی در مورد کادر سازی به واقع حاصل سالهای اخیر است . آنهم اجالتا در سطح بحث. این مسئله البته شامل اکثر تشکیلاتهای سیاسی است و مشخصا مربوط به تشکیلات سازمان چریکهای فدایی خلق بعد از انقلاب نمی شود. اگرچه نیروهای دیگر ، طی دورانی عموما به تربیت کادرهای خود در خارج و داخل از کشور می پرداختند ولی آنان نیز پس از 57 ،عموما وضعیت مشابه ای پیدا کردند. مسئله دیگری که باعث میشد که اینکار با مشکل جدی برخورد کند این است که جلوه بیرونی از تشکیلاتها با آنچه بطور واقعی در درون تشکیلاتها میگذرد، یکی نیست. آنچه وجه بیرونی فعالیتی و پیگیری تشکیلاتی است در اثر فعالیت شبانه روزی عده بسیار محدودی است که نسبت به تعداد، با واقعیت فعالیتی انطباق ندارد و بحث در مورد این جمع بندیها، چهره واقعی آنچه دردرون میگذرد را نشان میدهد، پس از آن صرف نظر میشود. بنا بربا توجه به آنچه قید شد، متوجه می شویم که مکانیسمهای لازم و نیروی کافی برای غلبه بر پراکندگی ، زدودن غبار از واقعیات انشعابات و جلب اعتماد دوباره، هیچگاه وجود نداشت و بوجود هم نیامد. مسئله دیگری که فکر میکنم جای دارد در پاسخ به این سئوال در اینجا از آن صحبت کنیم، مسئله چرایی عدم برخورد به وضعیت تشکیلاتی و چرایی انشعابات است. من این را در یکی از مقاله های داخلی خودم، چند سال پیش هم گفتم و آن اینکه، این تشکیلات حماسی شدنش باعث عدم پرداختن و ریشه یابی درونی شد. فدایی با حماسی شدن ، باعث شد که ما خیلی از مواقع در بررسی مشکلات و تنش ها، به جای نگاه به درون، همه چیز را از بیرون می بینیم. علت این است که وقتی در درون یک جامعه مثل ایران، که همه چیز به دو دسته خوبان و بدان، مرید و مراد، استاد و شاگرد و غیره تقسیم میشود، اگر شما از دسته خوبان و تازه از دسته قهرمانان خوبان باشید، دست زدن به شما، نقد به شما متوقف میشود و خود شما را هم در موقعیتی قرار می دهد که به خودتان نمی توانید دست بزنید! چون هاله حماسی را میشکند. این مسئله یک ازاساسی ترین مشکلات در برخورد به عنصر فدایی بود. همیشه رشیدترین، بی پروا ترین، انسان ترین، آگاه ترین، مبارز ترین و بسیاری از ترین های دیگر، عنصر فدایی را از حالت یک انسان کمونیست در میآورد و ازاینرو این تشکیلات را در جایی قرار میداد که ماورای همگان است. از همین جا، تئوری توطئه برعلیه سازمان و علل تمامی نواقص درونی آن از عناصر بیرون از تشکیلات بوجود آمد. اگر "اکثریت" در درون سازمان بود، کار کار حزب توده بود، اگر مهدی سامع بود، کار کار مجاهدین برای از هم پاشیدن فدایی بود، اگر مدنی ها بودند ، علت خائن شدن "اکثریت جناح چپ" و اصلا خائن بودن آنها از روز اول بود، اگر" گرایش سوسیالیستی" بوجود آمد ، حتما کار تروتسکیست های خارج از سازمان برای از هم پاشیدن فدایی است و غیره. از اینرو تمامی عوامل تعیین کننده در مقطع انشعابات، نه تنها اصولی بررسی نشد بلکه رفقای انشعاب کننده نیز با مارک های مختلف یکی پس از دیگری از تشکیلات جدا شدند. حتا در بررسی ضربه های وارد بر تشکیلات نیز تا کنفرانس دوم تشکیلات، یعنی حدود 9 سال پس از ضربه های سال 60 ، هنوز مسئولیت این ضربه ها نه برمبنای سیاست غلط رهبری تشکیلات، غیر واقعی بودن سیاستهای مبارزاتی ویا عدم انطباق ظرف تشکیلاتی با مبارزه جاری و عدم حضور مکانیسم های پیش گیری ضربه ها و تعیین روش مندی ، ونه به دلیل اجرای سیاست " ما هستیم و حضور داریم" تحت هر قیمتی و فارغ از نیاز یک تشکیلات سیاسی به کادرهای خود بلکه با حضور تبلیغی و غیر دوراندیشی سیاسی سازمان در جلوی حاکمیت دد منش جمهوری اسلامی ، بلکه بر مبنای این تفکر که صرفا و صرفا جمهوری اسلامی، "اکثریت خائن" و دیگر نیروهای سیاسی متخاصم، بار مسئولیت ضربه ها و پراکندگی ها را بر عهده داشتند . کلیه نکات قید شده بالا بعنوان انتقادات پس از یکسری بحث های داخلی، برای اولین بار در کنفرانس دوم سال 68 علل اصلی ضربه ها و پراکندگی ها معرفی گشتند. تشکیلاتهای دیگر فدایی نیز که در اثر برخوردهای ناسالم با آنها در مقطع جدا شدنها، در پرداختن به ریشه یابی مشکلات و تنشها نمی توانستند تا مدتها به غیر از طرف مقابل درگیری ، خود مکانیسم ها را مورد ارزیابی قرار دهند. از اینرو مسئله بررسی اصولی مکانیسمهای تشکیلاتی و ایجاد راه کارهایی پیش گیری و بازتولید آنها بصورت جدی به پیش نرفت. بهرو تمامی نکات قید شده در بالا به اینجا کشیده است که هنوز جو پراکندگی و پرداختن به راه کارهای اصولی برای درس یابی از تجربیات این دوره از تاریخ جنبش فدایی و تشکیلات فدایی، به شکل جدی مورد ارزیابی قرار نگرفته است و از اینرو نمی توان انتظار داشت که تلاشها یا اقدامات از طرف هر تشکیلاتی به نزدیکی تشکیلاتهای فدایی منجر شود. پایان سخن: من امیدورام که نکات قید شده در مقاله ، آغازی باشد برای نقد و بررسی و انتقال تجربیات فعالین سیاسی فدایی در مقاطع مختلف تاریخی در سطح جنبش کمونیستی بصورت کتبی و از اینرو قابل دسترسی برای نسل جدید فعالین چپ و کمونیست بخصوص در ایران. امیدواری دیگر من این است که این نقد و بررسی ها صرفا به جنبش فدایی و تشکیلاتهای فدایی محدود نشود و کلیه جمع بندیها و تجربیات همه تشکیلاتهای سیاسی از دوره های مختلف مبارزاتی ، بصورت مستند در اختیار جنبش کمونیستی ایران قرار گیرند. همانطور که قبلا هم اشاره کردم، این مقاله مکمل مقالاتی است که تاکنون چاپ شده است و مکمل مقالاتی نیز خواهد بود که در آینده از طرف دیگران به چاپ برسند. امیدوارم با ارائه این مباحث به جنبش کمونیستی ایران و نسل جدید فعالین آن، گامهایی عملی را برای شناخت از نقاط ضعف و قوت فعالیتهای خود در عرصه های مختلف و در مقاطع مختلف بدست آوریم و جنبش کمونیستی را با از آن خود دانستن و جزیی از آن بودن، به سمت یک قطب قوی مبارزاتی سوق دهیم. در پایان از کلیه رفقایی که اشاعه دهنده نظرات من بوده اند و یا اینکه با انتقادات، حتا گاها "بی رحمانه" خود، به پویایی و شفافیت محتوای این مقاله و مقالات قبلی کمک رساندند، نهایت تشکر را دارم. همچنین از رفقایی که در نقد این مقاله ، قلم می زنند و باعث روشن شدن و باز کردن زوایای نامبهم و یا حتا برداشتها و تحلیل های اشتباه من خواهند شد، نیز تشکر میکنم. استکهلم- سوئد بیست ونهم آذر 1385، بیست دسامبر 2006 http://alifarmandeh.blogspot.com

Monday, November 13, 2006

تکمیل و توضیح لینکها ی قید شده در مقاله بحران جنبش کمونیستی و راه حل تشکیلات رسانه ای

alifarmandeh@yahoo.com پس از انتشار مقاله های قید شده در سر تیتر، عده زیادی از خوانندگان با ارسال ا ی میل یا از طریق دوستان شان با این جانب تماس گرفته و به مشکلات لینک ها اشاره کردند. دسته ای به دلیل عدم توانایی به زبان انگلیسی و هلندی نمی توانستند موضوعات را دنبال کنند و دسته ای دیگر اظهار داشتند که لینک ها یا باز نمیشوند و یا اینکه نمی دانند دقیقا کدام قسمت را بخوانند، زیرا اکثر لینکها شامل دهها صفحه میشد. از اینرو ، من یکبار دیگر این لینک ها را کنترل کردم. انتقاد برخی از خوانندگان کاملا درست و آدرس برخی از لینکها بطور کامل ثبت نشده بود. درتصحیح این لینکها ، سعی کردم توضیحات کوتاه و یا صفحات مشخصی را که می باید به آنها مراجعه کرد را بطور شفاف قید کنم. امیدوارم اینبار خوانندگان گرامی مشکلی نداشته باشند. از تمامی خوانندگان و دوستان پوزش می خواهم و از آنهایی که مشکلات لینک ها را خاطر نشان کردند صمیمانه تشکر می کنم. 1- لینک شرکت مینا سعدادی از طرف سایت دخترک عضو آی آی وی ای، همان صحبت هایی که در مورد سایت شهرزاد نیوز شده است قبل تر توسط این فرد در مورد سایت دخترک ،زیر مجموعه سایت من و پال تاک گفته شده است : " ....این سایت پلی است بین ایرانیان خارج و داخل کشور. .... این سایت حرفهایی را می زند که نه در داخل کشور زده می شود ونه در خارج .....سایتی است معتبر در میان ایرانیان..." http://www.beijing10.nl/conferentie/h-maakjeeigennieuws.html 2- لیست اعضای " آمارک" که در آن مینا سعدادی به نمایندگی از من و پال تاک و سایت دخترک در آن عضو هستند و مشخصات کامل خود را در "لیست برای عموم" قرار داده اند: http://amdb.amarc.org/public_list.php?admreg=EOU&memcat=A 3- مصاحبه با مینا سعدادی همراه با عکس، بعنوان شرکت کننده در سمینار جهانی جامعه اطلاعاتی تونس در 2005 که نمایندگان جمهوری اسلامی نیز در آن شرکت کردند: http://www.radiofeminista.net/nov05/images/tunis-gallery2.htm 4- مینا سعدادی بعنوان عضو تیم اطلاعات دیجیتالی در سمینار جهانی قید شده در بالا شرکت کرده و از آدرس ای میل زنبورک استفاده نموده است: http://www.radiofeminista.net/nov05/notas/wsis_eng1.htm 5- مینا سعدادی به همراه دو نفردیگر، بعنوان نمایندگان انجمن شورای زنان هلند، 28 ژانویه 2004 در سمینار جهانی جامعه اطلاعاتی شرکت کرده است. در این سمینار ریاست نمانیدگی ایران با رئیس جمهور خاتمی به همراه 61 نفر سفیر، وزیر، روسای حراست و امنیت کشور، سپاه پاسداران، گارد حفاظتی ، دفتر ریاست جمهوری و... بوده است. در این سمینار صدها ایرانی دیگر از سازمانهای وابسته دولتی در ایران و انجمنهای ایرانی معلوم الحال در خارج از کشورنیز شرکت داشته اند. برای لیست شرکت کنندگان دولتی ایران به صفحه 30 و انجمن شورای زنان هلند به صفحه 158 مراجعه کنید: http://www.itu.int/wsis/docs/geneva/summit_participants.pdf 6- برمبنای پروتکل کمیته راهبری سازمانهای غیردولتی ایران ، با مشاورت وزارت کشور و امور خارجه ایران ، این سازمان می تواند از سمینارهای جهانی جامعه اطلاعاتی در جهت تبادل اطلاعات با ایرانیان خارج از کشور و داخل کشور استفاده کند. این سازمان، انجمنهایی غیر دولتی را شامل می شود که البته غیر رژیمی نیستند! از اینرو تمام شرکت کنندگان ایرانی در چنین سمینارهایی مورد توجه رژیم جمهوری اسلامی نیز قرار میگیرند: http://iranngonews.persianblog.com/1384_3_iranngonews_archive.html 7- بر طبق مصاحبه مینا سعدادی با یکی از مطبوعات هلندی، بنیاد دخترک مسئولیت شهرزادنیوز را دارد و سازمانهای هلندی دیگر صرفا تضمین کننده کیفیت کار حرفه ای این سایت در مرحله آزمایشی هستند. از اینرو سردبیر شهرزادنیوز، مینا سعدادی از طرف بنیاد دخترک ، همکاران ایرانی خود را نیز خود انتخاب میکند. بر طبق این مصاحبه ایشان به هیچ عنوان بعنوان کارمند رادیو هلند نیست، و این سایت مستقیما از طرف وزارت امور خارجه بودجه گرفته است. به متن اصلی مصاحبه رجوع کنید: http://www.oneworld.nl/index.php?page=2_3_1&articleId=8196 8- کمیته راهبری سازمانهای غیر دولتی ایران، قید شده در بند 6، سایت دخترک را در 6 خرداد 1348 معرفی کرده است و "از فیلتر امنیتی" هم گذشته است. جالب اینکه این معرفی با ای میل مینا سعدادی ارسال شده است و در سایت دخترک نوشته شده است که این سایت با "ابتکار زنبورک" می باشد و ای میل زنبورک و مقاله مژده فرهی نیز در همین صفحه قرار دارند: http://iranngonews.persianblog.com/1384_3_iranngonews_archive.html 9- لطفا به پروتکل های قرار منظم با وزرا و مسئولین کشوری این " سازمان غیر دولتی" نگاهی بیاندازید تا ان جی او بودن مستقل آنان را متوجه شوید. http://iranngonews.persianblog.com/1384_3_iranngonews_archive.html 10- مصاحبه نشریه کار با مژده فرهی بعنوان تحریریه نشریه کار و سخنرانی ایشان در اتاق دموکراسی شورایی با همین نام (به اطلاعات قید شده و ارسال شده توسط مینا سعدادی قید شده در بند 8 و بودن نام مژده فرهی در سایت دخترک و بنیان گذار آن زنبورک دقت کنید): http://www.fadaian-minority.org/women/pdf/mojdeh400.pdf http://www.brwska.com/jun-05/7-14.htm 11- شرکت مینا سعدادی به همراه 14 نفر دیگر به عنوان نمایندگان انجمن ارتباطات پیشرفته آ پی سی در سمینار جهانی جامعه اطلاعاتی 7 مارس 2005، لیست نمایندگان انجمن در صفحه 35 می باشد. در این سمینار نمایندگان جمهوری اسلامی هم طبق سالهای گذشته شرکت داشتند، لیست نمایندگان دولتی ایران در صفحه 11. به ترکیب نمایندگی جمهوری اسلامی توجه فرمایید. 3 نفر به نمایندگی از وزارت خانه های رژیم و 8 نفر نماینده کمیسیون سمینار ارتباطی ایران که عضو هیات مدیره به اصطلاح سازمان انجمنهای غیر دولتی ایران نیزهستند. این نیز بار دیگر نشان می دهد که غیر دولتی بودن این سازمانها الزاما غیر رژیمی بودنشان نیست! این همان سازمانی است که مینا سعدادی سایت دخترک را به آنان معرفی و نامهای زنبورک و مژده فرهی را نیز توسط آن معرفی میکند. در عین حال مژده فرهی ، مینا سعدادی و زنبورک نیز اتفاقی!! این جا و آن جا از ای میل زنبورک نیز استفاده میکنند که در بندهای بالا نمونه های آن ذکر شد: http://www.un-ngls.org/pdf/wsisparticipants-list.pdf